وریز وجوهات
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ الْبَرَّ التَّقِيَّ الْإِمَامَ الْوَفِيَّ أیُّهَا الجَواد یابنَ رَسُولِ اللّهِ.   مجلس عزاداری و سوگواری شهادت جانسوز حضرت محمد بن علی الجواد علیهما‌السلام با حضور علماء،...
شنبه: 27/مرد/1397 (السبت: 6/ذو الحجة/1439)

3.امتيازات و تبعيضات نژادى و طبقه‌اى وجود ندارد

امتيازات نژادى و طبقه‌اى و صنفى و القاب و عناوين ظاهرى در جامعه اسلامى ـ كه جامعه موعود جهانى و همگانى خواهد بود ـ ملغى و بى‌اعتبار است؛ در برابر قانون همه باهم برابرند؛ عالم با جاهل، عادل با فاسق، والى و رئيس، و صاحب هر مقام سياسى با هر شخص عادى و متعارف مساوى هستند؛ مثلاً حكم قتل عمد، قصاص و حكم قتل شبه‌عمد و خطا، ديه است؛ قاتل هركس كه باشد و مقتول هم هركس باشد، و همچنين حكم خدا در مورد سارق با شرايطى كه در فقه بيان شده، قطع دست است و حكم زانى رجم يا جلد است؛ سارق و زانى، هركس و فرزند هركس و صاحب هر سابقه و وابسته به هركس و هر فاميل باشد، حكم هرگز تفاوت نخواهد كرد.

اين ويژگى جامعه بزرگ اسلامى را در سيره شخص پيغمبر اكرم و اميرالمؤمنين على(علیهماالسلام)  در جامعه اسلامى مدينه و كوفه ملاحظه كنيد، در اين دو جامعه، احكام اسلام نسبت به همگان به‌طور مساوى اجرا

 

 

مى‌شد، همان‌طور كه در نماز جماعت فقير در كنار غنى، سياه در كنار سفيد و بنده در كنار مولا يا در صف مقدم قرار مى‌گرفت، در اجراى احكام سياسى و انتظامى نيز به همه به‌طور مساوى نگاه مى‌شد، و حتى به مجالست و معاشرت با فقرا بيشتر رغبت نشان مى‌دادند و آن را عامل تربيت و توانمندى روح و موجب تقرب به خدا مى‌دانستند، و به‌عكس مجالست با اغنيا، توانگران و مرفهان كه نسبت به اسلام و مسلمين و اوضاع اجتماعى بى‌تفاوت بودند، را موجب دل‌مردگى و سقوط انسان مى‌شمردند.

برحسب قرآن مجيد و تفاسير[1]، ثروتمندان و سران قريش از حضرت (ص)  تقاضا كردند كه از فقرا و طبقات پايين اجتماع فاصله بگيرد؛ زيرا حضور آنها را با خودشان خلاف شأن و اعتبار پوچ خود مى‌دانستند، وقتى پيشنهاد دادند كه مجلس آنها با مجلس اين به‌اصطلاح اشراف از هم جدا باشد؛ حضرت نپذيرفت و اين آيه نازل شد:

(وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدوةِ وَالْعَشِىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَلا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنا وَاتَّبَعَ هَويهُ وَكانَ أَمْرُهُ فُرُطاً)؛[2]

 

«خودت را با آنها كه خدا را در بامداد و شامگاه مى‌خوانند و وجه او (قرب رضاى او) را مى‌خواهند، شكيبا بدار و چشم‌هايت را از آنها برنگردان در‌حالى‌كه خواستار زينت زندگى دنيا باشى، و اطاعت نكن از كسى كه دلش را از يادمان غافل كرده‌ايم (و از لذّت ياد خودمان محروم ساخته‌ايم) و پيروى هواى خود كرده و كارش از حدّ گذشته و در افراط افتاده است».

در احاديث، به اين مضمون رسيده است كه روزى شخصی از اغنيا نشسته بود، فقیری وارد شد و در كنار او نشست. مرد ثروتمند خود را جمع كرد ـ مثل بعضى از اهل رفاه و ثروتمندان زمان ما كه از تماس با فقرا و زيردستان و هم‌نشينى و هم‌گامى با آنها پرهيز مى‌نمايند و آن را كسر شأن خود مى‌دانند ـ پيامبر(ص)  از اين كار او ناخرسند شده، فرمودند:

«ترسيدى از فقر او چيزى به تو برسد يا از مال و ثروت تو به او چيزى برسد».

مرد ثروتمند از آن موعظه بيدار و هوشيار شد، عرض كرد: به كفّاره اين عمل نصف يا تمام مالم را به او بخشيدم.

مرد فقير نپذيرفت و گفت: مى‌ترسم به من، آن وارد شود كه بر تو وارد شده بود.[3]

 

يكى از خصايص و فضايل اميرالمؤمنين على(علیه السلام) اين است كه خداوند به او دوستى محرومان و فقرا را عطا كرده بود و آنها هم آن حضرت را دوست مى‌داشتند.[4]

يكى از نمايش‌هاى اين تساوى، تواضع آن بزرگواران و مظاهر حضور آنها در اجتماع است كه هيچ‌گونه تشريفاتى نداشته و مانند فردى عادى بودند.

در سيرة رسول اكرم (ص)  همه چیز از ساده‌زيستی و زهد و بى‌امتيازى حكايت دارد. در مقابل، زندگى ارباب جاه و مناصب دنيا و كاخ سفيد و كرملين و بوگينكهام و اليزه و همه اختصاصات و تشريفات اين كاخ‌نشين‌ها و هواپيماهاى اختصاصى و خودروهاى آن‌چنانى و هزارويك امتياز ديگر را درنظر بگيريد و تعجّب كنيد.

آرى! اينان مردان دنيا و انسان‌هاى بى‌محتوايى هستند كه اگر آن تشريفات را نداشته باشند و اين جاه و جلال‌هاى ظاهرى را به رخ مردم نكشند، هيچ‌كس براى آنها حسابى باز نمى‌كند؛ امّا مردان خدا و رجال الهى نيازی به اين ظواهر ندارند؛ عظمت روح آنها مردم را مسخّر و تحت‌نفوذ آنها قرار مى‌دهد.

كلام گهربار اميرالمؤمنين على(علیه السلام)   در وصف رسول خدا (ص)  بسيار آموزنده است؛ از خوانندگان خواهشمند است مكرر آن را بخوانند و در آن تأمّل نمايند.

 

هرگز اربابان قدرت ظاهرى و وابستگان به تشريفات، نمى‌توانند باور كنند كه مردى با اين ظهور و حضور در صحنه اجتماع بتواند آن انقلاب بى‌مانند فكرى، سياسى و اجتماعى را به اين استحكام پايه‌ريزى نمايد؛ كه امروز پس از هزاروچهارصد سال، راه او همچنان در دنيا زنده و استحكام و استوارى‌اش هر روز بيش‌ازپيش، ظاهرتر مى‌شود. اين اوصافى كه اميرالمؤمنين على(علیه السلام)   بيان مى‌نمايد، اوصاف فريادگر توحيد، و آن آورنده قرآن و آن منادى حقّ و عدل و حرّيت؛ يعنى عقل كل و خاتم رسل و شمع سبل حضرت محمّد بن ‌عبدالله (ص)  است.

محمّد كه ازل تا ابد هر چه هست
چراغى كه انوار بينش از اوست
 

 

به آرايش نام او نقش بست
فروغ همه آفرينش از اوست
 

 

همان فردى كه فلاسفه و انسان‌شناسان جهان، همه در برابر عظمتش، سر تعظيم فرود آورده‌اند و با شبلى شميّل هم‌زبان مى‌گويند:

مِنْ دُونِهِ الْأَبْطالُ فِي كُلِّ الْوَرى

 

مِنْ حاضِر أَوْ غآئِب أَوْ آت
 

 

در میان همة خلق، چه حاضر و چه غایب و چه آنکه خواهد آمد از قهرمانان کسی به پایة او نمی‌رسد.

آرى، على(علیه السلام)   كه از پيش از بعثت و در حال بعثت و بعد از بعثت با رسول خدا (ص)  بود و محرم اسرار و آگاه از پنهان و آشكار او بود، سيره و زندگانى آن حضرت (ص)  را چنين توصيف مى‌نمايد:

«فَتَأَسَّ بِنَبِيِّكَ الْأَطْيَبِ الْأَطْهَرِ (ص) ... وَلَقَدْ كانَ - (ص)
 
 - يَأْكُلُ عَلَى الْأَرْضِ وَيَجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ وَيَخْصِفُ بِيَدِهِ نَعْلَهُ وَيَرْقَعُ بِيَدِهِ ثَوْبَهُ وَيَرْكَبُ الْحِمارَ الْعارِيَ وَيُرْدِفُ خَلْفَهُ...»[5]

«تأسّى كن به پيغمبر خوشبوتر و پاكيزه‌ترت (ص) ... بر روى زمين غذا مى‌خورد و مانند برده مى‌نشست و پارگى كفش خود را به دست خود مى‌دوخت و به دست خود جامه‌اش را وصله مى‌زد و بر مركب بى‌پالان سوار مى‌شد و دیگری را پشت‌سر خویش سوار می‌کرد...».

در سيرة اميرالمؤمنين على(علیه السلام)    نيز، جلوه‌هاى بسيارى است كه همه آموزنده است و ياد مى‌دهد كه چگونه بايد مراقبت داشت از مقام خود، استفاده شخصى ـ هرچند خود اراده نكرده باشد ـ نبرد كه اين مقام و اين منصب الهى، بايد در راه اطاعت خدا و خدمت به خلق قرار بگيرد.

در يكى از خطبه‌هاى نهج‌البلاغه است كه پس از آن سخنان مشحون از علم و حكمت و معرفت، شخصى كه تحت‌تأثير آن علم بي‌كران و معارف بى‌پايان علوى قرار گرفت، زبان به مدح و ثناى آن حضرت(علیه السلام)   گشود و متواضعانه و با تعظيم آن حضرت را مخاطب قرار داد؛ حضرت در بيانات مفصّلى ـ كه فرازها و جمله‌هاى آن انسان را تكان مى‌دهد ـ به او تذكّر داد كه با من با اين الفاظ سخن نگوييد

 

و اين‌چنين مرا مخاطب نسازيد، كه من و شما، همه بندگان پروردگار و خدايى هستيم كه غير از او خدايى نيست و ... .[6]

داستان آن مردمانى كه به استقبال او آمده و برنامه‌اى را به احترام آن حضرت انجام دادند، معروف و در نهج‌البلاغه مذكور است.

حضرت از آنها پرسيد: اين چه كار و برنامه‌اى است؟ گفتند: روش و برنامه‌اى است كه به عنوان تعظيم و احترام از امراى خود انجام مى‌دهيم، حضرت فرمود:

«وَاللهِ ما يَنْتَفِعُ بِهذا أُمَرآؤُكُمْ وَإِنَّكُمْ لَتَشُقُّونَ عَلى أَنْفُسِكُمْ فِي دُنْياكُمْ وَتَشْقَوْنَ بِهِ فِي آخِرَتِكُمْ، وَما أَخْسَرَ الْمَشَقَّةَ وَرآءَهَا الْعِقابُ وَأَرْبَحَ الدَّعَةَ مَعَهَا الْأَمانُ مِنَ النّارِ»؛[7]

«سوگند به خدا! حكمرانان شما در اين كار سود نمى‌برند و شما خود را در دنيايتان به رنج و در آخرتتان با اين كار به بدبختى گرفتار مى‌سازيد (چون فروتنى براى غيرخدا گناه و مستلزم عذاب است) و چه بسيار زيان دارد رنجى (فروتنى براى غيرخدا) كه پى آن كيفر باشد و چه بسيار سود دارد آسودگى (رنج نبردن براى خوش آمدن مخلوق) كه همراه آن ايمنى از آتش (دوزخ) باشد».

 

همچنين حكايت است كه، حضرت على(علیه السلام)   سواره و در حال حركت بود، شخصى عرايض و مطالبى را كه داشت، به عرض ايشان رسانيد، سپس به احترام در ركاب آن حضرت پياده مى‌رفت؛ امام(علیه السلام)   او را نهى كردند؛ چون براى او ذلّت و براى والى و حاكم فتنه است.[8] بديهى است كه آن حضرت از اينكه تحت تأثير اين برنامه‌ها قرار بگيرد و اين برنامه ها مقام و منصب او را عوض كند، منزّه و مبرّا بود.

على(علیه السلام)   بود كه مى‌فرمود:

«وَاللهِ لَوْ أُعْطيتُ الْأَقالِيمَ السَّبْعَةَ بِما تَحْتَ أَفْلاكِها عَلى أَنْ أَعْصِيَ اللهَ في نَمْلَةٍ أَسْلُبُها جُلْبَ شَعِيرَةٍ ما فَعَلْتُهُ وَإِنَّ دُنْياكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ في فَمِ جَرادَةٍ تَقْضَمُها، ما لِعَلِيّ وَلِنَعيمٍ يَفْنىٰ وَلَذَّةٍ لا تَبْقىٰ»؛[9]

«سوگند به خدا! اگر هفت اقليم را با هر آنچه در زير آسمان‌هاى آنهاست، به من بدهند؛ براى اينكه خدا را درباره مورچه‌اى كه پوست جوى را از آن بربايم، نافرمانى نمايم، نمى‌كنم و به تحقيق دنياى شما نزد من پست‌تر و خوارتر است از برگى كه در دهان ملخى باشد كه آن را مى‌جود. چه‌كار است على را با نعمتى كه از دست مى‌رود و خوشى كه برجا نمى‌ماند؟!».

 

بلكه براى سرمشق به ديگران و به هم نزديك كردن راعى و رعيت و زمامدار و جامعه، اين برنامه‌ها را پياده مى‌كردند و اين سخنان و تذكّرات را مى‌دادند؛ مبادا در جامعه اسلامى كسى را جاه و مقام سست نمايد.

خطرى كه در اسلام به بزرگان و همه صاحبان مقامات و زيردستان از هجوم آن هشدار داده‌اند، كه حتى فرموده‌اند:

«لَيْسَ شَيْءٌ أَضَرَّ بِالرِّجالِ مِنْ خَفْقِ النِّعالِ مِنْ وَراءِ ظُهورِهِمْ»؛[10]

«چيزى ضررزننده‌تر به شخصيت‌ها از صداى كفش مردم كه پشت‌سرشان مى‌روند، نيست».

در اين رابطه از حضرت رسول (ص)  روايت است كه: «كانَ يَسُوقُ أَصْحابَهُ».[11] ابن‌اثير مى‌گويد: معنايش اين است كه حضرت اصحاب خود را جلو مى‌انداخت و از روى تواضع و فروتنى، خودش پشت‌سر آنها مى‌رفت و احدى را نمى‌گذارد كه پشت‌سرش راه برود.[12]

در اين موضوع سخن بسيار است؛ امّا جهت اينكه سخن از اين طولانى‌تر نشود، به همين اندازه اكتفا مى‌كنيم. كيست كه اندكى مطالعه در

 

تاريخ و سيره پيغمبر و ائمه هدى(علیهم السلام)  داشته باشد و تفاصيل بسيار از اين حقايق را نداند؟! اينها كه گفتيم، از ويژگى‌هاى جامعه اسلامى است كه بشريت به‌طور متعالى در آن جامعه موعود جهانى به آن خواهد رسيد.

 

 

 

[1] . قمی، تفسیر، ج2، ص34 - 35؛ طبری، جامع‌البیان، ج15، ص156؛ طبرسی، مجمع‌البیان، ج6، ص717 - 718.

[2]. كهف، 28.

[3]. کلینی، الکافی، ج2، ص262 - 263؛ بحرانی، حلیةالابرار، ج1، ص381.

[4]. فرات کوفی، تفسیر، ص265؛ صدوق، الامالی، ص655؛ خزازقمی، کفایة‌الاثر، ص184.

[5]. نهج‌البلاغه، خطبه 160 (ج2، ص58 - 59)؛ طبرسی، مکارم‌الاخلاق، ص9 - 10.

[6]. نهج‌البلاغه، خطبه 216 (ج2، ص201)؛ مجلسی، بحارالانوار، ج27، ص253.

[7]. نهج‌البلاغه، حکمت 37 (ج4، ص10 - 11)؛ ر.ك: ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج1، ص372.

[8] . نهج‌البلاغه، حکمت 322 (ج4، ص76- 77)؛ طبری، تاریخ، ج4، ص45؛ اسکافی، المعیار و الموازنه، ص193؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 32، ص554، 619.

[9]. نهج‌البلاغه، خطبه 224 (ج2، ص218)؛ مجلسی، بحارالانوار، ج41، ص161 - 162.

[10] . وارم‌بن ‌ابی‌فراس، مجموعه ورام، ج1، ص65؛ ری‌شهری، میزان‌الحکمه، ج2، ص1522.

[11] . طبرانی، المعجم‌الکبیر، ج22، ص156؛ طبرسی، مکارم‌الاخلاق، ص12؛ ابن‌جوزی، صفةالصفوه، ج1، ص156؛ مناوی، فیض‌القدیر، ج5، ص309.

[12] . ابن‌اثیر، النهایه، ج2، ص423.

نويسنده: