وریز وجوهات
پیام مرجع عالیقدر حضرت آیة الله العظمی صافی گلپایگانی مدظله الوارف به مناسبت ارتحال عالم ربّانی آیة ‌الله حاج آقا مرتضی اشرفی شاهرودی ره   بسم الله الرحمن الرحیم   إنّا لله و إنّا إلیه راجعون   حضرت آیة الله آقای...
يكشنبه: 1/مهر/1397 (الأحد: 12/محرم/1440)

رهبران دين و رهبران مادي

رهبران ديني و رجال الهي مانند علي، حسن و حسين^ در جنگ، صلح و دوستي و دشمني به راه حقيقت مي‏روند و سياست‏هاي باطل و فريب مردم و دروغ و خيانت و مكر را نردبان نيل به مقاصد خود قرار نمي‏دهند.

امّا رهبران سياسي و مادي براي رسيدن به مقاصد خود و جلب همكاري ديگران به هر وسيله و حيله و دروغ و خيانت متوسل مي‏شوند. پول و رشوه و جاه و مقام در اختيار پول‌پرستان و جاه‌طلبان مي‏گذارند و شرف و شخصيت و دين آنها را مي‏خرند.

 

رهبران ديني مردم را از راه دعوت به حقيقت و فضيلت و ايمان، به‌سوي حق جلب مي‏كنند، ولي رهبران سياسي در موقع لزوم، حقيقت را پايمال و در خزانه و بيت‌المال را باز مي‌گذارند تا براي اغراض خود آراي مردم را خريداري كرده و مناصب و مقامات را به هر‌كس كه بيشتر در كار باطل با آنها يار شود مي‏بخشند. در قاموس آنها صلاحيت و عدالت و رفاه ضعفا و اصلاح و پرهيز از ظلم و شرارت وجود ندارد.

وقتي به تاريخ اسلام رجوع كنيم و وضع روحي جامعه را در زمان خلافت حضرت مجتبي(علیه السلام) ‏ و تغلّب معاويه مطالعه مي‌نماييم در‌مي‌يابيم حضرت مجتبي(علیه السلام) ‏ فاقد ياوراني بود تا بتواند با آنها فتنه معاويه را خاموش كند. بيشتر اطرافيان و سپاهيان ايشان مورد اعتماد نبودند. رهبري‏هاي مردمان نالايق و تربيت‌هاي غلط، جامعه را گرفتار انحطاط شديد اخلاقي ساخته بود.

كساني كه مدعي جانشيني پيغمبر(ص)  شدند، راه ایشان را در تربيت نفوس و تكميل مردم و بي‌اعتنايي به امور مادي، پيش نگرفتند و از همان آغاز كارشان، وارد يك سلسله اعمال زشت و هتك نفوس و اعراض ديگران گرديدند.

اشخاصي را از دستگاه‌هاي اسلام كنار نمودند و افرادي را كه طرف‌دار منافع آنها بودند بر سر كار مي‏آوردند و مقام و رتبه مي‏دادند. اسلام را از سادگي خارج نمودند، و به‌تدريج، كاري كردند تا

 

مسلمان‌هايي كه در زمان پيغمبر(ص)  داراي همت عالي و گذشت از دنيا بودند، و به اميد ثواب و تقرب به خدا و اعلاي كلمه اسلام، جهاد و جان‌نثاري مي‏كردند، در اين عصر بيشتر متوجه به دنيا، تجملات، خوش‌گذراني، راحت‌طلبي، سودجويي و جمع مال و ثروت شوند.

معاويه هم از اين فرصت حداكثر استفاده را نمود و دانست كه شرايط و وضع زمان براي تشكيل حكومتي كه هدف اوست، مهياست زيرا مالك‌شدن شرف و دين و ايمان مردم، با دادن پول و وعدة ايالت و ولايت، ممكن است. معاويه از اين راه پيش آمد و بر مركب مراد، سوار شد، و مانند عمروعاص و مغيره را مزدور خود ساخت، و از همين راه دست به كار توطئه عليه حضرت مجتبي(علیه السلام) ‏ و ايجاد هرج‌و‌مرج و اختلاف داخلي در بين اصحاب آن حضرت شد.

آنها را تطميع كرد و وعده و نويد داد، براي بعضي از آنها رشوه فرستاد. يكي از معروف‌ترين فرماندهان لشكر امام(علیه السلام) ‏  را با دادن رشوه زياد از آن حضرت جدا ساخت.

عمرو بن حريث، اشعث بن قيس و حجار بن ابجر و شبث بن ربعي را تطميع كرد و وعده داد اگر امام(علیه السلام) ‏  را بكشند به هر­يك، صد هزار درهم و دختري از دخترانش را بدهد و به فرماندهي يكي از لشكرهاي شام منصوب سازد.[1]

 

بعضي ديگر از اصحاب امام(علیه السلام) ‏  را به گرفتن رشوه متهم ساخت، نيرنگ‌هاي ديگر براي تخديش اذهان مردم كوتاه‌فكر و ساده‌لوح به‌كار برد. اكثريت سپاه امام­حسن(علیه السلام) ‏ مردمي بودند كه بيست‌و‌پنج سال از تربيت صحيح اسلامي بر‌كنار مانده بودند، نتوانستند در برابر آنچه بر آنها عرضه شد مقاومت كنند و بسياري از سرانشان خود را به معاويه فروختند. معلوم است كه اعتماد بر سپاهي كه حاضر باشد با گرفتن پول از دشمن با او همدست شود جايز نيست، و جلب آنها با پول بيت‌المال، و تطميع به مقام و منصب و جاه، بر‌خلاف روش آل‌ علي(علیه السلام)  بود؛ زيرا موجب ترويج ظلم و بازگذاشتن دست ستمكاران و خيانت‌پيشگان مي‏شد.

با اين وضع و با اين محيط، اگر امام­حسن(علیه السلام) ‏ صلح نمي‏كرد علاوه­ بر آنكه باقيمانده سپاهش به وضع موهني شكست مي‏خوردند، ممكن بود خود آن حضرت هم به‌وسيله بعضي لشكريان منافق مانند اشعث كه از زمان حضرت امير(علیه السلام) ‏ با معاويه محرمانه همكاري مي‏كرد كشته و يا دستگير و تسليم معاويه گردد و پس از يك سلسله توهينات خدعه‌آميز كه مخصوص به معاويه بود آزاد شود و معاويه آن را نشانه حلم و بردباري قرار داده و منّتي از خود بر خاندان پيغمبر(ص)  و بني­هاشم بشمارد و مهابت و جلالت و محبوبيتي را كه آن حضرت در نفوس داشت، از بين ببرد و سرانجام هم، با همان وضع فجيع، آن حضرت را مخفيانه به قتل برساند.

 

مسلماً لطمه‏اي كه از اين وضع به اهل حق وارد مي‏شد، قابل­جبران نبود و ديگر، زمينه‏اي براي قيام و اقدام حسين(علیه السلام) ‏ فراهم نمي‏شد.

 

[1]. مغنيه، الشيعة و الحاكمون، ص62.

نويسنده: