وریز وجوهات
  تفكر در هواپيما اِنَّ في خَلْقِ السَّمواتِ وَاْلاَرْضِ وَ اخْتِلافِ الْلَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتي تَجْري فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النّاسَ، وَ ما اَنْزَلَ اللهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماء فَاَحْيا بِهِ اْلاَرْضَ بَعْدَ...
یکشنبه: 29 / 05 / 1396 ( )

مقایسه موقف امام‌حسن و امام‌حسین(علیهماالسلام)

س. حسن بن علی با اينکه ياوران و لشکريانی داشت و می‌توانست جنگ را ادامه دهد اما با معاويه صلح کرد و در مقابل، برادرش حسين بااينکه افرادش کم بودند و می‌توانست صلح کند عليه يزيد قيام کرد. پس يکی از دو برادر کارش درست بوده و ديگری کارش اشتباه بوده است؛ زيرا اگر دست‌کشيدن حسن و صلح‌کردن او بجا بوده است، قيام حسين بدون آنکه قدرتی داشته باشد اشتباه است و اگر قيام حسين بجا بوده است، صلح‌کردن حسن اشتباه بوده است.

ج. عجيب است. هرکس آشنايي کمي با تاريخ داشته باشد فرق بين عصر امام‌حسن و عصر امام‌حسين‌(علیهماالسلام)  را مي‌داند و اين دو عصر، دو موقف و دو جريان را باهم قياس نمي‌کند و از امام‌حسن‌(علیه‌السلام)  نمي‌پرسد که شما چرا مثل امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  نبوديد و از امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  هم نمي‌پرسد که چرا مثل امام‌حسن‌(علیه‌السلام)  عمل نفرموديد؟

درحالي‌که اميرالمؤمنين‌(علیه‌السلام)  به شهادت رسيده بود و آن سه جنگ بزرگ را معارضان اسلام بر‌پا کرده و موجب ريخته‌شدن آن‌همه خون و اتلاف نفوس شده بودند، معاويه با مکر، خيانت و خريداري دين و ايمان اشخاص، زمينه ادامه جنگ را از بين برده بود و بيشتر ياوران و رزمندگان خسته و به استراحت و آسايش مايل بودند و جز معدودي - که به‌هرحال از امام‌(علیه‌السلام)  جدايي نمي‌جستند - کسي آماده جنگ نبود.

مردم هم از عواقب ادامه تسلّط بني‌اميه و معاويه آگاه نبودند و گفته ابوسفيان را

 

که گفته بود: «تَلقفُوها(بینکم) تَلقف الکُرَة فَوَالله مَا مِنْ جنّة وَلا نَار»[1] فراموش کرده و بسياري هم نشنيده بودند و خلاصه احساس خطر نمي‌کردند و ازهرجهت اوضاع چنان بود که هيچ صف‌آرايي در برابر آن هجوم اموي فراهم نبود و به صورتي که امام‌حسن‌(علیه‌السلام)  عمل کرد، موقف اهل حق و مسلمانان واقعي محفوظ ماند.

تحقيق در تاريخ هرچه بيشتر باشد، به صلاح‌بودن اتخاذ موضع امام‌(علیه‌السلام)  ظاهرتر مي‌شود.

اقدام امام‌حسن‌(علیه‌السلام) ، يک متارکه جنگ براي نجات اسلام و جلوگيري از رسيدن به وضعي که معاويه رسماً آنچه را در دل داشت - که بر مغيرة ‌بن‌ شعبه هم گران آمد[2]- يعني برانداختن اسلام و نام پيغمبر اعظم‌(ص)  و در نتيجه، بازگشت رسمي به جاهليت اموي، بود.

از اين جهات حق، امام‌حسن‌(علیه‌السلام)  به‌حقّ منجي بود. آن حضرت با آن حلم بزرگ، با آن اخلاق کريمه، زهد، ايمان و عبادات، سوابق درخشان اهل‌بيت‌(علیهم‌السلام)  را در مردم زنده کرد به‌طوري‌که احدي نبود که منکر شخصيت معنوي، پارسايي و پرهيزکاري او باشد. محبوبيت او در جامعه هم‌طراز با محبوبيت جدّش رسول خدا‌(ص)  بود.

امّا موقف امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  موقفي ديگر بود و شرايط ديگري داشت. معاويه در طول حکومت بيست‌ساله خود با سياست‌هاي اسلام‌براندازانه - که در بعضي امور علناً، مثل سبّ اميرالمؤمنين‌(علیه‌السلام)  و در رشته‌هاي ديگر مزوّرانه بود - هرچه توانست اسلام را از اصالت انداخت و به چيزي که نمي‌انديشيد اسلام، الزام مردم به اسلام، حفظ

 

سنّت‌هاي اسلام و امر به معروف و نهي از منکر بود و چون حضرت امام‌حسن‌(علیه‌السلام)  را - که بزرگ بني‌هاشم و شخص اول اسلام از جهات فضايل شناخته شده بود - مانع از اعلام ]يزيد به‌عنوان جانشين خود[ مي‌دانست، در کمال خيانت و جنايت، آن حضرت را شهيد نمود و يزيد را - که همه بر عدم صلاحيت او و سوابق سوء او اتفاق داشتند - به جانشيني خود برگزيد و خلاصه، طوري مسلمانان را مقهور نمود که کسي جرئت تذکر و هشدار نداشت.

سير سياسي، اجتماعي و فرهنگي اسلام، سير به زوال قطعي بود. يزيد را الفهود، القرود و الخمور مي‌دانستند و علاوه‌بر ارتکاب قتل امام‌حسين‌(علیه‌السلام) ، واقعه حره و تحليل نواميس مردم مدينه بر سپاه شام و جرایم ديگر جناياتي بود که همه، هويّت ضداسلامي او و پدرش معاويه را برملا ساخته بود.

اسلام به‌طور کامل در سراشيبي سقوط قرار گرفته بود. براي امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  آن عِدّه و عُدّه نبود که با يزيد اعلان جنگ بدهد. تنها راه جلوگيري از آن سيلاب و طوفان اسلام‌برانداز، امتناع از بيعت، اعلام مخالفت و عدم مشروعيت نظام با بذل جان، ايثار، فداکاري و تحمل جانکاه‌ترين مصائب بود که تنها در آن دوران خفقان کسي که مرد اين ميدان بود و کسي که بيش از هرکس اولي و احق به اعتراض بود امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  بود.

او، خود را به‌تمام‌معنا مکلّف به حفظ دين، نجات اسلام از انقراض و بيدارساختن مردم مي‌دانست. بر عهده آن حضرت، حفظ رسالت جدّش، حفظ قرآن و حفظ سوابق درخشان بني‌هاشم واجب بود.

چيزي از افتخارات اسلامي باقي نمانده بود که يا از بين نرفته و يا دگرگون نشده باشد.

 

موضع امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  اين موضع بود که اگر پدر و برادرش هم بودند همين موضعشان بود.

عجيب است که شما مي‌گوييد: موضع امام‌حسن و امام‌حسين‌(علیهماالسلام)  با‌هم معارض بوده و شيعه ازاين‌جهت گرفتار شده‌اند، هرکدام را درست و صحيح بدانند ديگري را بايد ناصواب بگويند!

مثل اين است که بگوييد: سيره پيغمبر‌(ص)  در مدينه با سيره او در مکه باهم تضاد داشته‌اند!

ولی چه بايد کرد، وقتي انسان حرف حساب نداشته باشد، هر باطلي را حقّ و هر حقّي را باطل مي‌گويد.

 

 

[1]. بلاذری، انساب‌الأشراف، ج5، ص12 – 13؛ ابوالفرج اصفهانی، الأغانی، ج6، ص529؛ خلافت را مثل توپ بربايید (بقاپید) سوگند ]به آنکه ابوسفیان بر آن سوگند یاد می‌کند[ نه بهشتی و نه آتشی در کار است.

[2]. ابن ابى‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه، ج5، ص129 - 130.

نويسنده: