وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحیم قال اللّه الحکيم: «هُو الَّذي أرسَلَ رَسُولَه بِالهُدی، و دينِ الحقّ لِيُظهرَهُ عَلَی الدِّين کُلِّه وَ لَو کَرِهَ المُشرِکونَ» سلام و صلوات بر پيامبر رحمت حضرت ختمي مرتبت محمّد مصطفي صلّي‌الله عليه و آله که آيين سراسر...
يكشنبه: 26/آذر/1396 (الأحد: 28/ربيع الأول/1439)

بخش هفتم: سلامت دین

«لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ‎ الظَّالِمِينَ ... وَأَسْعِدْنَا بِطَاعَتِكَ سُبْحَانَكَ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ».[1]

اين بخش متضمّن دوازده «لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ» و اقرار به وحدانيّت و يگانگي خدا و تنزيه و تقديس او از شرك و هر نقص ديگر است. به‌علاوه اين دعا در بعضی موارد ديگر نيز متضمّن اين كلمه مي‎باشد.

گرچه مشهورترين و فاضل‌ترين كلمه در مقام اقرار به عقيده توحيد همان تهليل (لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ) است كه به كلمه «توحيد» مشهور و معروف شده است و روايات در فضل آن بسيار است.

در حديث است كه: «هركس روزي صدمرتبه «لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ» بگويد از همه‌كس ثوابش بيشتر است مگر آن‌كسي‌ كه بيشتر گفته باشد».[2]

 

و حديث سلسلة‌الذهب معروف و مشهور است و از احاديث قدسيّه است؛ زيرا امام‌رضا‌(علیه‌السلام) آن را روايت فرموده است از پدر بزرگوارش از پدران بزرگوارشان از پيغمبر‌(ص) از جبرئيل از خداوند متعال كه فرمود:

«لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي».[3]

ولي در اقرار به توحيد صيغه‎هاي ديگري مثل:

«لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ وَلَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَلَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ».

نيز كافي است و سرّ تكرار آن در اينجا مثل ترغيب به تكرار كلمه توحيد هميشه و در همه روز اثري است كه از تكرار اين اقرار در نفس حاصل مي‎شود، خصوصاً با حضور قلب و توجّه به معنا موجب مي‎شود كه انسان همواره خود را در حال حضور ببيند تا همان‌طور كه خودش پنهان و غايب از خدا نيست خدا را از خودش پنهان و غايب نداند و او را به مشاهده قلبي ببيند.

اجمالاً فوائد تكرار اذكار و استمرار بر آن بسيار است؛ براي زبان چه اشتغالي بهتر از اشتغال به ذكر خدا مثل تهليل، تسبيح، تحميد، تكبير، صلوات، مناجات، دعا و قرائت قرآن است.

بديهي است روح اين اذكار، ذكر قلبي است خصوصاً در هنگامي كه انسان بايد تكليفي از تكاليف الهيّه را از فعل واجبات يا ترك محرّمات

 

انجام دهد، در اين حال ياد خدا موجب ترغيب و تشويق بر اطاعت و ترك معصيت مي‎شود و لذا در بعضی تفاسير اين جمله از آيه سوره عنكبوت كه مي‎فرمايد: ﴿وَلَذِكْرُ اللّٰهِ أَكْبَرُ﴾[4] را تفسير به ياد خدا در مثل اين حالات نموده‎اند؛ چون ياد خدا موجب بينش، تنبّه و جَهِش فطرت و بيداري ضمير مي‎شود.

چنان‌كه در سوره اعراف مي‎فرمايد:

﴿إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّروُا فَإِذَاهُمْ مُبْصِرُونَ﴾.[5]

كه ترجمه ظاهر آن اين است كه:

«البتّه آنهايي كه پرهيزكارند وقتي كه آنها را خاطره‎اي و انگيزه‎اي از شيطان مسّ كند و به باطن آنها خطور كند متذكّر مي‎گردند و به ياد خدا مي‎افتند، پس ناگاه بينش و بصيرت يافتگانند».

يعني فوراً با ذكر و ياد خدا باطن شيطاني آنها رحماني مي‎شود. علي‌هذا آثار ذكر خفيّ و قلبي بسيار و عمده است ولي نبايد به آن اكتفا كرد چون اولاً: از لحاظ اينكه حكم به اسلام و ايمان در شرع، توقّف بر اقرار به لسان دارد و اين اقرار و اعتراف واجب است و بدون آن حكم

 

به اسلام كسي نخواهد شد و اصولاً الزام به انجام برنامه‎هاي شرعي مثل نماز، روزه، حجّ و غيره متضمّن اين اقرار و اعتراف است و اگر كسي ذكر قلبي را سبب بي‎نيازي از اين برنامه‎هاي عبادي بداند اين كفر مسلّم و موجب خروج از دين يا بقاي عدم ورود در دين است.

پس حتماً ذكر لساني نيز ـ همين‌طور كه در اين دعا و ساير ادعيه است ـ لازم است و آثار و بركات آن بسيار است و ازجمله موجب اعلان كلمه حقّ و آشكارشدن اسلام و توحيد مي‎شود.

و به ‌قول فخر رازي كه در جهر به «بسم‎الله» و بلندگفتن آن كه تأسّي به علي بن ابي‌طالب‌(علیه‌السلام) را اختيار نموده و مي‎گويد:

مَنِ اقْتَدَی فِي دينِهِ بِعَلِيِّ بْنِ أَبي طالِبٍ فَقَدِ اهْتَدَی؛[6]

هركس در دين خود به علي بن ابی‌طالب اقتدا نمايد، هدايت يافته است.

مي‎گويد: بسم‎الله را بلندگفتن براي كسي‌ كه به آن افتخار داشته باشد در شرع، مستحسن است و علي‌(علیه‌السلام) فرمود:

«يَا مَنْ ذِكْرُهُ شَرَفٌ لِلذَّاكِرينَ»؛[7]

و درضمن استدلال خود بر جهر به بسم‎الله مي‎گويد:

 

مَنِ اتَّخَذَ عَلِيّاً إِمَاماً لِدِينِهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ ‎الْوُثْقَی فِي دِينِهِ وَنَفْسِهِ؛[8]

هركس علي را پيشوا در دين خود قرار دهد، در دين خود و نفس خود به عرو‎ةالوثقی متمسّك شده است.

و علاوه اجهار به تكبير و تهليل، اعلان دين و وجود اسلام، تعظيم شعائر و موجب ناراحتي مشركان و دلگرمي مؤمنان و خوف قلبي آنها از خداست. چنان‌كه مي‎فرمايد:

﴿وَإِذَا ذُكِرَ اللّٰهُ وَحْدَهُ ‎اشْمَأزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ﴾؛[9]

«وقتي كه ياد خدا مي‎شود دل‌هاي آنان‌كه ايمان به آخرت ندارند مشمئز و ناراحت و گرفته مي‎شود».

و در آيه ديگر مي‎فرمايد:

﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ﴾؛[10]

«مؤمنين كساني هستند كه وقتي خدا ياد مي‎شود دل‌هاشان بيمناك مي‎گردد».

 

و ظاهر لفظ «ذكر» نيز ياد به «زبان» است و به‌فرض اينكه اعمّ باشد نمي‎توان به يكي از آنها از ديگري بي‎نيازي جست.

موضوع ديگري كه در اينجا اشاره به آن خالي از فايده نيست اين است كه بعضي و شايد بسياري بر اين باشند كه كلمه توحيد و مثل:

«لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ» و «لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ»؛

فقط اقرار به توحيد در عبادت است و اينكه معبودي كه مستحقّ پرستش باشد غير از خدا نيست؛ چون معناي «اِله» را معبود دانسته‎اند و مي‎گويند مسئله‎اي كه در بين بت‎پرستهاي جاهليت شايع بوده، عبادت غيرخدا بوده است و آنان مشرك در عبادت بوده‎اند امّا در ذات خداوندِ خالق قادر و در خالقيت و ساير صفات مختصه به «الله» بت‌ها را شريك خدا نمي‎دانستند.

بنابراين «لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ» براي اعلام نفي معبود غير از خداست؛ يعني: «لَا مَعْبُودَ إِلَّا اللهُ».

و مي‎گويند: دليل بر اينكه شرك در خالقيت و در ذات نداشته‎اند اين است كه در قرآن مي‎فرمايد:

﴿وَلَئِنْ سَألْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ﴾؛[11]

«اگر سؤال كني از ايشان كه چه كسي آسمان‌ها و زمين را خلق كرده است؟ هرآينه مي‎گويند: خدا».

 

مثل اين معنا را وهّابي‌ها بهانه خود كرده و با آن، مثل خطاب به انبيا، پيغمبران، اوليا و استشفاعِ به آنها و ساختن بنا بر قبور را شرك دانسته! و به اين دستاويز، بسياري از آثار مهم تاريخي اسلام را ـ كه شاهد زنده بر صحّت تاريخ اسلام بود ـ ويران كرده و تاريخي را كه معتبرترين پشتوانه‎ها يعني شواهد، دلايل و امارات خارجي را بر صحّت خود داشت، در بيشتر موارد بي‎پشتوانه كردند و از اين راه و برنامه ـ كه به دستور مذهب‎سازان انگليسي انجام داده و با پشتيباني ارباب فعلي خود (آمريكايي‎ها) عمل مي‎كنند ـ جنايات بزرگي مرتكب شده و خسارات عمده و بزرگي را به اسلام و مسلمين وارد نمودند كه هرگز استعمار نمي‎توانست به‌طورمستقيم و بدون اينكه در زير پوشش مذهب و اصلاح‌طلبي باشد، اين جنايات را مرتكب شود.[12]

 

در پاسخ به اين سخن كه كلمه توحيد فقط متضمّن اقرار به توحيد در عبادت باشد و بعضی برنامه‎هاي مشروعه‎اي كه سيره مسلمين از عصر رسالت تا حال بر آن استقرار داشته شرك باشد مي‎گوييم:

اولاً: مجرّد اينكه مشركين عرب انكار خدا نمي‎كردند نمي‎تواند دليل بر اين باشد كه معنای لغوي «اِله»، «معبود» است و كلمه توحيد و شعار اسلام را كه براي جهانيان تا قيام قيامت پاينده است، منحصر در نفي معبود غير از خدا بنمايد و اين كلمه طيّبه را كه در عين اختصار و سادگي، مشحون به حقايق توحيدي است در اين يك جهت خلاصه نمايد. [13]

 

ثانياً: مفهوم مطابقي «اِله» معبود نيست و شاهد آن نيز استعمالات اين لغت در خود قرآن كريم است مثل:

﴿أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ﴾؛[14]

اهل بينش مي‎دانند كه اين تعبير نسبت به يك امر واقعيت‌دار كه خارجيت و تحقّق عيني دارد، صحيح است، چنان‌كه صحيح است كه گفته شود: خالق شما خالق يگانه است يا رازق شما واحد است و رازق، خالق و قادرِ مطلق، متعدّد نيست؛ چون معنا اين است كه: در خارج يك رازق و خالق بيشتر نيست و ممكن هم نيست كه باشد، اما

 

معبود شما معبود واحد است، بااينكه امر عبادت با خود بندگان است و هركس را آنها عبادت كنند معبود شمرده مي‎شود.

اينكه گفته شود: معبود شما معبود واحد است بااينكه آنها معبودهاي متعدّد داشتند و معبود از عناويني است كه به‌ مناسبت نهايت تذلّل نسبت به كسي به‌عنوان خالقيّت، رازقيّت و مالكيّت مطلقه عالم كون، به آن‌كس اطلاق مي‎شود يعني از اين جريان انتزاع مي‎شود كه: «هوالمعبود».

بنابراين در معبوديّت واحديّت درج نيست؛ هرچند بايد معبود همه واحد و خداي واحد باشد. چنان‌كه در مفهوم واحديّت، معبوديّت نيست؛ يعني خدا واحد است خواه معبود باشد و كسي او را بپرستد يا نپرستد و هر چيز و هركس اگر عبادت شود معبود است خواه واحد باشد يا نباشد.

بنابراين: ﴿أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ﴾[15] مفهوم منطقي و صحيحش اين است كه: خداي شما، خالق شما و منعم شما منعم واحد است و خداي واحد است و نتيجه‎اش اين مي‎شود كه: خدا واحد است، آفريننده واحد است و روزي‌دهنده واحد است.

اما در آن اسمايي كه به‌ مناسبت عمل اختياري بنده با خدا، به خدا اطلاق مي‎شود و صدور آن از بنده نسبت به غيرخدا هم ممكن است، گفتن اينكه او واحد است، اطلاق صحيح ندارد. بلي تكليف به اينكه بنده فقط بايد او را بپرستد چون غير او مستحقّ پرستش نيست،

 

صحيح و معقول است چنان‌كه مي‎فرمايد:

﴿فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً﴾؛[16]

ولي اين موجب اينكه مدلول مطابقي «اِله» معبود باشد نيست.

ازجمله آياتي كه دلالت دارد بر اينكه مدلول مطابقي «اله» معبود نيست اين آيات هستند:

الف - ﴿وَ مَا كَانَ‏ مَعَهُ‏ مِنْ إِلَهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ وَ لَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى‏ بَعْضٍ‏﴾؛[17]

«نيست با او (خدا) خداي (اله) ديگر كه اگر چنين بود هر خدايي (الهي) به‌سوي خلق و آفرينش خود مي‎رفت و هرآينه برتري مي‎گرفت بعضی از آنها بر بعضی ديگر».

چنان‌كه ملاحظه مي‎فرماييد اين آيه در نهايت ظهور، اين سخن را كه مفهوم «اله» معبود منهاي وصف خالقيّت و ذات مقدس او باشد، نفي مي‎نمايد.

ب ـ ﴿قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللّٰهُ عَلَيْكُمُ‏ اللَّيْلَ‏ سَرْمَداً إِلَى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ إِلَهٌ غَيْرُ اللّٰهِ يَأْتِيكُمْ بِضِيَاءٍ أَ فَلَا تَسْمَعُونَ ﴾؛[18]

 

«(اي رسول ما به اين مردم مشرك) بگو چه تصوّر مي‎كنيد، اگر خدا ظلمت شب را بر شما تا قيامت پاينده و ابدي گرداند جز خدا كيست؛ خدايي كه بتواند براي شما روشني روز پديد آرد، آيا سخن نمي‎شنويد؟».

ج ـ ﴿قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللّٰهُ عَلَيْكُمُ النَّهَارَ سَرْمَداً إِلَى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ إِلَهٌ غَيْرُ اللّٰهِ يَأْتِيكُمْ بِلَيْلٍ تَسْكُنُونَ فِيهِ أَ فَلَا تُبْصِرُون‏َ﴾؛[19]

« بگو چه تصوّر مي‎كنيد اگر خدا براي شما روز را تا قيامت پاينده و ابدي قرار دهد، جز خدا كيست خدايي كه براي آرامش و استراحت شما شب را پديد گرداند؟ آيا چشم بصيرت به حكمت (گردش روز و شب) نمي‎گشاييد؟».

بديهي است اگر «اِله» به معناي «معبود» بود اين بيان و اين خطاب، احتجاج قابل توجيه و منطقي نبود.

د ـ ﴿لَوْ كَانَ فيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا﴾؛[20]

«اگر در آسمان و زمين خداياني غير از خداي يگانه بودند، هرآينه (آسمان و زمين) فاسد مي‎گشتند».

بديهي است فساد از حيث تعدّد آلهه در صورتي است كه مراد از

 

«اله» و «الله» ذات خداي خالق باشد و الّا از تعدّد معبود خصوصاً اگر جماد و مثل آن باشد، فساد آسمان‌ها و زمين پيش نمي‎آيد.

و چه نيكو و تمام گفته است «سيّد محمد ابوالعزائم مصري» که مي‎گويد:

اَلْإِلَهُ هُوَ الْغَنِيُّ عَمَّا سِوَاهُ الْمُفْتَقِرُ إِلَيْهِ كُلُّ مَا عَدَاهُ وَالْإِلَهُ هُوَ مَنْ يَأْلَهُ النَّاسُ إِلَيْهِ جَميعاً، وَأَنَا أَقُولُ: اَلْإِلَهُ هُوَ خَالِقُ الْكُلِّ وَكُلُّ شَيْءٍ وَرَازِقُ الْجَمِيعِ، لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ، لَا يَسْتَحِقُّ أَحَدٌ أَنْ يَعْبُدَ غَيْرَهُ، لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إلَّا بِهِ وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَهٌ، إِلَيْهِ يَرْجِعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ، لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ يُحْيِي وَيُميتُ وَهُوَ عَلَی كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.[21]

ثالثاً: احترام مقابر به بناي مشاهد، تقبيل ضرايح، نداي اموات و استشفاع به ارواح انبيا و اوليا، عبادت و پرستش نيست و الّا بايد بگويند: استلام حجرالأسود و بوسيدن آن، طواف خانه و نماز در مقام ابراهيم و عبادت در حجر اسماعيل كه هر دو اگرچه عبادت خداست متضمّن احترام و تعظيم از ابراهيم خليل و مقام او و احترام از اسماعيل و هاجر و مدفن آنهاست، عبادت و پرستش آنهاست.

 

پس همان‌طور كه ﴿وَ اتَّخِذُوا مِنْ‏ مَقَامِ‏ إِبْرَاهِيمَ‏ مُصَلًّى‏﴾[22] امر به شرك و عبادت غير الله نيست، اجتماع در مشاهد انبيا و اوليا به ذكر، دعا و نماز نيز شرك نيست و خراب‌كردن آن مشاهد حرام است. همان‌‌طور كه طواف خانه و استلام حجر و بوسيدن آن شرك نيست، رفتن و حضور در مشاهد و بوسيدن ضرايح، شرك نمي‎باشد و به اخلاص در عبادت ضرر نمي‎زند.

برنامه‎هايي كه در مشاهد به‌عنوان احترام انجام مي‎شود از سه قسم خارج نيست:

1ـ اينكه: اين برنامه‎ها اصل و مأخذ شرعي از كتاب و سنّت دارد كه به‌عنوان استحباب و مأثور از شرع، رجحان شرعي و اطاعت از خدا انجام مي‎شود، بديهي است در اين صورت اين‌هم مثل طواف يا سعي بين صفا و مروه مشروع و عبادت است اگرچه متضمّن تعظيم اموات و تبرّك به قبور آنها باشد.

2ـ اينكه: مأخذ شرعي ندارد و شخص، آن را با علم به عدم ارتباط آن به شرع بلكه با عدم علم به ورود آن در شرع، آن را به‌عنوان يك امر شرعي و محبوب خدا به‌جا آورد كه اگر به اين صورت باشد، حرام و بدعت است.

 

3ـ اينكه: با عدم علم به ورود آن از سوي شرع و بلكه با علم به عدم ورود آن در شرع صرفاً به‌خاطر اشباع احساسات و ارضاي حبّ و ميل خود به‌جا مي‎آورد مثل اينكه ديوار خانه معلّم يا استادش يا خاك قبر پدرش را مي‎بوسد و مي‎بويد و سر بر آن مي‎گذارد؛ خواه در حال حيات او باشد يا بعد از فوت او.[23] اين امور نه عبادت است و نه منهیٌّ‌عنه و هركدام كه رجحان شرعي نداشته باشد «مباح» است؛ چون هيچ دليل شرعي بر حرمت بوسيدن ديوار خانه دوست يا استاد يا مشهد نبيّ و وليّ نداريم[24]و حال اين بوسندگان و بويندگان و احترام‌كنندگان، حالي است كه در اين شعر[25] بيان شده است:

أَمُرُّ عَلَى جِدارِ دِيارِ لَيْلى
وَمَا حُبُّ الدِّيَارِ شَغَفْنَ قَلْبِي

 

 

اُقَبِّلُ ذَا الدِّيَارِ وَذَا الْجِدَارا
وَلَكِنْ حُبُّ مَنْ سَكَنَ الدِّيارا

 

 

و در مثال ديگر به فارسي گفته شده است:

همچو مجنون كو سگی را می‎نواخت
 

 

 

بوسه‎اش می‎داد و پيشش می‎گداخت

 

بوالفضولی گفت كی مجنون خام
 

 

 

اين چه شيداست اينكه می‎آری مدام
 

گفت مجنون تو همه نقشی و تن
 

 

 

اندرا بنگر تو از چشمان من
 

كين طلسم بسته مولا است اين
 

 

 

پاسبان كوچه ليلا است اين
 

     
 

با چشم ظاهربين وهّابي نادان، بي‎ذوق يا مغرض و مزدور بيگانه وقتي اين كارها و مناظر ديده شود عجيب نيست اگر آن را عبادت و شرك بداند ولي آنكه وجودش سرشار از حبّ پيغمبر و اهل‌بيت آن حضرت(ع) است يا قدرداني از معلّم و رعايت حقّ اوست هرچه را متعلّق به آنهاست دوست مي‎دارد و خاك مدينه طيّبه را مي‎بوسد و هر‌كجا را احتمال بدهد كه قدم پيغمبر‌(ص) به آنجا رسيده است خاكش را بر چشمش مي‎كشد تا چه رسد به مشاهد آنها كه از مصاديق ظاهر و بارز اين آيه است:

﴿فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَااسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ﴾.[26]

اين خانه‎ها غير از همين مشاهد و غير از خانه‎هاي پيغمبر و اهل‌بيت

 

آن حضرت(ع) و آن اماكن محترمه‎اي كه فرقه وهّابي انگليسي و بعد آمريكايي ويران كردند، نيست.

چنان‌كه بزرگان اهل‌سنّت مثل ابن‌مردويه، حاكم حسكاني و سيوطي به سندهاي متعدّد از انس ‎بن مالك و بريده از اصحاب رسول خدا‌(ص) روايت كرده‎اند كه پيغمبر‌(ص) اين آيه را قرائت فرمود:

﴿فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ...﴾؛

مردي برخاست و گفت: اين بيوت كدام است؟

حضرت فرمود:

 «خانه‎هاي انبياست».

ابوبكر برخاست و گفت: اين خانه، خانه علي و فاطمه از آنهاست؟

فرمود:

«نَعَمْ مِنْ أَفَاضِلِهَا»؛

«بله از فاضل‌ترين آنهاست».[27]

شرط تولّی و اثر حبّ خدا و پيغمبر‌(ص) و اهل‌بيت آن حضرت ـ كه اين‌همه تأكيد بر آن شده است ـ همين اظهار شوق‌ها و عرض ادب‌ها و خواندن زيارت و مدح و ثناي آنها در مشاهد آنها و در مواقع ديگر است.

 

يقيناً ملائكه نيز با همين شور و شوق در آنجا حضور مي‎يابند و وسيله استجابت دعا در مشاهد آن بزرگواران از نقاط ديگر بيشتر است. ولي اين ناكس‌ها چنان عمل كردند كه مثل اينكه آيه: ﴿فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ ﴾ به معناي: «فِي بُيُوتٍ أَمَرَ اللهُ أَنْ تَهْدِمَ وَتَخْرِبَ» بوده است.

خداوند مسلمين را از فتنه اين مزدوران و مسلمان‌نماهاي بي‎سواد ـ با ذلّت آمريكا و قطع ايادي او از بلاد مسلمين ـ نجات بخشد.

درباره اين موضوع در اين كتاب بيش از اين مناسبت شرح و بسط نيست لذا به همين مقدار اكتفا مي‎شود.

خوانندگان محترم مي‎توانند موضوع را از لحاظ علمي در كتاب الهيّات در نهج‎البلاغه و بعد هم در سفرنامه حجّ كه هر دو از تأليفات حقير است و بيشتر، مفصّل‎تر و عميق‎تر از آنها را در ده‌ها كتاب ارزنده كه علماي بزرگ شيعه و سنّي در رد وهّابيت نوشته‎اند، مطالعه فرمايند.

اكنون سخن را در مضمون دعا و اين خطاب‌هاي توحيدي دنبال مي‎نماييم.

چنان‌كه مي‎خوانيم اين خطاب‌ها كه همه آنها اقرار به يكتايي و وحدانيّت خداست هركدام با جمله‎اي مثل: ﴿سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾ ختم شده است و تسبيح با اقرار به توحيد ضميمه گرديده است.

و شايد بتوان گفت كه مثل ذكر عامّ بعد از خاصّ باشد؛ چون «تسبيح» اعمّ از اقرار به توحيد و مفهومش اوسع است. هرچند موضوعيت اقرار به توحيد و اينكه به‌صراحت و اختصاصاً اقرار به

 

وحدانيّت و يكتايي خداي متعال است، اهميّت و فضيلت بيشتر داشته باشد خصوصاً اگر به لفظ تهليل باشد. امّا مفهوم آن از تسبيح اخصّ است؛ زيرا تسبيح اقرار به منزّه‌بودن و پاكي خدا از تمام نقايص و صفات نقص ازجمله شريك‌داشتن، جهل، عجز، تركيب و غير آنهاست ولي اقرار به توحيد، اقرار به نفي شريك و نفي خدايان ديگر غير از خداست. اين ذكر به اين تركيب اقتباس از قرآن مجيد است و جمله اولي: ﴿لَاإِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾[28] ذكر يونسيه است كه برحسب تصريح قرآن مجيد «ذوالنّون» نبيّ حضرت يونس‌(علیه‌السلام) در تاريكي‌هايي كه به آن مبتلا شده بود خدا را به آن ندا كرد و خدا او را از غمي كه در آن بود، نجات داد. بنابراين عيناً از قرآن مجيد گرفته شده و اذكاري كه پس از آن آمده است اقتباس از اين ذكر قرآني است.

و شايد نكته اينكه درضمن اين اذكار گوينده آن، حالات مختلف خود را در ارتباط با خدا بيان مي‎نمايد، يكي بيان اين باشد كه در همه حالات استغفار، خوف، رجا، رغبت، سؤال و ساير احوال، زبانم به ذكر خدا و اقرار به وحدانيّت او گوياست.

نکتة ديگر اينكه: همه حالات بنده شاهد، گواه و دليل بر تسبيح و تنزيه خدا از هر نقص و عيب، و تقدس او از فقر و احتياج است؛ و اين حالات حالاتي است كه فقط وصف بنده و حال اوست و عارض او مي‎شود.

 

ظلم از عبد امكان صدور دارد ولي صدور آن از خدا محال و او منزّه از ظلم است.

استغفار و طلب آمرزش ـ كه در اثر ندامت و پشيماني از گناه صورت مي‎گيرد ـ مختصّ به عبد است و خدا چون منزّه از انجام كار زشت و خطاست، از پشيماني و ندامت نيز پاك و منزّه است.

به همين بيان خوف، بيم، اميد، رغبت، سؤال و درخواست حاجت، همه اينها از صفات عبد و عوارضي است كه عارض او مي‎شود و خدا از همه اين حالات و عوارض منزّه است.

همچنين مي‎شود اشاره به اين باشد كه اين اقرار عبد و تسبيح مقالي او، تسبيح حالي او نيز هست؛ هنگامي‌كه به زبان اظهار توحيد مي‎نمايد و يقين خود را به وحدانيّت خدا اعلام مي‎دارد و زبانش به تكبير، تهليل، استغفار و تسبيح گوياست، حالش نيز بر تهليل و تسبيح خدا گواهي مي‎دهد.

چنان‌كه بعضي در تفسير آيه:

﴿وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لَاتَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ﴾؛[29]

 

و آيه:

﴿كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ﴾؛[30]

و آيات ديگر كه به‌طور عامّ دلالت بر تسبيح جمادات و نباتات دارند، فرموده‎اند: مراد تسبيح تكويني آنهاست كه وجود و بود آنها دليل بر وجود خدا و تنزّه و پاكي او از نقايص است؛ كه البتّه بسياري اين تفسير را نپسنديده و آن را حاكي از قلّت معرفت مي‎دانند. اين دسته مي‎گويند:

 به ذكرش هرچه بينی در خروش است
 

 

 

دلی داند كه اين معنا به‌گوش است
 

نه بلبل بر گلش تسبيح‎خوانی است
 

 

 

كه هر خاری به تسبيحش زبانی است
 

توحيد تو خواند به سحر مرغ سحرخوان
 

 

 

تسبيح تو گويد به چمن بلبل شيدا
 

     
 

و به داستان ستون حنّانه و ظواهر همين آيات خصوصاً مثل:

﴿وَلَكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ﴾؛[31]

تمسّك مي‎نمايند كه اين تسبيحِ مقالي است كه ما آن را نمي‎شنويم و نمي‎فهميم بلكه ما تسبيح تكويني را مي‎فهميم.

 

و هم به دعاي كميل استشهاد مي‌نمايند كه از آن شاهدبودن اعضا و جوارح بر اعمال انسان استفاده مي‎شود.

واضح است كه شاهد قراردادن چيزي، فرع درك و شعور آن چيز است.

و به تسبيح سنگريزه[32] و نطق سوسمار[33] در شهادت به رسالت حضرت رسول(ص)؛

و آیه: ﴿وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّٰهِ﴾؛[34]
و آیه: ﴿لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً
مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّٰهِ﴾؛[35]

و آيات ديگر، و همچنين به رواياتي مانند خبر بزنطي از حضرت امام‌رضا‌(علیه‌السلام) استدلال مي‌كنند و خلاصه براي آنها شعور قايل شده و به قول طاير گلپايگاني مي‎گويند:

هر آن‌كس زنگ بزدايد ز مرآت ضمير خود
 

 

 

ببيند جمله هستی را به ذكر ايزد يكتا
 

همه عاشق به ‌روی او همه مايل به‌سوی او
 

 

 

همه خرّم به‌ بوی او و او از جمله ناپيدا
 

     
 

در اين زمينه كلمات بزرگان از استدلال به آيات، احاديث، نظم و شعر بسيار است كه در اينجا در مقام تحقيق اين موضوع نيستم و فقط اشاره به اين دو نوع تفكر بود كه اوّل براي بيشتر اذهان بهتر قابل درك است و همان معنايي است كه سعدي در اين شعرش مي‎گويد:

برگ درختان سبز در نظر هوشيار
 

 

 

هر ورقش دفتری است معرفت‎ كردگار
 

     
 

و هم او مي‎گويد:

گر اهل‎ معرفتی ‎هرچه ‎بنگری ‎خوب ‎است
 

 

 

كه ‎هرچه دوست‎ كند‎ همچو‎ دوست‎ محبوب‎ است
 

كدام برگ درخت است اگر نظر داری
 

 

 

كه سرّ پاک الهی در آن نه محجوب است
 

     
 

همه آيات تكوينيّه الهيّه هستند.

قَالَ اللهُ تَعَالَی:‌ ﴿وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنينَ * وَفي أَنْفُسِكُمْ﴾؛[36]
وَقَالَ عَزَّ اسْمُهُ: ﴿وَكَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ﴾؛[37]

 

ظاهراً دعوت‌هايي كه در قرآن مجيد و احاديث در تفكر در آيات آفاقيّه و انفسيّه شده است بيشتر يا همه مربوط به تفكر در جهت تكويني آنها و عجايب و غرايب خلقت آنها باشد ولي اگر قبول تسبيح مقالي جمادات براي بعضي مشكل باشد در حيوانات، قبول شعور و ضمير، احساس و ادراك وجود خدا برحسب استعداد خودشان، چندان دشوار نيست و بعضی آيات و روايات هم بر آن دلالت دارند ولي چنان‌كه عرض شد در اينجا در مقام بسط كلام نيستيم.

ای برتر از خيال و قياس و گمان و وهم
 

 

 

و از هرچه گفته‎اند و شنيديم و خوانده‎ايم
 

مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر
 

 

 

ما همچنان در اوّل وصف تو مانده‎ايم
 

     
 

و بهتر و سزاوارتر اين است كه: از اميرالمؤمنين‌(علیه‌السلام) درس گرفته و عرض كنيم:

«سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ مَا نَرَی مِنْ خَلْقِكَ وَمَا أَصْغَرَ عِظَمَهُ فِي جَنْبِ قُدْرَتِكَ، وَمَا أَهْوَلَ مَا نَرَی مِنْ مَلَكُوتِكَ، وَمَا أَحْقَرَ ذلِكَ فِيمَا غَابَ عَنَّا مِنْ
 
سُلْطَانِكَ وَمَا أَسْبَغَ نِعَمَكَ فِي الدُّنْيَا، وَمَا أَصْغَرَهَا فِي نِعَمِ الْآخِرَةِ»؛[38]

در اينجا ما فقط با اميرالمؤمنين‌(علیه‌السلام) در گفتن اين كلمات هم‌نوا مي‎شويم، اما آن عرفان عالي و التفاتي كه براي آن حضرت به عظمت عالم آفرينش بوده است ما هرگز نمي‎توانيم درك كنيم و هركس در افق معرفت و بينش خود اين كلمات را در مقام تعظيم و اقرار به بزرگي خدا مي‎گويد.

چنان‌كه در توصيف آيات الهي، شما از هركس مثلاً توصيف يك ميكروب، يك مورچه، يك حيوان، يك انسان و منظومه شمسي و... را بپرسيد، همه به شما جواب مي‎دهند اما بين جواب‌ها ازنظر تحقيق و كاوش بسيار فاصله مي‎باشد، چه‌بسا آنكه از همه دانشمندتر باشد در توصيف كمال آنها اظهار عجز نمايد و در مقام بيان حقيقت حيات موجودات‎ زنده، به عجز خود اعتراف نمايد.

 

در اينجا هرچه مي‎خواهيم قلم را از نوشتن بازداريم مثل اين است كه اختيار را از دست ما گرفته است، از هر سو كه عنان آن را مي‎كشيم به‌سوي نقطه‎هاي ديگري از معارف الهيه كه نه چهار سو و چهار نقطه است بلكه نقطه‎ها و جهت‌هاي بي‎شماري است، متوجّه مي‎شود.

لذا براي چند دقيقه‎اي هم كه شده قلم را به كناري مي‎گذاريم تا هم خودم و هم خوانندگان عزيز در اين فرصت، از جولان سخن و فكر در اين مباحث ـ هرچند بسيار دقيق، شيرين و دلنشين است ـ ‎فارغ شويم تا بتوانيم با رعايت اختصار اين نوشته را به پايان برسانيم. ان‌شاءالله تعالي.

وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.

اين اذكار و تسبيحات به اين ذكر و تسبيح ختم مي‎شود:

«لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ رَبِّي وَرَبُّ آبَائِيَ الْأَوَّلِينَ».[39]

امام‌(علیه‌السلام) اقرار به ربوبيّت خدا براي خودش و براي پدران و نياكانش(ع) مي‎نمايد. درواقع خدا را بر نعمت تربيت كامله او بر آنها و خودش، حمد مي‎نمايد و او را از اينكه به مربّي و پرورش‎دهنده نياز داشته باشد تنزيه مي‎نمايد؛ زيرا تربيت براي اين است كه يا ناقص را كامل و يا كامل را اكمل و يا استعدادها و خواصّي را كه در كمون و

 

باطن اشياست ظاهر و به ‌فعليت برساند. خداوند كه اكمل‌الكاملين و ربّ‎العالمين است از اينكه فاقد كمالي باشد يا در كمالي در مرتبه عليا و مطلق آن نباشد، منزّه و مبرّا است.

همه ممكنات و مخلوقات برحسب حال خود محتاج به تربيت هستند و مربي كلّ بايد خودش كامل و غنيّ بالذّات باشد و الّا او هم محتاج به مربي خواهد شد و دور يا تسلسل لازم آيد كه بطلان هر دو ثابت و مسلّم است، و ما هم در كتاب الهيات در نهج‎البلاغه آن را شرح داده‎ايم.

علاوه‌ بر اينكه يك نوع تربيت‌هايي است كه انسان، حيوان، نبات و معدن در تحت آن قرار دارند و تكويني و غيراختياري است. مثل تربيت آفتاب يا باد و باران و تأثير كلّ اوضاع در سير و رشد يك موجود كه اين تربيت‌ها به آنها مستند نيست و آنها در آثاري كه دارند قصد و نيّتي ندارند.

مثلاً آفتاب به قصد نمي‎تابد يا آب به قصد و نيّتِ اثر در نبات، حيوان و انسان كارش را انجام نمي‎دهد. اما همه در وضع، كيفيت و اندازه مناسبي هستند كه بدون اينكه مجموعه فعلِ فاعل به قصد و اراده‎اي باشند، امكان حصول ندارند. بنابراين فعلِ ربّ‎العالمين و تربيت اوست. همان‌‌طور كه حضرت موسي‌(علیه‌السلام) به فرعون فرمود:

﴿رَبُّنَا الَّذِي‏ أَعْطَى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى‏؛[40]

 

بحث عنايات الهيّه در تربيت نبات، حيوان و انسان بسيار بسيار وسيع است و بااين‌همه پيشرفت‌هاي بشر در زمينه اسرار اين تربيت و تأثيروتأثّراتي كه در اين عالم ـ باذن‌الله تعالي ـ صورت مي‎گيرد، هنوز هم در كلاس‌هاي اول اين بحث است.

اين شرح بی‎نهايت كز وصف يار گفتند
 

 

 

حرفی است از هزاران كاندر عبارت آمد
 

     
 

چه نيكو سروده است فتحعلي‌خان ملك‌الشّعراي صبا:

تعالی الله خداوند جهان‎دار جهان‎آرا
 

 

 

كزو شد آشكارا گل ز خار و گوهر از خارا
 

مرصّع كرد بر چرخ زبرجد گوهر انجم
 

 

 

معلّق كرد بر خاک مطبّق گنبد مينا
 

ز فيضش شاهد شام آمده با طرّهݘ تيره
 

 

 

ز لطفش بانوی بام آمده با غرّه غرا
 

نشانده باغبان قدرتش در روضهݘ هستی
 

 

 

هزاران سرو مه‌منظر هزاران ماه سروآسا
 

به غمزه غارت تقوا به ايما آفت ايمان
 

 

 

به سيما لالهݘ سوری به گيسو عنبر سارا
 

     
 

در آغاز همين دعا امام‌(علیه‌السلام) مقداري از تربيت الهيّه را در خلقت انسان بيان فرموده است.

 


[1]. ابن‌طاووس، اقبال‌الاعمال، ج1، ص345 ـ 346؛ مجلسی، زاد‌المعاد، ص179 – 180؛ محدّث قمی، دعای عرفه امام‌حسين(علیه‌السلام).

[2]. قال ابو عبد الله(علیه‌السلام): «مَنْ قَالَ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِائَةَ مَرَّةٍ كَانَ أَفْضَلَ النَّاسِ ذَلِكَ‏ الْيَوْمَ‏ عَمَلًا إِلَّا مَنْ زَادَ». صدوق، ثواب‌الاعمال، ص4؛ همو، التوحيد، ص30؛ همو، الخصال، ص594؛ طبرسي، مکارم‌الاخلاق، ص310.

[3]. صدوق، ثواب‌الاعمال، ص6 ـ 7؛ همو، التوحيد، ص25؛ همو، عيون اخبارالرضا(علیه‌السلام)، ج1، ص144 ـ 145.

[4]. عنکبوت، 45.

[5]. اعراف، 201.

[6]. فخر رازي، التفسيرالكبير، ج1، ص205.

[7]. فخر رازي، التفسيرالكبير،ج1، ص204. «ای آنکه ياد او شرافت برای يادکنندگان است».

[8]. فخر رازي، التفسيرالكبير،ج1، ص207.

[9]. زمر، 45.

[10]. انفال، 2.

[11]. لقمان، 25.

[12]. چنان‌كه همه مي‎دانند انگليسي‎ها براي تفرقه در عالم اسلام از اين حربه ـ مذهب‌هاي اختراعي پروردة دست سياست ـ استفاده بسيار نموده و عامل بزرگِ تفرقه و اختلاف بودند.

در ايران اگرچه بابي‌گري و ساختن اين مذهب كه بعد و به‌زودي منقسم به ازلي‌گري و بهائي‌گري و غير اينها، ساخته روس‌ها بود و آنها عامل پيدايش آن شدند و در مكتب شيخي‌گري خصوصاً در پيرامون شخصي به نام «سيّد كاظم رشتي» و شاگردانش نفوذ كردند و اين مذهب را اختراع نمودند، اما سرانجام سياست انگليس اين فرقه را زير چتر حمايت خود گرفت و به‌خصوص از فرقه بهايي در كارهاي سياسي و جاسوسي استفاده كرد و در فتح فلسطين در جنگ بين‎الملل اول اين فرقه بهايي عليه اسلام و بر ضرر مسلمين به نفع انگليس، خدمات مهمّي كرد كه وقتي انگليسي‎ها اين كشور اسلامي را غصب كردند «عبّاس افندي» پسر حسنعلي بهاء را با اعطاي لقب «سرّ» (از القابي است كه دولت انگليس به خدمتگذاران خود مي‎دهد) به‌وسيله ژنرال «النبي» پاداش دادند. بعد هم ـ چنان‌كه مي‎دانيم ـ اين فرقه بهائي جاسوس، در اختيار آمريكا قرار گرفت و در مقاصد استعماري و ضدّاسلامي آمريكا همه‌گونه خوش‌خدمتي را به ارباب خود در نقاط مختلف انجام دادند مخصوصاً در ايران جاسوسان بهائي از دربار شاه خائن گرفته تا جاهاي ديگر نفوذ يافته و خيانت‌هاي بزرگي را به كشور و مردم ايران نمودند. لذا وقتي در اثر انقلاب اسلامي و تشكيل جمهوري اسلامي ايران، آنها از اين مشاغل جاسوسي كنار گذارده شده و تا حدّي به‌ حساب خيانت‌ها و سرقت‌هاي آنها از بيت‎المال و غيرها رسيدند، كسي كه براي آنها اشك تمساح مي‎ريخت و از جريان، سخت نگران بود رژيم آمريكا و شخص ريگان رئيس‌جمهور وقت آمريكا بود! چون مي‎فهميد كه با قطع ايادي بهائيش از نفوذ در امور كشور، چه منافعي را از دست مي‎دهد؛ و اگر بگوييم نگراني آمريكا از جلوگيري از ادامه جاسوسي بهائي‌ها به نفع غرب و به‌خصوص صهيونيسم در كلّ منطقة خاورميانه و كشورهاي اسلامي و عربي بيشتر از نگراني آن از جهت گروگان‌هاي آمريكايي بود، شايد مبالغه نباشد.

[13] باري اين فرقه و فرقة قادياني‌ها و اسماعيلي‌هاي آقاخاني ـ اگرچه سابقه پيدايش فرقه اخير بيشتر از بهائي‌ها و قادياني‌هاست ـ همه از عمّال انگليس و آمريكا بوده و هستند.

فرقة وهّابي و رژيم سعودي نيز به‌وسيله انگليس در عربستان روي كار آمدند و براي خوش‌خدمتي‎هايي كه به انگليسي‎ها در قبال حكومت عثماني و در مسير تجزيه اين حكومت ـ كه مانعي در راه تسلّط كامل استعمار بر سرزمين‎هاي زير نظام عثماني بود ـ كرده بود «شريف حسين» را بااينكه به او هم وعده‎هايي داده بودند ولی چون ديدند او باز هم نغمة احياي خلافت مي‎زند و با «لامركزي» (بي‎مركزي) باطناً موافق نيست و اينها با آن مسلك ساختگي و استعماري بيشتر از شريف حسين آماده خيانت مي‎باشند و براي ويران‌گري در حرمين شريفين و محو آثار تاريخي و خالي‌كردن سرزمين‌هاي حرمين از شواهد غيرقابل‌انكار بر تاريخ اسلام، هر جنايتي را به‌مصلحت استعمار مرتكب مي‎شوند، لذا آنها را در حرمين شريفين حكومت دادند و تا اين زمان كه ارتش آمريكا، انگليس و فرانسه و ديگر غربي‌ها و طرف‌داران صهيونيست براي حمايت از سعودي‌ها و در واقع حفظ موقعيت و نفوذ خود در منطقه، عربستان را اشغال نموده و به‌طوررسمي تحت‎الحمايه‌بودن رژيم سعودي را ـ كه اگر حمايت آمريكا نباشد دو ساعت هم در حرمين دوام نخواهد آورد ـ به جهانيان اعلام كردند كه عربستان پايگاه دولت‌هاي كفّار عليه اسلام و مسلمين گرديد. «إِنَّا لِلهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ».

[14]. كهف، 110.

[15]. کهف، 110.

[16]. كهف، 110. «پس هرکه به لقاي پروردگارش اميد دارد بايد کاري شايسته انجام دهد و هيچ‌کس را در عبادت پروردگارش شريک نکند».

[17]. مؤمنون، 91.

[18]. قصص، 71.

[19]. قصص، 72.

[20]. انبياء، 22.

[21]. ابوالعزائم مصری، تفسير اسرارالقرآن، ج2، ص34.

[22]. بقره، 125.

[23]. نقل شده است كه: مرحوم آخوند ملّا محمدکاظم خراساني پس از سال‌ها بعد از فوت مرحوم ميرزاي شيرازي‌(رحمه‌الله) به سامرا مشرّف شده بود، حلقه دَر خانه مرحوم ميرزا را بوسيده و گريسته بود.

[24]. بااينكه اين اعمال نيز تحت عنوان تعظيم شعائر يا تقدير از استاد يا ترحّم به فرزند و غير اينها مشروع و سنّت است.

[25]. اين شعر يا از مجنون است و يا از زبان او گفته شده است.

[26]. نور، 36. «در خانه‎هايي (مانند معابد، مساجد، منازل انبيا و اوليا) خدا رخصت داده كه آنجا رفعت يابد و در آن ذكر نام خدا شود و صبح و شام تسبيح و تنزيه ذات پاك او كنند».

[27]. ابن‌مردويه اصفهاني، مناقب علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام)، ص284؛ حاکم حسکاني، شواهد‌التنزيل، ج1، ص534؛ سيوطي، الدرالمنثور، ج5، ص50.

[28]. انبياء، 87. «خداوندا، جز تو معبودی نيست؛ منزّهی تو، من از ستمکاران بودم».

[29]. اسراء، 44. «هر موجودي تسبيح و حمد او مي‌گويد ولي شما تسبيح آنها را نمي‌فهميد».

[30]. نور، 41. «و هريک از آنها نماز و تسبيح خود را مي‌داند».

[31]. اسراء، 44. «ولی شما تسبيح آنها را نمی‌فهميد».

[32]. بحرانی، مدينة‌ معاجز الأئمة الاثنى‌عشر، ج2، ص346.

[33]. خزاز قمی، کفاية‌الاثر، ص172 – 173؛ مجلسی، بحارالانوار، ج36، ص342 – 343.

[34]. بقره، 74. «و پاره‌اي از خوف خدا (از فراز کوه) به زير مي‌افتد».

[35]. حشر، 21. «و (اي رسول) اگر ما اين قرآن (عظيم‎الشأن) را بر كوه نازل مي‎كرديم مشاهده مي‎كردي كه كوه از ترس خدا خاشع و ذليل، متلاشي مي‎گشت».

[36]. ذاريات، 20 ـ 21. «در روي زمين براي اهل‌يقين ادلّه قدرت الهي پديدار است و هم در نفوس خود شما».

[37]. يوسف، 105. «و اين مردم بي‎خرد چه بسيار بر آيات و نشانه‎هاي قدرت حقّ در آسمان‌ها و زمين مي‎گذرند و از آن روي مي‎گردانند».

[38]. نهج‎البلاغه، خطبه 109 (ج1، ص210)؛ ابن ‌ابي‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه، ج7، ص194؛ مجلسي، بحارالانوار، ج4، ص318. «پاک و منزّهی تو؛ چقدر بزرگ است آنچه از آفريده‌های تو می‌بينی و چقدر کوچک است بزرگی آن در کنار قدرت و توانايی تو، و چقدر حيرت‌آور و هول‌برانگيز است آنچه که از ملک عظيم و عزّت و سلطنت تو می‌بينيم و چقدر آن ناچيز و کم است در برابر آنچه که از سلطنت و ملک عظيم تو از ما پنهان شده است، و چقدر فراوان و زياد است نعمت‌های تو در دنيا، و چقدر کوچک و کم است در برابر نعمت‌های آخرت».

[39]. ابن‌طاووس، اقبال‌الاعمال، ج1، ص345؛ مجلسی، زادالمعاد، ص180؛ محدّث قمی، مفاتيح‌الجنان، دعای عرفه امام‌حسين(علیه‌السلام).

[40]. طه، 50. «پروردگار ما همان کسي است که به هر موجودي، آنچه لازمة آفرينش اوست داده، سپس هدايت کرده است».

موضوع: 
نويسنده: 
کليد واژه: