وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمين و الصلوة و السلام علي خير خلقه حبيب إله العالمين أبي‌القاسم محمّد و آله الطّاهرين سيّما بقية الله في الأرضين قال الله الحکيم: «لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ...
دوشنبه: 20/آذر/1396 (الاثنين: 22/ربيع الأول/1439)

ب ـ خبر امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  از شهادت خود

هركس بخواهد يك انقلاب سياسي را رهبري كند و مسند زمامداري را تصرف نمايد، همواره براي تقويت روحيه اطرافيان خود و تضعيف روحيه دشمن، خود را برنده و فاتح و طرف را بازنده و مغلوب معرفي مي‎كند، حماسه‌سرايي مي‎نمايد، از شجاعت خود و جمعيت و امتيازات و شرايطي كه او را بر دشمن غالب مي‎كند مي‎گويد، خطابه مي‎خواند، سخنراني مي‎كند تا طرف‌دارانش قوي‌دل دنبال هدف او باشند.

ليكن اگر سخن از كشته ‌شدن خود و كسانش به ميان آورد و در سخنراني‌ها گاهي به كنايه، و گاهي به صراحت از سرنوشت دردناك خود سخن به ميان آورد و مرگ و شهادت خود را اعلام كند كه طبعاً موجب ضعف قلب و بيم و وحشت مردم ناآزموده مي‎گردد، معلوم مي‎شود در نهضتي كه پيش گرفته مقصدش سياست و رياست نيست، زيرا علاوه بر آنكه اسباب و وسايل آن را تدارك نمي‎بيند، وسايل موجود و حاصل را نيز از ميان مي‎برد و از اينكه نهضتش منتهي به حكومت و رياست شود مردم را مأيوس مي‎كند.

اين سخنان با تأمين اغراض سياسي سازگار نيست و چنان كسي لابد هدف ديگر دارد و محرك او در قيام و نهضت را در ماوراي امور سياسي بايد پيدا كرد.

حسين‌(علیه‌السلام)  مكرر از قتل خود خبر مي‎داد، و از خلع يزيد و تصرف ممالك اسلامي و تشكيل حكومت به كسي خبر نداد، هرچند همه را موظّف و مكلف مي‎دانست كه با آن حضرت همكاري كنند و از بيعت با يزيد و اطاعت او امتناع ورزند و بر ضد او شورش و انقلاب برپا نمايند ولي مي‎دانست كه چنين قيامي نخواهد شد، و خودش با جمعي قليل بايد قيام نمايند و كشته شوند. لذا شهادت خود را به مردم اعلام مي‎كرد. گاهي در پاسخ كساني كه از آن حضرت مي‎خواستند سفر نكند و به عراق نرود مي‎فرمود:

 

«من رسول خدا را در خواب ديدم، و در آن خواب به كاري مأمور شدم كه اگر آن كار را انجام دهم سزاوارتر است».

عرض كردند: آن خواب چگونه بود؟

فرمود: «آن را به كسي نگفته‎ام و براي كسي هم نخواهم گفت تا خدا را ملاقات كنم».[1]

هنگامي كه ابن‌عبّاس و عبدالله بن عمر با آن حضرت در وضعي كه پيش آمده بود سخن مي‎گفتند تا بلكه امام‌(علیه‌السلام)  از تصميمي كه داشت منصرف شود، و سخن بين آنها طولاني شد، بعد از آنكه هر دو، گفتار حسين‌(علیه‌السلام)  را تصديق كردند در پايان آن حضرت به عبدالله بن عمر فرمود:

«تو را به خدا قسم! آيا در نظر تو من در روشي كه پيش گرفته‎ام و در امري كه جلو آمده بر خطا هستم؟ اگر نظر تو غير اين است نظر خودت را اظهار كن».

ابن‌عمر گفت: خدا گواه است كه تو بر خطا نيستي و خداوند پسر دختر پيغمبر خود را بر راه خطا قرار نمي‎دهد. مانند تو كسي در طهارت و قرابت با پيغمبر‌(ص)  با مثل يزيد نبايد بيعت كند، اما من بيمناكم از آنكه به روي نيكو و زيباي تو شمشيرها زده شود با ما به مدينه باز گرد، و اگر خواستي با يزيد هرگز بيعت نكن.

حسين‌(علیه‌السلام)  فرمود: «هيهات! (يعني دور است اين آرزو) كه من بتوانم به مدينه برگردم و در آنجا با امنيت و فراغت خاطر زندگي كنم، اي پسر عمر! اين مردم اگر به من دسترسي نداشته باشند، مرا طلب كنند تا بيابند تا اينكه با كراهت بيعت كنم يا آنكه مرا بكشند».

«آيا نمي‎داني كه از خواري دنيا اين است كه سر يحيي بن زكريا را براي زناكاري از زناكاران بني‌اسرائيل بردند و سر به سخن در آمد و از اين ستم به يحيي زياني نرسيد، بلكه آقايي شهيدان را يافت و در روز قيامت آقاي شهدا است؟

 

آيا نمي‎داني كه بني‌اسرائيل از بامداد تا طلوع آفتاب هفتاد پيغمبر را كشتند پس از آن در بازارها نشستند و به خريدوفروش مشغول گشتند. مثل اينكه جنايتي انجام نداده‎اند. و خدا در مؤاخذه آنها شتاب نكرد، و سپس بر آنها به سختي گرفت؟».[2]

سپس عبدالله بن عمر تقاضا كرد تا آن حضرت ناف مبارك را كه بوسه‌گاه حضرت رسول‌(ص)  بود بنمود، عبدالله سه بار آن را بوسيد و گريست و گفت: تو را به خدا مي‎سپارم كه در اين سفر شهيد خواهي شد.[3]

ابن‌اعثم كوفي روايت كرده كه حسين‌(علیه‌السلام)  شبي بر سر قبر جدش چند ركعت نماز خواند، سپس گفت:

«خدا! اين قبر پيغمبر تو محمّد است، من پسر دختر پيغمبر تو هستم، و آنچه براي من پيش آمده مي‎داني. خدايا! من معروف و كار نيك را دوست مي‎دارم و منكر و كار بد را زشت و منكر مي‎شمارم. من از تو به حقّ اين قبر و آن‌كس كه در آن است مي‎خواهم كه براي من اختيار كني آنچه را رضاي تو در آن است و باعث رضاي پيغمبر تو و مؤمنين است».

سپس مشغول گريه شد تا نزديك صبح سر را بر قبر گذارد، خواب سبكي آن حضرت را گرفت، پيغمبر‌(ص)  را در ميان جمعي از فرشتگان ديد که آمد او را به سينه چسباند و ميان دو چشمش را بوسيد و فرمود:

«حبيب من يا حسين! گويا مي‎بينم تو را در زمان نزديكي در زمين كربلا به خون آغشته و سربريده در ميان گروهي از امت من، و تو در اين هنگام تشنه‌كامي، و كسي تو را سيراب نسازد، و با اين ستم آن مردم اميد شفاعت مرا دارند. خدا شفاعت مرا به آنها نرساند. آنان را نزد خدا نصيبي نيست. حبيب من يا حسين! پدر، مادر و برادرت بر من وارد شده‎اند، و مشتاق

 

ديدار تو هستند. و تو را در بهشت درجه‎اي است كه به آن درجه نمي‎رسي مگر به شهادت».

حسين عرض كرد: «يا جداه! مرا حاجتي به بازگشت به دنيا نيست مرا بگير و با خود ببر».

فرمود: «يا حسين! تو بايد در دنيا بماني تا شهادت روزي تو شود، و به ثواب عظيم آن برسي؛ تو، پدر، مادر، برادر، عمو و عموي پدرت، روز قيامت در زمره واحده محشور مي‎شويد تا داخل بهشت شويد».

وقتي حسين‌(علیه‌السلام)  از خواب بيدار شد، آن خواب را براي اهل‌بيت و فرزندان عبدالمطلب حكايت كرد، غصه و اندوهشان زياد شد به حدّي كه در آن ‌روز در شرق و غرب عالم كسي از اهل‌بيت رسول خدا‌(ص)  گريه و غصه و اندوهش بيشتر نبود.[4]

در كشف‌الغمه از حضرت زين‌العابدين‌(علیه‌السلام)  نقل كرده كه فرمود: «به هر منزل فرود آمديم و بار بستيم پدرم از شهادت يحيي بن زكريا سخن همي گفت و از آن جمله روزي فرمود كه از خواري دنيا نزد باري‌تعالي اين است كه سر مطهر يحيي را بريدند و به هديه نزد زن زانيه‎اي از بني‌اسرائيل بردند».[5]

 

[1]. طبری، تاريخ، ج4، ص292؛ محمد رضا، الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص‌91 ـ 92.

[2]. خوارزمي، مقتل‌الحسین(علیه‌السلام)، ج1، ص191 – 193، فصل10.

[3]. معتمد‌الدوله، قمقام زخار، ج1، ص‌333.

[4]. ابن‌اعثم‌کوفی، الفتوح، ص19؛ نیز ر.ک: خوارزمي، مقتل‌الحسین(علیه‌السلام)، ج1، ص187، فصل9؛ معتمد‌الدوله، قمقام زخار، ج1، ص‌263 ـ 264.

[5]. اربلی، کشف‌الغمه، ج2، ص219؛ نیز ر.ک: زرندی، نظم دررالسمطين، ص215؛ معتمد‌الدوله، قمقام زخار، ج1، ص359.

نويسنده: