وریز وجوهات
حركت از عرفات به سوي مزدلفه و مشعرالحرام از هنگام غروب، اين جمعيّت مثل مور و ملخ براي رفتن به مزدلفه به جنبش و حركت مي‎آيند. ده‌ها هزار چادر كه در اين صحرا زده شده است به زودي برداشته مي‎شود، و اگر اندكي انسان از خودش غافل شود در بين جمعيت گم مي‎...
سه‌شنبه: 19 / 09 / 2017 ( )

رفتار حضرت علی و امام‌حسن(علیهماالسلام)  با معاویه

 س. شيعيان ادّعا مى‌کنند که معاويه کافر و مرتد بوده است، اما آنها با چنين ادّعايى درواقع به على و فرزندش حسن توهين مى‌کنند، چون على وقتى در برابر معاويه شکست خورد، يعنى اينکه مرتدان او را شکست داده‌اند و حسن وقتى امر زمامدارى مسلمين را به معاويه سپرد، پس او امر خلافت را به مرتدان سپرده است و مى‌بينيم که خالد بن وليد در زمان ابوبکر با مرتدان جنگيد و آنها را شکست داد. پس خداوند، خالد را در برابر مرتدان بيش از على يارى کرده است! و حال آنکه خداوند بر هيچ‌کس ستم نمى‌کند و لشکريان ابوبکر، عمر و عثمان و نماينده‌هايشان در برابر کفار پيروز مى‌شدند، درحالى‌که على توان مقاومت را در برابر مرتدان نداشت! و همچنين خداوند مى‌گويد: (وَلا تَهِنُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ)؛ «و سست نشويد و غمگين نگرديد و شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد».

اما على وقتى نتوانست معاويه را از ورود به قلمرو و شهرهايش منع کند او را به صلح فراخواند و از او خواست که هريک بر آنچه هست باشند. اگر آن‌گونه که شيعه مى‌گويند ياران على مؤمن بوده‌اند و آنها مرتد بوده‌اند بايد ياران على برتر قرار مى‌گرفتند و اين خلاف واقعيت است.

ج. حساب معاويه از ابوبکر، عمر و عثمان جداست. ابوسفیان پدر معاويه رسماً درحالي‌که کور شده بود و حکومت را بر عثمان و بني‌اميه مستقر ديد، نفاق خود را

 

اظهار کرد و خطاب به بني‌اميه گفت:

تَلقفُوها(بینکم) تَلقف الکُرَة فَوَالله ما مِنْ جنّة وَلا نَار[1].

ايمان او و معاويه پس از غلبه تمام اسلام و مأيوس‌شدن کفار ازروي اضطرار بود. معاويه همان کسي است که پيغمبر‌(ص)  درباره او، پدر و برادرش فرمود: «لَعَنَ اللهُ الرّاكِبَ وَالسائقَ وَالقائدَ»[2]. معاويه همان کسي است که آن حضرت فرمود: ‌«إذا رَأيْتُم مُعَاوِيةَ عَلى منْبَري فَاقْتُلُوهُ ...»[3]

امّا ترک جنگ با او از جانب حضرت امام‌حسن مجتبي‌(علیه‌السلام)  براي شرايط خاص و فقدان انصار بود و صلح و واگذاري نبود. خلافت پيغمبر‌(ص)  قابل واگذاري از جانب کسي به کسی ديگر نيست. مسئله از صلح حديبيه بالاتر نيست که عمر هم به پيغمبر اکرم‌(ص)  اعتراض مي‌کرد.[4]

امّا از خالد بن وليد چيزي نگوييد. آنها که با آنان جنگيد مرتد نبودند، بلكه مسلمان پاک‌اعتقاد بودند و در شرعيّت حکومت ابوبکر و پرداخت زکات به او شک و ترديد داشتند، يا يقين به عدم مشروعيت داشتند، چنان‌که حضرت فاطمه زهرا‌(علیها‌السلام) و بني‌هاشم و برخي ديگر از صحابه هم معتقد بودند.

ابوبکر را خليفه‌ ندانستن موجب ارتداد نمي‌شود و الّا بايد طلحه، زبير، عايشه و ديگران که عثمان را فاقد صلاحيت دانستند مرتد باشند و بعد هم ديگران که در

 

اعصار بني‌اميه و بني‌‌عباس بر آنها شورش کردند و با آن حکّام فاسد و دربارهاي پر از گناه معارضه کردند، مرتد باشند.

اما شخص خالد بن وليد در اين جريان، عاري بر دامن ابوبکر، اهل‌سنّت و همه آنهايي که مثل او را مي‌ستايند - که با آب دریاها هم شسته نمی‌شود - است؛ او مالک بن نويره آن مسلمان خوب و مؤمن را به آن کيفيت شنيع و به قول او به هواي تصرّف زنش به قتل رساند و در همان شب به‌زور و عنف با زن او هم‌بستر شد.[5]

شما به اين جريان‌ها افتخار مي‌کنيد و مخاطب به خطاب (وَلَاتَهِنُوا)[6] را اين افراد مي‌دانيد، فإنّا لله و إنّا إليه راجعون.

و امّا اينکه علي‌(علیه‌السلام)  معاويه را به صلح خوانده باشد هرگز هرگز.

ضمناً چرا آيه قرآن را به ميل خود تفسير مي‌کنيد! با اين‌گونه برداشت‌ شما، پس در جنگ اُحُد که مسلمان‌ها شکست خوردند مؤمن نبودند! آيا آن سران شما که فرار کردند و پيامبر‌(ص)  به يکي از آنها آن کلمه تاريخي - که براي معرّفي او کافي است - را فرمود، اين آيه را نشنيده بودند؟

واقعاً انسان تعجّب مي‌کند که اهل‌سنّت بخواهند با اين سخنان واهي از خود دفاع کنند و حقانيّت خلفا را ثابت نمايند! ولي چه کنند وقتي در برابر براهين محکم شيعه حرفي ندارند، ناچارِ به اين حواشي و پرت‌و‌پلاگويي‌ها مي‌شوند و ضمناً از کلمات سؤال‌كننده کمال بي‌ادبي نسبت به اهل‌بيت‌(علیهم‌السلام)  مخصوصاً اميرالمؤمنين و حضرت مجتبي‌(علیهماالسلام)  معلوم است.

 

اينها اگر در صفين بودند، حتماً ياروياور معاويه مي‌شدند و با امام جنگ مي‌کردند و اگر مي‌توانستند در قتل امثال عمّار هم شرکت مي‌نمودند.

در طيّ اين پرسش‌ها مانند کسي که شک در ايمان علي‌(علیه‌السلام)  داشته باشد به شيعه مي‌گويد نمي‌توانيد اثبات کنيد. جوابش اين است که ایمان علی‌(علیه‌السلام)  و جهاد علی‌(علیه‌السلام)  و ساير فضایل علي‌(علیه‌السلام)  را تو اگر سنّی هستی ثابت مي‌داني؟ چه شيعه ايمان ديگري را ثابت بداند يا نداند؛ اگر سنّي نيستي و از اصل مسلمان نيستي و حضرت محمد‌(ص)  و علي‌(علیه‌السلام)  و بزرگان از صحابه را قبول نداري، آن بحث ديگري است، ولي در بحث بين شيعه و سنّي نمي‌توانيد بگوييد اگر ايمان ابوبکر را نمي‌پذيريد بايد منکر ايمان علي‌(علیه‌السلام)  هم باشيد، چون اين دو لازم و ملزوم يکديگر نيستند.

 

 

[1]. بلاذری، انساب‌الاشراف، ج5، ص12 - 13؛ ابوالفرج اصفهانی، الأغانی، ج6، ص529؛ خلافت را مثل توپ بربايید (بقاپید) سوگند ]به آنکه ابوسفیان بر آن سوگند یاد می‌کند[ نه بهشتی و نه آتشی در کار است.

[2]. طبری، تاریخ، ج8، ص185؛ سبط ابن‌جوزی، تذکرة‌الخواص، ص182؛ «خدا سواره، راننده و جلودار را لعنت کند».

[3]. ابن‌حجر عسقلانی، تهذيب‌التهذيب، ج8، ص65؛ «وقتی معاویه را بالای منبر من دیدید او را بکشید».

[4]. اشاره به روایت «... فَقَال عُمَر بنُ الخطاب: واللهِ مَا شَکَکْتُ مُنْذُ أسْلَمْتُ إلّا یَوْمَئذٍ ...»؛ «سوگند به خدا که از روزي که اسلام آوردم درباره رسالت پيامبر شک نکرده بودم». سیوطی، الدرالمنثور، ج6، ص77.

[5]. طبرى، تاريخ، ج2، ص503؛ ابن‌اثير جزری، الكامل فی التاريخ، ج2، ص357 - 358.

[6]. آل عمران، 139؛ محمّد، 35. «هرگز سست نشويد».

نويسنده: