وریز وجوهات
حضرت‌ مولاي متّقيان‎ امیرالمؤمنین عليه‎السّلام رهبرآزاد مردان و آزادي‌خواهان مي‎فرمايد: «ألا حُرٌّ يَدَعُ هذِهِ اللُّماظَةَ لأَهلِها إنَّهُ لَيسَ لأنفسكِم ثَمَنٌ اِلّا الجَنَّة فَلا تَبِيعوها الّا بِها»؛ آيا آزاده‌اي نيست كه اين بازمانده غذاي...
شنبه: 3 / 04 / 1396 ( )

5ـ پيامبر‌(ص)  حسين‌(علیه‌السلام)  را می‎بوسيد

يكي از مظاهر محبّت و عاطفه پدر و مادر نسبت به فرزند، بوسيدن اوست. در جاهليت، و پيش از ظهور آفتاب درخشان هدايت اسلام ارزش عاطفه و احساسات

 

پاك انساني مخصوصاً در بين عرب‌ها از ميان رفته بود. رَحم، مهر، رأفت، رحمت و رقَّت قلب را يك نوع ضعف نفس شمرده، و سخت‌دلي را افتخار مي‎دانستند، و وحشتناك‎ترين مظهر قساوت قلب و سقوط عواطف همان زنده‌به‌گوركردن دخترها بود كه پدرها با دست خود دختران خود را زنده در گور مي‎كردند.

بوسيدن فرزند، و اظهار عاطفه نسبت به او مخصوصاً اگر دختر بود عار و ننگ شمرده مي‎شد و اگر كسي فرزند خود را مي‎بوسيد ديگران از آن تعجّب مي‎كردند.

گردنكشان و متكبّران از بوسيدن طفل و به دوش سواركردن او ـ كه يك عمل متواضعانه و دور از ابهّت بود، و از حشمت صوري مردماني كه با رياكاري و تشريفات، خود را در نظر مردم بزرگ نشان مي‎دهند مي‎كاهد ـ خودداري مي‎كردند.

پيغمبر اسلام(ص)  رحمت عالميان بود، و از ريا و نفاق مبرّا، و مانند يك فرد عادي زندگي مي‎كرد، و جزو برنامه‎هاي مهمّ دعوت او بسط رحمت، مهر، احسان، محبّت نسبت به همه مردم، بشردوستي، ايثار و هدايت عقل و احساسات بود، و در آغاز سوره‎هاي كتاب آسماني او (غير از سورة توبه)، خدا به رحمانيّت، و رحيميّت ياد شده است.

و همان‌طور كه نسبت به مردم مظهر تمام و كمال عواطف عالي انساني بود، عاطفه پدرانه‎اش نسبت به فاطمه زهرا(علیهاالسلام) و فرزندان او نيز در حدّ كمال بود، و وجود حسن و حسين(علیهما‌السلام) را امتداد وجود خود، و بقا و زندگي آنها را بقاي زندگي خود مي‎ديد.

دكتر بنت‌الشّاطي بانوي دانشمند مصري و استاد دانشگاه عين‌الشّمس راجع به شدّت حُبّ و عاطفه پيغمبر‌(ص)  نسبت به فرزندان دختر عزيزش زهرا÷ فصل بليغي نگاشته و درضمن آن مي‎گويد:

پيغمبر‌(ص)  از روزي كه به مصيبت مرگ خديجه، يگانه همسر عالي‌قدرش مبتلا شد تا سال سوّم هجرت غير از ابراهيم ـ كه آن‌هم در دنيا چيزي زيست نكرد ـ صاحب فرزندي نشد، و در مدّت هفده سال بعد از خديجه بااينكه با زنان متعدّد، ازدواج نمود، هيچ‌يك را از پيغمبر خدا فرزندي روزي نگشت.

 

لذا (علاوه بر وحي آسماني) بر همه آشكار بود كه بايد نسل پيغمبر از فاطمه زهرا(علیها‌السلام) باقي بماند، پس تعجّبي ندارد، اگر دل پيغمبر از حبّ و مهر فرزندان فاطمه پر بود و به تمام قلب، آنها را دوست مي‎داشت، دل نبي‌(ص)  براي دو فرزند عزيز فاطمه باز شد، و آنها را به تمام عاطفه پدرانه‎اي كه دل بزرگ و وسيع او داشت فرا گرفت، و به آنها انس يافت، و نام حسن و حسين براي او آهنگ خوش و صداي دلنوازي بود كه پيغمبر از تكرار آن خسته نمي‎شد، آنها را پسران خود مي‎خواند، و بااينكه شخص پيغمبر در خارج بود اما دلش در خانه زهرا بود.

خداوند زهرا را به نعمتي بسيار بزرگ برگزيد كه ذريّه پيغمبر خودش را منحصراً در فرزندان زهرا قرار داد، و علي را به اين كرامت مخصوص گردانيد كه نسل خاتم‌الانبيا‌(ص)  را در صلب او گذارد، و از اين شرف، عظمت جاوداني و پايداري و عزّت هميشگي را به علي اختصاص داد.

زهرا از ميان تمام دختران پيغمبر باقي ماند تا پيغمبر فرزندي داشته باشد كه او را پدر صدا بزند، و فرزندان زهرا باقي ماندند تا پيغمبر از تكرار اسم شيرين و لفظ گواراي «پسرهايم» لذّت ببرد.[1]

ابن‌عبدالبر قرطبي از ابوهريره روايت مي‎كند كه گفت: اين چشم‌هايم ديد و گوش‌هايم شنيد كه پيغمبر‌(ص)  هر دو دست حسين را گرفته بود، و پاهاي حسين بر روي پاهاي پيغمبر‌(ص)  بود، و پيغمبر مي‎فرمود: «تَرَقَّ عَيْنَ بَقَّةٍ»، حسين بالا رفت تا پاهايش را بر سينه پيغمبر گذارد، پس پيغمبر فرمود: دهان باز كن! پس بوسيدش، و سپس گفت: خدايا او را دوست بدار، زيرا من او را دوست مي‎دارم.

قَالَ أَبُوهُرَيْرَةَ: أَبْصَرَتْ عَيْنَايَ هَاتَانِ، وَسَمِعَتْ أُذُنَايَ رَسُولَ اللهِ، وَهُوَ آخِذٌ بِكَفَّيْ حُسَيْنٍ وَقَدَمَاهُ عَلَى قَدَمِ رَسُولِ
 
اللهِ وَهُوَ يَقُولُ: «تَرَقَّ عَيْنَ بَقَّةٍ». قَالَ: فَرَقِّيَ الْغُلَامُ حَتَّى وَضَعَ قَدَمَيْهِ عَلَى صَدْرِ رَسُولِ اللهِ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ الله: «اِفْتَحْ فَاكَ». ثُمَّ قَبَّلَهُ ثُمَّ قَالَ: «اَللَّهُمَّ أَحِبَّهُ فَإِنِّي اُحِبُّهُ».[2]

علايلي اين حديث را روايت كرده و مي‎گويد: «عَيْنَ بَقَّةٍ» كلمه‎اي است كه در روح طفل طراوت و سبكي و ملاحت مي‎آورد.

پيغمبر‌(ص)  حسين را به آن بوسه شيرين و لذيذ مي‎بوسيد چون جانش گنجينه معاني و حقايق بزرگ بود، و آنگاه كه مي‎فرمود:

«اَللَّهُمَّ أَحِبَّهُ فَإِنِّي اُحِبُّهُ»؛

«خدايا او را دوست بدار چون من او را دوست مي‎دارم».

گويي درحالي‌كه به حسين‌(علیه‌السلام)  اشاره مي‎كرد به مردم مي‎فرمود:

«أَنَا هُنَا»؛

«من اينجا هستم».

يعني مرا پيش حسين‌(علیه‌السلام)  بجوييد.

 

سپس مي‎گويد: فرق حبّ و عاطفه اين است كه عاطفه كمتر از حبّ بوده و شرايط محبّت در آن ملاحظه نمي‎شود اما حب وقتي پيدا مي‎شود كه محبوب برگزيده باشد، و پيغمبر‌(ص)  حسين‌(علیه‌السلام)  را به حقيقت دوستي و حّب، دوست مي‎داشت زيرا حسين برگزيده او بود، و خدا حسين‌(علیه‌السلام)  را دوست مي‎داشت زيرا كه شفق آفتاب نبوّت بود.[3]

ابن‌اثير و سبط‌ ابن‌جوزي و طبري نقل كرده‎اند كه: وقتي سرهاي شهدا را نزد ابن‌زياد آوردند با شمشير يا چوب‌دستي به لب‌هاي مبارك حسين مي‎زد؛ زيد بن ارقم وقتي ديد (ابن‌زياد) دست از اين بي‎ادبي و ستم بر نمي‎دارد، گفت: چوبت را برگير! قَسَم به آن‌كس كه غير از او خدايي نيست، لب‌هاي پيغمبر‌(ص)  را بر اين لب‌ها ديدم كه آنها را مي‎بوسيد. سپس گريست.

ابن‌زياد گفت: خدا چشم‌هايت را بگرياند اگر پيري خرف نبودي، گردنت را مي‎زدم.

زيد بيرون آمد و مي‎گفت: اي گروه عرب بعد از امروز شما مانند غلامان خواهيد بود، حسين پسر فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را امير خود نموديد تا نيكان شما را بكشد و بدان شما را بنده خود قرار دهد.[4]

در البدء و التّاريخ نقل شده كه يزيد امر كرد تا پرده‌نشينان حرم حسيني، و بانوان آن حضرت را بر در همان مسجدي كه اسيران را نگاه مي‎داشتند نگاه بدارند تا مردم آنها را ببينند؛ و خودش سر مبارك حسين‌(علیه‌السلام)  را در جلو خود گذارد و با چوب يا شمشير به آن روي مطهّر مي‎زد و مي‎گفت:

 

لَيْتَ أَشْيَاخي بِبَدْرٍ شَهِدُوا
لأَهَلُّوا وَاسْتَهلُّوا فَرَحاً

 

 

جَزَعَ الْخَزْرَج مِنْ وَقْعِ الأَسَل
وَلَقالُوا يَا يَزِيدُ لا تَشَلِ[5]
 

 

ابوبرزه اسلمي برخاست و گفت: به خدا قسم چوب تو به همان موضعي مي‎خورد كه مكرّر ديدم پيغمبر‌(ص)  مي‎بوسيد.[6]

ابن‌اثير[7] و ترمذي و طبري[8] روايت كرده‎اند، كه ابوبرزه گفت: آگاه باش اي يزيد كه تو روز قيامت مي‎آيي درحالي‌كه ابن‌زياد شفيع توست، و اين (حسين‌(علیه‌السلام) ) مي‎آيد درحالي‌كه محمّد‌(ص)  شفيع اوست. پس برخاست و بيرون رفت.

 

[1]. بنت‌الشّاطي، بنات‌النّبي، ص196 – 202 (ترجمه به اختصار و نقل به معنا).

[2]. ابن‌عبدالبرّ، الاستيعاب، ج1، ص397 ـ 398؛ ر.ک: سيوطي، الجامع‌الصّغير، ج1، ص573. وکیع در غرر و ابن‌سني در عمل يوم و ليله روايت نموده است؛ همچنين خطیب و ابن‌عساكر (تاریخ مدینة دمشق، ج13، ص194) از ابوهريره به اين لفظ حديث كرده: «حُزُقَّةٌ حُزُقَّةٌ تَرَقَّ عَيْنَ بَقَّةٍ». ر.ک: متّقی هندی، کنزالعمّال، ج16، ص460. ابن‌منظور نيز در لسان‌العرب (ج10، ص24) به همين لفظ روايت كرده و از عبارت او استفاده مي‎شود كه پيغمبر‌(ص)  نسبت به حسن و حسين(علیهما‌السلام) همواره اين‌گونه ملاطفت اظهار مي‎نموده‎اند.

«حُزُقَّة» (به فتح حاء و ضم زاء، يا به ضم هر دو) چنانچه در قاموس گفته به كسي گويند كه به‌واسطة ضعف يا خردي و كوچكي، قدم‌هايش كوتاه و به هم نزديك باشد. «تَرَقَّ» به معناي «اصعدْ» است، يعني بالا برو! و «عَيْنَ بَقَّةٍ» چنانچه علايلي گويد كنايه از كوچكي جسم و خردي جثّه است. اين جمله را عرب هنگام اظهار ملاطفت و مزاح با طفل و به نشاط آوردن او مي‎گويد.

[3]. علايلي، سموّالمعني فی سموالذات، ص76 ـ 77.

[4]. ابن‌اثير جزري، اسدالغابه، ج2، ص21؛ همو، الكامل‌ في ‌التاريخ، ج4، ص81؛ سبط ابن‌جوزي، تذكرة‌الخواص، ص267؛ نیز ر.ک: طبري، تاريخ، ج4، ص349.

[5]. اي کاش پدران من که در جنگ بدر کشته شدند مي‌ديدند زاري کردن قبيلة خزرج را از زدن نيزه و شمشير برنده؛ بي‌گمان از شادي فرياد مي‌زدند و مي‌گفتند اي يزيد دستت شَلْ مباد.

[6]. مقدّسي، البدء و التاريخ، ج6، ص12.

[7]. ابن‌اثير جزري، الكامل في التاريخ، ج4، ص85؛ همو، اسدالغابه، ج5 ص20.

[8]. طبري، تاريخ، ج‌4، ص‌356.

نويسنده: