وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحيم قال الإمام الصادق عليه السلام: «مَن قَال فينا بَيتَ شعر بَني اللهُ له بَيتاً في الجنة» السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِيعُ للهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْحَسَنِ وَ...
پنجشنبه: 26/مهر/1397 (الخميس: 7/صفر/1440)

نگاه جامعه به سيد‌الشهدا(علیه السلام)

باشخصيت‏ترين كسي كه نامش بر زبان‌ها بود و مسلمانان به او ارادت داشتند و او را براي خلافت و رهبري شايسته‏تر از هركس مي‏شناختند، حسين‏(علیه السلام) ‏ بود. و نگاه مردم براي اصلاح و تأسيس حكومت اسلامي به او بود (چشم‌ها از او برداشته نمي‏شد) و او كه صاحب حق و در نظر همه سزاوارترين افراد بود، اگر از گرفتن حق خويش خودداري مي‏كرد و به وضعي كه پيش آمده رضايت مي‏داد، دست ديگران هم بسته مي‏شد، و همه آن را در رضايت به حكومت يزيد عذر و حجت قرار مي‏دادند. پس آنچه در مرحله اوّل بر حسين(علیه السلام) ‏ لازم بود، اين بود كه از بيعت با يزيد امتناع نمايد و دست مسلمان‌ها را براي اقدام و تجديد

 

حكومت اسلامي و همكاري باز گذارد و آنها را با بيعت و تسليم خود در برابر عمل انجام شده قرار ندهد و حجت را بر آنها تمام سازد و در مرحله بعد هم بايد براي اتمام­حجت، دعوت آنها را براي تأسيس حكومت اسلامي به رهبري خودش بپذيرد.

با اين اوضاع وقتي نامه‏ها و فرستاده‏هاي مردم عراق و رؤساي قبائل مبني بر دعوت آن حضرت بر قبول زمامداري و خلافت و اظهار انقياد، اطاعت، فداكاري و دلسوزي براي وضع ناهنجار مسلمين، به آن حضرت رسيد، به ظاهر حجت را بر امام(علیه السلام) ‏ تمام كردند. پس آن حضرت در آن موقعيت حساس، پيشنهاد آنها را پذيرفت و پسرعمّ عزيز و ارجمند خويش را به كوفه فرستاد.

معلوم است كه سيد‌الشهدا(علیه السلام)  با­آن­همه­ اصرار و اظهار حضور مردم عراق در چنان فرصت تاريخي، ناگزير بود دعوت آنها را بپذيرد. اگر او به داد مردم نرسد و صداي استغاثة آنها را جواب ندهد پس مردم چه كنند؟ و جامعه مسلماني كه خود را تشنة اصلاحات مي‏داند، چه راهي پيش گيرد؟ سزاوار نبود حسين(علیه السلام) ‏ دعوت آنها را كه مدعي همه گونه اظهار اخلاص و فداكاري بودند رد كند و به سوء ­­نيّت و پيمان‌شكني متهم سازد و آنان را به جرم رفتار و كردارشان با پدر و برادرش مؤاخذه نمايد.

يا چنانچه بعضي مي‏گفتند، به آنها بگويد: «شما اول، شهر را تصرف كنيد و عامل يزيد را بيرون نماييد، وقتي بدون منازع شد مرا

 

بخوانيد تا بيايم». حسين(علیه السلام) ‏ اين پيشنهاد را نداد؛ زيرا به او گفتند: بدون رهبر، انقلاب عليه حكومت اموي نتيجه‌بخش نيست و به‌علاوه معناي آن اين است كه شما خود برويد و جنگ كنيد و كشته بدهيد، اگر ميدان را صاف و بي‌مانع كرديد مرا بخوانيد تا زمامدار شوم؛ اين پيشنهادها در افكار مردم بهانه‌جويي و شانه‌خالي‌كردن از زير بار تكليف شمرده مي‏شد.

آنها زبان حال و مقالشان اين بود: ما امام نداريم، پيشوا نداريم، جامعه اسلام بدون رهبر و امامي كه قائم به امور باشد مخصوصاً با روي كار آمدن جنايت­كاري مثل يزيد، متلاشي مي‏شود؛ بايد فكري كرد و چاره‏اي انديشيد، ما هرچه فكر كرده‏ايم و مشورت نموده‏ايم، چاره‌اي نيست جز آنكه تو كه پسر پيغمبري، به داد اسلام برسي و حكومت اسلام را از دست اين ناكسان خلاص سازي و به­سوي ما بيايي. اين پيشنهاد را در آن عصر و در آن شرايط، حسين(علیه السلام) ‏ بايد بپذيرد و اگر خدعه و نيرنگ هم بود، تكليف او پذيرفتن بود، چنانچه در بعضي از كتب مقتل است كه فرمود:

«مَنْ خادَعَنا فِي اللهِ إِنْخَدَعْنا لَهُ»؛[1]

«هركس در كار خدا با ما خدعه و نيرنگ كند، خدا هم از جانب ما خدعه‏اش را به او باز مي‏گرداند».

 

قبول اين پيشنهاد و اعزام مسلم بن عقيل و دست به‌كارشدن براي تأسيس حكومت اسلامي با سياست به معناي طلب ملك و رياست سازگاري نداشت. اين سياست، سياست اسلامي، و وظيفة ديني و وجداني و قيام براي خدا بود. بنابراين با­اينكه مي‏دانست جريان به كجا منتهي مي‏شود، دعوت اهل كوفه را پذيرفت و مسلم را به آنجا فرستاد.

 

[1]. سبط ابن­جوزی، تذکرةالخواص، ص223.

نويسنده: