وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحيم حادثه ناگوار و دلخراش جان باختن تعدادی از فرزندان عزیز کشورمان، دریانوردان غیور و فداکار هنگام انجام وظیفه، موجب تأثر و تأسف گردید‌. این مصیبت، بسیار سخت و سنگین است و فقط باید از خداوند متعال استمداد نمود که به...
چهارشنبه: 27/دى/1396 (الأربعاء: 29/ربيع الثاني/1439)

بخش هشتم: صفات فعلیّه و جمالیّه
«اَللَّهُمَّ إِنَّكَ تُجِيبُ الْمُضْطَرَّ وَتَكْشِفُ السُّوءَ وَتُغِيثُ الْمَكْرُوبَ وَتَشْفِي السَّقِيمَ وَتُغْنِي الْفَقِيرَ ... يَا ذَا الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ».[1]

در اين بخش نيز سخن از ثنا و ستايش خداوند متعال و صفات فعليّه و جماليّه اوست كه: بيچارگان را جواب مي‎دهد و رنج و سختي‌ها را از رنجوران و گرفتاران برمي‎دارد و به دادِ درماندگان و اندوهناكان مي‎رسد و بيمار را شفا مي‎دهد و مستمند را بي‎نياز مي‎فرمايد.

ـ استخوان شكسته را پيوند مي‎دهد (و هر حال شكسته و شكسته‎دلان را جبران مي‎نمايد).

ـ به خردسالان رحم مي‎نمايد و سالمندان را اعانت و ياري مي‎كند كه بالاتر از او پشتيبان و برتر از او توانايي نيست و او بلندمرتبه و بزرگ است.

ـ گرفتار در بند را از بند مي‎رهاند و كودك خردسال را روزي مي‎دهد و پناه هركسي است كه ترسناك و پناه‌خواه باشد. البتّه تمام اين

نعوت را امام‌(علیه‌السلام) با ادوات خطاب به حضرت احديّت ـ عزّ اسمه ـ و

 

مخاطبه حضوري به ‌عرض مي‎رساند. اين خطاب‌ها متضمّن توحيد و تفرّد خدا در اين افعال است.

اگر كسي بگويد: تمام اين كارها در بعضی مراتبي كه دارند يا بعضی از آنها مثل اعانت كبير و رحم بر صغير، از غيرخدا نيز صادر مي‎شود پس توحيد در اين كارها چگونه توجيه مي‎شود؟ پاسخ آن به يكي از اين چند وجه يا به همه اين وجوه است كه بيان مي‎كنيم:

وجه اول، اين است كه: همه افرادي كه اين كارها از آنها صادر مي‎شود ـ اگرچه به اراده و اختيار از آنها صادر مي‎شود ولي ـ با اسباب و وسايلي است كه خداوند به آنها داده است كه اگر اين اسباب و توان‌بخشي‎هاي خدا نباشد انسان مصدر انجام اين كارهاي نيك و نافع نمي‎شد.

اگر گفته شود: پس بنابراين كارهاي بد و سيّئات نيز بايد ـ العياذ بالله ـ به خدا نسبت داده شود؛ زيرا مسبّب همه اسباب اوست و حال اينكه در قرآن مجيد مي‎فرمايد:

﴿مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَة ٍفَمِنَ اللّٰهِ وَ مَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ﴾؛[2]

«هرچه از انواع نيكويي به تو رسد از جانب خداست و هر بدي رسد از نفس توست».

 

جواب داده مي‎شود كه: حقّ همين است. مسبّب همه اسباب خداوند متعال است. خداوند متعال كلّ عالم را به تمام قوا و اجزايي كه دارد آفريده است و هرچه واقع بشود از محدوده قدرت و تقدير او خارج نيست و شايد مراد از ﴿قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ﴾[3] نيز همين باشد؛ ولي وجه اينكه افعال خير ما به او نسبت داده مي‎شود و افعال شرّ ما به او مستند نيست و به خودمان مستند است، اين است كه يكي از افعال الهيّه اعطاي اراده و اختيار به انسان است؛ اراده و اختياري كه بايد با اختيار، تمام اسباب و وسايلي را كه خدا به انسان عطا كرده در طريق كمال و سير الي الله به‌كار گيرد تا غرض اصلي و نهايي از آفرينش حاصل شود.

بنابراين وقتي اين اسباب با اختيار انسان يعني قوّه تمييز خير از شرّ و اختيار و گزينش خير در طريق صحيح و مسير خود قرار بگيرد، هر خيري، از هركس صادر شود به خدا مستند است و اختيار عبد در اين ميان مثل اختيار معمار شما در بناي ساختماني است كه نقشه و تمام وسايل و اسباب كار را فراهم نموده‎ايد؛ اگر آن معمار طبق وظيفه و نقشه، عمل نمايد مي‎گويند: اين ساختمان را شما بنا كرده‎ايد هرچند صدهزار كارگر هم در آن كار كرده و آن را ساخته باشند. ولي اگر آن كارگرها اسباب و وسايلي را كه شما فراهم كرده‎ايد در نقشه و عمل

 

ديگر مصرف كنند هرچند همه مصالح ساختمان از شما بوده و حتّي كارگران اجير شما بودند ولي كار آنها به شما نسبت داده نمي‎شود و بااينکه همه وسايل و امكانات تعلّق به شما داشته است، به شما مستند نمي‎كنند. البتّه اين مثال بسيار كوتاه و نارساست و به قول شاعر:

ای برون از فكر و قال و قيل من
 

 

خاک بر فرق من و تمثيل من
 

 

فقط غرض توضيحي بود از اينكه اعمال خير و آنچه از وقايع كه در جريان مستقيم و سير و حركت عالم پيش مي‎آيد مستند به خداوند متعال است و اعمال شرّ بشر و آنچه در اثر انحراف او از مسير مستقيم و فطري و برنامه‎هاي الهي واقع مي‎شود هرچند با استفاده از نعمت‌هاي خدا و حتّي اراده و اختياري كه خدا به او داده است انجام مي‎شود، مستند به خود انسان است.

وجه دوم، اين است كه: كسي قدرت اين‌گونه افعال را به‌طورمطلق دارد كه مي‎تواند به فرياد هر مضطرّ برسد و هر ضعيفي را ياري و هر فقيري را غنيّ و هر بيماري را شفا بدهد و خطاب:

«يَا مُغِيثَ الْمُضْطَرِّ وَيَا سَمِيعَ الدُّعَاءِ وَيَا مُعِينَ الضَّعِيفِ يَا رَازِقَ الطِّفْلِ الصَّغِيرِ».

و امثال اين خطاب‌ها بر او به‌طورحقيقت و استغراق جميع افراد ضعيف و صغير صادق است، خداوند متعال است؛ اوست كه رحمتش

 

شامل هر طفل صغير شده و او را مورد انواع ترحّم‌هاي لازم كه يكي از هزارهاي آنها آفرينش شير در پستان مادر و مهر مادر است، قرار داده است. و به گفته شاعر:

حقّ هزاران صنعت و فنّ ساخته است
 

 

 

تا كه مادر بر تو مهر انداخته است
 

پس حقّ حقّ سابق از مادر بود
 

 

 

هركه اين حقّ را نداند خر بود
 

     
 

ديگران ـ هركس كه باشد ـ اگر كودكاني را كه مي‎توانند مورد ترحّم قرار دهند يا فقرايي را غنيّ سازند و ضعفايي را قوي كنند، اين محدود است حتّي رحم مادري فقط شامل حال فرزند خودش مي‎شود او «رَاحِمَةُ وَلَدِهَا الصَّغِيرِ» است نه: «رَاحِمُ الطِّفْلِ الصَّغِيرِ» چون عاجز از اين كار است.

از سوي ‌ديگر اتّصاف خدا به اين صفات و استناد اين افعال به او، همه‌جانبه، جامع و كامل است درصورتي‌كه ديگران داراي اين جامعيّت و كمال اين الطاف نيستند.

مثلاً مهر مادر و رحم او به فرزند، از حدّ شيردادن به او، پرستاري و مواظبت و مراقبت از او فراتر نمي‎رود و اين‌گونه امور اگرچه بسيار مهم است و حقّ مادر را بسيار بسيار عظيم و بزرگ ساخته است اما در همين امور، محدود است. ولي رحم خدا به اين كودك علاوه ‌بر اينكه

 

مادر را چنان ساخته است كه لطيف‌ترين احساسات و عواطف را نسبت به فرزند داشته باشد، اوسع و اقدم از اين رحم است.

اوست كه براي طفل در رحم مادر غذاي مناسب آفريد و اوست كه شير را با آن كيفيّت، و پستان را به آن صورت خلق فرمود تا طفل بتواند به آساني شير بنوشد.

پس به اين ملاحظه نيز راحم طفل صغير، خداي ارحم‌الرّاحمين است كه رحمتش نسبت به هر فرد كامل است و هم همه افراد را شامل است.

و اگر كسي فاقد يكي از اين دو عموميت و شمول باشد در هيچ‌يك از اين اوصاف اطلاق اسمای مذكور بر او حقيقي نيست و فقط كسي كه واجد اين كلّيت و جامعيت به هر دو معنا در اين صفات است، خداوند متعال است، لذا سزاوار است كه اين صفات را منحصر در او بدانيم كه اطلاق حقيقي آن بر او صحيح است و بس و بر ديگران به مجاز، مسامحه و عنايت اطلاق مي‎شود.

بنابراين وجه استفاده حصر از دعاي:

«اَللَّهُمَّ إِنَّكَ تُجِيبُ الْمُضْطَرَّ وَتَكْشِفُ السُّوءَ وَ...»؛

چنان‌كه ظاهر آن هم بر آن دلالت دارد، كاملاً منطقي و عرفاني است.

وجه سوّم، ـ كه قريب به وجه اول است ـ اين است كه: صرف‎نظر

 

از كلّيت و جامعيت مفهوم اين اسما، هرگاه مطلق و بدون قيد و اضافه به چيزي استعمال بشوند و صرف‌نظر از اينكه خداي متعال مسبّب‎الاسباب است و همه اين افعال اگرچه بدون واسطه از او صادر نشده باشد، چون وسايط و اسباب همه خلق او و تأثيروتأثّرات و فعل‌ و انفعالات به تقدير اوست و همه افعال خير و كارهايي كه در مسير مستقيم اين اسباب و مسبّبات است مستند به اوست، وجه حصر اطلاق حقيقي اين اوصاف بر خدا اين است كه، قدرت او بر اين افعال ذاتي و بالذّات است و قدرت عبد كسبي و بالعَرض و من عندالله است بنابراين همان‌‌طور كه وجود قدرت بنده بالذّات نبوده و بالغير بوده است، دوام و بقاي آن نيز بالذّات نيست. اتصاف او به صفت اعانت كبير و ترحّم بر صغير و امثال آن كه همه از صفت قدرت است نيز، بالذّات نيست و همان‌طور كه اطلاق قادر بر كسي كه قدرتش ذاتي او نيست و نمي‎تواند قدرت خود را براي خود نگهداري نمايد كامل و مطلق نيست، اطلاق اين اسما بر غيرخداوند متعال نيز به‌ نحو مسامحه جايز است.

اين در صورتي است كه اطلاق اين اسما ـ به مناسبت اتصاف ذات يا بالذّات يا بالعرض به مبدأ كلّ آنها كه «قدرت» است باشد و اما اگر به مناسبت فعليّت آنها و تلبّس ذات به مبدأ مشتقّ و صدور

 

مثلاً رحم بر صغير، اين اسامي اطلاق شود باز هم اطلاق آن بر ذاتي كه مناط صدور فعل رَحْم مثلاً كه قدرت بر رحم است ذاتي او باشد، اوفق و اصدق است از آنكه قدرتش بر رحم بالغير باشد و بالذّات نباشد و اين از قبيل اين مثال مي‎شود كه: «من آنم كه رستم بود پهلوان».

خلاصه اين مدح و ستايش مهمي نيست كه به كسي بگويند: اي قدرتمندي كه قدرت تو از خودت نيست و از غير است. به‌خلاف آن كه بگويند: اي كه قدرت تو از خود توست و تو به‌‌خودي‌خود قادر و توانايي، كه اين كمال مدح است.

روشن است كه در مقام ستايش خداوند متعال و توصيف او به اوصاف كماليه ـ اعمّ از ذاتيّه و فعليّه ـ بازگشت آن به ذات خدا و اينكه بالغير نيست و بالذّات است اين جهت ملحوظ است و از وجوه تفرّد خدا به آن وصف يا فعل مي‎باشد.

در اينجا با عرض معذرت خدمت خواننده محترم از اطاله كلام، به يك نكته ديگر بايد اشاره كنيم و آن اين است كه اگر كسي بگويد: چگونه مي‎گوييد خدا در اين افعال متفرّد و يكتاست و مي‎گوييد اين معنا از بعضي از جمله‎هاي اين دعا استفاده مي‎شود مثل:

«اَللَّهُمَّ إِنَّكَ تُجِيبُ الْمُضْطَرَّ...».

 

بااينكه در همين بخش از دعاست كه:

«اَللَّهُمَّ إِنَّكَ أَقْرَبُ مَنْ دُعِيَ وَأَسْرَعُ مَنْ أَجابَ وَأَكْرَمُ مَنْ عَفَی وَأَوْسَعُ مَنْ أَعْطَی»؛[4]

و ازجمله اسماءالحسناي خداوند مثل:

«أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ، أَكْرَمُ الْأَكْرَمِينَ، أَسْمَعُ السَّامِعينَ وَأَبْصَرُ النَّاظِرينَ»،

و امثال آنهاست.

از اينها استفاده مي‎شود كه: در اين صفات، مخلوقات با خدا شريكند! هرچند مرتبه كامله آنها اختصاص به خداي سبحان دارد.

جواب اين است كه: صفات بر دو قسم مي‎باشند:

قسم اوّل: صفات حقيقيّه ذاتيّه است مثل علم و قدرت. در حقيقتِ اين صفات، مخلوق با خالق شريك نيست؛ يعني حقيقت علم مخلوق مثل خود او كه غيرخالق است غير حقيقت علم خالق است و هرچند ما حقيقت علم خالق را نمي‎شناسيم ولي مي‎دانيم كه او از اينكه شبيه مخلوق باشد منزّه است، هم در ذات و هم در صفات.

بنابراين اطلاق لفظ «عالم» بر خالق و بر مخلوق يا از قبيل اشتراك لفظي است و يا اينكه بر مفهومي اجمالي از علم كه صادق بر علم

 

خالق و مخلوق و ساكت از حقيقت آن باشد، اطلاق شود كه مشترك معنوي بين اين دو علم باشد. نظير «وجود» و «موجود» كه اگر اطلاق آن بر خدا جايز باشد و در اسماء‌الله الحسني قايل به توقيف نشويم يا اگر قايل باشيم موجود را از شرع مأثور بدانيم، ناچار بايد يا مشترك لفظي بگوييم ـ چنان‌كه بعضی حكما گفته‎اند ـ يا يك مفهوم اجمالي و انتزاعي كه صادق بر هر شيء محقّق در خارج باشد ملاحظه كنيم و اگر غير اين را بگوييم و چنان‌كه بعضی حكما مي‎گويند وجود را مقول به تشكيك و ذومراتب بشماريم لازم مي‎شود كه مخلوق با خالق در حقيقت ذات شريك شود؛ هرچند بگويند حقيقت وجود علّت، مغاير حقيقت معلول است و بين آنها مغايرت ذاتي قايل باشند.

زيرا گفته مي‎شود: شما كه مي‎گوييد در دار تحقّق، غير از «وجود» نيست و وجود اصل است و ماهيّت اعتباري است آيا به وجود خالق و وجودات مخلوقات كه وجود مي‎گوييد بر سبيل اشتراك لفظي است يا اشتراك معنوي؟ اگر اشتراك لفظي است لازم مي‎شود كه در دار تحقّق، متحقّقات ـ چنان‌كه خارجاً هم مشاهده مي‎شود ـ متعدّد باشند؛ و اگر اشتراك معنوي است پرسش مي‎شود آن قدر مشترك بين اين وجودات كه آن را مرسوم به «وجود» كرده‎ايد چيست؟

اگر امري انتزاعي و غيرحقيقي باشد، باز هم تعدّد خارجيات و متحقّقات لازم مي‎شود و خلاف قول به اصالة‌الوجود است و اگر حقيقي

 

است و تشخّص افراد به مراتب است لازمه‌اش اشتراك مخلوق با خالق در حقيقت ذات و تركيب هريك از مابه‌الاشتراك و مابه‌الامتياز است.

و اگر مي‎گوييد اصل و حقيقت «مابه‌الاشتراك» است يعني وجود است و «مابه‎الامتياز» اعتباري است و حقيقي نيست، اشتراك هر دو را در تمام حقيقت قبول كرده‎ايد.

به‌عبارت‌ديگر، تعدّد بين خالق و مخلوق را منكر شده و به وحدت وجود يا وجود واحد قايل شده‎ايد هرچند وحدت موجود نگوييد و تعدّد موجود قايل باشيد، اما چون اين تعدّد را اعتباري و غيرحقيقي مي‎دانيد و رسماً نگوييد متحقّق واحد است و بايد نفي تعدّد متحقّق گردد، تفاوت حقيقي بين خالق و مخلوق نگذاشته‎ايد.

خلاصه اينكه: يا خالق و مخلوق را داراي مابه‎الاشتراك و مابه‎الامتياز مي‎شماريد، علاوه ‌بر قول به تركيب، خالق و مخلوق را در جزئي از حقيقت ذات باهم مشترك شمرده‎ايد و اگر به مابه‎الامتياز حقيقي قايل نيستيد در تمام حقيقت، مخلوق را با خالق شريك دانسته‎ايد و اصلاً تعدّد حقيقي براي وجود، قايل نشده و فرقي بين خالق و مخلوق الّا به اعتبار قايل نيستيد.

و خواه بگوييد هركس سخن شما را قايل نباشد حرف شما را نفهميده است و اگر ذوق تألّه داشته باشد آن را مي‎فهمد و با فهم آن، خودبه‌خود تصديق مي‎كند يا منكر فهم او نشويد.

 

مسئله اين است كه، با اين سيري كه شما در خداشناسي داريد و اين اصلي كه به آن معتقد هستيد كه وراي متحقّقات و آنچه كه به آن خالق و آنچه به آن مخلوق و مخلوقات مي‎گوييم، چيزي به‌عنوان وجود نيست كه اصل در تحقّق است و متحقّق حقيقي آن است با آيات قرآن مجيد و دعوت انبيا كه تمام آن بر اساس فرق تمام بين خالق و مخلوق است و اينكه خالق در حقيقت ذات، غير از مخلوق است و بالذّات از هم ممتازند و با خدايي كه انبيا و قرآن معرفي كرده و همه در فهم آن از قرآن شريك و مساوي هستند و با صفات خدا و اراده و اختيار و خلق و ابداع، اگر نگوييم ناسازگار است، سازگاريش مفهوم نيست و آنچه از خالق مفهوم مي‎شود غير از چيزي است كه از علّت اولي مثلاً مفهوم مي‎شود.

همچنين مخلوق و معلول داراي مفهوم واحد نيستند آنچه را آن اصطلاحات به آن رهنمون مي‎شوند با آنچه اصطلاحات انبيا به آن رهنمون است، رهنمون نيست.

وراي امور متحقّقه و خارجيه، چيزي را به نام وجود واقعي و حقيقي دانستن و آن را اصل شمردن و امور خارجيه را اعتباري شمردن و به‌عبارت‌ديگر، متحقّق و واقعيت و خارجيت داشتن را به آن منحصر دانستن و حقيقت خالق را كه منزّه از ادراك است آن گفتن و ربط بين خالق و مخلوق را ربط بين علّت و معلول گرفتن يا تفسير ديگر گفتن،

 

با آيات قرآن ـ كه مبني‌ بر تنزّه خدا از صفات مخلوق و غيريّت خالق از مخلوق و واقعيت‌داشتن اشيا به شيئيت خود نه به اعتبار چيزي زايد بر آنها به نام وجود و با صفات و اسمای خدا مثل بديع و مبدع ـ قابل تطبيق نيست و شناخت فلسفي و مكتب افلاطون و ارسطو و فارابي و اتباع فلاسفه به‌اصطلاح الهي از خدا باآن‌همه اختلافات و اقوال متشتّته، با شناخت مكتب پيغمبران و راهنمايي‎هاي ساده قرآن مجيد، در يك خط نيست.

و آن دسته از فلاسفه كه در بين مسلمين به‌خصوص در بين شيعيان پيدا شده و عقايد سالم و پاك و معارف اين مكتب را تشريح نموده‎اند هرچه دارند اقتباس از انوار وحي قرآن و رسالت محمدي‌(ص) و هدايت‌هاي ائمّه طاهرين(ع) بوده است؛ وگرنه اكتفا به آن اصطلاحات و آن مطالب، بدون اعتماد به وحي با خطر گمراهي‌هاي بزرگ مواجه و روبروست و مسئول آن خود فردي است كه به گفته‎هاي آنها اعتماد كرده و سيروسلوك و تحقيق و تدريس و تدرّس خود را بر اساس مكتب‌ها و اصطلاحات مخترعه‎اي كه از زبان وحي گرفته نشده باشد، قرار مي‎دهد.

همچنين آنان كه در ترويج اين مكتب‌ها از عصر مأمون تا حال در بين مسلمين نقش داشته و به آن با نظر اعجاب و اهميّت مي‎نگرند و شناخت اصحاب ائمّه(ع) و محدّثين و راويان علوم آنها را تعظيم و

 

ترويج نمي‎نمايند و نصوص را برخلاف ظواهر عرفي آن تأويل مي‎كنند مسئولند به‌طوري‌كه بيم آن مي‎رود در حوزه‎هاي علميّه معارف خالص اسلام تحت‎الشّعاع اين اصطلاحات واقع شده و آشنايان به اين اصطلاحات، مرجع مسلمين در معارف، عقايد، تفسير قرآن و شرح احاديث شوند و باب تأويل در اصطلاحات اسلامي و آيات و احاديث جهت تطبيق آن بر بعضی مباني باز شود.

باز هم با عرض معذرت متأسّفانه از مطلبي كه داشتيم دور افتاديم و حاصل آن اين است كه: همان‌طور كه مخلوق با خالق در ذات هيچ‎گونه مماثلت و شباهتي ندارد و بالذّات، غير هم هستند، در صفات حقيقيّه ذاتيّه نيز مخلوق با خالق هيچ شباهت و شركتي ندارد و خداوند منزّه از اين است كه در ذات و صفات حقيقيّه ذاتيّه شريك داشته باشد كه البتّه يكي از عمده‎ترين اين صفات، صفت احديّت يعني بي‎جزءبودن و مركب‌نبودن و يكي‌بودن ذات است كه صفات توحيدي بسياري به آن برگشت دارند و از صفات ثبوتيّه است هرچند در شعر معروف:

نه مركّب بود و جسم و نه مرئی نه محلّ
 

 

 

بی‎شريک است و معانی تو غنی دان خالق
 

     
 

از صفات سلبيّه شمرده شده است كه بايد تركيب را از ذات، نفي نمود. ولي صحيح اين است كه واحديّت و بي‎جزء‌بودن براي ذات ثابت است و

 

بايد آن را براي خدا اثبات نمود. به‌هرحال نفي تركيب هم، مستلزم اثبات بساطت و واحديّت است چنان‌كه اثبات واحديّت و بساطت هم، مستلزم نفي تركيب است «وَلَا مُشَاحَّةَ فِي الْإِصْطِلاحِ».

مسئلة عدم تركيب از مسائل مهمّه توحيدي است كه انكار صريح آن و اثبات مركب‌بودن ذات مثل تركيب اشياي مركّبه خارجي ديگر، ظاهراً خلاف اجماع و ضرورت بين مسلمين است و مجسّمه از عامّه مثل حنابله و فرقه وهّابيّه به تجسّم قايلند! و براي خدا اثبات دست و چشم و پا و اعضا مي‎نمايند.

بعضی از آنها براي اينكه به گمان خود از كفرِ«قول به تركيب» فرار نمايند مي‎گويند: به همه اين اعضا و جوارح و ظواهري كه به گمان آنها ظاهر در اثبات جسميّت است اقرار داريم ولي از اينكه اعضا و جوارح خدا چگونه است سكوت مي‎كنيم و از كيفيّت، حرفي نمي‎زنيم.

در اينجا نمي‎خواهيم وارد اين بحث با اين فرقه بي‎سواد و جاهل بشويم. اصل بطلان جسميّت از واضحات است و ظواهري كه اين نادان‌ها به آن تمسّك جسته‎اند مثل:

الف ـ ﴿وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ﴾؛[5]

 

ب ـ ﴿وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ﴾؛[6]
ج ـ ﴿وَجَاءَ رَبُّكَ﴾؛[7]
د ـ ﴿يَدُ اللّٰهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ﴾؛[8]
هـ ـ ﴿إِنَّ اللّٰهَ مَعَنَا﴾؛[9]
و ـ ﴿فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا﴾؛[10]

و امثال اين آيات همه، ظاهر برخلاف چيزي است كه گمان كرده‎اند و ظهور در سعه علم، قدرت، عنايت و ساير صفات كماليّه او دارد و امثال اين تعبيرات در كلمات ادبا و فصحا بسيار است.

اما بعضی از احاديثي كه به آن تمسّك كرده‎اند، يا از اين مقوله است و يا از احاديث موضوعه و روايات امثال ابي‎هريره و وضّاعين ديگر است كه در اينجا فرصت بسط كلام در آنها نيست.

ناگفته نماند كه: علة‎العلل همه انحرافات و سوء‌فهم‌هاي فِرَق مختلقي كه متمسّك به هدايت اهل‌بيت(ع) نيستند، همين عدم تمسّك

 

به آنهاست كه اگر برحسب صريح حديث متواتر ثقلين و روايات متواتر ديگر در معارف اسلام و تفسير قرآن به اهل‌بيت(ع) مراجعه مي‎كردند همان‌‌طور كه پيغمبر(ص) وعده فرموده است هرگز گمراه نمي‎شدند ولي چون عترت را كه به فرموده پيغمبر(ص) با قرآن از هم جدا نمي‎شوند تا بر آن حضرت در حوض وارد شوند،[11] ترك كردند و به اين‌وآن و افرادي كه كلامشان هيچ‌گونه حجيّت شرعي ندارد در عقايد، تفسير و احكام شرعيه رجوع نمودند و آنها هم يا طبق سياست‌هاي حاكم يا از پيش خود و براي خود، آنها را گمراه كردند.

حتّي مثل شيخ محمد عبده با اينكه نهج‎البلاغه را كلام اميرالمؤمنين‌(علیه‌السلام) مي‎داند و در آن هيچ شكّ و شبهه‎اي ندارد، از معارف و الهياتي كه در نهج‎البلاغه است استفاده نكرده و در موارد مهم و زيادي راه باطلِ گذشتگان خود را رفته است!.

به‌هرحال «تجسّم» باطل است و اما كفر مجسّمه درصورتي‌كه اقرار به شهادتين داشته باشند و معلوم نباشد كه ملتفتِ لوازم باطله اين قول هستند، برحسب فرمودة بعضی فقها ازنظر فقهي و ترتّب احكام كافر بر آنها ثابت نيست و به‌ نظر مي‎رسد كه اولي به عدم حكم به كفر ظاهراً و بلكه واقعاً عدم توجّه به مسئله تجسّم باشد؛ يعني اگر

 

كسي اقرار به شهادتين و يكتايي و وحدانيّت خدا داشته باشد ولي التفات به اينكه خدا مركّب و جسم نيست نداشته باشد، در حكم به اسلام و بلكه ايمان او با اقرار به ولايت كافي است و از جهت عقيده اهل نجات است.

آنچه با اسلام و ايمان منافات دارد اعتقاد به تركيب، با التفات، يا عدم اعتقاد به تنزّه خدا از تركيب است. ولي ترتّب احكام اسلام دائرمدار اقرار به شهادتين است؛ مادام كه يكي از ضروريّات دين را كه از آن ‌جمله، نفي تركيب در ذات باري‌تعالي است انكار ننمايد، كه بيش از اين در مقام بيان حكم فقهي اين موضوع نيستم؛ خواننده عزيز را به كتاب‌هاي فقه ارجاع مي‎دهيم.

امّا صفت تفرّد، يكتايي، احديّت، وحدانيّت و بي‎شريك و نظير و همتا بودن اگرچه از صفات حقيقيّه و واقعيّه است؛ يعني بي‎شريك بودن خدا يك امر واقعي است؛ چنان‌كه محال‌بودن شريك براي باري‌تعالي نيز امري واقعي است. اما مثل صفت علم، قدرت و احديّت نيست. در صفت علم، قدرت و احديّت نبودِ چيزي با بودِ چيزي و نفي يا اثبات شيئي در اتصاف ذات به آن مؤثّر نيست ولي صفت يكتايي، واحديّت و بي‎همتايي از صفاتي است كه در صدق آن نبودِ همتا و شريك و نظير دخالت دارد و مفهوم آن متضمّن نفي شريك و مثل و نظير نيز هست.

 

«فَهُوَ الْوَاحِدُ الْمُطْلَقُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَلَا وَزِيرَ».

لذا در اقرار به توحيد، نفي خدايان غير از الله لازم است مع‌ذلك با‌اينكه صفت بي‎همتايي و بي‎شريك و نظير بودن از صفات ذاتيّه نيست در حكم به اسلام اقرار به اين صفت و يكتايي خدا معتبر است و تا كسي به آن اقرار نكند و كلمه توحيد را كه دلالت بر نفي خدايان ديگر و نفي شريك و نظير براي خدا دارد نگويد اگرچه در دل معترف باشد، كافر است؛ مگر اينكه در اقرار به زبان معذور باشد هرچند فرض وجود عذر مطلق از گفتن كلمه طيّبه توحيد حتّي در سرّ و خفا فرض نادر بلكه غيرواقعي است.

قسم دوّم: از صفات خدا، صفات حقيقيّه غيرذاتيّه است. اين صفات مثل صفت تفرّد، بي‎شريكي و بي‎همتايي است كه به مناسبت در قسم اوّل به آن اشاره شد و مثل صفت خالقيّت، رازقيّت، راحميّت، رحمانيّت، رحيميّت، ربّانيّت، سميعيّت و غير اينها از اسما و صفات ديگر، در اين صفات و اسما هركدام برهان عقلي يا نقلي يا هر دو بر استحاله شريك و نفي نظير و بديل براي خدا در آن صفت اقامه شده است، در آن صفت به هيچ معنايي شريك براي او نخواهد بود مانند همان صفت واحديّت و يكتايي و بي‎همتايي كه هم دليل عقلي بر محال‌بودن شريك براي خدا دلالت قاطع دارد و هم با دليل سمعي تنزّه خدا از وجود شريك و نظير ثابت است.

 

و مثل خالقيّت و رازقيّت و به‌طوركلي در كلّ افعال و صفات فعليّه، خدا را شريك نيست؛ هم به اين معنا كه افعال الهي با مدد ديگري يا مشاركت ديگري از او صادر نشده و در تمام افعال خود، مستقلّ و بي‎شريك است و هم به اين معنا كه امر خلق و رزق به مخلوق واگذار نشده كه خدا از تدبير امور بركنار باشد.

بلي به اذن‌الله و به مأموريّت از سوي خداوند در اين امور به مثل ملائكه كه عمّال ارادة‎الله هستند و به انبيا و اوليا در اين زمينه‎ها، مناصب و مأموريت‌هايي داده شده است ولي هيچ‌يك مستقلّ و خارج از تقدير و تدبير الهي نيستند. مثلاً در قرآن مجيد در يك مورد مي‎فرمايد:

﴿اَللّٰهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ‏ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا﴾؛[12]

«خدا مي‎گيرد جان‌ها را در هنگام موت آنها و آنها را كه نمرده‎اند در خواب جانشان را مي‎گيرد».

در جاي ديگر مي‎فرمايد:

﴿اَلَّذِينَ تَتَوَفَّيهُمُ الْمَلَائِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلَامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلَونَ﴾؛[13]

 

﴿إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّيهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ في الْأَرْضِ قَالُوا أ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّٰهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا﴾؛[14]
﴿قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ﴾؛[15]

در هريك از اين سه آيه گرفتن جان‌ها به ملائكه و ملك‌الموت نسبت داده شده است.

جمع بين اين آيات به روشني ظاهر است؛ در آيه اوّلي كه گرفتن جان‌ها به خدا نسبت داده شده است به اين جهت است كه: ملائكه‎اي كه مأمور بر قبض ارواح هستند، امر خدا را اجرا كرده و حامل فرمان او هستند؛ شاهد آن‌ هم اين آيه شريفه است:

﴿تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَهُمْ لَايُفَرِّطُونَ﴾؛[16]

كه اگر امر خدا نباشد و خدا ملائكه را بر قبض ارواح و اعمال ديگر قدرت نمي‎داد آنها عاجز از انجام آن بودند.

 

به‌طوركلي در مورد آن قسم از صفات حقيقيّه غيرذاتيّه ـ كه فعليّه هستند و اتّصاف ذات به آنها به مناط صدور فعلي از افعال است ـ مي‎گوييم: اين افعال يا اسباب ظاهري كه مورد تصرّف اختياري بشر باشد، دارند يا اينكه ندارند؛ اگر اسباب ظاهري براي آنها نباشد، خدا در فعل آنها به هر دو معنا متفرّد است؛ هم در فعل آنها كسي ياور و كمك‌كار و شريك او نيست و خود مستقلّ به فعل است، و هم اين‌گونه امور را به غير، به نحوي كه فارغ از امر و تدبير باشد واگذار نفرموده است و مداخلات و افعالي كه از ديگران مثل ملائكه، انبيا و اوليا انجام مي‎شود اگرچه به اختيار از آنها صادر مي‎شود ولي در محدوده تقدير و تدبير الهي و مأموريّت‌ها و انجام برنامه‎هاي غيبي است كه حتّي معجزات انبيا نيز در همين محدوده و به اذن‌الله تعالي و تدبير او انجام مي‎گيرد.

چنان‌كه درباره عيسي ‎بن مريم(س) مي‎فرمايد:

﴿أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّٰهِ وَاُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ﴾؛[17]

«من از گل، مجسّمه مرغي ساخته و بر آن نفس قدسي بدمم تا به امر خدا مرغي گردد و كور مادرزاد و مبتلاي به پيسي را (كه هر طبيب از علاج آن عاجز است) به امر خدا شفا دهم».

 

و اگر اسباب ظاهري براي عملي در اختيار انسان گذاشته شده باشد و صدور آن عمل از انسان خواه اطاعت از خدا باشد يا معصيت و نافرماني، منافي با توحيد نيست. بلي وقوع آن بدون اسباب ظاهري در محدوده افعال الهي قرار دارد كه به شرحي كه گفته شد از غير او صادر نمي‎شود مگر به اينكه خدا به او قدرت عطا فرمايد كه در محدوده همان اقتدار و تدبير و اذن الهي از غيرخدا صادر مي‎شود.

لذا آن قسم از اين افعال كه بدون اسباب عادّي و ظاهري صورت مي‎گيرد به خدا و مأموران الهي اعمّ از ملائكه، انبيا و اوليا مستند مي‎شود مانند اغاثه مضطرّ يا شفاي مريض و كلّ اموري كه بدون عنايت غيبي، وقوع آن به اسباب ظاهري خرق عادت است؛ خواه تسبيب اسباب عادّي آن به‌طور غيرعادّي باشد يا مسبّب بدون سبب عادّي واقع شود.

اما وقوع اين اعمال توسّط اسباب عادّيه‎اي كه در اختيار انسان و مسخّر او شده است، به‌وسيله او انجام شود، هم استناد آن به انسان صحيح است و هم استناد آن به خداوند متعال درصورتي‌كه در مسير معصيت و نافرماني او واقع نشود؛ و به لحاظ اينكه كلّ اين افعال از هركس صادر شود تنها به خدا قابل استناد است.

مثلاً گفته مي‎شود: خدايا! تو فريادرس هر مضطرّي يا تو رواكننده حاجت هر حاجتمندي؛ چون اسباب اين افعال اگر از غير صادر شود

 

همه به تسبيب خداوند متعال است و حتّي اختياري كه انسان دارد و آن نيز از مقدمات و اسباب وقوع مسبّب است، عطا و موهبت الهي و به تدبير و تقدير اوست، لذا كلّ آنها فقط به خدا استناد دارد و (به‌طور عامّ) استناد آنها به غيرخدا جايز نيست. چنان‌كه استناد تك‌تك آنها به خداوند متعال به همين لحاظ كه همه اسباب به او تعلّق دارد صحيح است.

امّا به لحاظ يك فعل، خطاب:

«اَللَّهُمَّ إِنَّكَ تُجِيبُ الْمُضْطَرَّ»؛[18]

در صورتي رسا و بليغ است كه «الف و لام» آن براي «عهد» باشد كه در مثل اين دعا خلاف ظاهر است.

چنان‌كه استناد يك‌يك آنها به انساني كه فاعل آن است نيز جايز است هرچند وجه استناد آن به خداوند متعال از جهت اينكه مسبّب همه اسباب وقوع آن است اقوي باشد؛ و به اين لحاظ كه اين افعال هركدام به فاعل خود قابل استناد است در دعا به درگاه خدا عرض مي‎كند:

«اَللَّهُمَّ إِنَّكَ أَقْرَبُ مَنْ دُعِيَ وَأَسْرَعُ مَنْ أَجَابَ وَأَكْرَمُ مَنْ عَفَی...»؛[19]

 

در اين لحاظي كه استناد افعالِ عباد به خودشان ديده مي‎شود مي‎گوييم: خداوند ارحم‎الرّاحمين، اكرم‎الاكرمين، اَسرع مَن اَجاب و اَوسع مَن عَفَي است و منافات با آن معناي توحيدي كه از «اَللَّهُمَّ إِنَّكَ تُجِيبُ الْمُضْطَرَّ » فهميده شد، ندارد.

اميد است با اين توضيح مفصّل و دامنه‎دار و قلم و زبان قاصر حقير از بيان اين حقايق تا حدودي به معارفي كه در اين جمله‎هاي دعاست اشاره شده باشد. وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظيمِ.

بقيّه اين بخشِ دعا تا پايان، اظهار ضراعت، مسكنت و زاري به درگاه حضرت باري‌تعالی، حمد و ثنا، شكر و مسئلت، صلوات بر محمد و آل محمد(ع)، و درخواست حوايج دنيا و آخرت و مهمّات با بهترين بيان است كه قرائت آن قلب را خاشع، بدن را خاضع و افق عرفان شخص را گسترده و بر بينش و بصيرت ديني او مي‎افزايد و او را براي كسب افاضات غيبي و نيل به درجات عالي آماده مي‎سازد.

فدای آقاي مظلومان، سيّد شهيدان، سرور آزادگان، محبوب موحّدان و مقتداي فداكاران!. انسان متحيّر مي‎ماند كه چه بگويد و چه بنويسد در وصف اين حالاتي كه امام‌(علیه‌السلام) در اين دعا داشته است. هرگز و هرگز و خدا گواه است كه براي ما درك آن حالات ربّاني و توصيف آن مقدور نيست «مَا لِلتُّرَابِ وَرَبِّ الْأَرْبَابِ»؛ حقّاً در توان فهم و بينش افرادی مثل من نبوده و نيست كه پيرامون اين دعا چيزي بنويسيم.

 

اگر مرا به دَرِ يكي از مجالس سوگواري، عزاداري، حسينيّه‎ها، تكيه‎ها و به دنبال هيئت‌هاي عزاي آن امامِ عظيم، سگي محسوب نمايند و لقمه ناني به من احسان كنند، زهي فخر و مباهات؛ سر افتخار به اوج مهر و ماه و از آن‌هم بالاتر مي‎رسانم.

اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ وَعَلَی ‎الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ اللهِ أَبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ.

اي امام عزيز! تويي كه خدا را به ديده دل ديدي و با يقين كامل به درگاهش عرض كردي:

«لَيْسَ كَمِثْلِكَ مَسْؤُولٌ وَلَا سِوَاكَ مَأْمُولٌ، دَعَوْتُكَ فَأَجَبْتَنِي وَسَأَلْتُكَ فَأَعْطَيْتَنِي وَرَغِبْتُ إِلَيْكَ فَرَحِمْتَنِي ووَثِقْتُ بِكَ فَنَجَّیْتَني وَفَزَعْتُ إِلَيْكَ فَکَفَیْتَنِي»؛[20]

«مثل تو مسئول و كسي كه از او حاجت خواسته شود نيست و سواي تو كسي كه برآورنده آرزو باشد نيست. تو را خواندم و مرا جواب دادي و از تو سؤال كردم به من آنچه را خواستم عطا كردي و به‌سوي تو راغب و مايل شدم، به من رحم كردي، و به تو وثوق و اعتماد كردم، مرا نجات دادي و به تو پناه بردم مرا كفايت كردي».

 

كدام وثوق و اعتماد به خدا از اعتماد و وثوق امام‌حسين‌(علیه‌السلام) در روز عاشورا بالاتر است. او در بامداد روز عاشورا كه آن‌همه مصائب جانكاه را ـ كه كم‌ترين و كوچك‌ترين آنها مردان مرد را به خاك مي‎نشاند و بيچاره مي‎نمايد ـ با كمال عزم و تصميم استقبال مي‎كرد، وثوق و اعتماد خود را با اين دعا ابراز كرد.

«اَللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي فِي كُلِّ كَرْبٍ وَأَنْتَ رَجَائِي فِي كُلِّ شِدَّةٍ...»؛[21]

كدام نجات و كفايت از اين بالاتر و ارزشمندتر بود كه امام‌(علیه‌السلام) در آن روز درحالي‌كه عزيزترين افراد بشر يعني مردان اهل‌بيت و اصحاب عالي‎قدر خود را طعمه شمشير تير و نيزه هزارها دشمن بي‎رحم و خونخوار مي‎ديد و عفيفه‎ترين و فاضل‌ترين زن‌هاي عالم را در معرض اسارت آن مردم ناكس مشاهده مي‎نمود و فرياد تشنگي و العطش دلخراش كودكان خود را مي‎شنيد و داغ فرزندان، برادران، اصحاب و اَحباب، يكي پس از ديگري زمينه صبر و خويشتن‌داري را به گمان لشكر دشمن بر او تنگ‌تر و دشوارتر مي‎كرد، آن‌چنان در آن موقف

 

عظيم ايستادگي كند و در او و اهل‌بيت و اصحابش كمترين سستي و تزلزلي در انجام مأموريّت بزرگي كه براي حفظ اسلام و معالم توحيد به عهده داشتند راه نيابد.

حتماً در روز عاشورا امام‌(علیه‌السلام) بيشتر دلش مركز نزول تجلّي حقّ گرديده بود و خدا هم در آن روز بيشتر از هر روز به چنين بنده عاشق پاك‌باخته، عنايت و توجّه داشت. خداوند ناصر و معيّن حسين بود. در آن روز كربلا صحنه بزرگ‌ترين مظاهر افتخار عالم انسانيّت قرار گرفت و با آن ايمان، همّت و صبر، مقام رضا و تسليمي كه از سيّدالشّهدا‌(علیه‌السلام) بروز كرد به وضوح آيه كريمه:

﴿إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ﴾؛[22]

تفسير شد.

و همين دعاي عرفه نيز، آن آيه را تفسير مي‎نمايد. دعاي عرفه علم، معرفت و اوج بلندي ايمان و روز عاشورا پذيرش مشتاقانه امام‌(علیه‌السلام) را از شهادت در راه خدا آن‌هم به كيفيّتي كه در عالم تا آن روز سابقه نداشت و پس از آن ‌هم همانندي پيدا نكرده و نخواهد كرد، نشان داد.

در خاتمه اين بخش اشعاري را كه در اثناي همين مسافرت و بيماري عرض كرده و به مجمع اسلامي هديه نموده‎ام حضور عاشقان مخلص و

 

شيعيان آن حضرت به اميد آنكه مقبول واقع شود تقديم مي‎دارم:

روانِ عالم امكان حسين است
جمال‌الله و اسم‌الله اعظم
به ابراهيم و موسی و مسيحا
به زهرا و علی نور دو عين است
ابوالاحرار و آقای شهيدان
ز بحر قدرت بی‎انتهائی
به ملك عشق و تجريد و توكّل
خدا را فيض اكمل نور سرمد
به جمع قدسيان در عرش و كرسی
نهان اسم المولی و الحقّ
در اوج آسمان صبر و ايثار
به ماه و نيّر اعظم ضيابخش
به رستاخيز فردای قيامت
ندای دين و اسلام و ولايت
اَلا ای دردمند خستهݘ ‎زار
به‎ صحرای ‎بلا ‎آن‎كس ‎كه ‎گرديد
به راه حقّ و حفظ دين توحيد
به ميدان ثبات و استقامت
از آن حريّت و از آن شجاعت
به لطف آن‌‌که «لطفی» دارد اميد
 

 

جهانِ بينش و عرفان حسين است
ظهور اسم‌الرّحمان حسين است
ولیّ صاحب‎الاحسان حسين است
به ختم‎الانبيا جانان حسين است
ولیّ اعظم يزدان حسين است
فروزان گوهر رخشان حسين است
ولیّ مطلق و سلطان حسين است
دليل و حجّت و برهان حسين است
سخن از عزّت و شأن حسين است
عيان و باطن قرآن حسين است
يگانه اختر تابان حسين است
جمال نورافشان حسين است
شفيع معصيت‌كاران حسين است
بلندآواز ايمان حسين است
دوای درد بی‌درمان حسين است
تنش‎در خاك و خون‎ غلتان ‎حسين ‎است
شهيد خنجر عدوان حسين است
يگانه فارِس ميدان حسين است
خِرَد مبهوت و حيران حسين است
اميد قلب مظلومان حسين است
 

 

 

 

 

[1]. ابن‌طاووس، اقبال‌الاعمال، ج1، ص346؛ مجلسی، زادالمعاد، ص180 – 181؛ محدّث قمی، مفاتيح‌الجنان، دعاي عرفه امام‌حسين(علیه‌السلام)،

[2]. نساء، 79.

[3]. نساء، 78. «بگو: همه اينها از ناحيه خداست».

[4]. ابن‌طاووس، اقبال‌الاعمال، ج1، ص346.

[5]. مائده، 64. «يهود گفتند: دست خدا (با زنجير) بسته است، دست‌هايشان بسته باد و به‌خاطر اين سخن، از رحمت الهي دور شوند، بلکه هر دو دست (قدرت) او، گشاده است».

[6]. زمر، 67. «و آسمان‌ها پيچيده در دست اوست».

[7]. فجر، 22. «و فرمان پروردگارت فرا رسد».

[8]. فتح، 10. «دست خدا بالاي دست آنهاست».

[9]. توبه، 40. «خدا با ماست».

[10]. طور، 48. «تو در حفاظت کامل ما قرار داري».

[11]. فيض کاشاني، الوافي، ج24، ص494.

[12]. زمر، 42.

[13]. نحل، 32. «همان‌ها که فرشتگان (مرگ) روحشان را مي‌گيرند درحالي‌که پاک و پاکيزه‌اند به آنها مي‌گويند سلام بر شما، وارد بهشت شويد به‌خاطر اعمالي که انجام مي‌داديد».

[14]. نساء، 97. «کساني که فرشتگان (قبض روح) روح آنها را گرفتند درحالي‌که به خويش ستم کرده بودند، به آنها گفتند: شما در چه حالي بوديد؟ (و چرا بااينکه مسلمان بوديد در صف کفار جاي داشتيد؟). گفتند: ما در سرزمين خود تحت فشار و مستضعف بوديم آنها (فرشتگان) گفتند: مگر سرزمين خدا پهناور نبود که مهاجرت کنيد؟».

[15]. سجده، 11. «بگو فرشته مرگ بر شما مأمور شده (روح) شما را مي‌گيرد».

[16]. انعام،61. «فرستادگان ما جان او را مي‌گيرند و آنها (در نگهداري حساب عمر و اعمال بندگان) کوتاهي نمي‌کنند».

[17]. آل عمران، 49.

[18]. ابن‌طاووس، اقبال‌الاعمال، ج1، ص346؛ مجلسی، زادالمعاد، ص180؛ محدّث قمی، مفاتيح‌الجنان، دعای عرفه امام‌حسين(علیه‌السلام).

[19]. ابن‌طاووس، اقبال‌الاعمال، ج1، ص346؛ مجلسی، زادالمعاد، ص180؛ محدّث قمی، مفاتيح‌الجنان، دعای عرفه امام‌حسين(علیه‌السلام).

[20]. ابن‌طاووس، اقبال‌الاعمال، ج1، ص346 مجلسی، زادالمعاد، ص180؛ محدّث قمی، مفاتيح‌الجنان، دعای عرفه امام‌حسين(علیه‌السلام).

[21]. مفيد، الارشاد، ج2، ص96؛ ابن‌عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج14، ص217؛ ابن‌اثير جزري، الکامل في التاريخ، ج4، ص60؛ ابن‌طاووس، ‌اقبال‌الاعمال، ج1، ص333؛ ذهبي، سير اعلام‌النبلاء، ج3، ص301؛ زرندي، نظم دررالسمطين، ص216. «پروردگارا تو تکيه‌گاه منی در هر  اندوه و اميد منی در هر سختی».

[22]. بقره، 30. «من حقايقي را مي‌دانم که شما نمي‌دانيد».

موضوع: 
نويسنده: