وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحیم با عرض سلام و ادب و احترام خدمت بزرگواران علماي اعلام، اساتيد و فضلاء و طلاب عزيزي که در نشست علمی«مسائل مستحدثه و حوزه علمیه؛ چالش ها و رویکردها» که در جوار آستان ملک پاسبان عالم آل محمّد حضرت علی بن موسی الرضا علیهماالسلام...
پنجشنبه: 24/آبا/1397 (الخميس: 6/ربيع الأول/1440)

همه از شهادت مي‌گفتند

اين سخنان با تأمين اغراض سياسي سازگار نيست و چنان كسي لابد هدف ديگر دارد و بايد محرك او را در قيام و نهضت در ماوراء امور سياسي پيدا كرد.

حسين(علیه السلام)  مكرر از قتل خود خبر مي‏داد، و از خلع يزيد و تصرف ممالك اسلامي و تشكيل حكومت به كسي خبر نداد؛ هر‌چند همه را موظّف و مكلف مي‏دانست كه با آن حضرت همكاري كنند و از بيعت با يزيد و اطاعت او امتناع ورزند و بر ضد او شورش و انقلاب برپا نمايند؛ ولي مي‏دانست كه چنين قيامي نخواهد شد، و خودش با جمعي قليل بايد قيام نمايند و كشته شوند؛ لذا شهادت خود را به مردم اعلام مي‏كرد. گاهي در پاسخ كساني كه از آن حضرت مي‏خواستند

 

سفر نكند و به عراق نرود مي‏فرمود:

«من رسول خدا را در خواب ديدم، و در آن خواب به كاري مأمور شدم كه اگر آن كار را انجام دهم سزاوارتر است».

عرض كردند: آن خواب چگونه بود؟

فرمود: «آن را به كسي نگفته‏ام و براي كسي هم نخواهم گفت تا خدا را ملاقات كنم» .[1]

هنگامي كه ابن­عباس و عبدالله بن عمر با آن حضرت در وضعي كه پيش آمده بود سخن مي‏گفتند تا بلكه امام‏(علیه السلام)  از تصميمي كه داشت منصرف شود، و سخن بين آنها طولاني شد، بعد از آنكه هر دو گفتار حسين‏(علیه السلام)  را تصديق كردند در پايان، آن حضرت به عبدالله بن عمر فرمود:

«تو را به خدا قسم! آيا در نظر تو من در روشي كه پيش گرفته‏ام و در امري كه جلو آمده بر خطا هستم؟ اگر نظر تو غير اين است نظر خودت را اظهار كن».

ابن­عمر گفت: «خدا گواه است كه تو بر خطا نيستي و خداوند، پسر دختر پيغمبر خود را بر راه خطا قرار نمي‏دهد. كسي مانند تو در طهارت و قرابت با پيغمبر‏(ص)  با مثل يزيد نبايد بيعت كند، اما من بيمناكم از آنكه به روي نيكو و زيباي تو شمشيرها زده شود؛ با ما به مدينه باز گرد و اگر خواستي با يزيد هرگز بيعت نكن».

 

حسين ‏(علیه السلام)  فرمود: «هيهات! (دور است اين آرزو) كه من بتوانم به مدينه برگردم و در آنجا با امنيت و فراغت خاطر زندگي كنم. اي پسر عمر! اين مردم اگر به من دسترسي نداشته باشند، مرا طلب كنند تا بیابند تا اینکه با كراهت بيعت كنم يا آنكه مرا بكشند.

آيا نمي‏داني كه از خواري دنيا اين است كه سر يحيي بن زكريا را براي زناكاري از زناكاران بني‌اسرائيل بردند و سر به سخن درآمد و از اين ستم به يحيي زياني نرسيد، بلكه آقايي شهيدان را يافت و در روز قيامت آقاي شهداست؟

آيا نمي‏داني كه بني‌اسرائيل از بامداد تا طلوع آفتاب، هفتاد پيغمبر را كشتند پس از آن در بازارها نشستند و به خريد‌‌و‌فروش مشغول گشتند مثل اينكه جنايتي انجام نداده‏اند. و خدا در مؤاخذه آنها شتاب نكرد، سپس بر آنها به سختي گرفت؟».[2]

سپس عبدالله بن عمر تقاضا كرد تا آن حضرت ناف مبارك را كه بوسه‌گاه حضرت رسول‏(ص)  بود بنمود، عبدالله سه بار آن را بوسيد و گريست و گفت: تو را به خدا مي‏سپارم كه در اين سفر شهيد خواهي شد.[3]

 

 

[1]. ابو­مخنف، مقتل‌الحسين(علیه السلام) ، ص 69 ؛ طبري، تاريخ، ج 4، ص 292.

[2]. خوارزمي، مقتل‌الحسين(علیه السلام) ، ج1، ص191 - 193، فصل10.

[3]. معتمدالدوله، قمقام زخار، ص 333.

موضوع: 
نويسنده: 
کليد واژه: