وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحیم قال اللّه الحکيم: «هُو الَّذي أرسَلَ رَسُولَه بِالهُدی، و دينِ الحقّ لِيُظهرَهُ عَلَی الدِّين کُلِّه وَ لَو کَرِهَ المُشرِکونَ» سلام و صلوات بر پيامبر رحمت حضرت ختمي مرتبت محمّد مصطفي صلّي‌الله عليه و آله که آيين سراسر...
يكشنبه: 26/آذر/1396 (الأحد: 28/ربيع الأول/1439)

نيك‌بختي و سعادت، بدبختي و شقاوت

يكي از الفاظي كه بيشتر مردم گمان مي‎كنند كه مفهوم و معناي آن را دانسته‎اند «نيك‌بختي و بدبختي» و «سعادت و شقاوت» است، درحالي‌كه بايد گفت: اكثراً مفهوم آن را نمي‎دانند و به تعريف جامع و كاملي براي آنها نرسيده‎اند. بعضي سعادت و شقاوت را ذاتي شمرده‎اند و گفته‎اند:

 

گليم بخت كسی را كه بافتند سياه
 

 

 

به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد
 

     
 

و به ظواهر بعضي اخبار مثل:

«اَلشَّقيُّ شَقِيٌّ في بَطْنِ اُمِّهِ وَالسَّعيدُ سَعيدٌ في بَطْنِ اُمِّهِ»؛[1]

استشهاد كرده‎اند. در مقابل آنها بعضي ديگر سعادت و شقاوت را كسبي و قابل‌تغيير مي‎شمارند.

بديهي است قول به شقاوت و سعادت ذاتي به‌طوري‌كه كسب شخص، در ايجاد يا اِمحا يا جلوگيري از تأثير آن، اثر نداشته باشد و زمينه صحّت تكليف و امرونهي به شخص را از ميان ببرد، قول باطلي است كه ضرورت، وجدان و كلّ آنچه نظام امور بر آن بنا شده و بعثت انبيا و پيغمبران، همه‌وهمه آن را ردّ مي‎نمايد.

ممكن است مراد از خبر فوق، آن اقتضائات خاصّ ذات اشخاص و افراد باشد كه درحالي‌كه مراتب اوليّه وجود خود را طيّ مي‎نمايند و درحالي‌كه در شكم مادرند فراهم مي‎شود.

مثلاً اشاره به اين باشد كه بعضی اشخاص كه از بعضي نعمت‌ها،

 

استعدادها و امكانات در اين دنيا محرومند و در سختي و زحمت زندگي مي‎نمايند، يا به‌عكس، واجد بعضی نعمت‌ها و استعداد سرشارند كه مقدمات آن از عالم رَحِم و هنگام انعقاد نطفه و بلكه پيشتروپيشتر در انعقاد نطفه پدر و جدّ فراهم مي‎شود. محتمل است در تفسير حديث گفته شود كه شقاوت عبارت است از: مناسب‌نبودن شرايط، احوال و اوضاع براي زندگي مطلوب و سعادت عبارت است از: مناسب‌بودن شرايط و اوضاع براي زندگي آرام و مطلوب.

تحقيق اين است كه: سعادت و شقاوت مقول به تشكيك و داراي مراتب متفاوت و شدّت و ضعف دارند. چنان‌كه به‌حسب مكتب‌ها، برداشت‌ها، ذوق‌ها و عرف‌هاي مختلف نيز مصاديق آن مختلف بلكه مورد نفي و اثبات واقع شده است. ممكن است چيزي را شخصي يا جامعه يا مكتب و عرفي سعادت بشمارد ولي شخص ديگر يا جامعه، عرف و مكتب ديگري آن را شقاوت بشمارد. گاهي هم از جهت جهل به عواقب امور، يك‌ نفر را شقيّ و يك‌ نفر را سعيد مي‎شناسند درحالي‌كه به‌حكم آيه ذيل، مسئله به‌عكس باشد.

﴿ عَسَى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ‏﴾.[2]

 

بديهي است سخن درست اين است كه در تعيين مفهوم لغوي سعادت و شقاوت، بايد به لغت و عرفِ اهل لسان مراجعه نمود.

به‌طوركلّي فراهم‌بودن اسباب براي تأمين زندگي راحت، مناسب و معتدل، سعادت است، چنان‌كه فراهم‌نبودن اسباب براي آسايش ـ در هر مرتبه‎اي كه باشد ـ بدبختي و شقاوت است كه طبعاً از امور نسبيّه است؛ يعني يك نفر مثلاً نسبت به ديگران از لحاظ داشتن زمينه‎هاي خاصّي سعادتمند است و نسبت به ديگري و وسايلي كه او دارد و اين ندارد؛ بدبخت يا سعادتش كمتر است.

مثلاً يك ‌نفر كه دست ندارد ولي چشم دارد، نسبت به آن‌كسي ‌كه هر دو را دارد بدبخت است و نسبت به آنكه هر دو را ندارد سعادتمند است و به اين‌گونه شايد سعادتمند مطلق يا بدبخت مطلق پيدا نشود؛ زيرا هركسي به‌ هر علّتي فاقد بعضی اسباب آسايش است؛ چنان‌كه افرادي هم به ‌هر علّتي واجد بسياري از نعمت‌ها و مواهب هستند. مع‎ذلك باز هم حكم به سعادت يا شقاوت اشخاص به ‌لحاظ اينكه واجد برخي از مواهب يا فاقد آن مواهب است، حكم ظاهري است و حقيقي نيست؛ زيرا بسا خير او و خوشبختي او در نداشتن آن نعمت باشد كه:

آن‌كس كه توانگرت نمی‎گرداند
 

 

او مصلحت تو از تو بِه می‎داند
 

 
«إِنَّ مِنْ عِبادِيَ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا الْغِنَی وَلَوْ صَرَفْتُهُ إِلَی غَيْرِ ذَلِكَ لَهَلَكَ وَإِنَّ مِنْ عِبادِيَ الْمُؤْمِنينَ مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا الْفَقْرُ وَلَوْ صَرَفْتُهُ إِلی غَيْرِ ذَلِكَ لَهَلَكَ»؛[3]

«به‌راستي برخي از بندگان مؤمن من هستند كه چیزی جز توانگري، آنان را اصلاح نكند (و حالشان را نيكو نسازد) و اگر به ‌حال ديگري آنان را درآورم نابود و هلاك گردند و برخي از بندگان مؤمن من هستند كه جز نداري و فقر، آنان را اصلاح نكند، و اگر آنان را به ‌حال ديگري بگردانم، هرآينه هلاك گردند».

پس اين حكم ما به سعادت يا شقاوت، يك حكم ظاهري و غيرقطعي است. بلي در بعضی موارد حكم به سعادت يا شقاوت قطعي است. مثلاً آن‌كسي كه از حال ديگران پند بگيرد و موعظه بشود يقيناً سعادتمند است و آن‌كسي‌ كه پند نگيرد و راه عناد و تكبّر پيش بگيرد شقيّ و بدبخت است؛ چنان‌كه ممكن است سعادت و شقاوت را بر اساس توفيق و خذلان تفسير كرد و گفت: براي بعضي، زمينه‎هايي فراهم مي‎شود كه به‌تدريج رو به ‌خير رفته و در زندگي موفّق مي‎شوند كه البتّه اين هم به ‌

 

عللي است كه به حسن اختيار خودشان يا اعمال ديگران مثل پدر و مادر حاصل مي‎شود؛ و بعضي بااينكه دنبال كار و مقصدي مي‎روند موفّق نمي‎گردند. اين موفّقيت درصورتي‌كه واقعي باشد و به اشتباه موفّقيت شمرده نشود، سعادت است و عدم توفيق و بروز موانع از نيل به مقصود يا فاقدشدن شرايط بدون اينكه قابل‌پيش‎بيني يا قابل دفع باشد درصورتي‌كه واقعاً مضرّ به ‌حال بشر باشد، خذلان و بي‎سعادتي است.

به‌هرحال موفّقيت در انجام هر عمل خير، سعادت و توفيق است. چنان‌كه ابتلا به هر عمل زشت، بدبختي و شقاوت است و از بعضي آيات قرآن كريم استفاده مي‌شود كه شقيّ كسي است كه مستوجب و مستحقّ عذاب و خلود در آتش مي‎شود و سعيد آن‌كسي است كه اهل بهشت و نجات از عذاب و عقاب مي‎گردد:

﴿فَمِنْهُم شَقِيٌّ وَسَعِيدٌ * فَأَمَّاالَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيهَا زَفيرٌ وَ شَهِيقٌ * خَالِدينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّكَ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِمَا يُرِيدُ * وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خَالِدينَ فِيها مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّكَ عَطَاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ﴾؛[4]

 

«بعضي شقيّ و بدروزگارند و برخي سعيد و خوشبخت؛ اما اهل شقاوت همه را در آتش دوزخ درحالي‌كه آه و ناله حسرت مي‎كشند درافكند، آنها در آتش دوزخ تا آسمان و زمين باقي است مخلّدند مگر آنكه مشيّت خدا بخواهد نجاتشان دهد كه البتّه خدا (به قدرت و حكمت خويش) هرچه خواهد مي‎كند؛ و اما اهل سعادت هم تمام در بهشت ابد تا آسمان و زمين باقي است مخلّدند مگر آنچه مشيّت پروردگار باشد كه عطايش ابدي و نامقطوع است».

حال ببينيم در اين دعا چگونه امام‌(علیه‌السلام) سعادت و شقاوت را توصيف مي‎فرمايد. امام‌(علیه‌السلام) در اين دعا به ‌همان مفهوم قرآني سعادت و شقاوت توجّه دارد كه سعادت حقيقي و واقعي است. سعادت به غير از اين مفهوم، موقّت و غيرحقيقي و مشوب به شقاوت، زحمت و مرارت است. همان‌گونه كه در اين دعا مي‎خوانيم:

«مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ وَمَا الَّذي فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ».[5]

سعادت در اين مفهوم واقعي و حقيقي به‌سبب تقوا و پرهيز از معصيت خدا و عمل به اوامر، نواهي و دستورات او حاصل مي‎شود.

 

حسن‌ عاقبت نصيب او مي‎شود. شيطان بر او مسلّط نمي‎گردد؛ لذا امام‌(علیه‌السلام) از خدا مي‎خواهد كه: «خدايا! مرا به‌سبب تقوا سعادتمند گردان» كه از آن استفاده مي‎شود اين سعادت حقيقي بدون سبب و كسب و كوشش بنده حاصل نمي‎شود هرچند بايد توفيق آن را از خدا خواست و حصول حال تقوا و پرهيز از معاصي را نيز از خدا دانست كه درعين‌حال كه كسب و تلاش عبد دخالت دارد بنده با معرفت در مقام عبوديّت، خود را نمي‎بيند و همه را از خدا مي‎داند و از همين جمله و به‌وضوح از جمله بعد، حقيقت شقاوت نيز كه در اثر معصيت حاصل مي‎شود شناخته مي‎شود. شقيّ و بدبخت حقيقي كسي است كه عاصي و متخلّف از دستورات خدا باشد و به اين حال بماند و بميرد و مستحقّ عذاب جاويدان گردد.

بنابراين سعادت حقيقي در جلب رضاي خدا و فوز به تقرّب به درگاه او و ملحق‌شدن به اوليا، انبيا و حركت در خط آنهاست و تا انسان خود را به اين منزل نرساند اگر هرگونه موفّقيت و كامراني مادّي و جسمي داشته باشد خود را موفّق و كامياب نمي‎داند، فقط در سايه نعمت ايمان، يقين، رضا و تسليم است كه انسان خود را سعادتمند مي‎يابد؛ سعادتي كه در دعا به اين‎گونه از خدا خواسته مي‎شود:

«اَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ إِيمَاناً تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِي وَيَقِيناً
 
(صَادِقاً) حَتَّی أَعْلَمَ أَنَّهُ لَنْ يُصِيبَنِي إِلَّا مَا كَتَبْتَ لِي وَرَضِّنِي مِنَ الْعَيْشِ بِمَا قَسَمْتَ لِي»؛[6]

خلاصه بحث اينكه: سعادت حقيقي در ايمان به خداست و درك معارف يقينيّه و نيل به مقام توكّل، تفويض، تسليم و رضاست كه برحسب فرمايش مرويّ از علي‌(علیه‌السلام) از اركان ايمان است كه فرمود:

«اَلْإِيمَانُ لَهُ أَرْكانٌ أَرْبَعَةٌ: اَلتَّوَكُّلُ عَلَی اللهِ، وَتَفْوِيضُ الْأَمْرِ إِلَى اللهِ، وَالرِّضا بِقَضاءِ اللهِ، وَالتَّسْلِيمُ لِأَمْرِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ»؛[7]

بديهي است كه اين منازل و مراتب با عمل و التزام به تكاليف الهي توأم و غيرقابل افتراق است و همان‌‌طور كه گفتيم درجات اين سعادت جاوداني و حقيقي نيز، برحسب مراتب معرفت و ميزان اعمال صالح اشخاص، متفاوت است تا برسد به مراتب انبيا و اوليا. شقاوت نيز ـ كه از بي‌ايماني و ترك عمل صالح فراهم مي‎شود ـ مراتب متفاوت دارد.

 

اَللَّهُمَّ اجْعَلْنَا مِنَ السُّعَدَاءِ وَلَا تَجْعَلْنَا مِنَ الْأَشْقِيَاءِ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرينَ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ.

دعاي سوّم اين بخش اين است كه عرض مي‎كند:

«وَخِرْ لِي فِي قَضَائِكَ وَبَارِكْ لِي فِي قَدَرِكَ حَتَّى لَا اُحِبَّ تَعْجِيلَ مَا أَخَّرْتَ وَلَا تَأْخِيرَ مَا عَجَّلْتَ»؛[8]

«خير از برايم در قضايت مقرّر كن و قضاوقدر خودت را براي من مبارك گردان تا اينكه دوست نداشته باشم شتاب و تعجيل آنچه را كه تو در آن تأخير را مقدّر كرده‎اي و نه دوست داشته باشم تأخير آنچه را كه تو زودتر انجام‌یافتن آن را مقدّر فرموده‎اي».

در شرح اين جمله، بحث از مسئله قضاوقدر الهي پيش مي‎آيد كه از مسائل بسيار پيچيده است و درك آن براي اكثر بلكه همه جز عدّه معدودي ـ كه مؤيّد من عندالله باشند ـ ميسّر نيست. لذا بايد در سخن‌گفتن از آن فقط به احاديث صحيحه وارده از اهل‎بيت(ع) كه محكم و غيرمتشابه باشند استناد كرد و احاله به عقل و استناد به اخبار ضعيفه يا متشابهه، اطمينان‌بخش و مصون از گمراهي و ضلالت نيست.

ممكن است مراد از «قدر» همان استعدادها، اقتضائات، خواصّ و

 

آثاري باشد كه در اشيا قرار داده شده كه بالانفراد يا با تركيب آنها به يكديگر، آثاري بر آنها مرتّب مي‎شود كه البتّه اين تابع اندازه و قدر خاصّ هر چيزي نسبت به خود و ساير اشيا است؛ و اين بحثي است كه رسيدن به عمق و نهايت آن هرگز ممكن نيست و نمي‎توان ارتباطات اين‌همه مركّبات و بسايط و فعل و انفعالات آنها را نسبت به هريك به‌طور مستوفي به ‌پايان رساند.

چنان‌كه ممكن است مراد از «قضاء» وقوع اين تأثيروتأثّرات به‌حكم الهي و به عنايت باري‌تعالي باشد كه لازمه آن امكان عدم وقوع آنهاست؛ به‌عبارت‌ديگر: مفهوم ايمان به قضا اين است كه امور را به قدر خدا واگذار نكنيم و خدا را ـ ‎العياذ بالله ‎ـ از اداره امور كائنات معزول و بركنار ندانيم و مانند يهود نباشيم كه قرآن عظيم مي‎فرمايد:

﴿وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ﴾؛[9]

«يهود گفتند دست خدا بسته است (و ديگر تغييري در خلقت نمي‎دهد و چيزي از عدم به ‌وجود نخواهد آمد) به‌واسطه اين گفتار دروغ، دست آنها بسته شده، به لعن خدا گرفتار گرديدند؛ بلكه دو دست خدا (دست قدرت و رحمت او) گشاده است».

 

تقدير خدا اين است كه نطفه، علقه، و علقه، مضغه، و ... يا بذر، شكافته شود و نموّ كند و از بذر گندم، گندم و از جو، جو حاصل شود، اما بي‌عنايت الهي اين امور انجام نمي‎شود. چنان‌كه در قرآن كريم مي‎فرمايد:

﴿أَ فَرَأَيْتُمْ مَاتُمْنُونَ * ءَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ﴾؛[10]

«آيا نديديد كه نخست شما نطفه‎اي بوديد، آيا شما خود آن نطفه (بي‌جان) را به‌صورت فرزند انسان آفريديد يا ما آفريديم؟».

فعليّت خلقت الهي محفوظ است. چنان‌كه مي‎فرمايد:

﴿أَ فَرَأَيْتُمْ مَا تَحْرُثُونَ * ءَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ﴾؛[11]

«آيا نديديد تخمي را كه در زمين كشتيد، آيا شما (از خاك) آن تخم را رويانيديد يا ما رويانيديم؟».

همه‌جا عنايت بالفعل الهي در كار است و گاه قضا، حتمي و گاه غيرحتمي است:

 

﴿يَمْحُوا اللّٰهُ‏ مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ‏﴾؛[12]

«خدا هرچه خواهد محو و هرچه را خواهد اثبات مي‎كند و اصل كتاب، مشيّت اوست».

در اينجا مسئله «بدا» نيز مطرح مي‎شود؛ مسئله‎اي كه با صحّت دعا و تأثير صدقه و صله رحم و اعمال خوب و بد انسان در سرنوشت او ارتباط دارد ـ كه در رساله سرّالبداء در آن بحث نموده‎ايم ـ مع‌ذلك همان‌طور كه گفته شد احاطه به جميع جوانب اين مسائل براي ما ميسّر نيست و اعتراف به عجز و ايمان اجمالي به قضاوقدر و بدا و تأثير اعمال در زندگي و حوادث و دفع بليّات يا نزول بلا و طول عمر يا كوتاه‌شدن آن و اين‌گونه امور كافي است  و اين تأثيروتأثّرات به‌طور اجمال قابل درك است و درعين‌حال منافي با علم مطلق و قدرت مطلقه حق‌تعالي نيست و ايمان به همه مثل ايمان به وقوع امور محال و متناقض نمي‎باشد. لذا در اينجا ما هم كلام را كوتاه كرده و به اينكه آنچه را گفتيم هرچند به‌طورمختصر گفتيم و كامل نيست اعتراف مي‎كنيم و مي‎گوييم اگر هم مفصّل مي‎نوشتيم باز هم به عمق آن نمي‎رسيديم چنانچه از حضرت امير‌(علیه‌السلام) راجع به چگونگي قضاوقدر پرسيدند، حضرت‌(علیه‌السلام) فرمود:

 

«طَريقٌ مُظْلِمٌ فَلا تَسْلُكُوهُ، وَبَحْرٌ عَمِیقٌ ‌فَلَا تَلِجُوهُ، وَسِرُّ اللّٰهِ فَلاتَتَكَلَّفُوهُ»؛[13]

«راهي است تاريك در آن نرويد و دريايي است ژرف، در آن داخل نشويد، و پنهان‌داشتة خداست خود را در (آشكارنمودن) آن به رنج نيندازيد».

فقط مي‎گوييم كه مفهوم اجمالي اين دعا را درك مي‎كنيم و مي‎فهميم كه بسيار بلند و سازنده است و بايد انسان به نتيجه آن كه دوست‌نداشتن تأخير آنچه تعجيل شده و تعجيل آنچه تأخير شده است برسد. بديهي است وقتي انسان خدا را برگزيننده و حاكم قضايي او كه بر او وارد مي‎شود بداند و تقديرات را نيز از سوي او ـ كه تقديرکننده امور همه كائنات است ـ بشناسد و خير و بركت در قضاوقدر را از او بخواهد، امور را به او وامي‎گذارد و هر حادثه‎اي را در هر وقتي واقع شود به‌ موقع و به ‌وقت آن مي‎بيند و گله‎اي از تقديم و تأخير آن نخواهد داشت؛ بااينكه قبل از وقوع حادثه هرگونه بخواهد دعا مي‎كند و دعايش برحسب حكمت، مستجاب مي‎شود اما بعد از وقوع، در منزل رضا مستقرّ گرديده حرفي و گله‎اي نخواهد داشت.

در اينجا كلامي از مولاي متّقيان و امير معرفت، فصاحت و بيان(علیه‌السلام)، به ‌خاطر رسيد كه ابن‌عبّاس در مورد آن مي‎گويد: بعد از كلام رسول

 

خدا‌(ص) از هيچ كلامي مانند اين كلام منتفع نشدم و سود نبردم اين كلام معجزبيان، اين است:

«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ يَسُرُّهُ دَرْكُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ وَيَسُوءُهُ فَوْتُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ فَلْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِكَ وَلْيَكُنْ أَسَفُكَ عَلَی مَا فَاتَكَ مِنْهَا وَمَا نِلْتَ مِنْ دُنْياكَ فَلَا تُكْثِرْ فِیهِ فَرَحاً وَمَا فَاتَكَ مِنْهَا فَلَا تَأْسَ عَلَيهِ جَزَعَاً وَلْيَكُنْ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْتِ»؛[14]

«گاهي شخص را رسيدن به چيزي كه از او فوت نخواهد ‎شد و رسيدن به آن مقدّر است، مسرور و شادمان مي‎سازد و گاهي فوت چيزي كه به آن نخواهد رسید بدحالش می‌کند. پس بايد سرور تو به آن چيزي باشد كه از آخرت خود به آن برسي و نایل شوي و تأسّف تو بايد به چيزي باشد كه از آخرت تو از دست تو مي‎رود و از آن محروم مي‎شوي و آنچه را از دنيا به آن نايل مي‎شوي زياد به آن فرحناك مشو و آنچه را از دنيا از تو فوت مي‎شود بر آن غمناك و ناشكيب مباش كه بايد همّ تو مصروف آنچه بعد از مرگ است باشد».

 

چهارمين قسمت اين بخش اين دعا اين است:

«اَللَّهُمَّ اجْعَلْ غِنَايَ فِي نَفْسِي وَالْيَقِينَ فِي قَلْبِي وَالْإِخْلَاصَ فِي عَمَلِي وَاجْعَلْ لِي يَا إِلَهِي الدَّرَجَةَ الْعُلْيَا فِي الْآخِرَةِ وَالْاُولَى».[15]

 

[1]. حويزي، تفسير نورالثقلين، ج2، ص18. (اين حديث با تعابير مختلف در کتب حديثی شيعه و اهل‌سنّت روايت شده است). «شقیّ و بدبخت در شکم مادرش بدبخت است و سعيد و خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است».

[2]. بقره، 216. «چه ‌بسيار شود كه چيزي را شما ناگوار شماريد ولي  درحقيقت خير و صلاح شما در آن بوده و چه ‌بسيار شود كه دوستدار چيزي هستيد و درواقع شرّ و فساد شما در آن است».

 

[3]. کليني، الکافي، ج2، ص352، ح8 (باب مَن اذي المسلمين واحتقرهم)؛ حرعاملي، الجواهرالسنيه، ص121؛ مجلسي، روضة‌المتقين، ج1، ص311.

[4]. هود، 105 ـ 108.

[5]. مجلسی، بحارالانوار، ج95، ص226. «کسی که تو را ندارد چه چيز دارد و کسی که تو را دارد چه ‌چيز ندارد».

[6]. ابن‌طاووس، اقبال‌الاعمال، ج1، ص76؛ کفعمي، المصباح، ص294؛ مفاتيح‌الجنان، دعاي سحرهاي ماه رمضان. «خدايا! من از تو ايماني را درخواست مي‌کنم که با آن قلبم را در اختيار خودت بگيری و باور راستيني تا اينکه بدانم جز آنچه برايم نوشتي هرگز به من نخواهد رسيد و خشنود کن از زندگي مرا به آنچه قسمت من گردانيده‌اي».

[7]. کليني، الکافي، ج2، ص47؛ طبرسي، مشکاة‌الانوار، ص52؛ حر عاملي، وسائل‌الشيعه، ج15، ص185 ـ 186. «براي ايمان چهار رکن وجود دارد: توکل بر خدا، واگذارنمودن کار به‌سوي خدا، راضي‌بودن به قضاي الهي، و تسليم امر خدا بودن». 

[8]. ابن‌طاووس، اقبال‌الاعمال، ج1، ص342؛ مجلسی، زاد‌المعاد، ص176؛ محدّث قمی، مفاتيح‌الجنان، دعاي عرفه امام‌حسين(علیه‌السلام).

[9]. مائده، 64.

[10]. واقعه، 58 ـ 59.

[11]. واقعه، 63 ـ 64.

[12]. رعد، 39.

[13]. نهج‌البلاغه، حكمت 287 (ج4، ص69)؛ فتال نيشابوری، روضة‌الواعظين، ص40؛ مجلسي، بحارالانوار، ج1، ص210، 218؛ ج5، ص124، 126؛ ج64، ص111.

[14]. نهج‌البلاغه، نامه 22 (ج3، ص20).

[15]. ابن‌طاووس، اقبال‌الاعمال، ج1، ص342؛ مجلسی، زاد‌المعاد، ص176؛ محدّث قمی، مفاتيح‌الجنان، دعاي عرفه امام‌حسين(علیه‌السلام).

موضوع: 
نويسنده: