وریز وجوهات
روز یکشنبه 17 جمادی الأولی 1439 هـ.ق، مدیرکل و معاونان کمیته امداد استان قم با حضور در بیت مرجع عالیقدر آیة الله العظمی صافی گلپایگانی مدظله الوارف، از توصیه‌های معظّم‌له بهره‌مند شدند. در ابتدای این دیدار، آقای میر شکار مدیر کل کمیته امداد استان...
دوشنبه: 30/بهم/1396 (الاثنين: 3/جمادى الآخر/1439)

اوضاع اجتماعی در عصر يزيد

به گواهي محقّقين علم تاريخ، اوضاع اجتماعي مسلمانان از عصر زمامداري عثمان و حكومت يافتن بني‌اميّه در شهرها و استان‌ها رو به انحطاط عجيبي گذاشت، و در عصر معاويه به‌خصوص بعد از شهادت حضرت امام‌مجتبي‌(علیه‌السلام)  با سرعت عجيبي اجتماع در سراشيبي سقوط افتاد به‌طوري‌كه با اوضاع مجتمع عصر پيغمبر اسلام‌(ص)  و دوران خلافت علي‌‌(علیه‌السلام)  تفاوت‌هاي فاحش يافت.

 

فكر، اخلاق و روش مسلمانان عوض شد، فساد و سوءاستفاده در همه‌جا رخنه كرد، رسوم حكومت‌هاي روم و ايران كه ظهور اسلام و نهضت آسماني نو آن را پشت سر گذارده بود بازگشت كرد، شريعت و قرآن و احكام را به ميل شخصي خود تأويل و توجيه مي‎كردند. عقايد و آرا تحت كنترل و بازرسي شديد مأمورين حكومت درآمده بود. فرهنگ و تعليم‌وتربيت اموي افكار را عوض مي‎كرد و مردم را به قبول ظلم و خضوع و سكوت و تملق در برابر دستگاه‌هاي دولتي و خودمختاري معاويه پرورش مي‎داد.

در مسائلي كه مراجعه به آراي عمومي رسم بود (مانند بيعت يزيد) غير از رأي حاكم، رأي احدي محترم نبود و زور سرنيزه و برق شمشير، آراء را به ميل بني‌اميه قرار مي‎داد، و مراجعه به آراي عموم و شورا كه در آن عصر بر زبان‌ها تكرار مي‎شد بسيار مسخره و توهين به جامعه بود.

معاويه رسماً اعلان مي‎كرد و در مجمع بزرگي مثل مسجدالحرام منبر مي‎رفت و در حضور مخالفين ولايتعهدي يزيد با كمال بي‎حيايي و بي‌شرمي از آزادي انتخابات در ولايتعهدي يزيد و موافقت سران امّت سخن مي‎گفت؛ درحالي‌كه در پاي منبرش جلّادان و آدم‌كشان او آماده بودند كه اگر كسي نفس بكشد همان‌جا گردنش را بزنند.

آن مسلمان‌هايي را كه براي رضاي خدا جهاد مي‎كردند و شهادت در راه خدا را با افتخار استقبال مي‎كردند و به ماديات بي‌اعتنا بودند و به آزادگي و سادگي و قناعت و عدالت خو گرفته بودند و از سطوت حكام نمي‎هراسيدند و مانند ابي‌ذر و عمار اجراي تعاليم قرآن را باشدت و جديت مطالبه مي‎كردند، جاي خود را به مردمي دنياپرست و بوالهوس سپردند كه گوش و چشم بصيرتشان را تجملات و غذاهاي لذيذ و لباس‌هاي قيمتي و خانه‎هاي وسيع، كر و كور ساخته و حبّ دنيا قواي اخلاقي آنها را سست نموده، براي پول و حقوقي كه از زمامداران مي‎گرفتند همه‌گونه ذلت و پستي را تحمل مي‎كردند و هر فرماني را از آنها اطاعت نموده و غيرت و مردانگي و شرف و كرامت انسانيت را كنار گذاشته بودند.

 

ديگر در ميان كارمندان و مأموران و افسران كسي نبود كه از مافوق براي اطاعت از قانون اطاعت نمايد يا از فرمان مافوق در دستور خلاف قانون اطاعت نكند. مأموران خود را به حقوق و جايزه‎ها و انعامات فروخته بودند و مانند بندگان از اوامر معاويه و يزيد و زياد و شمر و ديگران اطاعت مي‎كردند و قانون را براي اطاعت مافوق زير پا مي‎گذاشتند.

و اگر كساني مثل والي خراسان[1] در دستگاه بودند كه از اطاعت اوامر نامشروع و تجاوز به حقوق ملت خودداري مي‎كردند، به‌تدريج تصفيه شده و خانه‌نشين گرديدند.

براي اين افراد تفاوت نمي‎كرد يزيد و معاويه زمامدار باشد، يا علي و حسين‘؛ بلكه چون منافع شخصي آنها در حكومت معاويه و يزيد تأمين مي‎شد به حكومت آنها مايل بودند.

خفقان، ركود و سكوت، جميع نواحي زندگي اجتماعي را فراگرفته بود، امر به معروف و نهي از منكر متروك شده و مأموران از آن جلوگيري مي‎نمودند.

خطبا جز به نفع زمامداران و دعا و نيايش براي معاويه و يزيد، و نفرين و ناسزا به اخيار و بندگان شايسته خدا سخن ديگر نمي‎توانستند بگويند.

فقر عمومي و تنگدستي مردم را سخت در فشار گذارده و بيت‌المال مسلمين كه بايد صرف رفاه حال مردم و پيشرفت امور اقتصادي و عمراني و تأمين منافع عامه و ترقي و پيشرفت جامعه شود، بيشتر صرف انعام و جوايز و صله‌ها و حقوق‌هاي كلان به طرف‌داران سياست و جاسوسان و سازمان‌هاي دستگاه بني‎اميه و خريد كنيزان خواننده و نوازنده و مجالس بزم و شراب و قمار و رقص و طرب مي‎شد.

افكار، معارف، علوم و دين و ايمان رو به تنزل مي‎رفت و به آخرين مراتب انحطاط رسيده بود.

 

قدرت اجتماع و نيروي عمومي و ملّي اسلامي آن‌قدر ضعيف بود كه احدي را جرئت اعتراض به تخلف يك مأمور ساده حكومت نبود، خفقان فكري و ديني به‌طوري بود كه از اسلام اسمي، و از قرآن رسمي بيشتر باقي نمانده و حدود و نظامات اسلامي بازيچه گرديده و ملاك و ميزان جريان امور، اراده حاكم و دستگاه او بود. دين اسلام از آن جهت كه برنامه و دستورالعمل حكومت و زمامداري است، از ارزش و اعتبار افتاده بود.

خفقان علمي هم به نوعي بود كه معاويه رسماً شخصي مانند ابن‌عبّاس را كه از معروف‌ترين علماي اسلام بود، از تفسير قرآن و بيان حقايق طبق نظر اهل‌بيت، و رواياتشان از پيغمبر اكرم(ص)، منع نمود، و بحث و تفسير و نقل حديث و بيان احكام حلال و حرام تحت مراقبت كارآگاهان قرار داشت.

و خلاصه همان‌طور كه حسين‌(علیه‌السلام)  فرمود: «سنت پيغمبر ميرانده، و از ميان رفته و بدعت زنده و رايج شده بود؛ نه به حقّ عمل مي‎شد، و نه از باطل كسي باز داشته مي‎گشت».[2]

كدام دليل بر پستي عزائم و انحطاط اخلاق جامعه و ضعف فكر و ايمان روشن‌تر از اين است كه مردمي شمشيرزن، سرباز، مسلح، با رغبت و اصرار از شخصي مانند حسين‌(علیه‌السلام)  دعوت كنند و پي‌درپي نامه و فرستاده بفرستند و از او بخواهند كه براي اقامه عدل و احياي شرع و دفع بدعت‌ها دعوت آنها را اجابت كند و با نماينده او (مسلم بن عقيل) بيعت نمايند و همين‌كه ابن‌زياد آنها را به مال و منال دنيا تطميع كرد، عقل و دين و بيعت خود را كنار بگذارند و نماينده امام را غريب و تنها سازند تا به آن وضع فجيع به قتل برسد و بعد از آنكه حسين‌(علیه‌السلام)  به‌سوي آنها آمد، همان افراد پول و رشوه بگيرند و به جنگ او بروند و آب را بر روي او و كودكان خردسالش ببندند.

 

ما در سابق هم از اين تنزل اخلاق چيزهايي تذكر داديم و گفتيم كه لشكر كوفه لشكري بود كه دست و پا و زبانش با وجدان و روح و فكرش جنگ مي‎كرد، عمر سعد و شبث بن ربعي و عمرو بن حجاج و حجّار بن ابجر و ديگران را حبّ دنيا و ترس از زوال مقام به كربلا برد. در پاسخ‌هايي كه عمر سعد به حسين‌(علیه‌السلام)  داد بنگريد كه از روي انحطاط فكري و تسلط روح ترس و بيم و تن دادن به زير بار ظلم و فقر اخلاقي مردم آن زمان، پرده بر مي‎دارد. حسين‌(علیه‌السلام)  به او فرمود: «آيا با من جنگ مي‎كني؟ آيا از خدا نمي‎ترسي؟ من پسر آن‌کس هستم كه تو مي‎داني. آيا با من نمي‎شوي؟ و اينها را رها نمي‎كني؛ زيرا اين به خدا نزديك‌تر است».

ابن‌سعد نگفت: چون حقّ با بني‎اميّه است. نگفت: چون نهضت و قيام شما را خلاف مصلحت امّت مي‌دانم، بلكه گفت: مي‎ترسم خانه‎ام خراب شود.

امام‌(علیه‌السلام)  فرمود: «من برايت آن را بنا مي‎كنم». گفت: مي‎ترسم دهِ من گرفته شود فرمود: «من بهتر از آن را به تو در حجاز مي‎دهم».

گفت: من عائله‌دار هستم، و مي‎ترسم ابن‌زياد آنها را بكشد.

هرچه گفت از ترس و بيم گفت، اگر‌چه محرك اصلي او همان طمع حكومت ري بود، ولي به‌هرحال اين گفتگوها انحطاط اخلاق را در آن زمان نشان مي‎دهد كه چگونه روح ترس و بيم، و فقدان شجاعت اخلاقي و رشد فكري بر مردم سايه انداخته و علاقه به مظاهر فريبنده دنيا همّت‎ها را پست و اراده‎ها را سست نموده بود.

آري وقتي افرادي مانند معاويه، يزيد، مسلم بن عقبه، مغيره، زياد، بُسر و عمروعاص، زمامدار و رهبر جامعه گردند محصول آن غير از دنائت اخلاق و فساد اجتماع و كوتاه‌فكري و بشرپرستي نخواهد بود؛ چنان جامعه‎اي با مصلحين و رجال خدايي و ملي هم‌قدمي نخواهد كرد، و براي نجات آن جامعه، فداكاري و قيام و نهضتي چون نهضت حسيني لازم است.

 

 

[1]. عقّاد، معاوية بن ابي‌سفيان في الميزان، ص‌189.

[2]. ر.ک: بلاذری، انساب‌الاشراف، ج2، ص335؛ طبری، تاریخ، ج4، ص266.

موضوع: 
نويسنده: