وریز وجوهات
  عصر پنج‌شنبه 20 مهرماه 1396 حجة الإسلام و المسلمین آقای قاضی عسکر با حضور در بیت مرجع عالیقدر حضرت آیة الله العظمی صافی گلپایگانی دام ظله الوارف با ایشان دیدار، و گزارشی از برنامه با شکوه حجّ امسال، ارائه داد. معظّم له در ابتدای این...
يكشنبه: 30/مهر/1396 (الأحد: 1/صفر/1439)

نفاق معاويه

چنانچه در روايات بسيار، اهل‌سنّت روايت كرده‎اند يكي از روشن‌ترين علائم نفاق، بغض علي بن ابي‌طالب‌(علیه‌السلام)  است، و چنانچه گفته شد و همه می‌دانند معاويه در اين صفت معروف و سرخيل اهل نفاق بود. او تمام كينه‎ها و عداوت‌هايي را كه با پيغمبر‌(ص)  داشت به‌حساب علي‌(علیه‌السلام)  گذاشت و انتقامي را كه خودش و پدرش مي‎خواستند از پيغمبر‌(ص)  بكشند از علي‌(علیه‌السلام)  و فرزندانش كشيد.

او با پيغمبر‌(ص)  و علي‌(علیه‌السلام)  و قرآن و اسلام دشمن بود، و وقتي از دشمني با شخص پيغمبر‌(ص)  مأيوس شد با خاندانش در مقام كينه‌توزي و دشمني برآمد و در خاندان آن حضرت كسي از علي‌(علیه‌السلام)  سزاوارتر به اينكه هدف تير دشمني كفار و منافقين و دشمنان اسلام و پيغمبر‌(ص)  شود نبود؛ زيرا علاوه بر آنكه كسي از علي‌(علیه‌السلام)  به آن حضرت نزديك‌تر نبود، كسي هم مانند علي‌(علیه‌السلام)  با پيغمبر‌(ص)  همكاري نكرد و او را ياري ننمود. پيغمبر‌(ص)  و علي‌(علیه‌السلام)  هر دو درخت اسلام را نشاندند و آبياري كردند با اين تفاوت كه، پيغمبر نبيّ بود، و علي، وليّ و وصيّ.

معاويه با اين حساب‌ها دشمن سرسخت علي‌(علیه‌السلام)  بود و اين علامت نفاق در وجودش ريشه دوانيده، همه نواحي وجودش را مثل سرطان گرفته بود، و قصدش از آن‌همه جسارت و سبّ بر سر منابر، سبّ پيغمبر اعظم‌(ص)  بود، از

 

سيوطي نقل شده كه در ايام بني‎اميّه بيش از هفتادهزار منبر بود كه بر آنها به علي‌(علیه‌السلام)  لعن مي‎كردند.

در كتاب العتب‌الجميل محمد بن عقيل نقل كرده وقتي عمر بن عبدالعزيز اين بدعت نكوهيده را الغاء كرد، خطيب مسجد جامع حرّان خطبه خواند، و از منبر به زير آمد، و آن حضرت را چنانچه پيش از آن رسم بود سبّ نكرد. مردم نادان از هر طرف فريادشان بلند شد: «وَيْحَكَ وَيْحَكَ اَلسُّنَّةَ اَلسُّنَّةَ تَرَكْتَ السُّنَّةَ...» زيرا گمان مي‎كردند اين سبّ و ناسزا از اجزاي مشروعه خطبه است.[1]

تبليغات دروغ معاويه خصوصاً در شام كه از مركز اسلام دور بودند خواه‌وناخواه تأثير كرد، و سبب گمراهي جمعيت‌هاي انبوه گرديد.

معاويه با پول و وسايلي كه در دست داشت، گويندگان، شعرا و كساني را كه از افترا و تهمت به اشخاص پاك باك نداشتند به مزدوري گرفت، و حقايق اسلام را تحريف و آنها را واداشت كه علي‌(علیه‌السلام)  و ساير صحابه بزرگوار را به باد تهمت بگيرند تا خاندان نبوّت و بني‎هاشم از مقام و مرتبه‎اي كه در اجتماع دارند ساقط گردند و اسلام در ميان امواج فتن و جهالات و ظلم و كفر و سياست بني‎اميّه غرق شود.

ابن‌اثير نقل كرده است: در جنگ صفين در يكي از روزها جواني از سپاه معاويه براي نبرد بيرون آمد، و شعر مي‎خواند و حمله مي‎كرد و شمشير مي‎زد و لعن مي‎نمود. هاشم مرقال كه از افسران ارشد سپاه امام‌(علیه‌السلام)  بود به او گفت: بعد از اين سخنان كه مي‎گويي و اين نبردي كه مي‎نمايي فرداي قيامت حساب است، از خدا بترس كه از اين ايستگاه از تو مي‎پرسد. از اين جنگ و حمله چه مي‎خواهي؟ گفت: من با شما جنگ مي‎كنم براي آنكه صاحب شما نماز نمي‎خواند و شما نماز نمي‎خوانيد و او خليفه ما را كشته و شما او را در كشتن خليفه ياري كرده‎ايد.

 

هاشم گفت: تو را با عثمان چه كار است؟ او را اصحاب رسول خدا‌(ص)  و فرزندان اصحاب آن حضرت، و قرّاء قرآن ـ كه همه اهل دين و علم هستند و يك چشم به‌هم‌زدن كار اين دين را مهمل نگذاشتند ـ كشتند.

و اما اينكه گفتي: صاحب ما نماز نمي‎خواند پس بدان كه صاحب ما اول كسي است كه نماز به‌جا آورد، و داناترين خلق خدا به دين خداست، و نزديك‌ترين همه به رسول‌الله‌(ص)  است و اين لشكر و سپاهي كه با من مي‎بيني همه از قرّاء قرآن هستند، شب‌ها را به عبادت و تهجد بيدارند. متوجّه باش كه اين اشقيا (يعني معاويه و مزدورانش) تو را گمراه نسازند.

جوان گفت: آيا براي من توبه است؟ هاشم گفت: آري توبه كن! خدا توبه را قبول مي‎كند و از گناهان عفو مي‎نمايد؛ جوان برگشت.[2]

از جاحظ نقل شده كه گروهي از بني‌اميّه به معاويه گفتند: تو به آنچه آرزو داشتي رسيدي، خوب است اين روش سبّ و ناسزا به علي را ترك كني. گفت: نه به خدا ترك نمي‎كنم تا بچه‎هاي كوچك بر اين روش، بزرگ و سالمندان پير گردند، و يك نفر فضايل علي را ياد نكند.[3]

يكي ديگر از علائم نفاق معاويه دشمني او با انصار بود كه چون آنها پيغمبر‌(ص)  را ياري كردند معاويه آنها را دشمن مي‎داشت و استهزا مي‎كرد، حتي افرادي مانند جابر را بار نمي‎داد.

مسعودي نقل كرده است كه جابر براي ملاقات معاويه وارد دمشق شد، تا چند روز به او اذن ملاقات نداد، وقتي به او اذن ملاقات داد، جابر گفت: معاويه مگر نشنيده‎اي كه پيغمبر‌(ص)  فرمود:

مَنْ حَجَبَ ذَا فَاقَةٍ وَحَاجَةٍ حَجَبَهُ اللهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ يَوْمَ فَاقَتِهِ وَحَاجَتِهِ؛

 

«هركس فقير و حاجتمندي را بار و اجازة ملاقات ندهد خدا او را در روز فقر و احتياجش به بارگاه قدس و ثواب خودش راه ندهد».

معاويه خشمناك شد (از روي تمسخر و استهزا به سخن پيغمبر(ص))، گفت: شنيدم از او كه مي‎فرمود:

«إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِي اُثْرَةً فَاصْبِرُوا حَتَّی تَرِدُوا عَلَيَّ الْحَوْضَ»؛

«شما (انصار) بعد از من گرفتار كساني خودخواه و سرکش مي‌‌شويد، پس صبر كنيد تا نزد حوض وارد شويد بر من (يا بر حوض وارد شويد)».

چرا صبر نكردي؟ جابر گفت مرا به ياد چيزي آوردي كه فراموش كرده بودم و از نزد معاويه بيرون آمد، و سوار شد و برگشت. معاويه ششصد دينار براي او فرستاد. جابر آن را رد كرد، و اشعاري به او نوشت و به فرستاده معاويه گفت: به خدا سوگند، هرگز پسر هند جگرخوار در صحيفه اعمالش حسنه‎اي نخواهد يافت كه من سبب آن باشم.[4]

 

[1]. ابن‌عقيل علوي، العتب‌الجميل، ص56؛ دفتردار المدنی، الاسلام بين السنة و الشيعه، ص25.

[2]. ابن‌اثیر جزری، الكامل فی‌التاریخ، ج3، ص213.

[3]. ابن‌ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج4، ص57؛ محدث قمی، الکنی و الالقاب، ج1، ص89.

[4]. مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌3، ص115 ـ 116.

موضوع: 
نويسنده: 
کليد واژه: