وریز وجوهات
روز یکشنبه 17 جمادی الأولی 1439 هـ.ق، مدیرکل و معاونان کمیته امداد استان قم با حضور در بیت مرجع عالیقدر آیة الله العظمی صافی گلپایگانی مدظله الوارف، از توصیه‌های معظّم‌له بهره‌مند شدند. در ابتدای این دیدار، آقای میر شکار مدیر کل کمیته امداد استان...
چهارشنبه: 2/اسف/1396 (الأربعاء: 5/جمادى الآخر/1439)

خاندان ابی‌سفيان

در ميان تمام كساني كه در مقابل دعوت اسلام به توحيد و خداپرستي عناد ورزيده و لجوجانه مخالفت كرده، و مقاومت نشان دادند ابوسفيان فساد و عناد و اصرارش از ديگران بيشتر بود. او تا وقتي كه پيروزي قطعي نصيب مسلمان‌ها نشده بود، براي خاموش كردن انوار آفتاب اسلام تلاش كرد، و در بدر، احد و خندق از سران مشركين، و در احد و خندق سردار لشكر و زعيم سپاه كفر بود.

ابوسفيان، خودش، زنش و پسرهايش آنچه توانستند پيغمبر ‌(ص)  را اذيت كردند، و از شرك و كفر پشتيباني نمودند و در جنگ بدر سه تن از فرزندانش معاويه، حنظله و عمرو شركت داشتند. علي‌(علیه‌السلام)  حنظله را كشت و عمرو را اسير كرد ولي معاويه گريخت و آن‌چنان فرار كرد كه وقتي به مكه رسيد پاهايش باد كرده و ساق‎هايش ورم كرده بود به‌طوري‌كه تا دو ماه خود را معالجه مي‎كرد!.[1]

در سال فتح مكه ابوسفيان و زن و فرزندانش از روي اكراه و بيم قتل به ناچار اسلام آوردند ولي در كفر باطني خود باقي ماند و تا مرد با نفاق با مسلمان‌ها زندگي كرد.

روايات و اخبار در ذمّ ابي‎سفيان فراوان نقل شده و ازجمله روايتي است كه از رسول خدا‌(ص)  روايت كرده‎اند كه آن حضرت ديد ابوسفيان مي‎آيد درحالي‌كه بر الاغي سوار است؛ و معاويه زمام آن را گرفته و يزيد پسر ديگرش آن را مي‎راند فرمود:

«لَعَنَ اللهُ الرَّاكِبَ وَالْقَائِدَ وَالسَّائِقَ»؛[2]

«خدا لعن كند آن را كه سوار است و آن‌كه زمام مركب را گرفته و آن‌كه آن را مي‎راند».

 

راجع به نفاق او و اينكه اسلامش از روي اكراه بود و تا زنده بود دست از دشمني با اسلام و مسلمان‌ها بر نداشت، حكايات بسيار در تواريخ است. ازجمله معروف و مشهور است که در روز بيعت عثمان كه آغاز حكومت بني‎اميّه بود گفت:

تَلَقَّفُوهَا يَا بَنِي عَبْدِ شَمْسٍ تَلَقُّفَ الْكُرَةِ، فَوَاللهِ مَا مِنْ جَنَّةٍ وَلَا نَارٍ؛

اي فرزندان عبدشمس! بگيريد اين حكومت و رياست را و مانند گوي دست به دست هم بدهيد. پس سوگند به خدا بهشت و آتشي نيست.[3]

و در نقل ديگر است كه گفت:

فَوَالَّذِي يَحْلِفُ بِهِ أَبُوسُفْيَانَ مَا مِنْ جَنَّةٍ وَلَا نَارٍ؛

قسم به آن‌كسي كه ابوسفيان به آن سوگند مي‎خورد (نه قسم به الله) نه بهشتي وجود دارد و نه جهنمي.

ابن‌عبدالبر از حسن بصري روايت كرده كه وقتي خلافت بر عثمان مقرّر شد ابوسفيان بر او وارد شد، و گفت:

قَدْ صَارَتْ إِلَيْكُمْ بَعْدَ تَيْمٍ وَعَدِيٍّ فَأَدِرْهَا كَالْكُرَةِ، وَاجْعَلْ أَوْتَادَهَا بَنِي اُمَيَّةَ فَإِنَّمَا هُوَ المُلْكُ، وَلَا أَدْرِي مَا جَنَّةٌ وَلَا نَارٌ.

اين حكومت بعد از تيم و عدي (كنايه از ابوبكر و عمر است) به دست تو رسيده است، پس آن را همچون توپ دست به دست بگردان و بني‎اميّه را اساس و پايه‌هاي آن قرار بده، به‌هوش باش كه اين سلطنت است! من نمي‎دانم بهشت و جهنم چيست!.[4]

 

وقتي بعد از آنكه اسلام آورده بود در حضور پيغمبر‌(ص)  در پيش خود مي‎انديشيد، و حديث نفس مي‎كرد كه نمي‎دانم محمّد(ص) به چه علت بر ما پيروز گشت،

فَضَرَبَ فِي ظَهْرِهِ وَقَالَ: «بِاللهِ نَغْلِبُكَ»؛[5]

پيغمبر‌(ص)  بر پشت او زد و فرمود: «به ياري خدا بر تو پيروز مي‌شويم».

بعد از آنكه كور شده بود بر ثنيه اُحد ايستاده و به آن‌كس كه او را راه مي‎برد گفت:

هَهُنَا رَمَيْنَا مُحَمَّداً وَقَتَلْنَا أَصْحَابَهُ.[6]

از جنگ احد سخن مي‎راند و با افتخار مي‎گفت:

در اينجا محمّد را به تير بستيم، و اصحابش را كشتيم.

و ديگر از علائم نفاق او اين است كه به عباس گفت: ملك و پادشاهي پسر برادرت عظمت يافته. عباس گفت: واي بر تو، پادشاهي نيست پيغمبري است. همچنين وقتي ديد بلال بر كعبه معظمه اذان مي‎گويد و بانگش به «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله» بلند شد، گفت: خدا عتبه را خوشبخت ساخت كه اين روز را نديد.[7]

در جنگ حنين وقتي سپاه مسلمين گريختند، و پيغمبر‌(ص)  و علي‌(علیه‌السلام)  با عدّه قليلي مقاومت کردند ابوسفيان نفاق و كينه خود را آشكار ساخت و درحالي‌كه اَزلام همراهش بود مي‎گفت:

لَا تَنْتَهِي هَزِيمَتُهُمْ دُونَ الْبَحْرِ؛[8]

مسلمانان تا لب دريا فرار خواهند كرد!.

 

و همچنين در جنگ‌هاي شام، روميان را بر مسلمان‌ها تحريص مي‎كرد، و وقتي رومي‌ها عقب‌نشيني مي‎كردند تأسف مي‎خورد.[9]

ابوسفيان علاوه بر نفاق و عناد، سوابق ننگين اخلاقي ديگر نيز داشت، و معاويه در الحاق زياد به او، به زناكاري او نيز اعتراف كرد.

زمخشري در ربيع‌الابرار مي‎نويسد: با نابغه مادر عمروعاص كه از زنان زانيه بود در طهر واحد چهار نفر زنا كردند كه ازجمله ابوسفيان بود و عمرو از او متولد شد، هر چهار تن او را به خود نسبت دادند ولي نابغه خودش چون عاص مخارجش را مي‎داد او را نسبت به عاص داد، و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطّلب در شعر خود به عمرو مي‎گويد: أَبُوكَ أَبُوسُفْيانَ لَا شَكَّ قَدْ بَدَتْ....[10]

وقتي پيغمبر اعظم‌(ص)  از دنيا رحلت فرمود ابوسفيان در مكه مشغول تحريك و تهييج فتنه بر عليه اسلام شد و خواست مردم را به ارتجاع وادارد. سهيل بن عمرو در آن هنگام كه افكار، سخت متشنج و مضطرب بودند، نقشه‎هاي ابوسفيان را كه مردم را به ترك اسلام و بازگشت به جاهليت تحريص مي‎كرد، نقش‌برآب ساخت، او خطبه‎اي خواند و گفت:

به خدا سوگند، من مي‎دانم كه اين دين مانند آفتاب كه به مشرق و مغرب عالم مي‎تابد جهان‌گير خواهد شد. ابوسفيان شما را فريب ندهد او خودش نيز آنچه را من مي‎دانم مي‎داند، لكن سينه‎اش از حسد با بني‎هاشم ناراحت و سنگين است.[11]

ابوسفيان از مكه به مدينه آمد، داستان سقيفة بني‌ساعده و بيعت ابوبكر و غصب خلافت را، براي روشن‌كردن آتش يك جنگ داخلي در اسلام، وسيله خوبي

 

شناخت، لذا نزد علي‌(علیه‌السلام)  آمد و گفت: دست بده تا با تو بيعت كنم به خدا سوگند اگر بخواهي مدينه را از سوار و پياده پر مي‎كنم.

علي‌(علیه‌السلام)  چون از انديشه‎اش باخبر بود او را از پيش خود براند، و فرمود: «به خدا سوگند، تو از اين كار غير از فتنه قصدي نداري و به خدا قسم از ديرباز تا حال بدخواه اسلام بوده‎اي و ما را حاجت به تو نيست».[12]

 

[1]. ابن‌ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج15، ص85. بنا به نقل علامه كراجكي در كتاب التعجّب معاويه در سال فتح در يمن بوده و پدرش را در مورد اينكه اسلام آورده بود سرزنش كرد، چون خونش هدر شده بود ناچار پنج يا شش ماه پيش از رحلت پيغمبر، اسلام آورد. کراجکي، التعجّب، ص105 ـ 106.

[2]. ابن‌ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج15، ص175؛ ر.ک: طبري، تاريخ، ج8، ص185.

[3]. ابن‌ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج15، ص175.

[4]. ابن‌عبدالبر، الاستيعاب، ج4، ص1679. عثمان هم به وصيت عموزاده‎اش عمل كرد و تا توانست بني‌اميّه را در شهرها حكومت داد و بر مسلمان‌ها مسلط ساخت تا هرچه مي‎خواستند ظلم و ستم كردند.

[5]. ابن‌عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج23، ص458؛ ابن‌حجر عسقلاني، الاصابه، ج3، ص334.

[6]. ابن‌ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج15، ص175.

[7]. ابن‌ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج15، ص175.

[8]. ابن‌هشام، السيرة‌النبويه، ج4، ص894؛ طبري، تاريخ، ج2، ص347؛ ابن‌اثير جزري، الکامل فی‌التاریخ، ج2، ص263؛ ابن‌کثیر، البدایة و النهایه، ج4، ص374.

[9]. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج6، ص529؛ ابن‌اثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج2، ص414؛ مقریزی، النزاع و التخاصم، ص58؛ عقّاد، ابوالشّهداء، ص‌94.

[10]. زمخشری، ربیع‌الابرار، ج4، ص275؛ ر.ک: امینی، الغدير، ج10، ص219.

[11]. ابن‌عبدالبر، الاستيعاب، ج‌2، ص670 ـ 671.

[12]. ابن‌اثير جزري، الكامل في التاريخ، ج2، ص325 ـ 326.

موضوع: 
نويسنده: