وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحيم قال الإمام علی النقی الهادی علیه‌السلام: «لَولا مَن يَبقی بَعد غيبةِ قائِمنا عَليه‌‌السلام مِن العُلَماء الدَّاعينَ إليهِ وَ الدَّالِّين عَليه وَ الذَّابِّين عَن دِينه ... لَما بَقِي أحدٌ إلّا ارتدّ عَن دينِ الله»...
سه شنبه: 6/فرو/1398 (الثلاثاء: 19/رجب/1440)

1. الله

«الله» اسم است از براى ذات مستجمع جميع صفات كماليه بدون لحاظ و تعيين صفتى از صفات.

ابن‌خالويه در اعراب ثلاثين سوره مى‌گويد:

«اِسْمٌ لا يَنْبَغِي إِلاّ لِلّٰهِ جَلَّ ثَنآؤُهُ»؛[1]

«اسمى است كه سزاوار نيست مگر براى الله بلندمرتبه».

و در قول خداى تعالى: (هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيّاً)[2] گفته شده است؛ يعنى آيا در مشرق و مغرب خشكى و دريا و كوه و هموار و هر مكان و هر جايى احدى را كه اسم او الله باشد، غير از او مى‌شناسى؟؛ يعنى نخواهى شناخت.

پيرامون اين اسم، كه به‌تصريح بعضى «اسم اعظم» است و در اينكه مشتق است يا مشتق نيست و مطالب ديگر، علماى بزرگ ادب و لغت

 

و فلسفه و عرفان بيانات و تحقيقات مهمى در كتاب‌هاى شرح اسماءالحسنى و كتاب‌هاى لغت و تفسير و شرح ادعيه فرموده‌اند، كه آوردن آن مباحث در اين رساله خارج از ظرفيت آن است و اهل تحقيق و بررسى‌هاى عميق را همان كتاب‌ها كافى و وافی است.

فقط در اينجا اجمالا مى‌گوييم: «الله»، كه از آن تعبير به اسم جلاله مى‌شود، دلالت دارد بر ذات جامع جميع صفات كمال، مثل علم و قدرت و تفرّد و وحدت؛ بنابراين يك مسّمى ‌بيشتر نخواهد داشت و اين دلالت بر تفاوت نمى‌كند و اين لفظ مقدّس مشتق باشد يا غيرمشتق و دلالتش بر ذات احديت به وضع تعيّنى باشد يا تعيينى. در هر صورت اين لفظ دلالت بر آن ذات دارد و در لسان عربى بين اسمای حسنى، اسمى كه به دلالت مطابقى اين دلالت را داشته باشد، در نظر نيست مگر در مثل «هو» اين ادّعا بشود.

راغب مى‌گويد: اصل «الله»، اله است كه همزه‌اش حذف شده و بر آن الف و لام تعريف وارد شده است و سپس مثل ابن‌خالويه به آيه شريفه (هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيّاً)[3](استشهاد نموده است.[4] و بنابر آنكه مشتق باشد، چنان‌كه از بعضى روايات نيز استفاده مى‌شود، در اينكه اصل «الله» اله بوده است، اختلافى نيست. هرچند در اينكه همزه آن حذف شده

 

و به‌جاى آن الف و لام آورده شده است، يا اينكه الف و لام بر آن داخل شده و الف اصلى آن حذف شده است. به‌عبارت‌ديگر: در اينكه الف و لام تعويض است و قياسى است يا تعويض نيست و به غيرقياس است، اختلاف است. چنان‌كه در سرّ قرائت آن به قطع همزه و نكات ديگر، بحث‌هاى ادبى لطيفى بين علماى نحو و ادب مطرح شده است كه علاقه‌مندان مى‌توانند آنها را در كتاب‌هاى نحو و ادب مطالعه فرمايند.

و در اصل اشتقاق «اله» نيز چند وجه فرموده‌اند:

وجه اوّل: اينكه اصل آن از «اَلَه» (به فتح فاء و عين) است كه اسم جنس است بر هر معبودى كه به حقّ يا باطل عبادت شود؛ اعم از اينكه پرستنده معبود باطل فقط آن را معبود بداند و به ربوبيت «الله» معتقد باشد، مثل بسيارى از مشركين، يا اينكه به ربوبيت آن و اتّصافش به صفات كماليه ربانى قائل باشد.

پس به‌عكس آنچه كه فرقه گمراه وهابيت و ابن‌تيميه و پيروانش گمان كرده‌اند كه كلمه توحيد فقط دلالت بر توحيد الوهيت و نفى شرك در معبوديت دارد و نفى شرك در ربوبيت و اثبات توحيد در ربوبيت از آن استفاده نمى‌شود. اين كلمه طيبه بر نفى مطلق شرك براى حضرت احديت دلالت دارد؛ زيرا شرك در الوهيت و معبوديت، همچنان‌كه گاه به اعتقاد باطلى مثل عقيده به اينكه شىء وجود تنزيلى خدا در عبادت اوست، حاصل مى‌شود. گاه هم به عقايد باطل ديگر

 

مثلاً چيزى يا شخصى را در مثل امر خلق و رزق و اماته و احيا شريك خدا دانستن واقع مى‌شود. پس وقتى گوينده اين كلمه طيبه نفى هر معبود را نمود، چنان‌كه نفى معبودى را كه مشرك در عبادت به‌واسطه اعتقاد فاسدى آن را مى‌پرستد، مى‌نمايد، معبودى را هم كه مشرك در ربوبيت به‌واسطه اعتقادى از رقم دوم مى‌پرستد، نيز نفى مى‌نمايد و نفى اين دو معبود، نفى اصل و منشأ عقيده به معبوديت آنهاست و چون موارد شرك در عبادت و پرستش ظهور پيدا مى‌كند، ازاين‌جهت نفى آن شده و با نفى لازم، نفى ملزوم (يعنى عقايد فاسدى كه منشأ عبادت غيرخدا مى‌گردد) نيز مى‌شود.

بنابراين چنان نيست كه كلمه توحيد فقط شرك در الوهيت را ـ به‌معنايى كه وهابى‌ها مى‌گويند و مجامع با توحيد ربوبيت مى‌شمارند  ـ نفى نمايد و به نفى شرك در ربوبيت ارتباط نداشته باشد؛ بلكه وقتى معبود غير او را نفى كرديم، هرگونه شريكى را هم براى او نفى نموده ايم و اين درصورتى است كه «الله» از «اله» (به فتح فاء و عين) مثل «عبد» لفظاً و معناً باشد و الاّ برحسب اشتقاقات ديگر، اين توهم وهابى‌ها كه مى‌خواهند آن را مبدأ يك سلسله دعواهاى باطل ديگر خود قرار دهند، بطلانش به‌صراحت معلوم است.

وجه دوم: اين است كه «الله» مشتق از «اَلِه» بر وزن علم (به فتح فاء

 

و كسر عين) به معناى «تحيّر» است؛ چون عقول در درك حقيقت ذات و صفات او متحير و ناتوانند، چنان‌كه در قرآن مجيد مى‌فرمايد:

(يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَما خَلْفَهُمْ وَلا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً)؛[5]

«آنچه را پيش‌ رو دارند، و آنچه را (در دنيا) پشت  سر گذاشته‏اند مى‏داند ولى آنها به (علم) او احاطه ندارند!».

از اميرالمؤمنين(علیه السلام)  روايت است كه فرمود:

«كَلَّ دُونَ صِفاتِهِ تَحْبِيرُ الصِّفاتِ، وَضَلَّ هُناكَ تَصارِيفُ اللُّغاتِ»؛[6]

و نيز از آن حضرت روايت است كه:

«كَلَّتِ الْاَلْسُنُ عَنْ غايَةِ صِفَتِهِ وَالْعُقُولُ عَنْ كُنْهِ مَعْرِفَتِهِ».[7]

نه ادراك بر كنه ذاتش رسد
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم
 

 

نه فكرت به غور صفاتش رسد
نه بر ذيل وصفش رسد دست فهم
 

 

و در ديوان منسوب به حضرت امام علی(علیه السلام)  است:

 

كَيْفِيَّةُ الْمَرْءِ لَيْسَ الْمَرْءُ يُدْرِكُها
هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ الْاَشْياءَ مُبْتَدِعاً

 

 

فَكَيْفَ كَيْفِيَّةُ الْجَبّارِ فِي الْقِدَمِ
فَكَيْفَ يُدْرِكُهُ مُسْتَحْدَثُ النَّسَمِ
[8]
 

 

«انسان نمی‌تواند چگونگی  خود را بشناسد، پس چگونه می‌تواند چگونگی خدا را بشناسد. خدایی که همة اشیا را از عدم به وجود آورده است، پس چگونه می‌تواند انسان حادث غیرقدیم، او را درک کند».

گفتم: همه ملك حسن سرمايه توست
گفتا: غلطى ز ما نشان نتوان يافت
 

 

خورشيد فلك چو ذره در سايه توست
از ما تو هر آنچه ديده‌اى‌ پايه توست
 

 

 

بنا بر اين وجه، دلالت كلمه توحيد بر نفى شرك در ربوبيت ظاهر و بى‌نياز از بيان است.

وجه سوم: اينكه مشتق از «وله» است و بنابراين اصل «اله» هم «وله» است كه واو آن به همزه بدل شده است. و خداوند متعال را به اين جهت «اله» گويند كه هر مخلوقى يا به‌تسخير و يا به‌اختيار، مايل به اوست، چنان‌كه مى‌فرمايد:

(كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ)؛[9]

«هريك از آنها نماز و تسبيح خود را مى‏داند».

 

و نيز مى‌فرمايد:

(وَإِنْ مِن شَيءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ)؛[10]

«همه تسبيح او مى‏گويند و هر موجودى، تسبيح و حمد او مى‏گويد و لیکن شما تسبیح آنها را نمی‌فهمید».

و نيز مى‌فرمايد:

(إِنّا لِلّٰهِ وَإِنّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ)؛[11]

«ما از آنِ خداييم و به‌سوى او بازمى‏گرديم!».

و در آيه ديگر فرمود:

(وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِي السَّمَوَاتِ وَالْاَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً وَإِلَيْهِ يُرْجَعُونَ)؛[12]

«و تمام كسانى كه در آسمان‌ها و زمين هستند، از روى اختيار يا از روى اجبار، در برابرِ (فرمان) او تسليم‌اند، و همه به‌سوى او بازگردانده مى‏شوند».

ازاين‌جهت است كه بعضى گفته‌اند: «اللهُ مَحْبُوبُ الْاَشْيآءِ كُلِّها».[13]

و اين منافات ندارد كه بعضى از افراد انسان به‌سبب برخى كاستى‌ها از او منصرف مى‌شوند و سير اختيارى خود را كه بايد به‌سوى او باشد، به قهقرى مبدل كرده و از او دورى مى‌جويند. بااين‌حال، در سير

 

كلى، همه به‌سوى او مى‌روند و بازگشت همه به‌سوى اوست.

(فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)؛[14]

«پس منزّه است خداوندى كه مالكيّت و حاكميّت همه‌چيز در دست اوست و شما را به‌سوى او باز مى‏گردانند».

در لسان‌العرب است كه:

«مَعْنى وَلاهُ: أَنَّ الْخَلْقَ يَولَهُونَ إِلَيهِ فِي حَوائِجِهِمْ؛ وَ يَضْرَعُونَ إِلَيْهِ فِيما يُصِيبُهُمْ وَيَفْزَعُونَ إِلَيْهِ فِي كُلِّ ما يَنُوبُهُمْ».[15]

وجه چهارم: اين است كه از «اَلَه، يَلوهُ، لياهاً» به معناى «احتجب»  مشتق باشد؛ چون حقيقت ذات او پنهان و محتجب از عقول و ابصار بوده و ديده نمى‌شود. در قرآن مجيد نيز به اين معنا اشاره شده است:

(لا تُدْرِكُهُ الْاَبْصارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْاَبْصارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ)؛[16]

«چشم‌ها او را نمى‏بينند ولى او همة چشم‌ها را مى‏بيند و او بخشنده (انواع نعمت‌ها، و با خبر از دقايق موجودات،) و آگاه (از همه) چيز است».

 

و اسم «الباطن» نيز بر آن دلالت دارد. و در حديث است:

«إِنَّ‌ اللهَ احْتَجَبَ عَنِ الْعُقُولِ كَما احْتَجَبَ عَنِ الْاَبْصارِ، وَإِنَّ الْمَلَاَ الْاَعْلى يَطْلُبُونَهُ كَما تَطْلُبُونَهُ أَنْتُمْ»؛[17]

«خداوند متعال از عقل‌ها محجوب و پنهان است، چنان‌كه از بصرها و چشم‌ها محجوب و پنهان است و به‌درستى‌كه ملأ اعلى و فرشتگان بالا او را طلب مى‌كنند، همچنان‌كه شما طلب مى‌نماييد».

بنابراين وجه، و وجه سوم نيز، دلالت كلمه توحيد بر نفى شرك در ربوبيت ظاهر است.

وجه پنجم: اين است كه از «أله إلى فلان» مشتق است؛ يعنى به او سكون و آرام گرفت، به اين جهت كه عقول به او آرامش مى‌يابد. و جهان‌بينى اهل توحيد به شناخت او باوربخش و موجب اعتماد مى‌گردد و دل‌ها به ياد او اطمينان پيدا مى‌كند، چنان‌كه مى‌فرمايد:

(أَلا بِذِكْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)؛[18]

«آگاه باش تنها با ياد خدا دل‌ها آرام مى‌گردد»؛

 

و در دعاى عرفه است:

«ماذا وَجَدَ مَن فَقَدَكَ وَما الّذي فَقَدَ مَن وَجَدك»؛[19]

«چه چيزى را پيدا كرد كسى كه تو را گم كرد؟ و چه چيزى را گم كرد كسى كه تو را پيدا كرد؟».

وجه ششم: اينكه «اله» مشتق از «أَلِه» (به فتح فاء و كسر عين) است كه به‌ معناى پناه‌جستن و پناه‌گرفتن باشد. و به خدا از‌اين‌جهت «اله» گويند که پناه حقيقى و مفزع همه است. بنا بر اين وجه و وجه پنجم نيز، كلمه توحيد مطلق شريك را نفى مى‌نمايد. اين بود عمده وجوه يا تمامى وجوهى كه در مبدأ اشتقاق «اله» فرموده‌اند.

و امّا «اللّهمّ»؛ در چگونگى تركيب آن فرموده اند: معناى آن «يا الله» است و كلمه «يا» به‌ جهت تعظيم اسم جلاله از آن حذف شده و عوض آن ميم مشدّد در آخر آن آورده شده است و اين از خصايص اين اسم است؛ چنان‌كه تاء قسم به آن اختصاص دارد.

فرّاء گفته است: اصل «اللّهمّ»، «يا الله آمنّا بالخير»[20] است، يعنى اى خدا قصد كن ما را به خير؛ ولى قول اوّل ارجح و اقوى است.

 

[1]. ابن‌خالویه، اعراب ثلاثین سوره (سورة حمد).

[2]. مريم، 65. «آیا برای او همنامی می‌دانی؟».

[3]. مریم، 65 «آیا برای او همنامی می‌دانی؟».

[4]. راغب اصفهانی،‌ مفردات، ص21.

[5]. طه، 110.

[6]. راغب اصفهانی،‌ مفردات، ص21. «در بیان صفات الهی برشمردن صفت‌های زیبا بی‌اثر وامانده و ناکارآمد شد و به‌کاربردن الفاظ گوناگون آنجا گم و بی‌اثر است».

[7]. کفعمی، المصباح، ص113؛ مجلسی، بحارالانوار، ج78،‌ ص176 – 177. «زبان‌ها از بیان وصف او و عقل‌ها از شناخت حقیقتش وامانده است».

[8]. دیوان امام‌علی(علیه السلام)، ص518.

[9]. نور، 41.

[10]. اسراء، 44.

[11]. بقره، 156.

[12]. آل عمران، 83.

[13] . راغب اصفهانی،‌ مفردات،‌ ص21.

[14]. يس، 83.

[15]. ابن‌منظور، لسان‌العرب، ج13، ص468.

[16]. انعام، 103.

[17]. مجلسی، بحارالانوار، ج66، ص292.

[18]. رعد، 28.

[19]. مجلسی، بحارالانوار، ج95،‌ ص226.

[20]. ر.ک: طریحی، مجمع‌البحرین،‌ج6، ص340؛ رضی‌الدین استرآبادی، شرح‌الرضی علی ‌الکافیه،‌ ج1، ص384؛ مجلسی، بحارالانوار، ج77، ص180.

موضوع: 
نويسنده: 
کليد واژه: