وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحيم «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اصْبِرُوا وَصَابِرُوا وَرَابِطُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(1) اللهم صل علی محمّد و ال محمّد السلام علی مولانا المهدي صاحب الزّمان و معلن أحکام القرآن و باسط الأمن والأمان...
جمعه: 5 / 03 / 1396 ( )

اوضاع اجتماعی در عصر يزيد

به گواهي محقّقين علم تاريخ، اوضاع اجتماعي مسلمانان از عصر زمامداري عثمان و حكومت يافتن بني‌اميّه در شهرها و استان‌ها رو به انحطاط عجيبي گذاشت، و در عصر معاويه به‌خصوص بعد از شهادت حضرت امام‌مجتبي‌(علیه‌السلام)  با سرعت عجيبي اجتماع در سراشيبي سقوط افتاد به‌طوري‌كه با اوضاع مجتمع عصر پيغمبر اسلام‌(ص)  و دوران خلافت علي‌‌(علیه‌السلام)  تفاوت‌هاي فاحش يافت.

 

فكر، اخلاق و روش مسلمانان عوض شد، فساد و سوءاستفاده در همه‌جا رخنه كرد، رسوم حكومت‌هاي روم و ايران كه ظهور اسلام و نهضت آسماني نو آن را پشت سر گذارده بود بازگشت كرد، شريعت و قرآن و احكام را به ميل شخصي خود تأويل و توجيه مي‎كردند. عقايد و آرا تحت كنترل و بازرسي شديد مأمورين حكومت درآمده بود. فرهنگ و تعليم‌وتربيت اموي افكار را عوض مي‎كرد و مردم را به قبول ظلم و خضوع و سكوت و تملق در برابر دستگاه‌هاي دولتي و خودمختاري معاويه پرورش مي‎داد.

در مسائلي كه مراجعه به آراي عمومي رسم بود (مانند بيعت يزيد) غير از رأي حاكم، رأي احدي محترم نبود و زور سرنيزه و برق شمشير، آراء را به ميل بني‌اميه قرار مي‎داد، و مراجعه به آراي عموم و شورا كه در آن عصر بر زبان‌ها تكرار مي‎شد بسيار مسخره و توهين به جامعه بود.

معاويه رسماً اعلان مي‎كرد و در مجمع بزرگي مثل مسجدالحرام منبر مي‎رفت و در حضور مخالفين ولايتعهدي يزيد با كمال بي‎حيايي و بي‌شرمي از آزادي انتخابات در ولايتعهدي يزيد و موافقت سران امّت سخن مي‎گفت؛ درحالي‌كه در پاي منبرش جلّادان و آدم‌كشان او آماده بودند كه اگر كسي نفس بكشد همان‌جا گردنش را بزنند.

آن مسلمان‌هايي را كه براي رضاي خدا جهاد مي‎كردند و شهادت در راه خدا را با افتخار استقبال مي‎كردند و به ماديات بي‌اعتنا بودند و به آزادگي و سادگي و قناعت و عدالت خو گرفته بودند و از سطوت حكام نمي‎هراسيدند و مانند ابي‌ذر و عمار اجراي تعاليم قرآن را باشدت و جديت مطالبه مي‎كردند، جاي خود را به مردمي دنياپرست و بوالهوس سپردند كه گوش و چشم بصيرتشان را تجملات و غذاهاي لذيذ و لباس‌هاي قيمتي و خانه‎هاي وسيع، كر و كور ساخته و حبّ دنيا قواي اخلاقي آنها را سست نموده، براي پول و حقوقي كه از زمامداران مي‎گرفتند همه‌گونه ذلت و پستي را تحمل مي‎كردند و هر فرماني را از آنها اطاعت نموده و غيرت و مردانگي و شرف و كرامت انسانيت را كنار گذاشته بودند.

 

ديگر در ميان كارمندان و مأموران و افسران كسي نبود كه از مافوق براي اطاعت از قانون اطاعت نمايد يا از فرمان مافوق در دستور خلاف قانون اطاعت نكند. مأموران خود را به حقوق و جايزه‎ها و انعامات فروخته بودند و مانند بندگان از اوامر معاويه و يزيد و زياد و شمر و ديگران اطاعت مي‎كردند و قانون را براي اطاعت مافوق زير پا مي‎گذاشتند.

و اگر كساني مثل والي خراسان[1] در دستگاه بودند كه از اطاعت اوامر نامشروع و تجاوز به حقوق ملت خودداري مي‎كردند، به‌تدريج تصفيه شده و خانه‌نشين گرديدند.

براي اين افراد تفاوت نمي‎كرد يزيد و معاويه زمامدار باشد، يا علي و حسين‘؛ بلكه چون منافع شخصي آنها در حكومت معاويه و يزيد تأمين مي‎شد به حكومت آنها مايل بودند.

خفقان، ركود و سكوت، جميع نواحي زندگي اجتماعي را فراگرفته بود، امر به معروف و نهي از منكر متروك شده و مأموران از آن جلوگيري مي‎نمودند.

خطبا جز به نفع زمامداران و دعا و نيايش براي معاويه و يزيد، و نفرين و ناسزا به اخيار و بندگان شايسته خدا سخن ديگر نمي‎توانستند بگويند.

فقر عمومي و تنگدستي مردم را سخت در فشار گذارده و بيت‌المال مسلمين كه بايد صرف رفاه حال مردم و پيشرفت امور اقتصادي و عمراني و تأمين منافع عامه و ترقي و پيشرفت جامعه شود، بيشتر صرف انعام و جوايز و صله‌ها و حقوق‌هاي كلان به طرف‌داران سياست و جاسوسان و سازمان‌هاي دستگاه بني‎اميه و خريد كنيزان خواننده و نوازنده و مجالس بزم و شراب و قمار و رقص و طرب مي‎شد.

افكار، معارف، علوم و دين و ايمان رو به تنزل مي‎رفت و به آخرين مراتب انحطاط رسيده بود.

 

قدرت اجتماع و نيروي عمومي و ملّي اسلامي آن‌قدر ضعيف بود كه احدي را جرئت اعتراض به تخلف يك مأمور ساده حكومت نبود، خفقان فكري و ديني به‌طوري بود كه از اسلام اسمي، و از قرآن رسمي بيشتر باقي نمانده و حدود و نظامات اسلامي بازيچه گرديده و ملاك و ميزان جريان امور، اراده حاكم و دستگاه او بود. دين اسلام از آن جهت كه برنامه و دستورالعمل حكومت و زمامداري است، از ارزش و اعتبار افتاده بود.

خفقان علمي هم به نوعي بود كه معاويه رسماً شخصي مانند ابن‌عبّاس را كه از معروف‌ترين علماي اسلام بود، از تفسير قرآن و بيان حقايق طبق نظر اهل‌بيت، و رواياتشان از پيغمبر اكرم(ص)، منع نمود، و بحث و تفسير و نقل حديث و بيان احكام حلال و حرام تحت مراقبت كارآگاهان قرار داشت.

و خلاصه همان‌طور كه حسين‌(علیه‌السلام)  فرمود: «سنت پيغمبر ميرانده، و از ميان رفته و بدعت زنده و رايج شده بود؛ نه به حقّ عمل مي‎شد، و نه از باطل كسي باز داشته مي‎گشت».[2]

كدام دليل بر پستي عزائم و انحطاط اخلاق جامعه و ضعف فكر و ايمان روشن‌تر از اين است كه مردمي شمشيرزن، سرباز، مسلح، با رغبت و اصرار از شخصي مانند حسين‌(علیه‌السلام)  دعوت كنند و پي‌درپي نامه و فرستاده بفرستند و از او بخواهند كه براي اقامه عدل و احياي شرع و دفع بدعت‌ها دعوت آنها را اجابت كند و با نماينده او (مسلم بن عقيل) بيعت نمايند و همين‌كه ابن‌زياد آنها را به مال و منال دنيا تطميع كرد، عقل و دين و بيعت خود را كنار بگذارند و نماينده امام را غريب و تنها سازند تا به آن وضع فجيع به قتل برسد و بعد از آنكه حسين‌(علیه‌السلام)  به‌سوي آنها آمد، همان افراد پول و رشوه بگيرند و به جنگ او بروند و آب را بر روي او و كودكان خردسالش ببندند.

 

ما در سابق هم از اين تنزل اخلاق چيزهايي تذكر داديم و گفتيم كه لشكر كوفه لشكري بود كه دست و پا و زبانش با وجدان و روح و فكرش جنگ مي‎كرد، عمر سعد و شبث بن ربعي و عمرو بن حجاج و حجّار بن ابجر و ديگران را حبّ دنيا و ترس از زوال مقام به كربلا برد. در پاسخ‌هايي كه عمر سعد به حسين‌(علیه‌السلام)  داد بنگريد كه از روي انحطاط فكري و تسلط روح ترس و بيم و تن دادن به زير بار ظلم و فقر اخلاقي مردم آن زمان، پرده بر مي‎دارد. حسين‌(علیه‌السلام)  به او فرمود: «آيا با من جنگ مي‎كني؟ آيا از خدا نمي‎ترسي؟ من پسر آن‌کس هستم كه تو مي‎داني. آيا با من نمي‎شوي؟ و اينها را رها نمي‎كني؛ زيرا اين به خدا نزديك‌تر است».

ابن‌سعد نگفت: چون حقّ با بني‎اميّه است. نگفت: چون نهضت و قيام شما را خلاف مصلحت امّت مي‌دانم، بلكه گفت: مي‎ترسم خانه‎ام خراب شود.

امام‌(علیه‌السلام)  فرمود: «من برايت آن را بنا مي‎كنم». گفت: مي‎ترسم دهِ من گرفته شود فرمود: «من بهتر از آن را به تو در حجاز مي‎دهم».

گفت: من عائله‌دار هستم، و مي‎ترسم ابن‌زياد آنها را بكشد.

هرچه گفت از ترس و بيم گفت، اگر‌چه محرك اصلي او همان طمع حكومت ري بود، ولي به‌هرحال اين گفتگوها انحطاط اخلاق را در آن زمان نشان مي‎دهد كه چگونه روح ترس و بيم، و فقدان شجاعت اخلاقي و رشد فكري بر مردم سايه انداخته و علاقه به مظاهر فريبنده دنيا همّت‎ها را پست و اراده‎ها را سست نموده بود.

آري وقتي افرادي مانند معاويه، يزيد، مسلم بن عقبه، مغيره، زياد، بُسر و عمروعاص، زمامدار و رهبر جامعه گردند محصول آن غير از دنائت اخلاق و فساد اجتماع و كوتاه‌فكري و بشرپرستي نخواهد بود؛ چنان جامعه‎اي با مصلحين و رجال خدايي و ملي هم‌قدمي نخواهد كرد، و براي نجات آن جامعه، فداكاري و قيام و نهضتي چون نهضت حسيني لازم است.

 

 

[1]. عقّاد، معاوية بن ابي‌سفيان في الميزان، ص‌189.

[2]. ر.ک: بلاذری، انساب‌الاشراف، ج2، ص335؛ طبری، تاریخ، ج4، ص266.

موضوع: 
نويسنده: