وریز وجوهات
  بسم اللّه الرّحمن الرّحيم قال اللّه تعالى: «قَدْ جَاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُبِينٌ* يهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلَامِ وَيخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ »(المائدة/15و16) السّلام...
سه شنبه: 3/مهر/1397 (الثلاثاء: 14/محرم/1440)

درد دل با پيامبر(ص)

ابن­اعثم كوفي روايت كرده كه حسين‏(علیه السلام) ‏ شبي بر سر قبر جدش چند ركعت نماز خواند، سپس گفت:

«خدايا! اين قبر پيغمبر تو محمّد است، من پسر دختر پيغمبر تو هستم، و آنچه براي من پيش آمده را مي‏داني. خدايا! من معروف و كار نيك را دوست مي‏دارم و منكر و كار بد را زشت مي‏شمارم؛ من از تو به حق اين قبر و آن­كس كه در آن است مي‏خواهم كه براي من اختيار كني آنچه را رضاي تو در آن است و باعث رضاي پيغمبر تو و مؤمنين است».

سپس مشغول گريه شد تا نزديك صبح سر را بر قبر گذارد، خواب سبكي آن حضرت را گرفت، پيغمبر‏(ص) را در ميان جمعي از فرشتگان ديد؛ آمد و او را به سينه چسباند و ميان دو چشمش را بوسيد و فرمود:

«ای فرزند من ای حسين! گويا مي‏بينم تو را در نزديك زماني در زمين كربلا به خون آغشته و سربريده در ميان گروهي از امت من، و تو در اين هنگام تشنه‌كامي و كسي تو را سيراب نسازد و با اين ستم آن مردم، اميد شفاعت مرا دارند. خدا شفاعت مرا به آنها نرساند. آنان را نزد خدا نصيبي نيست.

 

حبيب من يا حسين! پدر، مادر و برادرت بر من وارد شده‏اند، و مشتاق ديدار تو هستند و تو را در بهشت درجاتی است كه به آن درجه نمي‏رسي مگر به شهادت».

حسين(علیه السلام)  عرض كرد: «يا جداه! مرا حاجتي به بازگشت به دنيا نيست مرا بگير و با خود ببر».

فرمود: «يا حسين! تو بايد به دنيا برگردي تا شهادت روزي تو شود، و به ثواب عظيم آن برسي؛ تو، پدر، مادر، برادر، عمو و عموي پدرت، روز قيامت در زمره واحده محشور مي‏شويد تا داخل بهشت شويد».

وقتي حسين(علیه السلام) ‏ از خواب بيدار شد آن خواب را براي اهل‌بيت و فرزندان عبدالمطلب، حكايت كرد، غصه و اندوهشان زياد شد به حدي كه در آن روز در شرق و غرب عالم كسي از اهل‌بيت رسول خدا(ص)  گريه و غصه و اندوهش بيشتر نبود.[1]

در كشف­الغمه از حضرت امام­زين­العابدين(علیه السلام)  نقل كرده كه فرمود: «به هر منزل فرود آمديم و بار بستيم پدرم از شهادت يحيي بن زكريا سخن همي گفت و از آن جمله روزي فرمود كه، از خواري دنيا نزد باري‌تعالي اين است كه سر مطهر يحيي را بريدند و به هديه نزد زن زانيه‏اي از بني‌اسرائيل بردند».[2]

 

 

[1]. ابن­اعثم کوفی، الفتوح، ج5، ص18 - 19؛ خوارزمي، مقتل‌الحسين(علیه السلام) ، ج1، ص187، فصل9.

[2]. اربلی، کشف‌الغمه، ج2، ص219.