وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحیم قال اللّه الحکيم: «هُو الَّذي أرسَلَ رَسُولَه بِالهُدی، و دينِ الحقّ لِيُظهرَهُ عَلَی الدِّين کُلِّه وَ لَو کَرِهَ المُشرِکونَ» سلام و صلوات بر پيامبر رحمت حضرت ختمي مرتبت محمّد مصطفي صلّي‌الله عليه و آله که آيين سراسر...
يكشنبه: 26/آذر/1396 (الأحد: 28/ربيع الأول/1439)

جمله سوم:

«اَللّهُمَّ عَرِّفْنِي حُجَّتَكَ؛ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي».

چنان‌كه قبلا بيان شد، «حجّت» بر دليلى كه به‌وسيله آن، بر طرف مقابل احتجاج مى‌شود و سبب غلبه بر او مى‌گردد، اطلاق مى‌شود. چنان‌كه در تفسير آيه شريفه:

(قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ)؛[1]

«بگو: دليل رسا (و قاطع) براى خداست (دليلى كه براى هيچ‌كس بهانه‏اى باقى نمى‏گذارد)».

روايت شده است: روز قيامت خداوند به بنده‌اش می‌گوید: «عَبدي أَکُنْتَ عَالِماً؛ بندة‌ من آیا عالم بودی؟»،‌ اگر گفت: بله،‌ به او می‌گوید: «أفَلا عَمِلْتَ بِمَا عَلِمْتَ؟؛ چرا به آنچه می‌دانستی عمل نکردی؟»؛ و اگر بگوید نمی‌دانستم،‌ به او گفته می‌شود: «أفَلا تَعَلَّمْتَ حَتَّی تَعمَل؛‌ چرا نیاموختی که عمل کنی؟».[2]

و اين حجّت بالغه است، و همچنين به همه مخلوقات از موجودات نامرئى مثل جن و ملائكه و مخلوقاتى كه فقط با چشم‌هاى مسلح به وسايلى مثل ميكروسكوپ و تلسكوپ ديده مى‌شوند و موجودات

 

كوچك و بزرگى كه با چشم ديده مى‌شوند، حجّت گفته مى‌شود؛ چون اوّلاً به همه آنها و حركات و نظاماتى كه دارند، بر وجود خدا و وجود هدف در خلقت اين عالم استدلال مى‌شود.

وَللهِ فِي  كُــــــلِّ  تَحْرِيكِـــــــهِ  

كُلُّ شَيْءٍ لَهُ آيَةٌ
 

 

وَفِي كُلِّ تَسْكِينِهِ شاهِدٌ
تَدُلُّ عَلى
أَنَّهُ واحِدٌ[3]
 

 

 ثانياً، خدا بر هركدام از بندگانش كه برحسب حكمت لازم باشد، به كل اين عالم و اجزاى آن احتجاج مى‌نمايد و به‌وسيله انسان هم بر خود انسان احتجاج مى‌فرمايد، چنان‌كه در حديث است:

«الصُّورَةُ الْاِنْسانِيَّةُ هِيَ أَكْبَرُ حُجَةِ اللهِ عَلى خَلْقِهِ».[4]

بااين‌حال، اطلاق حجّت مثل امام، به‌طورمطلق بر ائمه معصومين(علیهم السلام) در احاديث و روايات و ادعيه و زيارات و كلمات علما و اشعار شعراى شيعه به حدّى شده است كه وقتى به‌طورمطلق حجّت و امام گفته مى‌شود، ائمه معصومين(علیهم السلام) از آن به ذهن متبادر مى‌گردد و گاه هم از آن اعم از امام و نبى اراده مى‌شود، چنان‌كه در احاديثى كه

 

دلالت دارند بر اينكه زمين خالى از حجت نبوده و خالى از حجت نخواهد ماند، همين معنا مراد است.

مثل اين حديث كه ثقةالاسلام كلينى+ به سند خود از حضرت امام‌صادق(علیه السلام)  روايت نموده است:

«قالَ: ما زالَتِ الْاَرْضُ إِلاّ وَلِلّٰهِ فِيها الحُجَّةُ يُعَرِّفُ الْحَلالَ وَالْحَرامَ وَيَدْعُوا النّاسَ إِلى سَبِيلِ اللهِ»؛[5]

«زمين هيچ‌گاه نخواهد ماند مگر آنكه در آن از براى خدا حجتى است كه حلال و حرام را مى‌شناسد و مردم را به‌سوى راه خدا مى‌خواند».

و در حديث ديگر مى‌فرمايد:

«إِنَّ ‌اللهَ أَجَلُّ وَأَعْظَمُ مِنْ أَنْ يَتْرُكَ الْاَرْضَ بِغَيْرِ إِمامٍ عادِلٍ»؛[6]

«به تحقيق كه خدا جليل‌تر و عظيم‌تر است از اينكه زمين را بدون امام عادل بگذارد».

و نيز در الكافى از حضرت اميرالمؤمنين(علیه السلام)  روايت است كه فرمود:

«اَللّهُمَّ إِنَّكَ لا تُخْلِي أَرْضَكَ مِنْ حُجَّة لَكَ عَلى خَلْقِكَ»؛[7]

 

«خدايا به تحقيق كه تو خالى نمى‌گذارى زمينت را از حجتى ازطرف تو بر خلقت».

و نيز از حضرت امام‌صادق(علیه السلام)  روايت نموده است كه فرمود:

«إِنَّ الْاَرْضَ لا تَخْلُو إِلّا وَفِيها إِمامٌ كَيْمَا إِنْ زَادَ الْمُؤْمِنُونَ شَيْئاً رَدَّهُمْ، وَإِنْ نَقَصُوا شَيْئاً أَتَمُّوا لَهُمْ»؛[8]

«به تحقيق كه زمين خالى نخواهد ماند مگر آنكه در آن امامى باشد كه اگر مؤمنين چيزى را در دين زياد نمايند ايشان را برگرداند و اگر چيزى را كم كنند، از براى ايشان تمام كند».

و اخبار معتبر در اين معنا بسيار است، حتى در اين احاديث است كه: اگر در روى زمين باقى نماند مگر دو نفر، يكى از آنها حجت و امام بر ديگرى خواهد بود.[9] ازجمله نصوصى كه دلالت دارد بر اينكه زمين هيچ زمانى خالى از وجود حجت و امام نيست، اين فقره از دعاى چهل‌وهفتم صحيفة سجاديه است:

«اللّهُمَّ إِنَّكَ أَيَّدْتَ دِينَكَ فِي كُلِّ أَوانٍ بِإِمامٍ أَقَمْتَهُ عَلَماً لِعِبادِكَ، وَمَناراً فِي بِلادِكَ بَعْدَ أَنْ وَصَلْتَ حَبْلَهُ بِحَبْلِكَ، وَجَعَلْتَهُ الذَّرِيعَةَ إِلى رِضْوانِكَ، وَافْتَرَضْتَ طاعَتَهُ وَحَذَّرْتَ مَعْصِيَتَهُ، وَأَمَرْتَ بِامْتِثَالِ أَوَامِرِهِ،
 
وَالْاِنْتِهاءِ عِنْدَ نَهْيِهِ، وَأَلّا يَتَقَدَّمَهُ مُتَقَدِّمٌ، وَلا يَتَأَخَّرَ عَنْهُ مُتَأَخِّرٌ، فَهُوَ عِصْمَةُ اللّائِذِينَ، وَكَهْفُ الْمُؤْمِنِينَ وَعُرْوَةُ الْمُتَمَسِّكِينَ وَبَهآءُ الْعالَمِينَ»؛[10]

«خدايا به تحقيق كه تو دين خودت را در هر زمان به امامى تأييد كردى كه او را علامتى براى بندگانت برپا و نصب كردى (كه گمراه نگردند، و گمشدگان به آن راه يابند) و نشانى باشد در شهرهاى تو (تا مردم در هنگام اشتباه حقّ و باطل و كاوش از حقّ به او رجوع نمايند) بعد از آنكه ريسمان او را به ريسمان خودت متصل كردى (يعنى سبب وصول و رسيدن به خودت قرار دادى يا ولايت او را ولايت خودت قرار دادى) و او را وسيله‌اى‌ به‌سوى رضوان و خشنودى خودت قرار دادى. و طاعت او را واجب گردانيدى و از معصيت او تحذير كردى و به امتثال اوامر او و پذيرفتن نهى او فرمان دادى و اينكه هيچ متقدم و پيشروى بر او تقدم و پيشى نگيرد و هيچ متأخر و عقب‌مانده‌اى‌ از او عقب نماند و متأخر نگردد (يعنى براى احدى نيست كه از فرمان او تخلف كند و بر آنچه او امر مى‌كند و هدايت مى‌نمايد، چيزى بيفزايد يا از آن چيزى كم كند). پس او (يعنى امام) مستمسك پناهندگان (يعنى آنها را به سبب هدايت به‌سوى راه راست، از انحراف و افتادن در افراط و تفريط مانع مى‌شود) و پناهگاه مؤمنان است (يعنى

 

مؤمنان در حوادث و هنگام بروز شبهه‌ها به او ملتجى مى‌شوند) و دستگيره متمسكين است (يعنى هركس را كه به او تمسك بجويد و به او اقتدا بنمايد، نجات مى‌دهد) و بها و جمال جهانيان است (يعنى نظام عالم و جمال جهان و انتظام امور به وجود او قائم است)».

اين فقره دعا كه دلالت بر عظمت شأن امام دارد، اگر مقصود از دين در كلمه «دینك» دعوتى باشد كه تمام انبيا به آن رسالت داشتند، دلالت بر اين دارد كه در هر عصر و زمانى، امامى كه يا شخص پيغمبر يا وصى و جانشين اوست، از سوى خدا نصب شده است. و اگر مقصود اين است كه در هر عصر و زمان، دين اسلام به امامى كه خليفه پيغمبر و منصوب از سوى خداست، مؤيد مى‌باشد.

مخفى نماند از اين بيانات و ارشاداتى كه در احاديث و ادعيه است، نياز مردم به وجود امام و حجت در هر عصر و زمان معلوم مى‌شود؛ زيرا شرح و بيان نواحى مختلف دين، آن هم دينى مثل دين اسلام و تفسير مجمل و مفصل و محكم و متشابه و خاص و عام و ناسخ و منسوخ كتاب و سنّت و دقايق مسائل عقايد و احكام، امورى نيست كه بر غيربشر مؤيد عند‌الله مكشوف باشد. پس بايد بين امّت در هر عصر، شخصى باشد كه مرجع در تمام امور باشد و قولش حجت و قاطع هرگونه اختلاف و امان از گمراهى و ضلال باشد.

چنان‌كه احاديث متواتر مثل حديث متواتر ثقلين نيز بر اين معنا

 

دلالت دارد و حضرت امام زين‌العابدين(علیه السلام)  بيانى طولانى دارند كه ابن‌حجر هیتمی از آن حضرت نقل مى‌نمايد و درضمن آن به اين نكته لطيف اشاره مى‌فرمايد كه: اگر اهل‌بيت (كه پيغمبر(ص)  مردم را به آنها ارجاع فرمود) نباشند و هدايت‌ها و ارشادات آنها حجت نباشد، پس هدايت چه كسی و چه مقامى در اختلافاتى كه بين امّت در مسائل اسلامى پيدا مى‌شود، حجت خواهد بود؟[11]

به‌طورمثال، در تفسير قرآن سؤال مى‌كنيم كه در تفسير آيات، بين مفسرين اختلاف زيادى است حتى در مثل آيه:

(وَاتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ)؛[12]

«و (يهود) از آنچه شياطين در عصر سليمان بر مردم مى‏خواندند پيروى كردند».

در سوره بقره، برحسب شمارش، بعضى احتمالاتى كه در تفسير آن داده مى‌شود، يك‌ميليون‌ و ‌دويست‌و‌شصت‌هزار احتمال است. آيا در تعيين آن احتمالى كه مصاب و مراد است، اگر قول آنان كه عملشان از علم خدا و رسول و معصوم از اشتباه هستند، حجت نباشد، كدام احتمال از يك‌ميليون و دويست‌وشصت‌هزار احتمال را مى‌توان ترجيح داد و چگونه بر ترجيحاتى كه پشتوانه تأييد شده از جانب خدا و پيغمبر نداشته باشد، مى‌توان اعتماد كرد.

 

ناگفته نماند: يكى از امتيازات بزرگى كه مذهب شيعه دارد و برنامه‌هاى شرع را قابل قبول و خردپسند مى‌نمايد، همين است كه پس از پيغمبر افرادى هستند كه دين را براى مردم تعريف كنند و تعريفشان حجت باشد و الاّ هر عاقلى مى‌داند كه بيان كليه مسائل دين و شرح و توضيح آنها به‌طور تفصيل در ظرف بيست‌و‌سه سال براى پيغمبر اكرم(ص)  با آن‌همه مزاحمات، موانع، درگيرى‌ها و اشتغال به غزوات و غيره فراهم نبوده، و اگرچه دين اكمال شده و همه‌چيز تبليغ شده است؛ امّا شرح و بيان آن بر عهده ائمه(علیهم السلام) گذارده شده است.

و چه‌بسا احكامى كه در تبليغ آنها به اميرالمؤمنين(علیه السلام)  اكتفا شده باشد تا آن حضرت و اوصياى بعد از آن بزرگوار به مردم برسانند و ازاين‌جهت در جريان تاريخى غدير، آيه «اكمال دين»[13] نازل گرديد، اين اكمال نه به آن جهت بود كه همه آنچه بايد به مردم ابلاغ گردد و تفصيلات و دقايق آنها ابلاغ شده باشد؛ بلكه به اين جهت كه شخصى كه به هرآنچه بر پيغمبر وحى شده عالم است، به مردم معرفى شود تا همه‌جا كلامش حجت باشد.

اشتباه نشود، مقصود ما از اين بيان، این نيست كه دين ناقص بوده و به‌وسيله امامان(علیهم السلام) كامل گرديده است، حاشا و كلاّ؛ بلكه مقصود اين

 

است كه: تكميل ابلاغ دين كه بر پيغمبر نازل شد، به امر خدا از سوى پيغمبر بر‌ عهده امامان گذارده شد كه به مردم برسانند، چنان‌كه هر نسلى بايد آنچه را كه از دين مى‌داند، به نسل بعد منتقل سازد و ابلاغ نمايد، همان‌ طور كه ابلاغ دين به تمام مردم عصرهاى آينده و تمام مردم عصر بعثت حضرت خاتم‌الانبيا(ص)  ميسّر نبود، همين‌طور ابلاغ همه احكام و تفاصيل و مسائلى كه مربوط به اختلاف و استفاده از كتاب و سنّت به مرور زمان پيش مى‌آيد، در همان عصر بعثت ميسّر نبود، لذا برحسب حكمت بالغه الهى و قاعده لطف، بايد بعد از پيغمبر افرادى باشند كه ابلاغ دين و اتمام حجت را كامل كنند و مردم را از تحيّر و سرگردانى نجات بدهند.

و اگر اين نظام امامت نبود، دين ناقص و ناتمام بود، لذا با ابلاغ ولايت، دين كامل گرديد.

پيغمبر اكرم(ص)  در تبليغ رسالت كوتاهى نفرمود و هرچه را از وحى خدا متحمل شد يا مستقيماً به امّت رسانيد ـ مثل اصول عقايد و معارف و احكام كلى و بسيارى از فروع دين ـ و يا به امام على(علیه السلام)  ابلاغ كرد، تا او و امامان بعد از او در مناسبات مقتضى و هنگام مراجعه امّت و يا نياز آنها بيان كرده و شرح و تفسير نمايند و يكى از معانى اينكه آن بزرگواران خازن علم خدايند همين است، چنان‌كه يكى از معانى

 

اينكه حجت خدايند نيز همين است كه اين بزرگواران مرجع و ملاذ و ملجأ و وسيله و راهنما و روشن‌كننده راه و علامت براى عباد و روشنى‌بخش ديار و بلادند.

عالم جليل صاحب رياض‌السالكين (شرح صحيفة سجادیه) در شرح دعاى عرفه بياناتى دارد كه چون متضمن بيان معناى حجت است، اصل فقره‌اى‌ را كه متضمن آن است با نقل شرح ايشان به‌طور اجمال و فشرده در اينجا منعكس مى‌نماييم.

اين فقره دعا نيز از فقرات دعاى عرفه است:

«رَبِّ صَلِّ عَلى أَطآئِبِ اَهْلِ‌ بَيْتِهِ الَّذِينَ اخْتَرْتَهُمْ لِاَمْرِكَ، وَجَعَلْتَهُمْ خَزَنَةَ عِلْمِكَ وَحَفَظَةَ دِينِكَ، وَخُلَفآءَكَ فِي أَرْضِكَ، وَحُجَجَكَ عَلى عِبادِكَ، وَطَهَّرْتَهُمْ مِنَ الرِّجْسِ وَالدَّنَسِ تَطْهِيراً بِإِرادَتِكَ، وَجَعَلْتَهُمُ الْوَسِيلَةَ إِلَيْكَ، وَالْمَسْلَكَ إِلى جَنَّتِكَ».

عالِم يادشده، كه از مفاخر شيعه و كتاب شرح صحيفه‌اش يكى از بهترين كتاب‌هايى است كه علماى اسلام تأليف كرده‌اند و سزاوار است عموم مسلمانان به آن افتخار كنند، در شرح اين بند از دعاى عرفه، پس از اينكه فرموده است: مراد از «اطائب اهل‌‌بيت» «اهل كساء و ساير ائمة معصومين(علیهم السلام)» مى‌باشند[14] و پس از بيان اين نكته ادبى كه اضافه

 

«اطائب» به «اهل‌بيت(علیهم السلام)» يا اضافه صفت به موصوف است يا بيان است مى‌فرمايد:

امام(علیه السلام)  در اينجا براى اطائب اهل‌بيت، هفت صفت بيان فرموده است كه اين صفات جهات و علل استحقاق صلوات از خداى سبحان بر ايشان است. سپس اين هفت صفت را برشمرده كه ما نيز به‌طور اقتباس از بيانات آن شخصيت بزرگ و اضافه چند نكته بر آن اين هفت صفت را بيان مى‌نماييم.

صفت اولى اين است كه، خداى تعالى ايشان را براى امر خود و دينش در عالم و هدايت خلق برگزيد و برگشتش به اين است كه رياست كامله عامّه را به ايشان افاضه فرموده است و به تعبير اين ناچيز، چون كلمه «امر» مطلق است، دلالت دارد بر اينكه آنها را براى هر كار خدايى و هر عملى كه مشية‌الله بر آن تعلق مى‌گيرد، برگزيده است؛ خواه امر دين باشد يا دنيا.

صفت دوم اين است كه، آنها را خازنان و حافظان علم خود قرار داده كه آن را از ضايع‌شدن و آلودگى به افكار باطل و انديشه‌هاى شيطانى و نادرست حفظ نمايند، و چنان‌كه هست و بايست به بندگان خدا تعليم نمايند.[15]

 

صفت سوم اينكه، ايشان را حافظان و نگهبانان دين خود قرار داده است تا آن را از تبديل و تحريف مصون بدارند.

صفت چهارم اينكه، آنها را جانشينان و خلفاى خود در زمين قرار داده است كه به انفاذ و اجراى اوامر او در عالم و سياست مردم و جذب نفوس ناطقه به‌سوى او و تكميل ناقصان قيام نمايند.

صفت پنجم اين است كه، آنها را حجّت‌هاى خود بر بندگانش قرار داده است كه اين معنا در اينجا مورد استناد و استفاده ما است.

در اينجا سيّد مى‌فرمايد: حجّت برحسب لغت غلبه است و به‌طور مجاز يا حقيقت عرفى استعمال آن در بُرهان شايع گرديده است و در احاديث و عرف متشرّعه، اطلاق آن بر كسى كه خدا او را براى دعوت خلق و دعوت انسان به‌سوى او و براى احتجاج به او منصوب فرموده است، شيوع دارد.

صفت ششم اين است كه، ايشان را از هر رجس و آلودگى پاك قرار داده است.

صفت هفتم اين است كه، آنها را وسيله‌اى‌ به‌سوى خود مقرر كرده است.

و صفت هشتم اين است كه، آنها راه به‌سوى بهشت مى‌باشند، پس هركس به راه آنها رفت، نجات مى‌يابد، چنان‌كه مثل احاديث سفينه و امان بر آن دلالت دارد.[16]

 

از مجموع اين توضيحات معلوم شد كه بر ائمّه معصومين(علیهم السلام) به‌طور‌ مطلق، در احاديث، اطلاق حجّة‌الله و امام شيوع دارد، و هنگامى كه بدون قرينه گفته شوند، ائمه معصومين(علیهم السلام) به ذهن متبادر مى‌شود.

و همچنين معلوم شد كه مقام حجّة‌اللهى و خليفةاللهى و ولايت و امامت، اعظم مقامات و درجات است كه بدون ايمان به آن، نجات ميسر نيست.

چنان‌كه در حديث است كه از مؤمن سؤال مى‌شود: آيا آزادى و برائت خودت را (از آتش) گرفته‌اى‌ و در زندگى دنيا به عصمت كبرى متمسك شده‌اى‌؟ پاسخ مى‌دهد: بله.

آن‌كس كه مورد سؤال قرار گرفت، مى‌پرسد: آزادى و امان و عصمت كبرى چيست؟ جواب مى‌دهد: ولايت على ‌بن ابى‌طالب(علیه السلام)  پس به او مى‌گويد: راست گفتى. پس او را امان مى‌دهد و بشارت مى‌دهد به آنچه او را مسرور سازد.

و از كافر سؤال مى‌شود، همچنان‌كه از مؤمن سؤال شد و او جواب مى‌دهد: نه. پس او را به خشم و عذاب و آتش خدا بشارت مى‌دهد.[17]

و مؤيّد اين روايت، حديثى است كه شيعه و سنى از حضرت

 

رسول خدا(ص)   روايت نموده‌اند:

«لا يَجُوزُ أَحَدٌ الصِّراطَ إِلاّ مَنْ كَتَبَ لَهُ عَلِيٌّ الْجَوازَ»؛[18]

«احدى از صراط نمى‌گذرد مگر كسى كه على(علیه السلام)  براى او جواز عبور نوشته باشد».

 

[1]. انعام، 149.

[2]. مفید، الامالی، ص228؛ طوسی، الامالی، ص9؛ فیض کاشانی، تفسیرالصافی، ج2، ص169؛ مجلسی، بحارالانوار، ج2، ص29.

[3]. ثعلبی، الکشف و البیان،‌ ج10،‌ ص167؛ خطیب بغدادی،‌ تاریخ بغداد،‌ ج6، ص251؛ طبرسی،‌ مجمع‌البیان،‌ ج10، ص316. «برای خدا در هر حرکت دادنش و در هر سکون آرامش‌بخشیدنش گواهی است؛ پس در هر چیزی برای او نشانه‌ای است که دلالت می‌کند بر اینکه او یگانه است». 

[4]. فیض کاشانی، تفسيرالصافى، ج1، ص92. «صورت انسان  و ساختمان  وجودش بزرگ‌ترین دلیل برای خلق او و بندگان می‌باشد».

[5]. کلینی، الكافى، ج1،‌ ص178.

[6]. کلینی، الكافى، ج1، ص178؛ صدوق،‌کمال‌الدین، ص229؛ مجلسی، بحارالانوار، ج23، ص42.

[7]. کلینی، الكافى، ج1، ص178.

[8] . کلینی، الكافى، ج1، ص178.

[9].کلینی،‌ الکافی، ج1،‌ ص179 - 180؛ نعمانی، الغیبه، ص‌141 - 142؛ صدوق،‌ علل‌الشرایع، ج1، ص197؛ همو،‌ کمال‌الدین، ص203، 230، 233.

[10]. صحیفه سجادیه، دعای47 (ص255)؛ ابن‌طاووس،‌ اقبا‌ل‌الاعمال، ‌ج2،‌ ص92؛ کفعمی،‌ المصباح، ص674.

[11]. هیتمی، الصواعق‌المحرقه، ص152.

[12]. بقره، 102.

[13]. مائده، 3.

[14]. مدنی شیرازی،‌ ریاض‌السالکین،‌ ج6،‌ ص371 - 387.

[15]. مدنی شیرازی،‌ ریاض‌السالکین،‌ ج6،‌ ص373.

[16]. مخفى نماند اگرچه در ابتدا، اوصاف را هفت مورد فرموده است؛ امّا در مقام شرح و تفصيل به هشت رسانيده است +.

[17]. کوفی اهوازی، الزهد، ص82 - 83؛ مغربی، شرح‌الاخبار،‌ ج3، ص492 - 494؛ بحرانی، مدینة معاجز الائمة الاثنی‌عشر:، ج3، ص109 - 110؛ مدنی شیرازی، ریاض‌السالکین، ج5، ص473 - 474.

[18]. طبری، ذخائرالعقبی، ص71؛ قندوزی، ینابیع‌الموده، ج2، ص162 - 163.

موضوع: 
نويسنده: 
کليد واژه: