وریز وجوهات
بسمه تعالی با آرزوی قبولی طاعات و عبادات روزه داران گرامی،‌ نظر مرجع عالیقدر حضرت آیت‌الله العظمی صافی گلپایگانی مدظله الوارف، پیرامون میزان زکات فطره‌ و کفاره روزه به شرح ذیل است :   – مؤمنان مبلغ معادل یک صاع (۳ کیلوگرم) گندم یا...
شنبه: 3 / 04 / 1396 ( )

انعكاس شهادت سيدالشهدا‌(علیه‌السلام)

شهادت امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  در تمام مجامع اسلامي و بلاد مسلمان‌نشين با تأثر و تأسف شديد روبه‌رو شد.

براي مسلمان‌ها غم‎انگيزتر از خبر فجيع شهادت يگانه سبط پيغمبر و يادگار آن سرور خبري نبود.

اگرچه ـ در پاره‎اي از نقاط دورافتاده از مركز اسلام كه تربيت آنها تحت سلطه شديد اموي بود و كنترل اخبار، آنها را از آگاهي به حقايق آنچه در عالم اسلام اتّفاق مي‎افتاد، مانع بود ـ در ابتدا آن‌طور كه بايد شهادت آن حضرت به گوش افراد نرسيد، ولي با تبليغات و افشاگري‌هاي اسيران كربلا و رفت‌وآمد مطلعين، عموم مردم از سوء رفتار بني‌اميه با خاندان پيغمبر آگاه شدند و موج نفرت و انزجار به‌زودي همه‌جا را فرا گرفت.

به‌راستي در آن شرايطي كه حسين‌(علیه‌السلام)  را شهيد كردند ـ كه همه‌جا را مأموران دولتي و سربازان دژخيم كه شرف خود را به جيره و حقوق فروخته بودند، تحت نظر گرفته و دستگاه جاسوسي و كارآگاهان حكومت در همه گوشه و كنار كوچك‌ترين عكس‌العمل مردم را گزارش مي‎دادند و آنها را به سياه‌چال‌هاي زندان و تعذيبات شديد مبتلا مي‎ساختند ـ اگر به‌جاي حسين‌(علیه‌السلام)  پيغمبر‌(ص)  را هم شهيد مي‎كردند، در ابتدا شايد خيلي بيش از اينها انعكاس آن در جوامع مسلمين آشكار نمي‎گشت.

 

دوست و دشمن، عالم و جاهل، زن و مرد، از اين واقعه انگشت حيرت به دندان گزيدند، و از مهابت اين عمل وحشيانه و گستاخي و جسارتشان نسبت به هتك حرمت خدا و رسول، تعجّب‌ها نمودند.

بعضي از افراد سرشناس مانند عبدالله بن عمرو بن ‌عاص بااينكه شهادت علي‌(علیه‌السلام)  را در محراب عبادت شنيده بود، شهادت حسين‌(علیه‌السلام)  و تجاسر اشرار را به قتل آن حضرت پيش‌بيني و باور نمي‎كرد.

آري باوركردني هم نبود، زيرا هنوز پنجاه سال از رحلت پيغمبر اعظم اسلام‌(ص)  نگذشته بود ولي بانگ توحيد و صداي رسالت او با سرعت عجيب به گوش جهانيان رسيده و دامنه فتوحات اسلام و نهضت آزادي انسان‌ها از پرستش بت‌ها و پيكره‎ها و زمامداران و پادشاهان و امپراطوران، آسيا و آفريقا را تكان داده بود، و قسمت عمده از كشورهاي بزرگ وارد نهضت آسماني اسلام شده و به تعاليم قرآن گرويده و ذمائم اخلاقي را پشت‌ سر مي‎گذاشتند. روزبه‌‌روز صيت عظمت پيغمبر اعظم‌(ص)  دل‌هاي بسياري را فتح مي‎ساخت.

پيغمبري كه به‌سوي قومش و به‌سوي همه افراد بشر، همه درهاي رحمت، عزّت، سعادت، غنا و ثروت و خير دنيا و آخرت را گشود و آنها را از تاريكي به روشنايي، و از ظلمت به نور، و از مرگ به زندگي، و از آن وضع وحشيانه و پر از ننگ و ناكامي به آن حيات شرافتمندانه و اجتماع عالي و انواع نعمت‌ها رسانيد.

پنجاه سال از درگذشت پيامبر عطوف و مهربان و سرمايه عزّت و بركت نگذشته بود كه جمعي از اشرار و منافقين امت او از كساني كه به زبان شهادت به رسالت و پيامبري او مي‎دادند، از كساني كه دعوت پيغمبر و برنامه‎هاي آسماني او همه‌چيزشان: عزّتشان، مجدشان، قدرتشان و افتخارشان شده بود، جمع شدند و مرتكب بزرگ‌ترين جنايات تاريخ و حق‌نشناسي شدند. پسر عزيز آن پيغمبر را كه مانند خود پيغمبر مايه افتخار و سربلندي آنها و مظهر تمام كمالات انسانيت

 

بود و براي نجات امت، تلاش و كوشش مي‎كرد با اهل‌بيت و اطفال خردسال و تني چند از ياران و اصحابش كه همه از اوتاد أرض، و قرّاء قرآن، و عبّاد و زهّاد و معلّمان بزرگ اخلاق فاضله انساني و راهنماي جامعه و در پاكي و طهارت نمونه فرشتگان مقرّب خدا بودند ـ در يك بياباني فرود آوردند و در شدّت زحمت تشنگي قرار داده، و آب را بر روي آنها كه ميهمان بودند بسته ـ و به فجيع‎ترين وضعي كه تاريخ نظير آن را نشان نمي‎دهد كشتند.

باوركردني نبود، زيرا انتظار نمي‎رفت خيانت و جنايت بشر تا اين حد هم جلو برود، زيرا انتظار نمي‎رفت بشريت اين‌گونه در عميق‎ترين دركات نكبات اخلاقي و رذائل ظلم و ستم سقوط كند.

بي‎نهايت شگفت‎انگيز بود، زيرا بسياري از كشندگان حسين‌(علیه‌السلام) ، او را دعوت كرده بودند، حسين‌(علیه‌السلام)  را مي‎شناختند و از او در عالم اسلام كسي را فاضل‌تر نمي‎دانستند.

زيرا دين‌فروشي و شرافت‌فروشي آنها بر همه آشكار شد خودشان هم اقرار داشتند. ابوعثمان عبدالرّحمان نهدي كه در عهد پيغمبر(ص)، اسلام اختيار كرده و در چندين جنگ مسلمين با كفار شركت نموده، و دوازده سال مصاحبت سلمان فارسي را يافته، و در عبادت و قرائت قرآن معروف بود وقتي حسين‌(علیه‌السلام)  به شهادت رسيد، از شدت تأثّر و ناراحتي از كوفه هجرت كرد، و گفت:

لَا أَسْكُنُ بَلَداً قُتِلَ فِيهِ إبْنُ بِنْتِ رَسُولِ اللهِ(ص)؛[1]

در شهري كه در آن پسر دختر پيغمبر‌(ص)  كشته شده باشد سكونت نمي‎گزينم.

ام‌ّسلمه كه در بين زنان پيغمبر‌(ص)  بعد از خديجه ام‌ّالمؤمنين نمونه برجسته يك زن مسلمان بود به روايت ابن‌سعد وقتي خبر شهادت امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  به او رسيد (متعجّبانه) گفت:

 

آيا چنين كاري را كردند؟ خداوند خانه‎ها و قبرهايشان را از آتش پر كند سپس آن‌قدر گريه كرد تا بي‌هوش شد.[2]

حسن بصري مي‎گفت: اگر كشندگان حسين از قوم من بودند، و مرا ميان بهشت و جهنم مختار مي‎ساختند، آتش جهنم را بر بهشت مي‎گزيدم براي آنكه در بهشت، چشمم به‌روي پيغمبر‌(ص)  نيفتد و از آن حضرت شرمنده نشوم.[3]

زهري مي‎گويد: وقتي خبر شهادت حسين‌(علیه‌السلام)  به ربيع بن خيثم رسيد گريه كرد و گفت: كشتند جواناني را كه اگر رسول خدا‌(ص)  ايشان را مي‎ديد دوست مي‎داشت آنها را و با دست خود به آنها غذا مي‎داد و آنها را بر زانوي خود مي‎نشانيد.[4]

يحيي بن حكم وقتي از كساني كه سر سيدالشهدا‌(علیه‌السلام)  را آورده بودند، پرسيد: چه كرديد؟ گفتند: وارد شدند بر ما از ايشان يعني اهل‌بيت، هجده مرد، ما همه را كشتيم، و اين سرهاي آنها و اين زنان اسير آنهاست، يحيي بن حكم[5] گفت:

حُجِبْتُمْ عَنْ مُحَمَّدٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ لَنْ اُجَامِعَكُمْ عَلَی أَمْرٍ أَبَداً ثُمَّ قَامَ فَانْصَرَفَ؛[6]

شما از محمّد‌(ص)  در روز قيامت پوشيده و محجوب شديد (يعني چشمتان به جمال آن حضرت نخواهد افتاد) من هرگز در هيچ كاري با شما همكاري نخواهم كرد و برخاست و رفت.

و اين يحيي همان كس است كه آن اشعار معروف را در مجلس يزيد خواند.

 

ابومخنف مي‎گويد: خبر داد مرا ابوجعفر عبسي از ابي‌عمّاره عبسي که گفت: يحيي بن حكم برادر مروان گفت:

لُهامٌ بِجَنْبِ الطَّفِّ أَدْنَی قَرَابَةً
سُمَيَّةُ أَمْسَی نَسْلُهَا عَدَدَ الْحَصَی
 

 

مِنْ ِإبْنِ زِيَادِ الْعَبْدِ ذِي الْحَسَبِ الْوَغْلِ
وَلَيْسَ لآل ِالْمُصْطَفَی الْيَوْمَ مِنْ نَسْلٍ
 

 

آن لشكر بزرگ كه در زمين كربلا بودند در خويشي به ما نزديك‌ترند از ابن‌زياد، برده بدگهر! سميّه نسل و تبارش به عدد ريگ‌ها شد، درحالي‌كه براي آل مصطفي امروز نسلي باقي نمانده است.

يزيد به سينه او زد و گفت: ساكت شو.[7]

مانند يحيي بن حكم از اطرافيان و كسان بني‌اميه بسيار بودند كه سخت تكان خوردند و نمي‎توانستند زبان خود را نگاه دارند و آن را به ذمّ و نكوهش كشندگان حسين‌(علیه‌السلام)  باز ننمايند، و از عار و ننگي كه از ارتكاب اين جرم بر دامن بني‎اميّه و اعوان و دستگاه‌هاي حكومتي آنها نشست چيزي نگويند؛ حتي در اندرون خانه يزيد نيز چنان‌كه سابقاً شرح داده شد صداي اعتراض بلند شد؛ زيرا هركس ذرّه‎اي از اسلام بهره و بويي برده بود نمي‎توانست اين صحنه‎ها را تماشا كند كه مردان خاندان نبوّت را شهيد و زنانشان را اسير كنند، و زبان به اعتراض نگشايد، و به عاملين آن جرائم لعنت و نفرين نكند.

عبدالله بن زبير گفت: حسين، مردن با كرامت و شرافت را بر زندگي با پستي و ذلت برگزيد. خدا حسين را رحمت كند، و كشندة او را خوار سازد. بعد از حسين ديگر كسي به اين مردم (يعني بني‌اميّه) اطمينان پيدا نخواهد كرد و سخن آنها را تصديق نخواهد نمود و عهدشان را نمي‎پذيرد. به خدا سوگند كشتند كسي را كه ايستادنش به نماز و عبادت در شب طولاني و روزه‌داريش بسيار بود و

 

سزاوارتر بود به خلافت و زعامت مسلمين از جهت دين و فضايل. به خدا قسم حسين آن‌كس نبود كه قرائت قرآن، گريه از بيم خدا، روزه و مجالس ذكر و ياد خدا را ترك كند و غنا و آوازه‌خواني و نوشيدن حرام و شكار را اختيار نمايد و در اين كلمات اعتراض به يزيد داشت.[8]

ابن‌عبّاس گفت:

پيامبر‌(ص)  را در خواب ديدم پريشان و غبارآلوده و در دستش تنگي از خون بود گفتم: پدر و مادرم فداي تو يا رسول‌الله‌(ص)  اين چيست؟ فرمود: «اين خون حسين و اصحاب اوست، امروز همواره آن را جمع‌آوري كردم»، بعد مكشوف شد كه در همان روز (روز عاشورا) حسين شهيد شده است.[9]

زهري گويد: چون خبر شهادت سيدالشهدا‌(علیه‌السلام)  به حسن بصري رسيد، آن‌قدر گريه كرد كه در گونه‎هاي او اثر گريه ظاهر شد، و گفت: واي از ذلّت امّتي كه زنازاده‎اي از ميان آن امّت پسر دختر پيغمبر او را كشت! به خدا سوگند، سر حسين به تنش باز مي‎گردد، پس جدّش و پدرش از پسر مرجانه انتقام خواهند گرفت.[10]

زن كعب بن جابر به او كه جناب برير را كشته بود گفت:

كشندگان پسر فاطمه را ياري كردي و برير سيّد قاريان قرآن را كشتي! من هرگز با تو سخن نخواهم گفت.[11]

عظمت شهادت حسين‌(علیه‌السلام) ، و بزرگي جنايت كشتن آن حضرت به‌قدري در وجدان مردم و نفوس همه سنگين و غيرقابل‌تحمل بود كه حتي آنهايي كه در

 

كربلا حاضر شده بودند با نهايت طمع به جوايز و مناصب و رتبه‎هايي كه به آنها عرضه مي‎شد، و با كمال علاقه‎اي كه به حفظ مقامات خود در ادارات و مؤسسات حكومت به‌وسيله جلب رضايت و خشنودي عبيدالله داشتند، نمي‎توانستند خود را از اهميت و عظمت آن غافل كنند، و وجدان‌هاي سياه و تاريك و شقيّ آنها نيز سنگيني اين جنايت و بار گناهي را كه به دوش گرفته بودند كاملاً احساس مي‎كرد؛ لذا هريك از آنها مي‎خواست كشتن آن حضرت را ديگري به ‌عهده بگيرد.

شبراوي مي‎گويد: حسين همچنان با شجاعت مي‌جنگيد، تا آنكه پيكر پاك و نازنينش سي‌ويك زخم نيزه و سی‌وچهار زخم شمشير برداشت تا آنگاه كه بر زمين افتاد، شمر با جمعي از سپاهيان، ميان آن حضرت و خيام حرم حايل شدند، و زماني طولاني گذشت و كسي آماده قتل آن حضرت نمي‎شد، و اگر مي‎خواستند آن حضرت را بكشند، مي‎كشتند ولي هركس از ارتكاب اين جرم بزرگ خودداري مي‎كرد و مي‎خواست دستش به ريختن خون حسين آلوده نشود و هركس منتظر بود كه اين ستم عظيم را ديگري مرتكب شود.

پس به تحريك شمر از هر سو به آن حضرت حمله كردند و با آن‌همه جراحات، آن امام مظلوم مجاهد برمي‎خاست و بر زمين مي‎افتاد و با قوّت قلب و ثبات و شجاعت، با آنها جهاد مي‎كرد و به آن‌همه جراحات اعتنا نمي‎نمود و با شهامت قرشي و عزّت هاشمي استوار بود. مانند شير جهنده‎اي بود كه از گزند سگان بيم نداشت.

اما چه مي‎توان كرد؟ قضاوقدر ازلي و حكمت الهي اقتضا داشت چنين مصيبت سخت و حادثه بزرگ و ناگوار در اسلام روي دهد تا مردم بدانند دنيا بي‎مقدار و حقير است و ناملائمات با آن ملازم است، ديگران در سختي‌ها و مصائب به آن حضرت تأسّي كنند و حسين‌(علیه‌السلام)  از شهادت به مقامي نائل شود كه عشّاق افتخارات بزرگ، آن مقام را آرزو مي‎كنند.

 

و اگرنه كسي نزد خدا عزيزتر از پاره تن حبيبه مجتبي و سبط رسول مصطفي نبود، و معلوم است كه خدا توانا، و قادر بر دفع دشمنان آن حضرت بود.

لَكِنَّهُ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ وَلَا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ.[12]

توجّه نفوس به عظمت پيشامد به نوعي شد كه اسلام غرق در مصيبت و داغدار شد.

مرگ يك عالم روحاني و دلسوز براي جامعه، و علاقه‌مند به تربيت نفوس و تكميل ارواح و تهذيب اخلاق چقدر مردم را سوگوار مي‎سازد؟ درگذشت يك مرجع ديني و زعيم منحصربه‌فرد مذهبي چگونه قلوب را مي‎شكند و اشك‌ها را جاري مي‎سازد.

همه ديديم كه رحلت زعيم بزرگ و مجاهد و استاد عالي‌قدر ما مرحوم آيت‌الله بروجردي+ چگونه عالَم اسلام را تكان داد و در ماتم و سوگواري غرق ساخت و چه انقلاب و شورشي در عزاي آن مرد بر پا شد.

در شناخت عظمت شهادت حسين و فرزندان و برادران و برادرزادگانش كه همه از خاندان نبوت و گوهرهاي تابناك درياي هدايت و معنويت بودند بايد از اين قياس و ميزان استفاده نمود.

نه تنها عظمت شهادت، عظمت شهادت با تشنگي و منع آب، حتي از اطفال خردسال.

شهادت توأم با كشتارهاي فجيع و بي‎رحمانه كودكان و شيرخواران.

شهادت با اسب‌تاختن بر بدن‌هاي پاك شهيدان.

شهادت با برهنه‌ساختن پيكرهاي جانبازان راه خدا.

 

شهادت با غارت خيمه‎ها و بيرون كردن خلخال و گوشواره از پا و گوش بچه‎هاي يتيم.

شهادت با اسارت خاندان رسالت و پردگيان مقدس‎ترين حرم‌هاي عفت و عصمت و جلالت.

هيچ‌يك از اين مصائب را نمي‎شود با مقياس‎هاي عادي، مانند مقياس مرگ يك عالم يا يك مرجع اندازه گرفت. هر مقياسي از تعيين اندازه و سنگيني عظمت اين مصائب و انعكاس آن در دل‌ها عاجز است و تشبيهات و مقايسه‎هاي ما مثل كسي است كه بخواهد با يك ترازوي كوچك كه قدرت تعيين مقدار بيش از ده كيلو را نداشته باشد كوه‌هاي بزرگ و كرات عظيمه را بسنجد.

معلوم است انعكاس اين‌گونه مصيبت در دل‌ها طوفاني ايجاد مي‎كند كه از گذشت زمان و مرور ادهار و اعصار آرام نخواهد گرفت. به اين سبب بود كه يزيد و بسياري از كساني كه در اين حادثه جانكاه شركت داشتند به ظاهر در مقام تبرئه خود برآمدند و هريك مي‎خواستند در محاكمه بزرگ و دادگاهي كه همه‌جا در وجدان مردم تشكيل شده، و كشندگان حسين‌(علیه‌السلام) ، و كساني را كه به اهل‌بيت(علیهم‌السلام) ستم كردند محكوم مي‎ساختند خود را تبرئه و از رديف آنها خارج و درحقیقت هريك ديگري را عامل و مباشر و آمر معرفي مي‎كردند.

يزيد با آنكه از شهادت حسين‌(علیه‌السلام)  خشنود و شادمان شد و خودش دستور داد اهل‌بيت(علیهم‌السلام) را در حال اسارت به دمشق بفرستند و بعد از ورود آنها هم هرچه توانست ستم و جنايت مرتكب شد و با سر مبارك عزيز خدا و پيغمبر، آن‌گونه اهانت كرد و آن اشعار كفرآميز را علناً قرائت نمود و پرده از روي باطن كار خود و پدرش برداشت، وقتي عظمت انعكاس شهادت حسين‌(علیه‌السلام)  را در نفوس مردم حتي نزديكان و محارم خود ديد و وقتي با آن خطبه‎هاي غرّا و شجاعانة زينب و زين‎العابدين(علیهما‌السلام) در مسجد شام، و احتجاجات ساير اهل‌بيت(علیهم‌السلام) حتي اطفال

 

كوچك مواجه شد، در مقام ظاهرسازي برآمد و به حضرت زين‌العابدين‌(علیه‌السلام)  گفت: لَعَنَ اللهُ ابْنَ مَرْجَانَةَ؛ خدا لعنت كند پسر مرجانه را، اگر من در كربلا بودم هرچه پدرت از من مي‎خواست به او مي‎بخشيدم و تا مي‎توانستم هرچند به كشتن بعضي از فرزندانم بود از او دفاع مي‎كردم و لكن شد آنچه شد، اكنون از مدينه با من مكاتبه فرما و هر حاجتي كه داري بنويس كه برآورده است.[13]

يزيد هرگز از كشتن حسين‌(علیه‌السلام)  پشيمان نبود و كسي نبود كه براي فضايل و حقايق ارزش و اعتباري قائل باشد؛ او خوشحال بود كه از پيغمبر‌(ص)  انتقام خود را گرفته است و اگر از شدت يافتن انزجار و تنفر عموم نمي‎ترسيد، اين بقيه را هم قتل‌عام مي‎كرد چنانچه شهر مدينه را قتل عام كرد.

او ابن‌زياد را چنان‌كه پيش‌ازاين گفته شد و بعداً هم شرح مي‎دهيم مورد احسان و محبّت خود قرار داد اما چون حسابش غلط شده بود ناچار اين اظهارات را مي‎كرد.

حساب يزيد و ابن‌زياد اين بود كه ما حسين را مي‎كشيم و بر بدنش اسب مي‎تازيم، اگر توانستيم مردم نادان را فريب مي‎دهيم و قتل آن حضرت را يك عمل شرعي و قانوني معرفي مي‎كنيم و او را كه مصلح حقيقي است، مخلّ به نظم و آرامش مي‎شماريم، و اگر نتوانستيم با تطميع و رشوه و بازگذاردن درهاي بيت‎المال جمعي از معترضين را ساكت و خاموش مي‎كنيم، و آن كساني را كه با مال و رشوه و كرسي رياست و ترفيع رتبه آرام نمي‎شوند با تهديد و ارعاب و تبعيد و قطع دست و گوش و بيني، نفسشان را مي‎گيريم؛ همان‌طور كه معاويه در مدت پادشاهي خود با دوستان علي‌(علیه‌السلام) ، و سران مسلمانان رفتار كرد، و علناً سبّ و ناسزا به اميرالمؤمنين‌(علیه‌السلام)  را بر منابر در شهرها و مساجد مسلمين رايج ساخت؛ اما اينجا حساب بني‌اميه حتي به‌طور موقت و مدت كوتاهي هم درست در نيامد،

 

و بانگ اعتراض مردم از همان روز اول قتل حسين‌(علیه‌السلام)  بلند شد، و قتل‌عام مدينه و مظالم ديگر نتوانست آثار شهادت سيدالشهدا‌(علیه‌السلام)  را محو نمايد.

مظلوميت حسين‌(علیه‌السلام)  به‌طوري تجلّي كرد كه كشندگان آن حضرت جز سربه‌زيري و شرمندگي و محروميت از حقوق اجتماعي و تنفر عمومي، مالك آبرو و اعتباري نبودند.

عقّاد مي‎گويد: گروهي از كساني كه براي جنگ با آن حضرت به كربلا رفته بودند تا زنده بودند در ناراحتي، فشار و عذاب روحي بودند، زيرا بزرگي گناهي را كه مرتكب شده بودند شناختند و از اينكه بتوانند عذري بسازند و گناه خود را توجيه كنند، عاجز بودند، سپس داستان جواني از بني ‌ابان بن دارم كه ما، پيش از اين از ابو‌الفرج نقل كرديم روايت مي‎كند.[14]

 

 

[1]. ابن‌اثیر جزری، اسدالغابه، ج3، ص325.

[2]. ابن‌سعد، الطبقات‌الکبری، ج10، ص496؛ سبط ابن‌جوزی، تذكرة‌الخواص، ص240.

[3]. شبلنجی، نورالابصار، ص268؛ شبراوی، الاتحاف، ص72؛ صبان، اسعاف‌الراغبین، ص161. مانند اين سخن از ابراهيم نخعي نيز نقل شده است: شبراوی، الاتحاف، ص74؛ صبان، اسعاف‌الراغبین، ص160 ـ 161.

[4]. سبط ابن‌جوزي، تذكرة‌الخواص، ص240 ـ 241.

[5]. يحيي برادر مروان است و مروان همان كسي است كه وليد را به قتل حسين‌(علیه‌السلام) تحريك مي‎كرد.

[6]. طبري، تاريخ، ج4، ص356.

[7]. طبری، تاريخ، ج4، ص352.

[8]. طبری، تاریخ، ج4، ص364.

[9]. ابن‌حجر عسقلانی، الاصابه، ج2، ص71؛ ابن‌عبدالبر، الاستيعاب، ج1، ص395 – 396؛ شبراوی، الاتحاف، ص41.

[10]. سبط ابن‌جوزی، تذكرة‌الخواص، ص‌278.

[11]. ابن‌اثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج4، ص67.

[12]. شبراوی، الاتحاف، ص51 ـ 53. اقتباسي است از اين آيه قرآن: ﴿لَا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْئَلُونَ. انبياء، 23.

[13]. عقّاد، ابوالشّهداء، ص267 ـ 271.

[14]. عقّاد، ابوالشّهداء، ص230.

نويسنده: