وریز وجوهات
جامعه منتظر، جامعه امیدوار (یادداشت از معظّم له) بایدها و نبایدهای منتظران (گفتاری از معظّم له) بامداد اميد (نوشتاری از معظّم له) روز رهایی (سروده معظّم له)         جامعه منتظر، جامعه اميدوار (یادداشتی...
دوشنبه: 31/ارد/1397 (الاثنين: 6/رمضان/1439)

انقلاب در نظام مالكيت

اگر انقلاب در نظام مالكيت، الغاى نظام غربى مالكيت و سرمايه‌دارى براساس رباخوارى و معاملات نامشروع و بانك‌دارى و استثمار است كه نظامات شرقى بر آن صحّه گذارده و از آن دفاع می‌نمايند و به كشورهاى اسلامى نيز سرايت كرده و مسلمانان هم به فساد و پليدى آن آلوده شده‌اند، البته بايد دگرگون گردد.

اين نظام كه در آن، هر‌كس و هر سرمايه‌دارى به‌هرنحو و به‌هر‌طريق كه بخواهد ثروت بيندوزد و بر ثروت و سرمايه‌اش بيفزايد، آزاد مطلق است و هيچ قيد‌وشرط و تحديد و ممنوعيتى مانع او نمی‌شود و در صرف اموال نيز مختار مطلق می‌باشد،[1] كه به‌هر‌مصرفى بخواهد، آن را

 

برساند، آزاد است حتى اگر بخواهد ورثه خود را محروم كند و ميليون‌ها دلار، اموال خود را به سگ و گربه خود ببخشد يا در پاى يك زن روسپى و رقاصه و خنياگر بريزد، يا در راه تجملات غيرمتعارف صرف كند، يا به قمار بزند، اگر منظور اين نظام است، شك و شبهه‌اى نيست كه اين نظام بايد از بين برود.

اين نظام حتى اگر در كشورهاى مسلمان‌نشين هم باشد و اين سرمايه‌دار اگر خود را مسلمان نيز بشمارد، با اسلام ارتباط ندارد و فاصله آن با نظام اسلام، فاصله جهل از علم، ظلمت از نور و شب از

 

روز است.[2]

 

نظام اسلامى تدابير و برنامه‌هايى در رشته‌هاى مختلف پيشنهاد كرده است كه اين‌گونه سرمايه‌دارى و استثمار و تفريط مال و اندوخته‌هاى كلان از بين برود و زمينه براى پيدايش آن فراهم نگردد، چه در به‌ دست‌آوردن مال باشد و چه در خرج كردن آن. اسلام دست افراد را آن‌گونه باز نگذارده و مختار نساخته است كه بتوانند اين همه سرمايه را گرد ‌آورند و راه‌هايى جلوى پاى بشر در خرج و مصرف گذارده و تشويق‌ها و ثواب‌هايى وعده داده، جرايم و كفّارات و سياست‌هايى مقرر كرده است كه خودبه‌خود، تعادل ممكن برقرار می‌گردد.

در جامعه اسلامى، مال و سرمايه هرگز نمی‌تواند عاملى براى روى‌كارآمدن حكومت‌ها و انتخاب اين‌و‌آن باشد. نقش توانگر و بينوا در حكومت و اجتماع اسلامى برابر است.

اسلام درعين‌حال‌كه به مال و بى‌نيازى و كار و تلاش اهمّيت داده است و ضايع كردن اموال و نيروها و ضايع گذاردن آن را ممنوع

 

نموده است، همه را به سعى و عمل براى برداشت هرچه بيشتر از نعمت‌ها و مواهب طبيعى امر فرموده و عمران اراضى و احداث قنوات را ستوده است، از اشخاص نيكوكار و فعال و توليدكننده و آبادكنندگان زمين‌ها ـ نه به‌عنوان يك ثروت‌اندوز و سودجو؛ بلكه براى نقشى كه در رفاه و آسايش و فراوانى و رفع نيازمندى‌هاى جامعه دارند ـ تشويق و تقدير می‌نمايد. درواقع ارزش اين افراد را از هدف آنها مشخص می‌سازد و هدف آنها را از برداشتى كه از عوايد خود می‌نمايند و از چگونگى به‌كار انداختن اتفاقات و مخارج آنها می‌شناسد. هرگز نبايد مال، بيهوده و اسراف‌گرانه در راه‌هاى باطل صرف شود و نبايد مال داشتن، كسى را در اجتماع مقام و منصبى بدهد و بر ديگران تحميل نمايد.

اصلاً مال‌اندوزى و جمع مال به‌عنوان يك هدف و لحاظ استقلالى براى بشر عيب و عار است؛ امّا كسب مال نه به‌عنوان يك هدف؛ بلكه به‌قصد استفاده‌هاى مشروع و مستحب و واجب مثل انفاق في سبيل‌الله كمال افتخار می‌باشد. توليد ثروت، به‌معناى توليد مواد مورد احتياج جامعه، ممدوح و مورد تقدير است. چنانچه انفاق آن‌ هم، در راه امور اجتماعى و عام‌المنفعه و سعادت جامعه ممدوح است؛ امّا نگهدارى ثروت جز گرفتارى و مناقشه در حساب و سنگين شدن بار و عوارض سوء و معايب ديگر اثرى ندارد و هركس از فرد توانگرى براى

 

توانگرى او تواضع و فروتنى نمايد، دو ثلث دين خود را از دست داده است:

«مَنْ تَواضَعَ لِغَنِيٍّ لِغِناهُ (لِأَجْلِ غِنٰاهُ) ذَهَبَ ثُلُثا دِينِهِ»[3]

«هركس برای ثروتمندى به خاطر ثروتمندى‌اش فروتنی كند، دو سوم دينش از بين می‌رود».

اين حديث بسيار حساس و پرمعناست و نقش اسلام را در رفع اختلاف طبقاتى و اهمّيتى كه به آن داده است و درجه‌اى كه براى آن قايل شده است، را نشان می‌دهد.

در قرآن مجيد، ذيل داستان قارون ـ يهودى سرمايه‌دار ـ می‌فرمايد:

(تِلْكَ الدّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِي الاَرْضِ وَلا فَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ)؛[4]

«اين خانه آخرت را براى آن كسانى كه اراده علو و برترى و فساد در زمين ندارند قرار داده ايم و عاقبت (و پايان نيك) براى پرهيزكاران است».

اين است تعريف اجتماع اسلام، اجتماعى كه احدى نبايد در آن گردنكشى و برترى‌جویی داشته باشد كه حتى برحسب بعضى تفاسير از امام على(علیه السلام)    روايت شده است كه فرمود:

 

«إِنَّ الرَّجُلَ لَيُعْجِبَهُ شِراكَ نَعْلِهِ فَيَدْخُلَ فِي هذِهِ الاْيَةِ: تِلْكَ الدّارُ الاْخِرَةُ...»؛[5]

مضمون روايت اين است كه: اگر كسى از بند كفش خودش به‌خود ببالد، گردنكشى كرده و علو و برترى جسته است.

اين آيه همه را می‌شناساند و اجتماع متواضع اسلام را معرفى می‌نمايد. انصافاً بايد گفت: اجتماعات كمونيستى و سرمايه‌دارى كجا و اين اجتماع سراسر فضيلت و برابرى كجا؟ رهبران متكبّر، مغرور، پرنخوت و فرعون‌منش و پرباد آن اجتماعات كجا و رهبر بى‌مدّعا، بى‌تشريفات و بى‌فاصله از مردم و اجتماع واقعى اسلام كجا؟

از بامداد تا شامگاه هرچه می‌بينيم، گردنكشى، تظاهر، كبر و نخوت، استبداد، فرعونيت، تعظيم و خم‌شدن، نيايش و مدح و چاپلوسى گردنكشان است. هركس كمترين قوه مالى يا مقامى يا بلكه علمى داشته باشد، نسبت به كسى كه فاقد آن است، بى‌اعتنا و بى‌احترام می‌شود. در ادارات، مؤسسات و برنامه‌هاى مختلف، عدول از هدف اين آيه نمايان است.

اسلام دينى است كه زمامدار متواضع و فروتنش، يك نفر استاندار عالى‌قدر و صحابه را با سوابق درخشانى كه دارد، براى شركت در يك مجلس ميهمانى توانگرانه، و نشستن بر سر سفره كسى كه توانگران را بر آن خوانده و بينوايان را واگذاشته، به‌شدت مورد بازخواست قرار

 

می‌دهد و نامه‌اى توبيخ‌آميز برايش می‌فرستد[6].

دينى است كه بانوى اوّل آن، حضرت زهرا(س)  خودش شخصاً آن‌قدر جو دستاس می‌كند و آب می‌كشد كه آثار آن در دست و بدنش ظاهر می‌شود.[7] وقتى در خانه شوهرش ـ يگانه قهرمان فاتح و بزرگ مرد اسلام ـ بود، فرششان يك پوست گوسفند بود![8]

پيغمبر و رهبر عالى‌قدر اسلام‌(ص) دعا می‌كرد كه:

«اَللّهُمَّ احْيِنِي مِسْكِيناً، أَمِتْنِي مِسْكِيناً وَاحْشُرْنِي فِي زُمْرَةِ الْمَساكِينَ»؛[9]

«خدايا مرا مسكين زنده بدار، مسكين بميران و با مساكين محشورم كن».

اين دعا معنايش اين نيست كه به من نعمت نده، و كار و عمل مرا بى‌نتيجه كن و من می‌خواهم نقشى در جامعه نداشته باشم؛ بلكه اين دعا معنايش، اظهار تنفر از ثروت‌اندوزى و سودجويى، جمع مال، حرص و بخل و نگه‌داشتن مال و ترك انفاق في سبيل‌الله است؛ زيرا

 

آن‌كس كه مسكين بودن را دوست می‌دارد و آن را از خدا می‌خواهد، از وبال مال و عواقب سوء اخلاقى و عملى آن بيم دارد.

چنان است كه معاويه در تعريف حضرت على(علیه السلام)    گفت: اگر دو انبار، يكى از كاه و ديگرى از طلا داشته باشد، اوّل طلا را در راه خدا انفاق می‌نمايد.[10]

آرى پيغمبر رهبرى بود كه بسا يك ماه می‌گذشت و در خانه‌اش غذايى پختنى ـ باآنكه در اختيارش بود ـ فراهم نمی‌شد و آن را به نيازمندان می‌داد.

سويد بن غفله گفت: وقتى اميرالمؤمنين(علیه السلام)    ظاهراً خلافت و زمامدارى جهان اسلام را در اختيار داشت، بر آن حضرت وارد شدم، ديدم روى حصير كوچكى نشسته است و در خانه غير از آن حصير، چيز ديگرى نيست.

عرض كردم: يا اميرالمؤمنين! بيت‌المال (خزانه اموال حكومتى جهان اسلام) در دست توست و در خانه چيزى از لوازم خانه نمی‌بينم.

فرمود: اى پسر غفله! خردمند براى خانه‌اى كه از آن بايد انتقال كند، اثاث و لوازم فراهم نمی‌نمايد. ما را خانه ديگرى است كه بهترين متاع و اثاث را به آنجا نقل كرده‌ايم (جهان ديگر) و خود نيز پس از مدت زمان كوتاهى به آنجا خواهيم رفت».[11]

 

ابن‌عباس می‌گوید: در ذى‌قار به محضر حضرت على(علیه السلام)    مشرف شدم، آن حضرت كفش خود را وصله می‌زد.

به من فرمود: قيمت اين كفش چقدر است؟

عرض كردم: قيمتى ندارد.

فرمود: به خدا سوگند! اين كفش نزد من از امير بودن بر شما محبوب‌تر است، مگر آنكه حقى را به‌پا دارم، يا باطلى را دفع كنم.[12]

وقتى شخصى از آن حضرت، از جامه وصله‌دارى كه پوشيده بود پرسش كرد (كه مثلاً اين چه جامه‌اى است، يا چرا بايد اميرمؤمنان اين جامه را بپوشد؟) فرمود: قلب به آن خاشع می‌گردد و نفس رام می‌شود و مؤمنين به آن اقتدا می‌نمايند (و رقابت و هم‌چشمى در پوشيدن لباس‌هاى گران‌قيمت و تجملى از بين می‌رود).[13]

اين دين، اين تعليمات، اين تربيت و ايمان و وجدان اسلامى، سرمايه‌دارى و مال‌اندوزى و فسادگرى را می‌كوبد، وجدان مسلمان را از آن متنفر می‌سازد و آن را عسل مسموم جلوه می‌دهد.

مال، در حلالش حساب و در حرامش عقاب است،[14] هركس در دنيا مال بيشترى داشته باشد، در قيامت سهم و حظش كمتر است، مگر آنكه آن را در راه خير و صلاح اجتماع انفاق كند.

 

يك نفر كه مال‌اندوزى نكرده، به فكر جمع سرمايه و ثروت نبوده است، از اينكه روى زمين پر از سرمايه‌دار و توانگر باشد، بهتر است.

غرض اين است كه نظام اخلاقى و نظام تربيتى و وجدان اسلامى، بزرگ‌ترين عامل اعتدال و حفظ توازن اقتصادى است و اگرچه مالكيت محدود و مشروط اختصاصى اسلام، هيچ‌يك از معايب سرمايه‌دارى را ندارد؛ امّا اگر ساير نظامات اسلام هم با آن ضميمه شود و نظام تمام‌عيار اسلام در هر رشته و قسمت اجرا گردد، احتمال بروز آن معايب هم داده نخواهد شد.

بيشتر افرادى كه در مقام انتقاد از نظام مالكيت هستند، مقابل چشمشان، نظام مالكيت غرب را ـ كه، سرمايه‌دارانى چون راكفلر و اوناسيس و يا فؤدال‌هايى چون ژاكلين كندى و ... می‌باشند ـ قرار داده‌اند، و همه عيب‌ها را به‌حساب نظام مالكيت می‌نويسند. ازسوى‌ديگر، از برنامه‌هاى جامع‌الاطراف و سازنده اسلام چشم می‌پوشند و فقط به همان نظام مالكيت خشك‌و‌خالى آن، منهاى ايمان به خدا، و بدون تأسى و پيروى از پيغمبر(ص) و على(علیه السلام)    و زهرا(س)  و تربيت اخلاقى و تعاليم حساس اسلام و با حذف ناله‌هاى على(علیه السلام)    و دعاها و بالاخره منهاى فرهنگ اسلام می‌تازند و حمله می‌كنند. بااينكه نظام مالكيت و مالى و اقتصادى خشك‌و‌خالى اسلام هم بر نظام‌هاى ديگر برترى دارد.

 

اين اسلام است كه مسلمانش وقتى می‌خواهد از دنيا برود، ناراحت است، نگران است و گريه می‌كند كه پيغمبر(ص) با ما عهد فرموده است كه اثاث يك نفر شما از دنيا، بايد به‌مقدار زادوتوشه يك نفر مسافر باشد، و در كنار من اين همه اثاث است، درحالى‌كه چيزى نبود جز يك آفتابه و يك كاسه و يك ظرف لباس‌شويى!

اين اسلام كه مسلمانش، استاندار مداين ـ پايتخت شاهنشاهان ساسانى و كاخ تيسفون كه مردم، آن‌همه جلال و جبروت و تجملات بى‌نظير خيره‌كننده را در آنجا ديده بودند ـ خانه‌اش، يك حجره‌اى بود كه از قامت يك انسان، ارتفاع و طولش بيشتر نبود و با‌آن‌همه تواضع و فروتنى در بين مردم، به عمل مهم استاندارى می‌پرداخت.[15]

اين سلمان بود كه حضرت على(علیه السلام)    می‌فرمود: مردى از ما اهل‌بيت است و علم و دانش او را می‌ستود[16] و پيغمبر(ص) هم فرمود: «سلمان از ما اهل‌بيت است»[17] و فرمود: «بهشت به سه نفر مشتاق است: على و عمار و سلمان».[18]

اين سلمان، از شيعيان على(علیه السلام)    و شاگردان مكتب اوست كه عطايش

 

از بيت‌المال پنج‌هزار بود و همين‌كه دريافت می‌كرد، آن را در راه خدا انفاق می‌نمود و از دسترنجِ خود، مخارج منحصر خود را فراهم می‌كرد.[19]

ابوذرِ اسلام، با وضعى كه در عصر عثمان جلو آمد و سرمايه‌دارهايى مثل طلحه و زبير و مروان و ديگران، مخصوصاً از بنى اميه در صحنه اجتماع مسلمانان ظاهر شدند، و با ولخرجى‌هاى عثمان و كاخ‌سازى‌ها و اسراف معاويه به مبارزه برخاست و آن نظام ضد اسلامى را محكوم كرد.

اين مسلمانان بودند كه گاه اتفاق می‌افتاد غذايى براى مسلمانى هديه می‌شد. آن هديه تا ده خانه می‌گشت و به خانه شخص اوّل می‌رسيد و خدا ايثار مسلمانان صدر اسلام را در قرآن مجيد مدح فرموده است.[20]

پيغمبر اسلام(ص) دختر عزیزش فاطمه(س)  را مخير می‌نمايد كه مال به او بدهد يا دعا به او بياموزد. او با كمال نيازى كه برحسب ظاهر به مال داشت، دعا را اختيار می‌كند و به حضرت على(علیه السلام)    می‌گويد:

«ذَهَبْتُ مِنْ عِنْدِكَ لِلدُّنْيا، وَاتَيْتُکَ بِالاْخِرَةِ»؛[21]

«از نزد تو براى دنيا بیرون رفتم و  آخرت را برایت هدیه آوردم».

 

و حضرت على(علیه السلام)    به او می‌گويد:

«خَيْرُ أَيّامِكَ خَيْرُ أَيّامِكَ»؛[22]

«بهترين روزهاى توست، بهترين روزهاى توست».

نظام مالكيتى كه اين مكتب عرضه كرده است، نبايد دگرگون شود و نه منطق فقه قابل دگرگون شدن است. تجارت و بازرگانى، مزارعه و مضاربه و مساقات و اجاره در اين نظام موضع محكم و غيرقابل‌نفوذ هستند.

نظام مالكيت اسلام، نظامى است كه نظام‌های مالكيت جاهليت را كه هم‌اكنون در دنياهاى غرب، به‌وضع بسيار بى‌رحمانه و بى‌شرمانه‌اى اجرا می‌شود و متأسفانه در مجتمع به اصطلاح اسلامى نيز آن نظامات جاهلى وارد شده است، دگرگون كرد.

آنان‌كه به نظام اسلام حمله می‌كنند، اشتباهشان از اينجا ناشى می‌شود كه نه نظام اسلام را می‌بينند و نه از آن اطّلاع دارند. گروه‌هايى سرمايه‌دار را می‌بينند كه در كشورهاى اسلامى، مانند غرب، خون مردم را می‌مكند و چه تزئينات و چه تجملات، چه اسراف‌ها و چه خرج‌هاى بيهوده و عياشى‌ها كه می‌نمايند.[23] گمان می‌كنند نظام اسلامى

 

يعنى اين. ديگر نمی‌پرسند: پس نظام مالكيتش كو؟ نظام هزينه و مصرفش كو؟ نظام اخلاق و زهدش كجا رفته؟ نظام برادرى، مساوات و ايثارش كجاست؟ نظام تعليم‌و‌تربيتش را چرا ندارد؟ نظام حكومت و سياستش چرا در بين نيست؟

بله، نظام اشتراكى در مقايسه با نظام سرمايه‌دارى غربى ممكن است در مذاق بسيارى شيرين‌تر و دررسيدن هركس به‌سهم خود نزديك‌تر و از اجحاف‌ها و ستم‌كارى‌هاى سرمايه‌داران خالص‌تر باشد و معايب خاص سرمايه‌دارى را نداشته باشد؛ امّا نمی‌توان به‌طور‌مطلق هم آن را از نظام اشتراكى منهاى خدا و دين و وجدان و اخلاق كه زيربناى همه‌چيز را اقتصاد می‌داند، بدتر شمرد. و بالاخره معلوم نيست كه شوروى و چين و آلمان شرقى از ژاپن و آلمان غربى ايده‌آل‌تر بوده و مردم آنجا خوشبخت‌تر باشند و معلوم نيست كه كارگر آمريكايى با تمام عيوبى كه نظام آنجا دارد و همچنين كارگر آلمان غربى حاضر باشد محل شغل خود را با كارگر روسى يا آلمان شرقى عوض كند.[24]

ازنظر نظام اسلامى، اين دو نظام هر دو باطل است. نظام سرمايه‌دارى به‌اسم آزادى فردى، دايره مالكيت و اختيارات مالى فرد را بى‌قيدوشرط و نامحدود توسعه می‌دهد كه بتواند هر جور خواست، از فرد ديگر

 

بهره‌كشى كند و او و رأى و فكرش را مالك شود و يك جام شراب را براى هوس و اسم و آوازه، به صدهزار تومان خريدارى كند و مبالغ گزافى صرف نگهدارى يك سگ يا گربه بنمايد.

و مانند «هاريمان» چهارهزار دختر كارگر را وسيله عياشى و شهوت‌رانى خود قرار دهد.

و نظام اشتراكى، فرد را به‌كلى پايمال می‌نمايد، مانند يك محجور؛ بلكه به يك ابزار و آلت كار تبديل و آزادى او را از بين می‌برد. مالكيت خصوصى كه فطرت بشر آن را به‌وجود آورده است و اگر نباشد، معايب بزرگ پيدا می‌شود را الغا می‌كند و ديكتاتورى حزبى بدتر از ديكتاتورى فردى، مثل ديكتاتورى استالين و اختناق افكار تشكيل می‌دهد و انسان و فكر و فطرت انسانى، آزادى ضمير و قلم و زبان او را در نظام اشتراكى زندانى می‌كند.

بارى اگر مقصود از نظامى كه بايد دگرگون شود، نظام سرمايه‌دارى غربى است، حقّ همين است كه بايد دگرگون شود و اسلام آن را با تمام لوازم و محتوياتش دگرگون كرد. اين نظام باطل است، چنان‌كه نظام كمونيسم نيز باطل است.

اگر مقصود از انقلاب اجتماعى در نظام مالكيت اين است كه مالكيت خصوصى بر وسايل انتاج و توليد، مثل كارخانه، زمين، باغ، قنات، خانه اجاره‌اى و دكان، بايد ملغى شود تا فسادها برطرف گردد و برابرى و قسط برقرار شود.

 

جواب اين است كه:

اوّلا: نظام مالكيت و اختصاص، ريشه فطرى دارد و بشر فطرتاً به آن توجّه دارد و مانند ساير غرايز، وجود آن و اشباع آن تحت نظم منطقى و عقلايى لازم است و فوايد بزرگ دارد و بايد از آن مانند ساير فطريات و خواسته‌هاى فطرى و غرايز استفاده كرد و نديده گرفتن آن، مثل نديده گرفتن غريزه جنسى و غرايز ديگر است.

چنان‌كه غريزه جنسى موجب توليد نسل است، اين غريزه هم در توليد مواد مورد نياز و رفع احتياجات بشر مؤثر است و در حقيقت از قوه توليد حمايت می‌كند و پشتيبان آن است و آن را هرچه بيشتر به‌كار می‌اندازد و تنبلى و تن‌پرورى را از شخص دور می‌سازد و به‌خصوص اگر خداى نخواسته، بشر وجدان نداشته باشد و به معنويت و فضيلت ايمان نياورده باشد و همه‌چيز و همه‌كارش، اقتصاد و براى اقتصاد باشد و همه‌چيز را به ظاهر وضع اقتصادى و تحول آن بداند و تحولات را ناشى از آن بشمارد. اگر اين غريزه اختصاص و مالكيت هم نباشد، چرا كار كند؟ و چرا بهتر، كار را انجام دهد؟ هيچ دليل معقولى ندارد.

لذا اصل مالكيت را با همان قيود و حدود و شرايطى كه اسلام برقرار كرده كه نظامات فرهنگى و اخلاقى و تربيتى نيز در تعديل و حسن‌استفاده از آن، سهم عمده و مؤثر را داشته باشد، بايد پذيرفت.

 

ثانياً: آن چيزى كه موجب به‌ وجود آمدن نظام طبقاتى و فاصله‌هاى زياد است، آزادى نامحدودى است كه در كشورهاى سرمايه‌دارى به سرمايه‌داران داده شده است كه امكانات ثروت را در آنها به‌طور نامحدود فراهم كرده و قانون و حكومت و مردم هيچ‌گونه نظارتى بر آن ندارند. در نتيجه سرمايه‌داران بر همه اوضاع سياست، حكومت، اقتصاد، فرهنگ، مطبوعات و تبليغات مسلط هستند و اين سرمايه‌داران و كارتل‌ها و كارخانه‌دارها هستند كه سياست كشورهاى سرمايه‌دارى و كشورهاى تحت نفوذ آنها را در اختيار گرفته‌اند و از رحم و وجدان و احترام به معنويات، در آنها خبرى نيست، كه نمونه آن، تسلط سرمايه‌داران يهودى بر ايالات متحده آمريکا و جانب‌دارى و حمايت بى‌دريغ نامحدود آن كشور از اسرائيل و آن جنايت‌هاى وحشتناك است.

امّا در نظام اسلامى به‌علل‌زير، اوضاع اقتصادى، مالى و امكانات مردم در تحصيل مال و ثروت متعادل می‌شود:

1. بانك‌دارى غیراسلامی و رباخوارى به‌شدت ممنوع و اعلان جنگ با خدا[25] و درهمى ربا در نظر اسلام، از زناى با مادر بدتر است[26]، كه از اين تأكيد، كمال توجّه اسلام به نظام اقتصادى صحيح معلوم می‌شود.

 

2. ماليات‌هاى اسلامى مانند خمس و زكات، به‌خصوص زكات نقدين (طلا و نقره) كه همه‌ساله بايد ادا شود، تا از نصاب بيفتد.

3. مسئله ثلث مال، اگرچه استفاده از آن اجبارى نيست؛ امّا در محيط تربيت و ايمان اسلامى و ارشاد دينى، مانند يك واجب اعتبار می‌شود و هر ثروتمند و هر‌كس هرچه داشته باشد، ثلث آن را از اختيار ورثه خارج می‌نمايد و براى خيرات و مبرّات و مصارفى كه در نظر می‌گيرد، اختصاص می‌دهد.

4. مشاغل و كسب‌هايى كه موجب جمع ثروت می‌شود، يا براى ثروتمندان، مصرف‌هاى بيهوده و غيرمفيد به‌حال اجتماع می‌سازد، مانند: قمار، شراب‌سازى، شراب‌فروشى، مجسمه‌سازى، خوانندگى، نوازندگى، داير كردن مراكز فساد و كاباره‌ها و امثال آن ممنوع است.

5. به‌طورکلى اسراف و تبذير اموال كه سرمايه‌داران و زن و بچه‌هايشان به آن گرفتار می‌شوند و اگر راهش بسته شود، سرمايه را در خير اجتماع مصرف می‌نمايند، جايز نيست و اكيداً ممنوع است.

6. از اسباب مهم تعادل ثروت و خرد شدن اموال، قانون ارث است. با نظام دقيق، علي‌رغم قوانين جاهليت كه ثروت را در دست فرد واحد نگهدارى می‌كرد و حتى اگر ثروتمند فرزند نداشت، به او اجازه داده می‌شد كه ديگرى را فرزندخوانده خود بنمايد تا از او ارث ببرد، و علي‌رغم قوانين كشورهاى سرمايه‌دارى كه به سرمايه‌دار، اجازه

 

می‌دهد ثروتش را براى گربه يا سگش قرار دهد، درحالى‌كه ميليون‌ها مردم گرسنه باشند، اسلام اجازه چنين امورى را نمی‌دهد.

7. تشويقات اكيد به انفاقات و خيرات و مطلق صدقات و مبرّات و صرف اموال در خير و ترقى، رفاه عموم، تأسيس مدارس، بيمارستان‌ها، دارالايتام، دارالعجزه، خدمات اجتماعى، پل‌سازى، راه‌سازى و مددكارى نيز يكى از وسايل مهم جلوگيرى از تمركز ثروت و مشوق صرف آن در مصالح اجتماعى است.

8. قوانين مربوط به اراضى موات و جنگل‌ها و اراضى مفتوح العنوه.

9. وقف، كه يكى از راه‌هاى صرف سرمايه در مصالح مشترك مردم است.

10. دعوت به انصاف در معاملات، و اكتفا به سود كم و به‌مقدار كفايت و ترك غشّ و خيانت در معاملات نيز از عوامل كنترل‌كننده و تعادل‌بخش است.

11. همچنين تشويق به قناعت و رضا به آنچه مقدر و فراهم می‌شود و معاش و خرج به اقتصاد و ميانه‌روى.

12. نكوهش از سرمايه و اندوخته بيش‌ازحدّ كفاف و به‌طور‌كلى مذمت از اندوخته كردن و پس‌انداز نمودن كه در تربيت اسلامى خلاف توحيد در توكّل و خلاف اعتماد به خداست.

13. مذمّت و نكوهش از بخل و حرص، و مدح سخاوت تا آنجا كه در روايات آمده: «بخيل از خدا و بهشت و مردم دور بوده و به آتش

 

نزديك است».[27]

14. تحريم استعمال ظروف طلا و نقره و آراستن مرد به آنها كه علاوه‌براينكه دليل بر حرمت اين استعمالات است، نشانه محبوب بودن سادگى معاش و اثاث و لباس است.

بالاخره مكتب اسلام و نظامات اسلام در شعب مختلف و متعدد، همه در كنترل وضع مالى و جلوگيرى از مفاسد سرمايه‌دارى نقش بزرگ و حساسى را ايفا می‌كنند كه در مجتمع اسلامى، هرگز از مفاسد تورّم ثروت و تمركز سرمايه نبايد بيم داشت.

اينكه در عصر عثمان، آن‌همه صحابه روشن و آگاه، از سوء اوضاع انتقاد می‌كردند، به‌همين‌جهت بود كه سرمايه‌دارهايى مانند طلحه و زبير و مروان و ديگران، عدول حكومت را از نظام اسلامى، مخصوصاً نظام مالى نشان می‌دادند و عاقبت اين روش ناپسند، موجب انقلاب و منجر به خاتمه دادن به حكومت عثمان گرديد.

ثالثاً: تفاضل و اختلاف، از نواميس خلقت است كه بايد از آن استفاده شود و با يك نظام صحيح، ازهمه‌جوانب كنترل گردد. شايد شما دو نفر را پيدا نكنيد كه در مجموع خصايص و استعدادها و مواهب و نيروى ذاتى، نتيجه و بازده عمل آنها يكسان باشد. اين ناموسى از نواميس خلقت است و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، اين يك واقعيت و حقيقت است.

 

در قرآن به همين قانون خلقت كه در تمام موجوداتى كه ما می‌شناسيم و در انسان سارى و جارى است، اشاره شده و چنين می‌فرمايد:

(وَرَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجات ٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِيّاً وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمّا يَجْمَعُونَ)؛[28]

«برخى از ايشان را بر بعضى ديگر، درجاتى برترى داديم تا بعضى از ايشان بعضی ديگر را استخدام نمايند (و از يكديگر و عمل ديگرى انتفاع ببرند و با كمك هم، نظام معيشت را برقرار نمايند، نه اينكه استعلا و امتياز برقرار سازند) و رحمت پروردگار تو بهتر است از آنچه جمع می‌كنند».

يعنى از اموال و دارايى‌هايى كه اندوخته می‌نمايند، رحمت خدا بهتر است؛ بنابراين شرط عقل و ايمان به خدا، اين نيست كه شخص، بهتر را رها كند و كمتر را بگيرد.

نظام اقتصاد و معاش و تمدن بشر، بر اين تفاضل و تفاوت صحه گذارده است و افرادى هستند كه بازده اقتصادى آنها از ديگران بيشتر است و كارشان بيشتر از افراد متوسط است، يا بيشتر ارزش دارد. مثلاً كارى را كه ديگران در هشت‌ساعت انجام می‌دهند، در چهارساعت تمام می‌كنند. آيا می‌شود به اين افراد گفت كه شما كار نكنيد و جامعه

 

نبايد از خِرَد و نيرويتان استفاده كند؟ يا كار كنيد و به‌قدر ديگران مزد بگيريد؟ يا مزد كارتان بايد اسكناس و دلار و پوند بماند و نمی‌توانيد آن را به كسى ببخشيد يا به فرزندتان بدهيد، يا تبديل به اموالى كه استهلاك ندارد نماييد؟ يا نبايد با آن زمين بايرى را احيا كنيد و باغى احداث نماييد و قناتى حفر كنيد و مزرعه و خانه‌اى بسازيد يا آن را به ديگران قرض بدهيد و سود نگيريد، يا نبايد به مضاربه بدهيد كه ديگرى با شرط شركت شما در خسارت به آن عمل كند و از بهره آن چيزى به شما بدهد؟

يقيناً مصلحت اجتماع و اقتصاد، ترقى، رفاه و جلو رفتن جامعه در اين نيست كه اين اختيار اندك از آنها سلب شود و از اين مختصر دلگرمى در حقّ آنان دريغ شود؛ ولى می‌توان به آنها گفت: شما بايد به آنان‌كه از شما ضعيف‌ترند و يا بازده اقتصادى آنان كمتر است، كمك كنيد و معاش و رفاه آنها نيز بايد تأمين شود.

شما در محضر عدل الهى و در برابر وجدان خودتان مسئوليد. بايد رسماً مبلغى از سود خود را كه زايد بر حاجت داريد، يا وقتى مال شما به نصابى معين رسيد، به‌عنوان خمس و زكات به بيت‌المال بدهيد، و علاوه براى كسب ثواب و نيل به ارزش‌هاى واقعى انسانى نيز بيشتر از اينها را در مصالح عموم صرف كنيد و بايد خدا و رسول و جهاد در راه او را (جهاد به مال و بدن) از همه‌چيز و هركس كه

 

داريد، بيشتر دوست بداريد و الاّ منتظر عذاب خدا باشيد. تا حدّ ايثار و برگزيدن ديگران بر خود، اگر جلو برويد عالى‌ترين مدال‌هاى افتخار نصيب شما شده است و به مقام برّ و نيكى نمی‌رسيد، مگر آنچه را دوست می‌داريد، در راه مصلحت عموم بدهيد.

ازيك‌سو، تدابير و نظامات اقتصادى و مالى، از تراكم ثروت جلوگيرى می‌كند. و ازسوى‌ديگر، نظامات اخلاقى شوق آنان را به خير و انفاق برمی‌انگيزد.

اين نظام اسلامى هيچ‌گونه عيبى ندارد و به‌خصوص در دنياى كنونى كه وسايل اجراى اين نظام، به‌مراتب فراهم‌تر از چهارده قرن پيش است، اجراى آن آسان‌تر است. چنان‌كه انسان می‌بيند، اسلام با هر روز و عصرى موافق‌تر و مطابق‌تر از روز و عصر گذشته است و همه‌سال و همه‌وقت، نوتر و تازه‌تر جلوه می‌نمايد.

اين مقاله اگرچه براى بيان اين مطالب نبوده؛ امّا اجمالا اشاره‌اى شد تا معلوم شود تمام ابعاد عدل، فقط در قوانين كامل اسلام و نظام اسلامى فراهم می‌شود.

اين جامعه اسلام است كه اين امتيازات را داراست و از تبعيضات ناروا و نابجا مبرّاست. چنان‌كه شما می‌بينيد درهاى مدارس اسلامى به روى همه باز است و تا اين اواخر كه دانشگاه‌ها و مؤسسات تعليمى به‌سبك تقليد از غرب افتتاح نشده بود، طلاب علوم در دانشگاه‌هاى

 

بزرگ اسلامى، علاوه‌بر‌اينكه شهريه نمی‌دادند، شهريه می‌گرفتند و بزرگ‌ترين دانشمندان در علوم مختلف از طبقات پايين اجتماع برمی‌خاستند.

عدل اسلام اجازه نداد كه محاكم اختصاصى تشكيل شود؛ مثلاً كارمند يا ارتشى را در محكمه‌اى كه ديگران را محاكمه می‌نمايند، محاكمه كنند.

روى‌هم‌رفته اگر نظامات اسلام، در تمام جوانب زندگى بشر اجرا شود و جهانى گردد، در اين جهان مادى كه قانون تفاضل و تفاوت نيز از نواميس ثابت آن است ـ و نمی‌توان آن را فلسفى دانست؛ چون نظام به آن وابسته است ـ آخرين حدّ برابرى و اعتدال و قسط برقرار خواهد شد و مكتب متعالى اسلام و نظام الهى آن، نظامى است كه تمام محاسن و امتيازات را دارا و از معايب و نواقص ساير مكتب‌ها پاك و پيراسته است.

 

[1]. يكى از بزرگ‌ترين مفاسد اين سرمايه‌دارى آزاد و مطلق، تسلط سرمايه‌داران بر امور سياسى و مقدرات اجتماعى است كه تمام حقوق و حيثيات افراد و اجتماعات و ملل و امم را تحت‌تأثير قرار داده و در مسير ازدياد سرمايه به‌كار مى‌برند و به هيچ چيز جز بالا بردن ارقام ثروت و استثمار و به مصرف رساندن كالاى خود نمى‌نگرند. اين سرمايه‌دارها ـ به‌تعبير آقاى حسن صدر در روزنامه اطلاعات ـ همه‌چيز حتى جنگ و صلح و انتخابات را در اختيار مى‌گيرند. از باب نمونه: خاندان «راكفلر» را درنظر بگيريد. اين خاندان را كمتر كسى است كه نشناسد، راكفلر از هيچ آغاز كرد و در تجارت و صنعت نفت چنان شهرتى به دست آورد، چنان ثروتى اندوخت كه در تمام ايالات متحده آمریکا فقط چند ثروتمند نامى نظير «هانرى فورد» و «هوارد هيوز» و «پل گتى» توانستند دم از همتايى او بزنند.

دو نواده راكفلر؛ «ديويد» و «نلسن» هر يك مؤسسات عظيم اقتصادى و مالى در اختيار دارند. نلسن معاون «جرالد فورد» ـ رئيس سابق آمريكا ـ بود. ديويد برادر او، در حوزه امپراطورى اقتصادى خود از سال 1973 میلادی كميسيون سه‌جانبه‌اى را تأسيس كرد كه به نام كميسيون «ترى‌ لاتران» ناميده مى‌شود. در اين كميسيون كه قريب يكصد نفر از كارشناسان نامى آمريكا و كانادا و يكصد نفر از متخصصين اقتصاد و سياست اروپاى غربى و ژاپن عضويت دارند، ماهى يك‌بار مسائل مهم سياسى و مالى دنيا مورد مطالعه و مباحثه قرار مى‌گيرد. كميسيون، هر‌بار افرادى را مأموريت مى‌دهد در فلان مسئله كه مبتلابه كشورهاى صنعتى است، گزارشى تهيه كنند كه راهنماى دولت‌هاى مربوطه قرار گيرد (سپس با ذكر مثال درگيرى شاخ آفريقا) مى‌گويد: براى اين قبيل مسائل پيچيده چندپهلو، كميسيون سه‌جانبه بايد راه حل پيدا كند.

نظير اين مشكل، هرهفته در جهان سوم، خط‌مشى سياسى كشورهاى صنعتى را بر سر دوراهى قرار مى‌دهد (سپس مسئله حقوق بشر را مثال آورده) و پس از آن مى‌گويد: اين قبيل معمّاها كه راستى حل كردن آن، مغز افلاطون و سقراط مى‌خواهد، كار اين كميسيون سه‌جانبه است.

هارلد براون و شخص «كارتر» و «والتر ماندل» ـ معاون رئيس جمهور ـ و «وانس» ـ وزير خارجه ـ و بسيارى از وزرا و مردان سياسى درجه اوّل حكومت آمريكا، اعضاى اين كميسيون سه‌جانبه‌اند كه از سال 1973 میلادی در طرح و بحث و حلّ‌و‌فصل مسائل سياسى و اقتصادى درجه اوّل دنيا شركت داشته‌اند. (در اين مقاله در معرفى براون گفته است): كسى است كه در بمباران ويتنام شمالى و منابع حياتى اين ملّت، نقش مؤثرى داشته است.

از توصيه‌هاى چشمگير اين دانشمند فيزيك‌دان در جنگ ويتنام، اين مسئله است كه نبايد به‌هيچ‌صورت پايبند تقواى سياسى بود. شرط بردن جنگ اين است كه از اين ملاحظات اخلاقى چشم ببنديد، و حريف را تا مغز استخوان خرد كنيد (روزنامة اطلاعات، شمارة 15592، ص 6، مقاله آقاى حسن صدر).

از اين مثال مى‌توانيد مفهوم نظام سرمايه‌دارى ـ كه تمثل و تجسم آن قدرت حكومت ايالات متحده آمریکاست ـ و تأثير سرمايه را در همه جهات اجتماع و سرنوشت بشر مطالعه نماييد و ببينيد اين سرمايه و سرمايه‌دار است كه همه‌چيز را معين كرده و حكومت‌ها را مى‌آورد و مى‌برد. اين‌گونه سرمايه‌دارى و سرمايه‌دار، نقطه ضدانبيا و رجال الهى و وحى و مكتب قرآن و اسلام و عدالت است و بايد دگرگون گردد، كه هرچه بيشتر بماند و استثمارش زيادتر شود، مانند خوره به جان انسان و مفاهيم ارزنده انسانيت رحم نمى‌كند.

امّا دگرگون شدن اين نظام و جايگزينى نظامى كامل، بدون اعتقاد به عالم‌غيب و ارتباط آن دگرگونى با وحى و قدرت مطلقه حقّ متعال و نظام جهان‌هستى و بدون ايمان به ارزش‌هاى اخلاقى و هدف بودن كمالات حقيقى غيرمادّى و خلاصه بدون برنامه‌هاى تعليماتى و انسان‌ساز اسلام، هرگز ميسّر نيست.

وقتى دگرگونى، متكى به موازين الهى و هماهنگ با تعهدات همه‌جانبه اسلامى نباشد، هر شكل ديگر، و براساس هر مكتب و انديشه‌اى كه به‌ وجود آيد، فقط صورت معايب و مفاسد را عوض مى نمايد، و ريشه معايب و مفاسد را از بين نمى‌برد. لذا انقلاب اقتصادى در هيچ جاى جهان، دردى از دردهاى بشر را درمان نكرده و علاوه‌برآنكه با انسان، معامله ابزارى نموده و شرافت انسانى را لغو كرده و زندگى پوچ و بى‌معنايى را تحويل انسان داده است، اگر سرمايه‌داران بزرگ را از بين برده و حكومت و حزب حاكم را قائم مقام خودمختار و ارباب ضعفا و كارگران و كشاورزان قرار داده، بدترين نظام برده‌دارى و بلكه دامدارى را همچون حكومت‌هاى بلغارستان و مجارستان و آلمان شرقى ايجاد كرده است، كه حتى در آنها زندگى و معاش ظاهرى مردم عادى و افراد جامعه بهتر از افراد عادى و متوسط جوامعى كه در آنها اين‌گونه انقلاب‌های اقتصادى رخ نداده است، نمى باشد.

[2]. يكى از نويسندگان غربى كه از نوشته‌اش معلوم است اهل‌تحقيق است، بر‌اساس يك سلسله كاوش‌ها و اطلاعات جامع نوشته است، هرچند در موارد زياد هم به‌واسطه نقص اطلاع از اسلام و خصوص تشيّع، به‌طور‌كامل حقّ اسلام را ادا نكرده و جلوه واقعى اسلام در ناحيه‌هاى متعدد در نوشته‌هاى او در پرده مانده است. وى پيرامون مقايسه اسلام و امتيازات آن بر بعضى از مكتب‌ها، به‌خصوص مكتب ماركسيسم، توضيحاتى دارد كه به‌طورفشرده و تلخيص، قسمت‌هايى از گفتارش را به لفظ يا به مضمون ـ نظر به ارتباطى كه با بحث دارد ـ در اينجا مى آوريم و اگرچه اين رساله را طولانى مى‌سازد؛ امّا در جهت فايده‌اى كه دارد بى‌موجب نخواهد بود.

اين دانشمند كه «ويلفرد كنت ول اسميت» نام دارد، در كتاب اسلام در جهان امروز ترجمه حسين‌على هروى (انتشارات دانشگاه تهران، شماره 1619) درضمن فصل اوّل اين كتاب چنين مى گويد: سرانجام مى‌توان با طرح مقايسه‌اى ميان موقعيت اسلام با سه جهان‌بينى هندو، مسيحى و ماركسيسم، نماى درست و توضيحات مفيدترى درباره ارتباط ميان اسلام با تاريخ به ‌دست آورد. مسلماً مسئله در هركدام از اين موارد پيچيده و دقيق است و در اينجا فقط به توضيحى بسيار ساده و كلى اكتفا مى كنيم، بى‌آنكه وارد جزئيات شويم، مى‌توانيم مؤمنان به اين مذاهب را به‌ترتيب اهمّيتى كه به تاريخ مى دهند، طبقه بندى كنيم:

هندوها كه تاريخ و تطور آن در آخرين مرحله حساب ايشان اهمّيتى ندارد. مسيحيان كه تاريخ برايشان بى‌اهمّيت نيست؛ ولى قطعيت ندارد. مسلمانان كه تاريخ برايشان قطعى است؛ ولى آمال همه اشيا نيست و ماركسيست‌ها كه هيچ چيز ديگر جز تاريخ برايشان وجود ندارد.

پس از آنكه از آيين هندو و مسيحيت بحث كرده و ضعف آنها را نشان داده است، مى‌گويد: يقيناً اسلام هرگز حتى در تعبدى‌ترين شكل خود، به پرستش خود نپرداخته است. توجّه او به ارزش ظاهرى و زمينى محدود نبوده است؛ چون تكاليفى كه مسلمانان در تاريخ و اين جهان دارند، فقط يك روى سكه است. روى ديگر سكه كه از زر ناب ساخته شده، دنيايى ديگر با تلألؤ دل‌انگيز خود مى باشد. اسلام با خدا آغاز مى شود و اطمينان دارد كه به‌سوى او باز مى‌گردد.

گرچه كوشش او در نجات تاريخ كلّى است؛ ولى كوشش مشروط است؛ يعنى درحالى‌كه رستگارى ابدى را به‌عنوان هدف اصلى در نظر مى‌گيرد، مى‌خواهد عدالت دنيايى اين جهان را در راه وصول به اين رستگارى شرط و شريك گرداند.

بعضى از معانى عميق اينها كه گفتيم، در مقايسه با اختلاف‌هايى كه در مثال چهارم نسبت به آن معانى وجود دارد، روشن مى‌گردد و آن مثال، ماركسيسم است.

اسلام و ماركسيسم ـ اين دو نيروى عظيم جهانى ـ در بعضى از جنبه‌هاى رهبرى تاريخى خود، براى به‌تحقق درآوردن يك ايده‌آل اجتماعى، داراى نقطه‌هاى مشترك بسيارى هستند. اختلاف نظر اسلام و ماركسيسم در مورد خاص تاريخ، روشنگر و آموزنده است. در واقع ما مى توانيم از اين تضاد نظر ميان آنها معلومات ذى‌قيمتى براى روشن كردن اين مسئله قاطع به دست آوريم كه ورود يك كشش غير‌تاريخى، در تاريخ چه تأثيرى دارد.

پس از آنكه از جنبش ماركسيسم و وسعت و تشكل و تصميم آن براى ساختن يك جامعه، خوب تعريف مى نمايد، در پاورقى هم توضيح مى‌دهد: كلمات «خوب» يا «بد» كاملاً به‌جا به‌كار نرفته است. مثل اينكه مى‌خواهد بگويد: خوب يا بد در صورتى است كه انسان به اخلاق معترف باشد؛ امّا كرملين بعداً انكار كرد كه هدف نهايى كمونيسم، داراى جنبه اخلاقى باشد. مع‌ذلك يك عامل نيرومند اخلاقى در انگيزه اصلى جنبش كمونيسم يافت مى شود.

اين عامل، هنوز براى طرفداران و جوانان حزب، نيروى خود را از دست نداده است. پس معلوم مى شود كمونيسم، اگرچه بعداً تاريخ را يك سيستم بسته شمرد كه به‌خودى‌خود كفايت مى‌كند و به ماوراء‌الطبيعه نياز ندارد، اصلش از اخلاق برخاسته و اگر اخلاق نبود، جنبش كمونيسم هم نبود.

جنبش ماركسيسم، با تمايل به برقرار كردن يك جامعه خوب (همان چيزى كه هدف اسلام است) آغاز شد و از‌اين‌جهت، هنوزهم دنياى خارج، مخصوصاً آسيا نسبت به آن نظر مساعد دارد؛ يعنى براساس همان‌چيزى كه كمونيسم منكر آن است با او نظر مساعد دارد و حداقل قسمتى از ناتوانى آن براى نيل به اين هدف (برقرارى يك جامعه خوب) در داخل كشور، مربوط است به اشتباه جهان‌بينى آن در ماوراء طبيعت.

سپس مى‌گويد: اين جنبش (جنبش ماركسيستى) با انسان‌دوستى غربى تفاوت دارد. از‌جهت اينكه ماركسيسم، همه مسائل را در اين جاه‌طلبى منحصر و متمركز مى سازد و خود را وقف آن مى‌كند و با تمام فعاليت‌هايى كه آزادى‌خواهى دنيوى و انقلابات آمريكا و فرانسه نيز داشته‌اند، تفاوت دارد.

ماركسيسم همه تخم‌مرغ‌ها را در يك سبد مى‌گذارد؛ سبد تاريخ. هيچ‌چيز براى او جز نوع تاريخى كه مطمئن است آن را مى‌سازد و مصمّم است آن را برقرار كند، ارزش ندارد. از نظر او زندگى فردى انسان، نه معنا دارد و نه ارزش و در آخرين مرحله نتيجه‌گيرى از محاسبه واقعيت فرد، انسان جز به‌عنوان يك عامل شركت‌كننده در پيشرفت يا توقف وقايع تاريخى فردا معنايى ندارد.

بنابراين انسان در تفکر ماركسيسم، جز يك وسيله براى رسيدن به هدف نيست. به‌هر‌حال در رابطه با اين هدف كه از جانب تاريخ، داده و معين شده است، شخصيت انسانى در ماركسيسم معناى نامعينى پيدا مى‌كند و اين تنها معنا براى شخص او و ديگران است.                              

آنچه در حوادث قابل‌ملاحظه تاريخى روى داده، نتيجه قطعى همين طرز فكر است كه مانع از كشتن، شكنجه كردن يا استثمار يك انسان شود. اگر تكامل تاريخ بتواند با تصفيه، شكنجه كردن يا بردگى اين شخص، گامى به جلو بردارد، براى ماركسيسم دليلى وجود ندارد.

سپس بعد از اشاره به اينكه اين نتيجه منطقى هر طرزفكرى است كه احساس متعالى را از نظر افكنده باشد و مطالبى ديگر، مى‌گويد: هم‌اكنون گفتيم: تاريخ براى مسلمانان داراى اهمّيت است؛ امّا براى ماركسيسم، فقط تاريخ است كه اهمّيت دارد و اختلاف آنها در اين معنا بسيار است.

مسلمان نيز مانند ماركسيست و برخلاف هندو، آنچه را كه در اين جهان مى‌گذرد، با معناى دوام و استمرار مى‌نگرد و گريز از آن برايش ميسر نيست. او برقرار ساختن يك زندگى دلپذير را در روى زمين، يك فرمان عالى تلقى مى‌كند.

دستگاه اسلامى، يقيناً تا امروز، جدى‌ترين و پسنديده‌ترين كوشش را براى برقرار ساختن عدالت در جامعه به‌عمل آورده و اين كوشش از لحاظ وسعت عمل و بلندپروازى تا ظهور ماركسيسم، مقام اوّل را داشته است (بعد از آن نيز اگر بيگانگان مانع نشوند، مقام او را دارا خواهد بود) مع‌ذلك، اختلاف آن با كوشش ماركسيسم در اين معناست كه از نظر اسلام، هر حادثه اين‌جهانى داراى دو جنبه است و در دو زمينه مفروض ثبت مى‌شود. هر جنبشى كه ازجانب انسان به‌عمل آيد، داراى يك معناى ابدى و يك معناى آنى است.

حركت امور اين جهان به جلو، افسانه‌اى بزرگ و همگانیست كه گروه انجام مى‌دهد و درعين‌حال، اين حركت از يك دسته اعمال مشخص تركيب شده كه هر فرد به‌سهم‌خود، در روز محشر مسئول آن عمل است؛ يعنى هر عملى كه انجام مى‌دهيم، در دنياى آينده به‌نوعى داراى عاقبت است. پس به‌عبارت‌ديگر: هر عمل بايد از‌يك‌سو به‌تنهايى ارزيابى شود و ازسوى‌ديگر، در رابطه‌اش با گسترش تاريخى؛ اين نوع قضاوت، هم مى تواند علماى ماوراء‌الطبيعه را راضى كند و هم با واقعيت ـ يعنى جهانى كه ما در آن زندگى مى كنيم ـ مناسب است و از طرف ديگر، با نوع موجوداتى كه انسانند و نوع زندگى كه تاريخ بر ما عرضه مى‌دارد مناسب است. درصورتى‌كه تحقق اين منظور، از يك هدف تنگ‌نظرانه كه وجود اخلاق برتر از تغييرات متوالى دنيا را انكار كند، ساخته نيست.

تاريخ معنا دارد، معناى نهايى؛ ولى اين معنا به خود او محدود نمى شود. به‌عبارت‌بهتر مى‌توان گفت: مقياس‌ها و نمونه‌هايى يافت مى‌شوند كه بالاتر از سير تكامل تاريخى جاى دارند و اين سير تكامل برطبق آنها بايد قضاوت شود و عملاً نيز قضاوت شده است.

براى مورخى كه روش‌هاى استقرايى را به‌كار مى‌بندد، صرف‌نظر از هر نوع عقيده‌اى كه درباره ماوراء‌الطبيعه داشته باشد، اين امكان هست كه صحّت استدلال ما را درباره جنبه غيردينى و تاريخى دريابد. آنهايى كه از انكار متعالى آغاز مى‌كنند، سرانجام عملاً و نظراً به انكار همه ارزش‌ها كشيده مى‌شوند.

فلسفه ماركسيسم در جنبشى شريك شده كه در آن، نه‌تنها وسايل برطبق هر ملاكى كه اتّخاذ شوند، بى‌اعتنا به اخلاق و حتى ضدّاخلاقى هستند؛ بلكه در آن، هدف نيز از ميان رفته است. «عدالت اجتماعى» كه ابتدا به‌مثابه هدفى موردنظر ماركسيست‌ها بوده، در دست تشكيلات فعلى شوروى، يك عقيده تاريخى زايد و در خدمت عمليات قدرت آشوب‌گراى دنيايى و يك سلاح ايدئولوژيك گرديده است.

جنبش ماركسيسم با طرد هر نوع ملاك خارجى براى قضاوت درباره خود، به‌سرعت مبدل به دستگاهى شده كه ديگر ملاكى براى قضاوت ندارد. تنها تكاپوى انسان براى رسيدن به عدالت ـ كه تماماً جنبه اين جهانى داشت ـ به‌سرعت تلخ‌كام شد.

هدف ما اين است كه چگونگى روش اسلام را نسبت به تاريخ نشان دهيم. روشى كه مى‌خواهد هر قدمى را كه در تاريخ برداشته مى‌شود، از زاويه نوعى تعالى بنگرد. اين قيد تعالى عاملى بوده است كه در جريان تاريخ، جنبش‌هاى اسلامى را از تندروى‌ها و عواقب ناگوار آن مصون داشته است. براى ارزيابى اين تعالى در اسلام، ميزان‌هايى در نظر گرفته شده كه ازطريق اعتقاد به بهشت و دوزخ، اعتقاد به جهان ديگر (بعد از ختم تاريخ) متجلى مى‌شوند. و اين مستعار بديع و شگفت، به‌نحوى قابل انعطاف؛ ولى بدون غفلت از تكليف اصلى خود، مجموع گسترش تاريخى مسلمانان را هدايت كرده است.

مسلمانان مجتمعاً و منفرداً در وراى اين جهان، بهشتى يافته و در داخل تاريخ نيز جامعه‌اى ديده‌اند كه به‌گمان آنها اين جامعه، هم براى آماده كردن شخص براى ورود به آن بهشت و هم براى زيستن در عرصه زمين مناسب است. پس يك نوع جامعه‌اى يافته‌اند كه براى زندگى در اين جهان و در جهان فردا شايسته است.

سخنان اين نويسنده پيرامون اسلام و توسعه و قدرت و تحرك و مايه عظيم و جاودانى آن طولانى است. خوانندگان عزيز، خود مى‌توانند آن كتاب را مطالعه كنند. در پايان اين فصل مى‌گويد: تصديق كرديم كه اسلام اصولاً يك دين است. بنابراين امرى است عميقاً شخصى و مآلاً از تمام قانون‌هاى ويژه و محدود جهان غيردينى بالاتر قرار مى‌گيرد. مع‌هذا قبول كرديم كه نسبت به اين مسائل جهانى، توجّه مخصوص و آشكار داشته است.

اصولاً چنين معتقد بوده است كه فرمان خداوند را درباره طريقه زندگى كردن، هم در مقياس فردى و هم در مقياس گروهى دريافته است؛ بنابراين اعتماد زيادى به جامعه مذهبى خاص خود نشان داده است و اين ايمان تا جايى پيشرفته كه وسايل ساختن يك جامعه ايده آل را درنظر گرفته و به‌حساب آورده است. يا اگر از زاويه ديگر بنگريم، مى بينيم براى برپا شدن جامعه ايده‌آل به‌جاى خواهش‌هاى انسان، دعوت خداوند را عنوان كرده است. با اغماض بيشتر مى‌توان گفت: مسلمان حقيقى در جامعه ايده‌آل زندگى مى‌كند و نسبت به زندگى اجتماعى اين جامعه، احساس يك ايمان جهانى دارد.

پس تاريخ اسلامى در جوهر خود، اجراى تمايلات تاريخى انسان در زير هدايت خدايى است. اگر بخواهيم به اصطلاح مسيحى سخن بگوييم، بايد بگوييم: اين قلمرو خدا در روى زمين است. و اگر بخواهيم اصطلاح يونانى را به‌كار بريم، بايد بگوييم: اين جامعه خوب و ايده‌آل است.

[3]. حر عاملى، الجواهر السنيه، ص79.

[4]. قصص، 83.

[5]. طبرى، جامع‌البيان، ج20، ص149؛ طبرسى، مجمع‌البيان، ج7، ص464.

.[6] نهج‌البلاغه، نامه 45 (ج3، ص70 ـ 75)؛ بری انصاری، الجوهرة فی نسب الامام علی و آله(علیهم السلام) ، ص81 ـ 83؛ مجلسی، بحارالانوار، ج33، ص473 ـ 476؛ ج40، ص340 ـ 342؛ ج67، ص320.

[7]. طبرى امامى، دلائل‌امامه، ص140-141؛ طوسى، الامالى، ص661؛ طبرسی، مکارم الاخلاق، ص280؛ قطب راوندى، الخرائج والجرائح، ج2، ص531؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج3، ص119 - 120.

[8]. طبرسى، مکارم‌الاخلاق، ص131؛ ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابى‌طالب، ج1، ص366؛ طبرى، ذخائر‌العقبى، ص35.

[9]. طبرانى، الدعاء، ص422؛ ابن‌عبد‌البر، الاستذکار، ج2، ص540؛ طبرسى، مشکاة‌الانوار، ص228؛ ابن ابى‌جمهور احسائى، عوالى‌اللئالى، ج1، ص39؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 69، ص 17، 30، 46، 49.

[10]. ابن‌قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج1، ص134؛ قمى، الاربعين، ص417؛ مغربى، شرح‌الاخبار، ج2، ص99؛ ابن ابى‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه، ج1، ص22.

[11]. ابن‌فهد حلى، عدة‌الداعى، ص109؛ مجلسى، بحار الانوار، ج67، ص321 - 322.

[12]. نهج‌البلاغه، خطبه 33 (ج1، ص80)؛ ابن ابى‌الحديد، شرح‌البلاغه، ج2، ص185.

[13]. نهج‌البلاغه، حکمت 103 (ج4، ص23)؛ طبرسی، مکارم الاخلاق، ص114.

[14]. نهج‌البلاغه، خطبه 82 (ج1، ص130 - 131)؛ سيد مرتضى، امالى، ص107؛ کراجکى، کنزالفوائد، ص160.

[15]. ابن‌اثير جزرى، اسدالغابه، ج2، ص331؛ مجلسى، بحارالانوار، ج22، ص391. 

[16]. ابن‌اثير جزرى، اسدالغابه، ج 2، ص331؛ ابن‌عبدالبر، الاستيعاب، ج2، ص636 - 637.

[17]. ابن‌هشام، ‌السيرة‌النبويه، ج1، ص46؛ ثقفى کوفى، الغارت، ج2، ص823؛ کوفى، مناقب الامام اميرالمؤمنين(علیه السلام) ، ج1، ص221؛ ج2،‌ ص384؛ طبرانى، المعجم‌الکبير، ج6، ص213.

[18]. ترمذى، سنن، ج5، ص332، ص89؛ ابويعلى موصلى، مسند، ج5، ص166؛ طبرى، ذخائرالعقبى، ص89.

[19]. ابن اثير جزرى، اسدالغابه، ج 2، ص 331.

[20]. حشر، 9.

[21]. زرندى، نظم دررالسمطين، ص191؛ متقى هندى؛ کنزالعمال، ج2، ص669.

[22]. زرندى، نظم دررالسمطين، ص191؛ متقى هندى؛ کنزالعمال، ج2، ص670.

[23]. در همين كشور خودمان، طبق نوشته روزنامه كيهان شماره 10474 در ظرف نه ماه، سى و نه ميليون ارز از كشور، به‌وسيله پنجاه شركت خارج شده تا ايرانى‌هاى خارجى‌پسند بتوانند روزانه صدهزار قوطى آب‌جو خارجى سر بكشند. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

[24]. بلكه طبق بعضى آمارها در برابر گروه‌هاى كارگر آلمان شرقى كه از بدى اوضاع و فشارهايى كه بر آنها وارد مى‌شود و نداشتن آزادى، همواره به آلمان غربى مى‌گريزند، يك كارگر آلمان غربى به آلمان شرقى فرار نمى‌كند.

[25]. بقره، 275 - 279.

[26]. ابن ابى‌شيبه کوفى، المصنف، ج5، ص234؛ طبرسى، مکارم‌الاخلاق، ص441.

[27]. طبرسى، مشکاة‌الانوار، ص409؛ ‌مجلسى، بحارالانوار، ج68، ص356.

[28]. زخرف، 32.

نويسنده: