وریز وجوهات
صبح پنج‌شنبه 20 مهرماه 1396، جمعی از اساتید و طلاب حوزه‌ علمیّه کرج با حضور در دفتر مرجع عالیقدر آیت الله العظمی صافی گلپایگانی مدظله الوارف با ایشان دیدار، و از توصیه‌های دلسوزانه این مرجع عالیقدر بهره‌مند شدند. معظّم له پس از شنیدن گزارشی از...
دوشنبه: 1/آبا/1396 (الاثنين: 2/صفر/1439)

9ـ شجاعت امام‌حسين‌(علیه‌السلام)

شايد بعضي گمان كنند كه شجاعت حسين‌(علیه‌السلام)  همان زور بازو و قدرت و قوّت بدني و علم آن حضرت به آيين جنگ و نبرد و به خاك‌انداختن دليران و دلاوران بوده است، و بزرگ‌ترين نمايش‌هاي شجاعت آن حضرت را حملاتي بدانند كه يك‌تنه به سپاه دشمن مي‎نمود، و آنها را مانند طومار به‌هم مي‎پيچيد كه وقتي ديدند حريف آن دست و بازو نمي‎شوند از اطراف، پيكر پاكش را هدف سنگ و تير قرار دادند و اگرچه آن سيد مظلومان را شهيد كردند، و سر انورش را شمر يا سنان يا خولي از بدن جدا ساخت اما كسي ادعا نكرد كه من به زور بازوي شخصي خود آن حضرت را كشتم. كثرت زخم و جراحات بسيار و تشنگي و خون‌ريزي فوق‌العاده آن امام مجاهد را (به ‌ظاهر) از پا در آورد كه آن دشمنان خدا به قتلش دلير شدند، وگرنه كسي نبود كه بتواند با نبرد و زور بازو آن يادگار حيدر كرّار را به قتل برساند.

حجاباتيان پرده برداشتند
سماواتيان محو و حيران همه
كه يا رب چه زور و چه بازوست اين
عجب صف‌شكن شهسوار يلی است

 

 

به‌ نظاره گردن بر افراشتند
سر انگشت حيرت به دندان همه
مگر با قدر هم ترازوست اين
به نيروی مردی بسان علی است
 

 

ابن‌حجر در شرح الهمزيه گفته است:

بيشتر كساني كه به جنگ با حسين پرداختند، كساني بودند كه به آن حضرت نامه نوشتند و با او بيعت كرده بودند، وقتي حسين دعوتشان را اجابت كرده و به سويشان آمد نزد دشمنش رفتند و سپاهي كه ابن‌زياد براي نبرد حسين فرستاده بود، بيست‌ هزار تن بودند. حسين با آن جمعيت كم، با آن لشكر بسيار كارزار نمود و در آن ايستگاه ايستادگي شگفت‌انگيزي نشان داد، و اگر ميان او و ميان آب حايل نشده بودند بر او غالب نمي‎گشتند، زيرا حسين شجاع بزرگي بود كه در ميدان نبرد مغلوب نمي‎شد.[1]

 

اين زور بازو و نيروي جسماني و حملات دليرانه نمايشي از نمايش‌هاي شجاعت است.

شجاعت كه موضوع سخن است و يكي از فضايل برجسته حسين‌(علیه‌السلام)  حالتي است نفساني و روحي كه حدّ وسط بين تهوّر و جُبن است، و هركس واجد آن باشد داراي ضبط نفس خاصي است كه عوامل ترس و جبن و كندي و سستي و فتور، و اسباب تندي، بي‌باكي، گستاخي و جسارت بر او مسلط نمي‎شود.

اين صفت اگر زور بازو و قدرت جسمي و هر قوّه و قدرت ديگر را رهبري كند، آن قدرت مظهر شجاعت خواهد شد و الّا سبب سرزنش و ملامت مي‎گردد.

اين صفت از شريف‌ترين صفات فاضله است و ظهور كمال استعداد بشر و فعليت قواي كامله در او به اين صفت وابسته است.

هر ملتي كه افراد آن از شجاعت روحي و اخلاقي بهره‎مند نباشند آن ملّت رهسپار ديار نيستي خواهد گشت و به‌زودي تحت تسلط بيگانگان قرار خواهند گرفت.

وجود، و مقدار بقاي امم و عزّت و سربلندي آنها وابسته به ميزان بهره‎اي است كه از شجاعت داشته باشند.

محافظه‌كاري، احتياطات بيجا، عوام‌فريبي، ترس از انتقاد، جلوگيري از آزادي ديگران، اختناق افكار، تندروي‌ها، جسارت‌هاي جنون‌آميز، باختن روحيه و ناشكيبي، ستمگري و وطن‌فروشي، خيانت به ملت و پيشه‌كردن سياست تستّر در امور و راضي شدن به بي‌شرفي و بي‌آبرويي، همه كاشف از نداشتن صفت شجاعت است.

چنانچه ضبط نفس و خويشتن‌داري و صراحت لهجه و مقاومت با ناملايمات و سختي‌هاي روزگار و بيم نداشتن از انتقاد و احترام به آزادي ديگران، ناشي از ملكه شجاعت است.

تمام مظاهر اين شجاعت در حسين‌(علیه‌السلام)  وجود داشت، و روح و جسم او مركز نمايش عالي‌ترين مرتبه شجاعت بود تا جايي كه «شجاعة‌الحسينيه» ضرب‌المثل گشت.

 

شبراوي شيخ اسبق جامع الازهر از يكي از بزرگان نقل كرده كه گفته است:

اهل‌بيت جامع تمام فضايل بودند: علم، حلم، فصاحت، ذكاء، بديهه‌گويي، جود، شجاعت و... دانش‌هاي آنها تحصيلي و از آموختن نبود بلكه بخشش و موهبت الهي بود.

هركس بخواهد فضايلشان را بپوشاند مثل كسي است كه بخواهد آفتاب را بپوشاند.

هيچ‌كس از آنها سؤالي نكرد كه آنها در جواب عاجز شوند.

هيچ‌كس با آنها در مقام معارضه و هم‌طرازي بر نيامد مگر آنكه مغلوب شد.

چه بسيار سختي‌ها و مصائب كه در هنگام جهاد و قتال به آنها رسيد و با صبر جميل آن را تحمّل كردند، و سستي و ناتواني در آنها پيدا نشد. وقتي صدايشان به سخن بلند شود همه صداها خاموش مي‎گردد، و همه گوش‌ها براي شنيدن سخنانشان آماده مي‎شود. فضايل و خصلت‌هايي است كه خداي، ايشان را به آن مخصوص گردانيده است.

سپس شبراوي مي‎گويد:

امام‌حسين ‌(علیه‌السلام)  در اوج صفات عاليه قرار گرفت، و علوّ مرتبه او به حدّي است كه ثريّا از رسيدن به معناي آن فرومايه و حقير است، و در آن بازاري كه غنيمت‎هاي مجد و بزرگي را قسمت كردند سهم وافرتر، و نصيب بيشتر مخصوص او گرديد، و جرثومه عزّت بيت رسالت، و خاندان نبوّت در او و برادرش حسن‌(علیه‌السلام)  انحصار يافته بود. خصال مجد و فضيلت آنها مورد اتّفاق است، و چرا چنين نباشد، و حال آنكه آن دو بزرگوار فرزندان فاطمه بتول و مقبول حضرت رسول‌(ص)  بودند.

هُمَا شَمَّرَا لِلْمَجْدِ يَبْتَنِيَانِهِ
وَلَوْ لَمْ يَجِدَّا وَاسْتَراحَا وَأَقْلَعَا

 

 

كَأَن لَمْ يُؤَسِّسَ وَالِدٌ لَهُمَا مَجْداً
لَمَا نَظَرَا مِثْلاً وَلا وَجَدَا نِدّاً
 

 

آن دو دامن همّت را به كمر زدند كه بناي مجد (و عظمت) را خود برپا سازند، گويا پدري براي آنان تأسيس مجدي

 

نكرده است و حال آنكه اگر در اين جهت استراحت كرده و هيچ كوششي نمي‎كردند، باز هم براي آنها به‌واسطة مجد و عظمتي كه داشتند، مثل و نظيري براي خويش نمي‎يافتند.

پس از آن گفته است: حسين با قوّت قلب در نبرد با دليران اقدام كرد، صابرانه حمله مي‎نمود و فرار از جهاد را پستي و عار مي‎دانست. با نفسي مطمئن، و عزمي آرام به استقبال اهوال شديده مي‎رفت، مصافحه با شمشير و نيزه را در راه خدا غنيمت مي‎دانست و جانبازي و ريختن خون دل را در راه عزّت، بهايي كم مي‎شمرد. از پستي و دنائت ابا مي‎كرد اگرچه متضمن قتل و شهادت باشد.

يَرَی الْمَوْتَ أَحْلَی مِنْ رُكُوبِ دَنِيَّةٍ

 

وَلَيْسَ بِعَيْشٍ عَيْشُ مَنْ رَكِبَ الذُّلا
 

 

مرگ را از زندگي با پستي و دنائت شيرين‎تر مي‎بيند (زيرا) زندگي با ذّلت و زبوني، زندگي نيست.

سپس گفته است:

وقتي حسين به‌قصد كوفه حركت كرد؛ ابن‌زياد از شنيدن اين خبر ناراحت و نگران شد و بيست‌ هزار نفر را براي نبرد آن حضرت فرستاد، و به آنها امر كرد براي يزيد از آن حضرت بيعت بگيرند و اگر بيعت نكرد او را بكشند. وقتي به او پيشنهاد بيعت كردند نپذيرفت، و به جدّ و پدرش تأسّي كرد و به تحمل ظلم و زور و ننگ و عار راضي نشد، و نجدت و شجاعت هاشميه را آشكار كرد و بااينكه خود و اهل‌بيت و عزيزان و كسان و اصحابش را محاصره كرده و هدف نيزه و تير قرار دادند، در جهاد ثابت‌قدم ماند و با شهامت عالي بدون اضطراب و با قوّت قلب در چنين موقع خطير پايداري كرد و ندا كرد:

«يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ مَا رَأَيْتُ أَغْدَرَ مِنْكُمْ، قُبْحاً لَكُمْ وَتَعْساً لَكُمْ، الْوَيْلُ ثُمَّ الْوَيْلُ اسْتَصْرَخْتُمُونَا فَأَتَيْنَاكُمْ، وَأَسْرَعْتُمْ إِلَی بَيْعَتِنَا

 

سُرْعَةَ الذُّبَابِ وَلَمَّا أَتَيْنَاكُمْ تَهَافَتُّمْ تَهَافُتَ الْفَرَاشِ، وَسَلَلْتُمْ عَلَيْنَا سُيُوفَ أَعْدَائِنَا مِنْ غَيْرِ عَدْلٍ أَفْشَوْهُ فِيكُمْ وَلَا ذَنْبٍ مِنَّا كَانَ إِلَيْكُمْ، أَلَا لَعْنَةُ اللهِ عَلَی الظَّالِمِينَ».

ثُمَّ حَمَلَ عَلَيْهِمْ وَسَيْفُهُ مُصَلَّتٌ فِي يَدِهِ وَهُوَ يُنْشِدُ:

أَنَا ابْنُ عَلِيِّ الْحِبْرِ مِنْ آلِ هَاشِمٍ
 

 

كَفَانِي بِهَذَا مَفْخَراً حِينَ أَفْخَرُ[2]
 

 

«اي مردم كوفه! عهدشكن‌تر از شما نديده‎ام، زشتي و هلاكت و نابودي و شقاوت بر شما كه ما را فرياد زديد، و به ياري خود خوانديد، ما دعوت شما را پذيرفتيم، و شما به‌‌سوي بيعت ما مانند مگس پيش‌دستي کرديد! اكنون كه به‌سوي شما آمديم مانند پروانه فرو پاشيديد، و متفرّق شدید و

 

شمشيرهاي دشمنان ما را به روي ما كشيديد بي‌آنكه آنها عدل و دادي در ميان شما رواج دهند، و بدون آنکه از ما گناهي نسبت به شما صادر شده باشد. آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ستم‌كاران است».!

پس بر آن مردم غدّار با شمشير آميخته حمله كرد و رجز مي‌خواند و مي‎فرمود:

«من فرزند علي آن مرد عالم صالح هستم از آل هاشم و در مقام مفاخره اين افتخار براي من بس است».

و همواره جهاد مي‎كرد تا بسياري از شجاعان سپاه كوفه را به خاك هلاكت انداخت و در درياي جنگ فرو مي‎رفت، و از مرگ انديشه نمي‎كرد.[3]

و نيز شبراوي مي‎گويد:

حسين شجاعانه مي‎رزميد تا آنكه سي‌ويك زخم نيزه، و سی‌وچهار ضرب شمشير بر آن پيكر نازنين وارد شد تا آنگاه كه بر زمين افتاد. شمر با جمعي از لشکر ميان آن حضرت و خيمه‎هاي حرم حايل شدند و زماني طولاني گذشت، و كسي متعرّض قتل او نمي‎شد و اگر مي‎خواستند او را بكشند مي‎كشتند ولي هركس از ارتكاب اين جرم خودداري مي‎نمود و مي‎خواست دستش به ريختن خون حسين آلوده نشود، و منتظر بود كه ديگري اين ستم عظيم را مرتكب شود، پس به تحريك شمر از هر سو حمله كردند و آن حضرت كه با آن حال برمي‎خاست و بر زمين مي‎افتاد و با نيرومندي و قوّت و ثبات و شجاعت با آنها نبرد مي‎نمود و با آن‌همه جراحات اعتنا نمي‎كرد. شهامت قرشي و عزّت هاشمي او استوار بود مانند شير جهنده كه از گزند سگان بيم نداشته باشد.[4]

طبري و ابن‌اثير از عبدالله بن عمار نقل كرده‎اند كه وقتي پيادگان لشكر به آن حضرت از چپ و راست حمله كردند، آن حضرت بر آنها كه از جانب راست

 

حمله‌ور شده بودند حمله كرد تا گريختند، و بر آنها كه از سمت چپ بودند حمله فرمود تا آنها را نيز به گريز داد، و در اين حال عمامه بر سر و پيراهن خزّي در بر داشت. به خدا سوگند هرگز شكسته‎اي را نديدم كه فرزندان و اهل‌بيت و اصحاب و يارانش كشته شده باشند و درعين‌حال دلدارتر و قوي‎تر و بي‌بيم‎تر از حسين باشد. به خدا سوگند پيش از او و بعد از او كسي را مثل او نديدم! به هر سو حمله مي‎كرد آن لشكر از او مي‎گريختند. به خدا سوگند او همچنان جهاد مي‎نمود و خواهرش زينب دختر فاطمه بيرون آمد، درحالي‌كه مي‎گفت:

«لَيْتَ السَّمَاءُ تَطَابَقَتْ عَلَی الْأَرْضِ»؛

«اي كاش آسمان بر زمين فرو مي‌ريخت».

به عمر بن سعد كه در اين حال نزديك حسين‌(علیه‌السلام)  بود، فرمود:

«يَا عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ أَ يُقْتَلُ أَبُو عَبْدِ اللهِ، وَأَنْتَ تَنْظُرُ  إِلَيْهِ»؛

«اي پسر سعد آيا اباعبدالله (حسين) جلو چشمان تو کشته شود و تو نگاه كني، آيا اين از جوانمردي است؟!».

عبدالله بن عمار گفت: گويا نگاه مي‎كنم به اشك چشم عمر كه بر گونه‎ها و ريشش جاري گرديد.[5]

ابن‌ابي‌الحديد مي‎گويد:

كيست در شجاعت مانند حسين بن علي(علیهما‌السلام) كه در ميدان كربلا گفتند: ما شجاع‌تر از او كسي را نديديم درحالي‌كه انبوه مردم بر او حمله‌ور شده، و از برادران و اهل و ياران جدا شده باشد، مانند شير رزمنده سواران را درهم مي‎شكست و چه گمان مي‎بري به مردي كه راضي به پستي نشد، و دست در دست آنها نگذارد تا كشته شد.[6]

 

عقّاد مي‎گويد:

وَشَجَاعَةُ الْحُسَيْنِ صِفَةٌ لَا تُسْتَغْرَبُ مِنْهُ لِأَنَّهَا الشَّيْءُ مِنْ مَعْدِنِهِ؛

شجاعت حسين صفتي است كه اين صفت از او عجيب نيست زيرا ظهور شجاعت از او ظهور چيزي از معدن خودش است.

شجاعت فضيلتي است كه آن را از پدران و نياكان به ارث برد و به فرزندانش آن را به ارث داد، تا اينكه مي‎گويد:

وَلَيْسَ فِي بَنِي الْإِنْسَانِ مَنْ هُوَ أَشْجَعُ قَلْباً مِمَّنْ أَقْدَمَ عَلَی مَا أَقْدَمَ عَلَيْهِ الْحُسَيْنُ فِي يَوْمِ كَرْبَلَاءَ؛[7]

«در میان انسان‌ها كسي در شجاعت قلب و قوّت روح شجاع‌تر از كسي كه حسين در كربلا بر آن اقدام كرد نيست».

و هم عقّاد گفته است:

حسين شيربچه علي در شجاعت روحي و بدني، آخرين و بالاترين درجه و رتبه را دارا بود، و در ميان شجاعان درجه اول، شجاعتش ضرب‌المثل بود. مالك قلبش شد هنگامي كه هرچه پيرامونش بود، دل را سست مي‎كرد و گره عزيمت را مي‎گشود.

مالك قلبش شد درحالي‌كه بانوان و جوانان و كودكان و فرزندانش با قيافه‎هاي روشن و چهره‎هاي شاداب گرسنه و تشنه بودند و دامنش را مي‎گرفتند و مي‎گريستند.

مالك قلبش شد از روي بصيرت و وقار و حلم، نه مثل كساني كه ناگهان به جنبش مي‎آيند و خشمناك مي‎شوند و خود را در زحمات، ابتلائات و مهالك مي‎اندازند؛ بلكه پيش از جنگ و در هنگام جهاد با قوّت و بينش بود و ضعف را از عزيمت‌هاي خود مي‎افشاند آن‌چنان كه شير، گردهاي سنگريزه‌ها را كه بر او مي‎افكنند از خود مي‎تكاند. هرگز در آن موقف رهيب و وحشتناك از برنامه‎اي كه اجرا كرد، و از نهضت و قيامي

 

كه نمود پشيماني و تأسّفي بر او وارد نشد؛ هرچند از جهت مرگ دوستان و داغ نوجوانان و عزيزانش تأسّف مي‎خورد اما از كار و اقدامش متأسّف نبود.

سپس اين داستان را نقل مي‎كند:

در شب عاشورا حسين در خيمه نشسته بود، و تيرهايي را كه در جلوی او ريخته بود اصلاح مي‎كرد و فرزند بيمارش در پيش رويش نشسته بود و او اين رجز را مي‎خواند:

يَا دَهْرُ اُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلٍ
مِنْ صَاحِبٍ وَمَاجِدٍ قَتِيلٌ
وَالأَمرُ فِي ذَاكَ إِلَی ‌الْجَلِيلِ
 

 

كَمْ لَكَ بِالإِشْرَاقِ وَالأَصِيلِ
وَالدَّهرُ لا يَقْنَعُ بِالْبَدِيلِ
وَكُلُّ حَيٍّ سَالِكُ سَبِيلٍ
 

 

«اي دنيا، واي بر دوستي مثل تو! چه بسيار در هر صبح و شام يار خود و صاحب مجد را كشته‎اي! و روزگار به هيچ عوض و بدلي قانع نمي‎شود؛ زمام امور در دست خداوند است و هر انسان زنده، راه مرا مي‎پيمايد».

فرزندش خود را از گريه بازداشت تا اَلَم بر اَلَم پدر نيفزايد اما خواهرش زينب نتوانست خود را نگاه دارد از خيمه‎اش بيرون آمد، و صدا مي‎زد:

«وَا ثَكْلَاهُ الْيَوْمَ مَاتَ جَدِّي رَسُولُ اللهِ، وَاُمِّي فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءُ، وَأَبِي عَلِيٌّ، وَأَخِي الْحَسَنُ، فَلَيْتَ الْمَوْتَ أَعْدَمَنِي الْحَيَاةَ، يَا حُسَيْنَا يَا بَقِيَّةَ الْمَاضيِنَ وَثُمَالَةَ الْبَاقِينَ»؛

«آه كه به داغ فقدان برادر مبتلا شدم، امروز جدّم پيغمبر، مادرم فاطمه زهرا و پدرم علي، و برادرم حسن از دنيا رفتند (يعني در اين مصيبت‌هاي جانكاه دل‌هاي ما به تو آرامش داشت) پس كاش مرگ فرا مي‌رسيد و حيات و اين زندگي مرا مي‌گرفت، اي حسين عزيز! اي يادگار گذشتگان، و پناه و فريادرس باقي‌ماندگان!».

 

حسين‌(علیه‌السلام)  از گريه او بگريست ولي عزمي كه در آن شب داشت كاهشي نيافت و فرمود:

«يَا اُخْتُ لَوْ تُرِكَ القَطَا لَنَامَ».[8]

و او را دلداري و تسليت مي‎داد، و در تصميم خود ثابت، و مانند كوه در نيتي كه داشت پايدار بود كه از مرگ و شهادت استقبال كند و تسليم حكم پسر مرجانه نشود، سپس خواهر را درحالي‌كه بي‌هوش شده بود به خيمه برد.

پس از نقل اين حكايت سوزناك كه شجاعت و قوّت روح حسين‌(علیه‌السلام)  و استقبال او را از شهادت و مصائب نشان مي‎دهد مي‎گويد:

كشورها و دولت‌ها زايل مي‎شوند و تغيير و تحوّل مي‎پذيرند، تحت نفوذ قشون و سپاه بيگانه واقع مي‎شوند و طمع‌هاي بشر برآورده شود يا ناكام گردد، و مطالب و مقاصد فراهم گردد يا انسان به مطالبش نرسد، اين اخلاق عالي سزاوارتر به بقا و خلود هستند از كشورها و آنچه در آنهاست، و از دولت‌ها و آنچه در حيطه تصرّف آنهاست بلكه اين اخلاق عالي (اين استقامت، اين پايداري و علّو همّت و شجاعت، اين قوّت عزم و اراده) از كوه‌هاي بزرگ جهان، و كرات آسمان سزاوارتر به بقا هستند.[9]

و هم عقّاد مي‎گويد:

حسين‌(علیه‌السلام)  با ثبات قلب و توجّه و بصيرت در ميان شدّت‌ها و محنت‌هايي كه صبر و شكيبايي را نابود، و عقل و خرد را از سر مي‎برد پايدار بود.

گوشت و خون و بنيه بدني بشر را طاقت تحمّل آن مصائب دلخراش نبود، و كسي را تاب و توان برداشتن بار آن‌همه آلام و داغ‌ها نيست مگر اولوالعزم از كساني كه در اولاد آدم و حوا بسيار نادر و كميابند.[10]

 

از يك‌سو شدّت تشنگي و رنج و تعب گرسنگي و بي‎خوابي، از يك‌سو خون‌ريزي از جراحت‌ها، از ديگر سو زحمت جهاد و دفاع از خود و اصحاب و اهل‌بيت و بانوان و اطفال. از يك طرف خواهش آب و فرياد تشنگي كودكان، ازطرف ديگر اسارت قريب‌الوقوع عزيزترين، و محترم‌ترين بانوان جهان اسلام.

هر زمان باران مصيبت بر او شديدتر مي‎شد، و هر ساعت صداي شهيدي از ياران باوفايش بر دلش داغ تازه مي‎گذارد، شخصاً به بالين سر آنها حاضر مي‎شد آن مردان بااخلاص و باوفا و باايمان را مي‎ديد كه با پيكرهاي مجروح و بدن‌هاي پاره‌پاره جان مي‎دهند، و نسبت به او عرض ادب مي‎كنند.

ولي حسين‌(علیه‌السلام)  با شهامت و استقامت و ايمان، اين مصائب را تحمّل مي‎كرد، و مثل شجاعي كه دشمنان را از خود دفع مي‎كند با اين مصيبات كه هريك براي از پا درآوردن بزرگ‌ترين شجاعان كافي بود، مدافعه مي‎كرد.

زنده باد حقیقت انسانيت كه از عالم امر است، وقتي تجلّي مي‎كند جلوه او تمام زيبايي‌هاي عالم آفرينش را تحت‌الشّعاع قرار مي‎دهد، و به اين چند من گوشت و خون و پيه و استخوان، آن‌قدر ارج و اعتبار مي‎دهد كه با تمام ممكنات برابري كند، و پرچم افتخارش بر فراز آسمان اعلا به اهتزاز در آيد!

زنده باد حق‌پرستی و خداشناسي كه جان بشر را اين‌قدر سنگين و باعظمت مي‎سازد!

زنده باد خاندان محمّد و اهل رسالت و دودمان نبوّت كه درس شرافت، استقامت، شكيبايي، فداكاري، قوّت قلب و ثبات قدم به جهانيان دادند!

زنده باد جامعه مسلمان! و افتخار بر ملت رشيد شيعه كه همه‌ساله سالگرد اين فداكاري بي‌مانند و اين تجلّي عظيم روح انسانيت را با عظمت و شكوه بسيار تشكيل مي‎دهد و در اين مراسم، عالي‌ترين درس‌هاي اخلاقي را به جامعه بشريّت مي‎دهند!

 


[1]. شبراوی، الاتحاف، ص50 ـ 51.

[2]. بقيّه ابيات كه سزاوار‎ است هريك از ‎دوستان اهل‌بيت(علیهم‌السلام) آن را ‎حفظ باشند اين است:

وَجَدِّي رَسُولُ اللهِ أَكْرَمُ مَنْ مَضَی
وَفَاطِمُ اُمِّي مِنْ سُلالَةِ أَحْمَدَ
وَفينَا كِتَابُ اللهِ اُنْزِلَ صَادِقاً
وَنَحْنُ أمانُ اللهِ لِلنَّاسِ كُلِّهِمْ
وَنَحْنُ وُلاةُ الْحَوضِ نَسْقِي وُلاتَنَا
وَشِيعَتُنَا فِي النَّاسِ أَكْرَمُ شِيعَةٍ

 

 

وَنَحْنُ سِرَاجُ اللهِ فِي الْخَلْقِ نَزْهَرُ
وَعَمِّي يُدْعَی ذُوالْجَنَاحَيْنِ جَعْفَرُ
وَفِينَا الْهُدَی وَالْوَحْيُ بِالْخَيْرِ يُذْكَرُ
نُسِرُّ بِهَذَا فِي الأَنَامِ وَنَجْهَرُ
بِكَأْسِ رَسُولِ اللهِ مَا لَيْسَ يُنْكَرُ
وَمُبْغِضُنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَخْسِرُ
 

 

«و جدّ من رسول خدا گرامي‌ترين افراد است و ما چراغ‌هاي خداونديم كه در ميان خلق مي‎درخشيم. فاطمه، مادر من دختر احمد (رسول خدا) و عموي من جعفر است كه به ذوالجناحين (صاحب دو بال) معروف است. درباره ما كتاب خدا به حقیقت نازل شده و هدايت و وحي در خانواده ما به‌خوبي ‎ياد مي‎شود. و ماييم امان خداوند براي همه مردم و اين مطلب را پنهان و آشكارا در بين مردم بازگو مي‎كنيم. ماييم اختيارداران حوض كوثر كه دوستان خود را سيراب مي‎كنيم با جام رسول خدا، اين مطلب جاي انكار نيست. شيعيان ما در بين مردم گرامي‎ترين پيروان هستند و دشمنان ما روز قيامت زيان خواهند ديد».

[3]. شبراوی، الاتحاف، ص‌59 ـ 61.

[4]. شبراوی، الاتحاف، ص‌51 – 53. (نقل به معنا).

[5]. طبری، تاريخ، ج4، ص345؛ ابن‌اثیر جزری، الكامل في التاريخ، ج4، ص77 ـ 78.

[6]. ابن‌ابي‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه، ج15، ص274 ـ 275.

[7]. عقّاد، ابوالشّهداء، ص144.

[8]. «اي خواهر! اگر مرغ قطا را به حال خود مي‌گذاشتند در آشيانة خود آرام مي‌‌گرفت و مي‌خوابيد».

[9]. عقّاد، ابوالشّهداء، ص228.

[10]. عقّاد، ابوالشّهداء، ص247 – 248. (نقل به‌ معنا).

نويسنده: