وریز وجوهات
بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ و الصَّلاة وَالسَّلام عَلی اَشرَفِ الاَنبياءِ وَالمُرسَلين وَ عَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ المَعصُومينَ سِيَّمَا بَقِيَّةَ...
چهارشنبه: 28/شهر/1397 (الأربعاء: 8/محرم/1440)

شرح و تفسير:

معرفت خدا، شناختن خدا به هستى و صفات جلال و جمال اوست كه مقول به تشكيك است و مراتب و درجات متفاوت دارد و به‌حسب  مراتب آثار آن در اخلاق و كردار و رفتار شخص عارف نيز تفاوت دارد.

در حديث است از رسول خدا(ص)  كه فرمود:

«مَنْ عَرَفَ ‌اللهَ وَعَظَّمَهُ، مَنَعَ فاهُ مِنَ الْكَلامِ وَبَطْنَهُ مِنَ الطَّعامِ وَعَنّى نَفْسَهُ بِالصِّيامِ وَالْقِيامِ»؛[1]

«هركس خدا را بشناسد و تعظيم كند، دهان خود را از كلام (بيهوده و غير ذكر و اطاعت او) و شكم خود را از طعام (حرام و زيادتر از مقدار لازم) منع مى‌نمايد و خود را با روزه و ايستادن به نماز و عبادت به زحمت مى‌اندازد».

خوف و خشيت، رضا و تسليم، توكّل و استقامت، صبر و شجاعت و خلاصه همه صفات حميده، ميوه درخت معرفت و خداشناسى است. هرچه معرفت كامل‌تر باشد، اين صفات نيز در انسان كامل‌تر مى‌شود. محبّت و دوستى خدا كه از اعظم درجات و متعالى‌ترين مقامات است، محصول معرفت است؛ زيرا انسان هركس و هرچيزى را كه دوست مى‌دارد، براى اين است كه او را به كمالى از كمالات متصف مى‌داند؛ عالم را براى علمش، بخشنده را براى بخشش، جميل و زيبا را براى جمال و زيبايى‌اش، قادر و توانا را براى قدرت و توانايى‌اش و رحيم را براى رحمت و مهربانى‌اش، و خلاصه هركس را كه دوست مى‌دارد، براى اين است كه او را داراى وصفى از كمال مى‌شمارد. چون حب به كامل و كمال، فطرى بشر است و برحسب اين فطرت، وقتى به خدا معرفت پيدا كرد كه كمال مطلق و جامع جميع كمالات و بخشنده هر كمال به هر صاحب كمال است، او را دوست خواهد داشت و هرچه را به او تعلق دارد، از آن جهت كه وابسته به اوست، دوست مى‌دارد و دعايش اين دعا مى‌شود.

«اَللّهُمَّ ارْزُقْنِي حُبَّكَ وَحُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ وَحُبَّ كُلِّ عَمَلٍ يُوصِلُنِي إِلى حُبِّكَ»؛

«خدايا روزى من فرما دوستى خودت و دوستى هركس كه تو را دوست مى‌دارد و دوستى هر عملى كه مرا به دوستى تو مى‌رساند».

و در مناجاتش با خدا، او را اين‌گونه توصيف مى‌نمايد:

«أَنْتَ الَّذِي أَزَلْتَ الْاَغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبّائِكَ حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِوَاكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إِلى غَيْرِكَ»؛[2]

«تويى آنكه بيگانگان را از دل‌هاى دوستانت مى‌برى تا غير از تو كسى را دوست نداشته باشند و به غير تو پناه نبرند».

حاصل آنكه آثار معرفت، بايد در اعمال و رفتار انسان ظاهر باشد؛ چون اگر آثار آن نباشد، از عدم اثر پى به عدم مؤثر مى‌بريم. و ازجمله علايم معرفت، شوق به عبادت و دعا و مناجات و خلوت با حضرت قاضى‌الحاجات و انجام تكاليف و فرايض است كه در عارف به خدا و عارف به آثار و بركات دعا و عبادت و اطاعت بايد وجود داشته باشد.

بالجمله تفاوت مراتب معرفت از تفاوت تعهدات دينى و التزامات اسلامى ‌افراد معلوم مى‌شود. هرچند طريق معرفت صاحبان مراتب، مشاهده آثار و مصنوعات و مخلوقات باشد كه جميع خردمندان در آن شركت دارند؛ از انبيا تا افراد عادى، چنان‌كه در قرآن مجيد مى‌فرمايد:

(وَكَذلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَوَاتِ وَالْاَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ)؛[3]

«و اين‌چنين، ملكوت آسمان‌ها و زمين (و حكومت مطلقه خداوند بر آنها) را به ابراهيم نشان داديم (تا به آن استدلال كند،) و اهل يقين گردد».

لذا اگرچه همه سالك اين راه مى‌باشند امّا سلوك و وصولشان به مقصود برحسب مراتب عقول و صفاى باطن آنها مراتب و درجات دارد و همان ‌طور كه حضرت خليل‌الرحمن(علیه السلام)  به ملكوت آسمان‌ها و زمين و طلوع و غروب كواكب بر وجود خدا استدلال نمود، ديگران

 

هم استدلال مى‌نمايند؛ امّا بعضى معرفتشان چنان ضعيف است كه در كمترين ابتلا و فشارى كه بر آنها وارد شود، به هركسى ملتجى مى‌شوند و در برابر هركس تضرّع و تذلّل مى‌نمايند؛ ولى ابراهيم خليل(علیه السلام)  چنان در اوج ايمان قرار گرفته بود و علم ثابت و يقين جازم داشت كه وقتى او را با منجنيق به‌سوى آتش انداخته بودند جبرئيل امين به او گفت: «ألَكَ حَاجَةٌ؛ آيا حاجتى دارى؟». فرمود: «أمَّا إِلَيْكَ فَلا؛ به تو حاجتى ندارم».[4]

اين اظهار بى‌نيازى حضرت خليل‌الرحمن از مثل روح‌الامين و التجا او به خدا براى معرفتش به خدا و صفات كمالى او بود. او ماسواى خدا را به خداى تعالى نيازمند و مغلوب و مقهور او مى‌دانست، لذا اظهار نياز به غيرخدا در آن حالت بسيار حساس و خطرناك از او ظاهر نگرديد.

بعد از اين بيانات بايد توجه داشت كه در اين دعا، چون مقام، مقام دعا و توجه به حقّ و مسئلت حاجت است، مسلّم است كه دعاكننده بى‌معرفت نيست. بنابراين مقصود از طلب معرفت يا طلب ثبات و بقاى بر آن و درخواست توفيق در نگهدارى آن است؛ نظير آنچه در

 

تفسير آيه كريمه: (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ)[5] فرموده‌اند: «أَيْ ثَبِّتْنا عَلَى الصِّراطِ الْمُسْتَقِيمِ».[6]

و ممكن است مراد از طلب معرفت، طلب افزايش كمال و درجات و منازل بالاتر باشد؛ چون هر مرتبه‌اى‌ از مراتب معرفت را كه انسان حاصل نمايد، ارتقا به مراتب بالاتر از آن را بايد وجهه همت قرار دهد.

و محتمل است مقصود از اينكه از خدا طلب معرفت مى‌شود، اين باشد كه خدا خودش، خود را به بنده بشناساند؛ زيرا هرچند انسان به هرچه او را بشناسد، آن معرفت هم به دلالت خدا مى‌باشد؛ چون همان شىء دلالت‌كننده را او آفريده است و خود را به آن شناسانده است و خود انسان را نيز كه يكى از مجموعه‌هاى دلايل بى‌شمار اوست، او آفريده است، و انسان هم عارف است و هم دليل معرفت و معرف است بااين‌حال، مراتبى از مراتب معرفت است كه عنايت مستقيم الهى سبب آن مى‌شود و در اثر دعا و عبادت و خضوع و خشوع حاصل مى‌گردد و شخص عارف از اين نوع عرفان اشراقى ذوق مى‌كند و به ‌‌وجد مى‌آيد.

بنابراين، مقصود دعاكننده اين نيست كه معرفت ندارم يا تو را با آثار و دلايل نشناخته‌ام؛ بلكه مقصودش اين است كه تو خودت، خودت را به

 

من بشناسان و اين معرفت مانند نورانيت عقل است كه خدا افاضه فرموده است و هركس آن را دارا شد، سخت در نگهدارى آن مراقبت مى‌نمايد.

ما همه‌چيز را به خدا شناخته‌ايم، زمين و آسمان و كوه و دريا و حيوان و انسان و همه‌چيز و همه‌كس را شناخته‌ايم، اگر خدا به ما عقل و تميز و رشد نداده بود، ما هيچ‌چيز را نمى‌شناختيم و اگر او مخلوقات را نيافريده بود و اين همه دلايل را براى اثبات وجود خودش قرار نداده بود، شناسانده و شناخته نمى‌شد.

پس چنان‌كه صحيح است بگوييم:

«عَرَفتُ اللهَ بِالأشياءِ»؛

«شناختم خدا را به اشيا».

صحيح است كه بگوييم:

«بِاللهِ عَرَفْتُ الْاَشْياءَ»؛

«به خدا شناختم اشيا را».

و اين هم ممكن است معنايى از(إِنّا لِلّٰهِ وَإِنّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ)[7] باشد؛ زيرا از سوى خدا و به اعانت و يارى و افاضه خدا، اشيا را مى‌شناسيم؛ مثل اينكه در اوّل، از خدا به‌سوى خلق سفر كرده باشيم ـ هرچند برخى به مبدأ سفر توجه ندارند ـ و سپس از خلق به‌سوى خلق سفر مى‌نماييم.

 

بارى اين مرتبه از معرفت وقتى كامل شد، عارف خدا را اظهر اشيا مى‌داند؛ بلكه او را فقط ظاهر مطلق و حقيقى مى‌يابد. لذا در دعاى عرفه است:

«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ، أَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ؟ مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ إِلى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ، وَمَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الآثارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ؟ عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَرَاكَ عَلَيْها رَقِيباً، وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيباً»؛[8]

«چگونه استدلال مى‌شود بر تو به چيزى كه آن در وجود و هستى محتاج به‌سوى توست؟ آيا هست براى غير تو از ظهور، چيزى كه نيست براى تو؟ چه هنگام پنهانى تو تا نيازمند باشى به دليلى كه بر تو دلالت كند؟ و چه زمان دورى تو تا آثار بوده باشند كه برسانند به‌سوى تو؟ كور باد (يا كور گرديده است) چشمى كه نديده است تو را و حال آنكه همواره بر او رقيب و نگهبانى، و زيان كرده است كالاى بنده‌اى‌ كه براى او از دوستى خودت بهره و نصيبى قرار ندادى».

خدايا تو از همه‌چيز ظاهرتر و آشكارترى، تو اصلى و تو ذاتى، تو

 

حقّ حقيقى و حقيقت حقى، تو كمال مطلقى، چه چيز از تو ظاهرتر مى‌باشد كه تو را به آن بشناسيم، ظاهر و آشكار تويى، باطن و پنهان هم تويى.

ظهور جمله اشيا به نور است
به نور شمع كى خورشيد تابان
برم من از مؤثر پى به آثار
اگر برهان لِمّى جلوهگر شد
تصوّر را در اينجا چون گذر نيستژژژژژ
 

 

چگونه نور از آنها در ظهور است
كند پيدا كسى اندر بيابان
به  ظاهر گرچه  بر عكس است اين كار
نبايد بَهرِ آنى خون جگر شد
به‌جز لفظ اِنّى و لِمّى ديگر چيست[9]
 

 

اگر گفته شود: با اينكه خدا اظهر اشيا است؛ بلكه ظاهر حقيقى و بالذات اوست، چگونه بر بسيارى مخفى و پنهان است؟

پاسخ اين است كه: اين خفا عكس‌العمل ظهور است و اين پنهانى از فرط آشكارى و نمايانى، و اين بُعد و دورى در اثر كمال قرب و نزديكى است.

دوست نزديك‌تر از من به من است

چه كنم با كه توان گفت كه دوست
 

 

وين عجب‌تر كه من از وى دورم
در كنار من و من مهجورم
 

 

به‌طورمثال گفته‌اند: ماهيان دريا نزد ماهى دانايى رفتند و به او گفتند هميشه مى‌شنويم كه به ما مى‌گويند: حيات شما از آب است، آب را به

 

ما بنمايان. آن ماهى جواب داد: شما چيزى غير از آب به من نشان دهيد تا من آب را به شما نشان دهم.

جهت ديگر كه اين‌گونه خفا و نهانى را موجب مى‌شود، اين است كه هر چيزى به ضد خود معروف و شناخته مى‌گردد؛ «تُعْرَفُ الْاَشْيآءُ بِأَضْدادِها»؛ مثلاً روشنايى و نور به ظلمت و تاريكى، علم به جهل، و صحّت و تندرستى به بيمارى شناخته مى‌شوند؛ امّا اگر چيزى را ضد نباشد، شناسايى او بر بسيارى پنهان مى‌ماند و چون خدا را ضدّى نيست، هيچ‌گاه جهان بى‌خدا نبوده و نخواهد بود، لذا اثر فيض خدا در پيدايش اين جهان و بقا و پايدارى آن ناشناخته مى‌ماند و كمال ظهور موجب خفا مى‌گردد.

سال‌ها دل طلب جام جم از ما مى‌كرد
گوهرى كز صدف كون و
 مكان بيرون بود
بىدلى در همه احوال خدا با او بود
 

 

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مى‌كرد
طلب از گم
شدگان لب دريا مى‌كرد
او نمى‌ديدش و
 از دور خدايا مى‌كرد
ج

 

آخرين توضيح ديگر در مراتب معرفة‌الله كه به‌طور فشرده بيان مى‌شود، اين است كه معرفة‌الله در مرتبه‌اى‌ كه خود حاوى مراتب زياد است، عبارت است از: سلب نعوت و صفاتى كه ذات بارى‌تعالى از آن منزّه است، مثل جهل و عجز و جسميت و تركيب و غيره كه بارى‌تعالى از آنها منزّه است.

و مرتبه ديگر كه آن نيز مراتب بسيار دارد، معرفت صفات كماليه مثل وجود و وجوب و قيّوم و عالم و قادر و حىّ و سميع و بصير است كه

 

اين صفات همه از صفات وجودى است و حق ـ عزّ اسمه ـ به آنها اتصاف دارد. در اين مرتبه عارف مى‌شناسد كه تنها مرتبه سلب نقايص از خدا در معرفت به امور مسلوبه از بارى‌تعالى نبايد اكتفا شود؛ بلكه بايد به صفات وجودى كه حقّ به آنها اتصاف دارد نيز عارف شود. مثلاً يكى از صفات خدا علم است كه به آن اتصاف دارد و معناى علم او به اشيا عدم جهل نيست، يا موجوديت يا وجوب وجود او و قدرت او سلب عدم موجوديت يا وجوب و نفى عجز از او نمى‌باشد؛ بلكه معناى تمام اين صفات، اتصاف ذات مقدّس بارى‌تعالى به آنهاست. و خلاصه آنكه: صفات وجودى بارى‌تعالى همه موجود به وجود واحدند و به عين وجود ذات مقدّس او موجودند و ذات او وجود است و علم است و قدرت و حيات است و او موجود و عالم و قادر و حىّ است. و اين بيان با فرمايش حضرت مولى‌العارفين اميرالمؤمنين(علیه السلام)  كه مى‌فرمايد:

«وَكَمالُ الْاِخْلاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ»؛[10]

«كمال اخلاص براى خدا، نفى صفات از اوست».

منافات ندارد؛ زيرا مراد از نفى صفات در اين كلام معجز نظام، نفى صفاتى است كه به وجود زايد بر ذات موصوف به آنها متصف مى‌گردد، مثل عالم و قادر در مقام اطلاق بر انسان و اينكه صفات خداوند سبحان عين ذات او و ذات او صفات او و صفات او ذات

 

اوست، نه اينكه ذات شيئى باشد و صفت شىء ديگر باشد، تا لازم شود تركيب و احتياج و امكان. «تَعالَى‌اللهُ عَنْ ذلِكَ كُلِّهِ عُلُوّاً كَبِيراً».

 

[1]. کلینی، الكافى، ج2،‌ ص237؛ صدوق،‌ الامالی، ص380؛ مجلسی، بحارالانوار، ج66، ص288 - 289.

[2]. مجلسی، بحارالانوار، ج95، ص226.

[3]. انعام، 75.

[4]. طبری، جامع‌البیان،‌ ج17، ص34؛ ابوالفتوح رازی،‌ روض‌الجنان، ج13، ص245؛ ج18، ص191؛ سیوطی، الدرالمنثور،‌ ج4، ص323؛ مجلسی، بحارالانوار، ج68، ص155 - 156.

[5]. حمد، 6. «ما را به راه راست هدايت كن».

[6]. حقی بروسوی، روح‌البیان، ج8، ص510.

[7] بقره، 156. «ما از آنِ خدایيم و به‌سوى او بازمى‏گرديم!».

[8]. مجلسی، بحارالانوار، ج95، ص225 - 226.

[9]. از كتاب گنج دانش،‌ مرحوم آیت‌الله ملا محمدجواد صافی گلپایگانی+ (والد نگارنده).

[10]. نهج‌البلاغه، خطبه 1 (ج1،‌ ص15).

موضوع: 
نويسنده: 
کليد واژه: