وریز وجوهات
  بسم الله الرحمن الرحیم قال الله تعالی: «وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَیّامِ الله» السَّلام علی مولانا صاحب العصر و الزّمان بقية الله ارواح العالمين له الفداء و علی آبائه الطّاهرين و علی شيعته، المتمسِّکين بأمره، الفائزين بولايته و المنتظرين لظهوره...
يكشنبه: 27/آبا/1397 (الأحد: 9/ربيع الأول/1440)

فضيلت يقين

پس از دعا و طلب غناي نفس، امام‌(علیه‌السلام) از خدا مي‎خواهد كه در قلب او يقين قرار دهد. البتّه چنان‌كه اشاره شد سيّدالشّهدا‌(علیه‌السلام) رهبر و سيّد ارباب يقين و غناي نفس و خلوص در عمل است و چنان اين صفات و مقامات و منازل در كربلا و روز عاشورا از آن حضرت جلوه كرد كه عالي‌تر و والاتر از آن قابل تصوّر نيست.

در مثل آن مشهد عظيم با چنان يقين استوار بود كه توانست با روحي سرشار از اطمينان و اعتماد به خدا از آن‌همه شدايد و مصيبت‌ها و داغ جوانان و عزيزان، استقبال نمايد و ذرّه‎اي در اراده و تصميمش خلل راه نيابد كه موجب حيرت و تعجّب دشمنان شده بود؛ چون گرد اضطراب و نگراني را به دامن وقار و ثباتش نزديك نمي‎كرد با يقين، در مكه مي‎فرمود:

«خُطَّ الْمَوْتُ عَلَی وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلادَةِ عَلَی جيدِ الْفَتاةِ»؛[1]

 

و از سرّ يقين ابراز اشتياق به ديدار جدش رسول خدا ‌(ص) و پدرش اميرالمؤمنين و مادرش سيّدة نساء‌العالمين و برادرش امام‌حسن مجتبي(ع) مي‎فرمود:

«وَمَا أَوْلَهَني إِلی أَسْلَافِي اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلی يُوسُفَ»؛[2]

يقين به شهادت داشت و با يقين به شهادت بود كه همواره اعلام موضع مي‎نمود. در مكّه معظّمه مي‎فرمود:

«وَخُيِّرَ لِي مَصْرَعٌ أَنَا لَاقِيهِ كَأَنِّي بِأَوْصَالِي تَقَطَّعُهَا عُسْلَانُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّواوِيسِ وَكَرْبَلاءَ».[3]
و گاه مي‎فرمود:
«فَإِنِّي لَا أَرَی الْمَوْتَ إِلَّا سَعادَةً وَ(لَا) الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلَّا بَرَماً»؛[4]

 

و روز عاشورا مي‎فرمود:

«أَلَا وَإِنَّ الدَّعِيَّ ابْنَ الدَّعِيِّ قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ: السِّلَّةِ وَالذِّلَّةِ وَهَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ يَأْبَى اللّٰهُ لَنَا وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَحُجُورٌ طَابَتْ‏ وَطَهُرَتْ وَأُنُوفٌ حَمِيَّةٌ وَنُفُوسٌ أَبِيَّةٌ  مِنْ أَنْ تُؤْثِرَ طَاعَةَ اللِّئَامِ عَلَى مَصَارِعِ الْكِرَامِ‏».[5]

در تمام مشاهد ابا و امتناع سيّدالشّهدا‌(علیه‌السلام) از بيعت با يزيد تا شهادت، مظاهر عالي‌ترين مرتبه يقين بود كه هرگز گَرد تزلزل و سستي بر دامن وقارش ننشست و در هنگام وداع با كمال ايمان، اهل‌بيتش را امر به صبر مي‎كرد و به آنها وعده مي‎داد و مي‎فرمود:

«وَرَحْمَةُ اللهِ ونُصْرَتُهُ لَا تُفَارِقُكُمْ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ».[6]

اين قوّت يقين در تمام ياران، فرزندان، برادران و اصحاب آن حضرت در بهترين صورتي تجلّي كرد و از زبان عقيلة‌القريش زينب

 

خاتون(س) در مجلس يزيد با آن اعلام‎هاي قطعي از بقاي دين خدا و وحي نازل بر جدش محمد‌(ص) و بي‌اثرماندن سعي و تلاش يزيد براي برانداختن اسلام، ابراز شد كه بايد كتاب مقتل حسين‌(علیه‌السلام) و وقايع عاشورا را كتاب ايمان، صبر، شهادت و كتاب مقاومت در برابر باطل، كتاب يقين و كتاب اخلاص ناميد يا براي هريك از اين عناوين از وقايع كربلا كتابي نوشت.

اين امام بزرگوار و اين اسوه يقين و ايمان در اين دعا از خدا مي‎خواهد كه در قلبش يقين قرار دهد. ما نمي‎توانيم بفهميم كه بيشتر از يقيني كه داشته چه بوده و چه مي‎خواسته است. شايد اين دعا مفهومش همان مفهومي باشد كه برخي در تفسير: ﴿اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ﴾[7] گفته‎اند؛ مقصود طلب ثبات و بقا بر هدايت است و يا اينكه چون تمام نعمت‌ها افاضه و موهبت خداست و دوام و بقايش نيز به عنايت و افاضه حقّ است و بايد فيض او متواتر و غيرمنقطع برسد تا نعمت‌ها باقي بماند و نعمت يقين و هدايت و ايمان و اخلاص نيز از همين نعمت‌هاست و امام مظلوم‌(علیه‌السلام) بيشتر از هركس ربط بقاي خودش و نعم ظاهري و معنوي را به عنايت خدا درك فرموده بود و مي‎دانست كه اگر فيض

 

او آني قطع شود همه چيز ناچيز است؛ از خدا يقين مي‎خواهد و اقرار مي‎كند كه يقين او و همه نعمت‌هايي كه دارد بقايش در هر آن به بخشش او و عطاي او نياز دارد.

اي بود تو سرمايه و سود همه‌كس
گر فيض تو يک ‌لحظه ز عالم خيزد
 

 

وی ظلّ وجود تو وجود همه‌كس
معلوم شود بود و نبود همه‌كس
 

 

امّا اصل يقين، بايد دانست كه يقين از مقامات صدّيقين، مقرّبين و متّقين است كه ازجمله در خطبه همّام، اميرالمؤمنين‌(علیه‌السلام) در وصف متّقين و يقين آنها مي‎فرمايد:

«فَهُمْ وَالْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ فيها مُنَعَّمُونَ وَهُمْ وَالنَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ فيها مُعَذَّبُونَ»؛[8]

در كتاب شريف كافی از حضرت امام‌صادق‌(علیه‌السلام) روايت است كه فرمود:

«إِنَّ رَسُولَ اللّٰهِ‌(ص) صَلَّى بِالنَّاسِ الصُّبْحَ فَنَظَرَ إِلَى شَابٍّ فِي الْمَسْجِدِ وَهُوَ يَخْفِقُ وَيَهْوِي بِرَأْسِهِ مُصْفَرّاً لَوْنُهُ قَدْ نَحِفَ‏ جِسْمُهُ‏ وَغَارَتْ عَيْنَاهُ فِي رَأْسِهِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللّٰه(ص): كَيْفَ أَصْبَحْتَ يَا فُلَانُ؟ قَالَ: أَصْبَحْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِناً»؛

 

«پيغمبر خدا‌(ص) نماز صبحي را با مردم به‌جا آورد، نگاه به جواني كه در مسجد بود كرد كه سرش پایين مي‎افتاد و رنگش زرد و تنش لاغر و چشم‌هايش به گودي فرو رفته بود. پيغمبر خدا‌(ص) از او پرسيد: «چگونه و به چه حالت صبح كردي؟». به عرض رساند: صبح كردم اي رسول خدا! در حال يقين».

پيغمبر‌(ص) از سخن او در شگفت شد فرمود:

«براي هر يقيني حقيقتي است حقيقت يقين تو چيست؟».

عرض كرد: يقين من اي رسول خدا! همان حقيقتي است كه مرا محزون و اندوهناك نموده و بيداري شب و تشنگي روزهاي گرم (روزه‎داري) به من بخشيده و در اثر آن نفسم از دنيا و آنچه در آن است منصرف گشته تا حدّي‌ كه گويي نظر مي‎كنم به عرش پروردگارم كه براي حساب نصب شده است و خلايق براي حساب محشور شده و من در ميان ايشان هستم.

و گويا نظر مي‎كنم به‌سوي اهل بهشت كه از نعمت بهشت بهره‎مندند و باهم تعارف و شناسايي دارند و بر تخت‌ها تكيه زنده‎اند.

و گويا نگاه مي‎كنم به‌سوي اهل آتش كه در آن معذّبند و فرياد و ناله مي‎كنند.

و گويا الآن مي‎شنوم صداي آتش را و آهنگ آن در گوشم طنين انداخته است.

 

پيغمبر خدا‌(ص) به اصحاب فرمود:

«هَذا عَبْدٌ نَوَّرَ اللّٰهُ قَلْبَهُ بِالْإِيمانِ»؛

«اين بنده‎اي است كه منوّر و روشن كرده است خداوند دلش را به ايمان».

و به جوان فرمود:

«اَلْزِمْ مَا أَنْتَ عَلَيْهِ»؛

«ملازم باش آنچه را بر آني (بر اين حال و بر اين يقين و ايمان ثابت استوار و پايدار باش)».

جوان عرض كرد:

«اُدْعُ اللّٰهَ لِي يَا رَسُولَ اللّٰهِ أَنْ اُرْزَقَ الشَّهادَةَ مَعَكَ»؛

«ای فرستادة خدا، بخوان خدا را براي من كه شهادت با تو روزيم شود».

پيغمبر اكرم‌(ص) براي او دعا كرد و زماني نگذشت كه در غزوه‎اي در التزام ركاب آن حضرت به جهاد رفت و بعد از نه نفر شهيد شد و او دهمين شهيد بود».[9]

از امثال روايت فوق و خبر مرويّ از اميرالمؤمنين‌(علیه‌السلام) كه فرمود:

«لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقيناً»؛[10]

 

معلوم مي‎شود كه يقين كامل‌ترين مراتب ايمان و باور و اعتقاد به خدا و ساير عقايد حقّه است به‌طوري‌كه هيچ‌گونه شائبه احتمال خلاف در آن نرود و آدمي را در پرهيز از گناه و گريز از معصيت چنان بسازد و بگريزاند كه شخص گريزان از هزاران درندة آدم‌خوار كه همه را بالحسّ و با چشم در دنبال خود مي‎بيند، از آنها مي‎گريزد و در مقام اطاعت و عمل به فرايض و واجباب چنان شتاب و استقبال داشته باشد كه اشخاص عاشق دنيا در پي منافع و فوائدي كه آن را محقّق‌الحصول مي‎دانند، مي‎شتابند. بلكه اثر ايمان به خداوند و روز جزا در واداري انسان به كار نيك و خير، و بازداري از كار بد و شرّ، به‌‌مراتب بايد بيشتر از اين باشد.

خلاصه آنكه: مراتب فضيلت افراد به‌حسب درجات يقين آنهاست و اجر و ثواب بر اعمال نيز برحسب همان اختلاف مراتب يقين اشخاص است، چنانچه از اميرالمؤمنين‌(علیه‌السلام) منقول است كه:

وَقَدْ سَمِعَ ـ عَلَيْهِ السَّلامُ ـ رَجُلاً مِنَ الْحَرُورِيَّةِ يَتَهَجَّدُ وَيَقْرأُ فَقالَ: «نَوْمٌ عَلَی يَقينٍ خَيْرٌ مِنْ صَلَاةٍ فِي شَكٍّ»؛[11]

امام‌(علیه‌السلام) شنيد كه مردي از حروريَّه (خوارج نهروان كه اجتماع آنان براي مخالفت با اميرالمؤمنين در صحراي

 

حَروراء نزديك كوفه بوده است) نماز شب مي‎گذارد و قرآن مي‎خواند، پس آن حضرت (دربارة سودنداشتن عبادت، بي‎شناسايي امام‌زمان) فرمود: «خوابي‌كه بايقين و باور (به امام‌زمان و خليفه برحقّ) باشد بهتر است از نمازگزاردن با شكّ و ترديد (زيرا مبدأ تعليم عبادات و كيفيّت و چگونگي آنها و يكي از اركان دين، امام وقت است و كسي‌كه در او ترديد داشته باشد نمازگزاردن و قرآن خواندنش درست نيست)».

و اما نكته اينكه امام‌حسين‌(علیه‌السلام) عرض مي‎كند: «خدايا! يقين را در قلب من قرار بده» بااينكه معلوم است مكان يقين، قلب و باطن انسان است، شايد منظور حضرت اين باشد كه از آنها نباشم كه به زبان ادّعاي يقين كنم ولي در قلبم يقين نداشته باشم و مصداق اين آيه باشم:

﴿يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مَا لَيسَ فِي قُلُوبِهِمْ﴾؛[12]

چون در مقام ادّعا بسياري خود را صاحب اين صفات مي‎دانند! ولي در موقع عمل و امتحان خلاف ادّعايشان ظاهر مي‎شود.

چنان‌كه در «جنگ اُحد» بسياري از مشاهير صحابه كه خود را به پيغمبر، نزديك معرّفي مي‎كردند و خود را اسلام‎خواه مي‎شمردند، از ترس جان پا به فرار نهاده و رسول خدا‌(ص) را تنها گذاشته و از آن

 

مهلكه گريختند! ازجمله آنها «عثمان» بود كه با جماعتي تا اعوص (مكاني است نزديك مدينه) گريختند و سه روز در آنجا اقامت و استراحت كردند! سپس نزد رسول خدا‌(ص) بازگشتند و مورد عتاب لطيف و بزرگوارانه صاحب خلق عظيم قرار گرفتند كه به آنها فرمود:

«لَقَدْ ذَهَبْتُمْ فيها عَريضَةً».[13]

امّا علي بن ابي‌طالب‌(علیه‌السلام) و تني چند از صحابه باقي ماندند و از وجود مقدّس پيغمبر‌(ص) دفاع كردند و چندين زخم كاري نيز برداشتند، مع‌ذلك دليرانه ايستادگي كردند به‌طوري‌كه ـ برحسب روايات ـ حتّي جبرئيل از مواسات علي‌(علیه‌السلام) با پيغمبر‌(ص) تعجّب كرد و گفت:

«يَا رَسُولَ اللهِ! هَذِهِ الْمُوَاسَاةُ».

پيغمبر‌(ص) فرمود:

«إِنَّهُ مِنّي وَأَنَا مِنْهُ»؛[14]

جبرئيل گفت:

«وَأَنَا مِنْكُمَا»؛[15]

 

در همين موقع اين اشعار و اعلام شنيده شد:

«لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفِقَارِ وَلَا فَتَی إِلَّا عَلِيٌّ»؛[16]

در واقعه جانسوز و جانكاه كربلا سرّ اين جهت يعني مطابق‌بودن زبان با قلب چنان تجلّي كرد كه واقعاً عقول را متحيّر ساخته است. يقين شخص سيّدالشّهدا‌(علیه‌السلام) همان بود كه از مدينه تا مكه و از مكه تا كربلا و تا هنگام شهادت بر سر مبنا و عقيده‎اي كه داشت ايستاد و باآن‌همه مصائب جانكاه كه هريك براي آنكه بزرگ‌ترين شجاعان و مردان مرد را از پا درآورد و تسليم خواسته دشمن نمايد كافي بود، تسليم نگشت و از قبول پيشنهاد آن مردم بي‎ايمان، امتناع ورزيد، چون به‌ درستي، حقّانيّت و حقيقت راهي كه خود مي‎رفت و بطلان راه دشمنان، يقين داشت.

يقينِ فرزندان، برادران و برادرزادگان آن حضرت و ساير اهل‌بيت(ع) و اصحاب و انصار، هريك داستاني از يقين كامل است.

همه آنها مي‎توانستند از آن مهلكه و از آن معركه بلاخيز و پروحشت، با كسب اجازه و اذن شخص امام‌(علیه‌السلام) خود را خلاص نمايند و بهانه‎هاي بسيار بگويند و عذرهاي فراوان بسازند خصوصاً كه با اذن آن حضرت

 

باشد. اما آن مردان خدا و اولياءالله بااينكه امام‌(علیه‌السلام) به آنها اذن داد و بيعت خود را از آنها برداشت، آن مواضع پرخوف و خطر را كه شهادت در آن قطعي و مسلّم بود ـ آن‌هم پس از آن ابتلائات شديد ـ برگزيدند.

مسلم بن عوسجه درضمن پاسخي كه به امام‌(علیه‌السلام) و زبان‌ حال همه آن مردان خدا بود، گفت:

«وَاللَّهِ لَوْ عَلِمْتُ أَنِّي أُقْتَلُ ثُمَّ أُحْيَا ثُمَّ أُحْرَقُ ثُمَّ أُحْيَا ثُمَّ أُذْرَى يُفْعَلُ ذَلِكَ بِي سَبْعِينَ مَرَّةً مَا فَارَقْتُكَ حَتَّى أَلْقَى حِمَامِي‏ دُونَكَ وَكَيْفَ لَا أَفْعَلُ ذَلِكَ وَإِنَّمَا هِيَ قَتْلَةٌ وَاحِدَةٌ ثُمَّ هِيَ الْكَرَامَةُ الَّتِي لَا انْقِضَاءَ لَهَا أَبَداً»؛[17]

«به خدا سوگند اگر بدانم كه كشته مي‎شوم و پس از آن زنده مي‎گردم، و سپس كشته مي‎شوم، پس سوزانيده مي‎شوم و خاكسترم پراكنده و به باد داده مي‎شود و هفتاد مرتبه با من اين‎گونه معامله مي‎شود، از تو جدا نمي‎شوم تا در راه تو جان ببازم و به سعادت نايل شوم؛ و چرا جان در راه تو ندهم و حال آنكه تنها يك كشته‌شدن است و پس از آن كرامت بزرگ‌تري است كه هرگز براي آن پاياني نيست».

 

زهير بن قين گفت:

«وَاللَّهِ لَوَدِدْتُ أَنِّي قُتِلْتُ ثُمَّ نُشِرْتُ ثُمَّ قُتِلْتُ حَتَّى أُقْتَلَ هَكَذَا أَلْفَ مَرَّةٍ وَإِنَّ اللَّهَ يَدْفَعُ بِذَلِكَ الْقَتْلَ عَنْ نَفْسِكَ وَعَنْ أَنْفُسِ هَؤُلَاءِ الْفِتْيَانِ‏ مِنْ‏ أَهْلِ بَيْتِكَ‏»؛[18]

«به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم و پس از آن زنده شوم و سپس كشته شوم تا هزار نوبت، و خداي عزّوجلّ به اين جانبازي من، قتل را از تو و از اين جوانان اهل‌بيت بردارد».

و همين‎طور ياران آن جناب و آن خداوندان بصيرت، معرفت و ايمان، سخناني بمانند اين سخنان به عرض فرزند پيغمبر‌(ص) رساندند و گفتند:

«وَاللهِ لَا نُفارِقُكَ وَلَكِنَّ أَنْفُسَنَا لَكَ الْفِدَاءُ نَقِيكَ بِنُحُورِنَا وَجِبَاهِنَا وَأَيْدِينَا فَإِذَا نَحْنُ قُتِلْنَا كُنَّا وَفَيْنَا وَقَضَيْنَا مَا عَلَيْنَا»[19].[20]

 


[1]. ابن‌نما حلي، مثيرالاحزان، ‌ص29؛ اربلي، کشف‌الغمه، ج2، ص 239؛ مجلسي، بحارالانوار، ج44، ص366. «مرگ بر فرزندان آدم لازم گرديده، همانند گردن‌بند بر گردن دختران جوان».

[2]. ابن‌نما حلي، مثيرالاحزان، ‌ص29؛ اربلي، کشف‌الغمه، ج2، ص239؛ مجلسي، بحارالانوار، ج44، ص366. «چقدر به ديدار نياکانم اشتياق دارم مانند اشتياق يعقوب به ديدار يوسف».

[3]. ابن‌نما حلي، مثيرالاحزان، ‌ص29؛ اربلي، کشف‌الغمه، ج2، ص239؛ مجلسي، بحارالانوار، ج44، ص366. «براي من قتلگاهي معيّن گرديده است که در آنجا فرود خواهم آمد و گويا با چشم خود مي‌بينم که گرگ‌‌های بيابان‌ها (لشکريان کوفه) در سرزميني در ميان نواويس و کربلا اعضاي مرا قطعه‌قطعه مي‌کنند».

[4]. طبراني، المعجم‌‌الکبير، ج3، ص115؛ ابن‌شعبه حراني، تحف‌العقول، ص245؛ ابن‌عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج14، ص‌218؛ ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابي‌طالب، ج3، ص224. «در چنين محيط ذلّت‌باري مرگ را جز سعادت و خوشبختي و زندگي با اين ستمگران را چيزي جز رنج و نکبت نمي‌دانم».

[5]. ابن‌طاووس، اللهوف، ص59. «بدان زنازاده فرزند زنازاده ميان دو چيز تأکيد کرده است: دست به شمشير بردن و اختيار ذلّت و خواری؛ هيهات ما ذلّت و خواری را بپذيريم، خدا و پيامبرش و مؤمنان و دامن‌هايی که پاک و پاکيزه‌اند و مردان باغيرت ما را از اين کار منع می‌کنند؛ مرداني که ابا دارند اطاعت و فرمان‌بری پست‌فطرت‌ها را بر قتلگاه‌های شريفان اختيار کنند».

[6]. سپهر، ناسخ‌التواريخ، ج6، جزء2، ص360. «همانا رحمت و ياری خداوند در دنيا و آخرت از شما جدا نخواهد شد».

[7]. حمد، 6. «ما را به راه راست هدايت کن».

[8]. نهج‌البلاغه، خطبه 193 (ج2، ص161). «متّقين گويا بهشت را ديده، و خود را در آن در نعمت مي‌بينند، و گويا جهنّم را ديده و خود را در آن در عذاب مي‌بينند».

[9]. کليني، الکافي، ج2، ص53.

[10]. ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابي‌طالب، ج1، ص317؛ ليثي واسطي، عيون‌الحکم و المواعظ، ص415؛ ابن‌شاذان قمي، الروضة فی فضائل اميرالمؤمنين((علیه‌السلام)، ص‌235؛ اربلي، کشف‌الغمه، ج1، ص169، 289. «اگر پرده‌ها کنار زده شود بر يقين من چيزي افزوده نخواهد گشت».

[11]. نهج‌البلاغه، حكمت 97 (ج4، ص22).

[12]. فتح، 11. «آنها به زبان خود چيزي مي‌گويند که در دل ندارند».

[13]. مفيد، الارشاد، ج1، ص84؛ ابن‌اثير جزري، الکامل، ج2، ص158؛ اربلي، کشف‌الغمه، ج1، ص193. «مسافت بسيار دوری رفتيد».

[14]. «او از من و من از اويم».

[15]. «من (جبرئيل) از شما دو نفر مي‌باشم».

[16]. صدوق، علل‌الشرائع، ج1، ص7؛ ابن‌اثير جزري، الکامل، ج2، ص154. «هيچ شمشيري نيست مگر ذوالفقار و هيچ جوانمردي نيست مگر علي».

[17]. مفيد، الارشاد، ج2، ص92؛ فتال نيشابوري، روضة‌الواعظين، ص184.

[18]. مفيد، الارشاد، ج2، ص92؛ فتال نيشابوري، روضة‌الواعظين، ص184.

[19]. طبري، تاريخ، ج4، ص318؛ ابن‌کثير، البداية والنهايه، ج8، ص191. «به خدا سوگند از تو جدا نمی‌شويم، جان‌هايمان فدای توست با گلوها و پيشانی‌ها  و دست‌هايمان از تو دفاع می‌کنيم و از تو پاسداری می‌کنيم، وقتی ما کشته شديم آنگاه به عهد خود وفا کرده‌ايم».

[20]. در اينجا به‌مناسبت، اين اشعار را كه در اين سفر خطاب به حضرت مولاي متّقيان و اميرالمؤمنين‌(علیه‌السلام) عرض و به مجمع اسلامي جهاني هديه نمودم، توسّلاً خدمت خوانندگان عزيز تقديم مي‎دارم:

علی ای واقف اسرار هستی
علی ای شـیر یزدان شاه مردان
علی ای قاتل شجعان كفار
علی ای سرور ارباب عرفان
تو در ملک حقیقت پیشوایی
الا ای گوهر بحر ولایت
بیا در كربلا ای میر ابرار
به بحر خون ببین نور دو عینت
فداكاری ببین و پاک‌بازی
در آن دشت پر از اندوه و تشویر
در آن صحرای محنت
بار دلگیر
در آن میدان پرشور بلاخیز
قد سروش ببین افتاده بر خاک
ز سوز تشنگی و از قحطی آب
گلوی نازنین شیرخواره
به عهد خویش با یزدان وفا كرد
گذشت از اكبر و عبّاس و اصغر

 

 

علی ای رهنمای حـق‌پرستی
علی ای عرو
ة‌الوثقای ایـمان
علی ای دین حقّ را سیف تبَّار
علی ای صاحب محراب و میدان
جدا از حقّ نه‌ای و حق‌نمایی
الا ای زینت عرش امامت
ببین میزان صبر و اوج ایثار
شهید خنجر عدوان حسینت
ز دنیا و ز عقبی بی
نیازی
همه خون بود و تیغ و تیر و شمشیر
تن آغشته در خونش به برگیر
به آن حلقوم تشنه جرعه
ای ریز
تنش از زخم دشمن گشته صدچاک
ز اطفال صغیرش رفته بُد تاب
ز تیر حرمله گردیده پاره
فدا خود در ره دین خدا كرد
ز قاسم نونهال سبط اكبر

 

 

 

موضوع: 
نويسنده: 
کليد واژه: