وریز وجوهات
مشهد مقدس همزمان با سالروز شهادت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه‌السلام حال و هوای دیگری داشت.   هیئات و دسته‌های بزرگ عزاداری و جمعیت هزاران نفری عشاق مولای خوبان علی علیه‌السلام با چشمانی اشکبار و قلوبی اندوهگین با دعوت مرجع عالیقدر...
دوشنبه: 5 / 04 / 1396 ( )

2ـ امر به معروف و نهی از منكر

﴿وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَر﴾.[1]

در كتب معتبر تاريخ روايت شده كه حسين‌(علیه‌السلام)  براي برادرش محمد حنفيه اين وصيت را نگاشت:

«بسم الله الرحمن الرحيم. اين است آنچه كه وصيت كرد حسين بن علي بن ابي‌طالب به برادرش محمد بن علي معروف به ابن‌حنفيه:

همانا حسين گواهي مي‎دهد به يگانگي خدا و اينكه شريكي براي او نيست و اينكه محمّد، بنده و فرستادة اوست، شريعت و ديني را كه آورد به‌حقّ از جانب حقّ آورد، و اينكه بهشت و آتش، حقّ است، و قيامت خواهد آمد و شكي در آن نيست، و اينكه خدا تمام مردگان را برخواهد انگيخت.

همانا من از براي تجاوز و طغيان و خودداري از قبول حقّ و براي فساد و ستم بيرون نشدم، بلكه براي اصلاح امور امت جدم محمّد‌(ص)  مي‎خواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم و بر سيره و روش جدم پيغمبر و پدرم علي بن ابي‌طالب بروم،

 

پس هركس بپذيرد مرا به پذيرفتن حقّ، پس خداوند اولي به حقّ است، و هركس رد كند بر من، صبر كنم تا خدا ميان من و قوم من به حقّ حكم كند و خدا بهترين حكم‌كنندگان است اي برادر! اين وصيت من است به‌سوي تو».

«وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ، وإِلَيْهِ اُنِيبُ وَالسَّلَامُ عَلَيْكَ وَعَلَی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَی، وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ».[2]

اين وصيت مانند كلمه توحيد مشتمل بر نفي و اثبات است.

اما در جنبه نفي، اگرچه احدي از مسلمانان در حقّ حسين‌(علیه‌السلام)  احتمال نمي‎داد كه قصد و نيتش از اين قيام، فساد، و تجاوز، و ستم يا خودداري از قبول حقّ باشد زيرا در طرف بيعت با يزيد حقّي تصور نمي‎شد كه كسي خودداري از آن را سرپيچي از قبول حقّ بشمارد.

حسين‌(علیه‌السلام)  كسي نبود كه مردم او را نشناسند، و به ‌سلامت نفس و پاكي ضمير و طهارت وجدان او آگاه نباشند.

خدا او را به ‌صريح آيه تطهير[3] از هر رجس و آلايشي پاك گردانيده و برطبق حديث صحيح مشهور ثقلين، مصونيت، و عصمت او از خطا اعلان شده بود.

ولي براي اينكه كارگردانان حكومت؛ و دستگاه تبليغاتي، و قلم‌ها و زبان‌هاي مزدور دولت اموي چنين تهمتي را در محافل خودشان، به آن حضرت نزنند، و ساده‌لوحان بي‌اطلاع را در شبهه نيندازند اين جمله را نوشت:

 

«إِنِّي لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَلَا بَطِراً، وَلَا مُفْسِداً؛ وَلَا ظَالِماً»؛[4]

«من از روي تجاوز و طغيان و سرمستي و يا تکبر و گردن‌کشي و خرابکاري و ظلم از مدينه خارج نشدم».

اما در جنبه اثبات اين جمله را فرمود:

«إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ ِالْإِصْلَاحِ فِي أُمّةِ جَدِّي مُحَمَّدٍ‌(ص)  اُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَأَنْهَی عَنِ الْمُنْكَرِ وَأَسِيرُ بِسِيرَةِ جَدِّي وَأَبِي عَلِيّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ...».[5]

در اين جمله حسين‌‌(علیه‌السلام)  علت قيام و برنامه كار خود را در چهار ماده اعلام كرد:

1. اصلاح امور امّت.

2. امر به معروف.

3. نهي از منكر.

4. پيروي از روش جدش پيغمبر‌(ص)  و پدرش امام علي‌(علیه‌السلام) .

يكي از واجبات بزرگ و فرايض مهم اسلامي كه شرعاً و عقلاً اهميت آن معلوم گشته و تأكيدات فراواني نسبت به آن شده و بقاي احكام و شريعت، وابسته به آن است، امر به معروف و نهي از منكر است.

اين حكم، نمونه‎اي از احكام عالي و ترقّي‌بخش اسلام است و به تمام افراد حقّ مي‎دهد كه اجراي احكام را از همه و هركس مطالبه كنند و با معصيت و خلاف قانون شرع مبارزه نمايند و يك فرد عادي را موظف و مأمور مي‎سازد كه در اجراي حدود و احكام و حسن جريان امور نظارت نمايد و درحقيقت اين حكم ضامن اجراي قوانين اسلام است.

 

عزّت و آبروي مسلمانان در گرو عمل به اين حكم است و ذلّت و بيچارگي آنها راجع به ترك اين واجب است.

در صدر اسلام رعايت اين حكم را مسلمانان پشتوانه حفظ حقوق خود و جلوگيري از ظلم و تجاوز مي‎دانستند و كساني پيدا مي‎شدند كه بزرگان و زمامداران را با صراحت لهجه امر به معروف و نهي از منكر مي‎نمودند و از اعمال و رفتارشان انتقاد مي‎كردند و آنها هم در مقابل عكس‌العمل سوئی نشان نمي‎دادند.

بعد از پيغمبر اكرم‌(ص)  اگرچه خلافت از مجراي صحيح و اصيل خود منحرف شد ولي در عمل به ساير احكام اسلام و اجراي حدود، چون به زمان پيغمبر‌(ص)  نزديك بودند مراقبت مي‎كردند، و صورت برنامه‎هاي اسلامي محفوظ و امر به معروف و نهي از منكر معمول بود، و مسلمان‌ها اين حقّ و آزادي را براي خود نگاه مي‎داشتند و در اجراي احكام نظارت مي‎نمودند و كسي هم به آمرين به معروف، و نهي‌كنندگان از منكر اعتراض نمي‎كرد و تا زمان خلافت عثمان كه شكل حكومت از سادگي و بي‌پيراگي به‌تدريج خارج شد و نخست معاويه و بعد ساير بني‌اميه از روش كسري‎ها و قيصرها تقليد نموده و خود و اطرافيان و كسانشان را از مردم جدا و بالاتر شمرده و برادري و برابري اسلامي را ضعيف ساختند؛ امر به معروف و نهي از منكر نيز، به‌واسطه عكس‌العمل‌هاي شديدي كه عمّال آنها نشان مي‎دادند متروك شد.

وقتي حكومت بر مجراي عدالت و سعادت جامعه سير كند از امر به معروف و نهي از منكر و انتقاد ناراحت نمي‎شود و از آن جلوگيري نمي‎كند؛ ولي حكومتي كه بر اساس ظلم و زور و بي‌احترامي به افكار و احساسات عموم و مقدسات و شعائر روي كار باشد از امر به معروف و نهي از منكر و آزادي قلم و زبان مي‎ترسد.

بني‎اميه هم به اين ملاحظه اين آزادي‌ها را از مردم گرفتند هركس سخن حقّي مي‎گفت، مورد شكنجه و آزار مأمورين واقع مي‎شد و هركس اعتراض مي‎نمود او

 

را حبس يا تبعيد مي‎كردند، و حقوقش را قطع مي‎نمودند يا خونش را مي‎ريختند و يا مثل عبدالرّحمن حسان غثري كه «زياد» به امر معاويه او را زنده دفن نمود،[6] زنده‌به‌گور مي‎ساختند.

حتي فرد يا شخصيتي مثل ابي‌ذر، صحابي جليل به تقاضاي معاويه به جرم امر به ‌معروف و نهي از منكر به امر عثمان از شام به وضع بسيار زننده و اسفناكي به مدينه اعزام و از آنجا هم چون دست از انجام وظيفه برنداشت به ربذه تبعيد شد تا در همان‌جا از دنيا رفت.

شايد نخستين كسي كه علناً در برابر انتقاد و امر به معروف و نهي از منكر عكس‌العمل و مقاومت به ‌خرج داد عثمان بود كه تذكرات و انتقادات صحابه و ساير مسلمانان را نسبت به روش ناصواب حكومتي خود ناشنيده گرفت و مانند زمامداراني كه خود را مسئول جامعه نمي‎دانند رفتار كرد.

اگر عثمان به مسئوليت خود در برابر جامعه مسلمين توجّه كرده و تذكرات صحابه را در مورد عمّال خائن و ظالم و متجاهر به فسق، و زياده‌روي در صرف بيت‌المال، پذيرفته بود، هم بنيان معنوي خلافت به استحكام خود باقي مي‎ماند و هم باب آن‌همه فتنه‎ها و انقلاب‌ها به روي اجتماع مسلمين باز نمي‎شد.

درحقيقت يورش و شورشي كه بر خليفه شد به‌علّت توجّه ‌نكردن او به امر به معروف و نهي از منكر و سلب آزادي منطق و انتقاد بود كه بالأخره كاسه صبر جامعه لبريز شد تا جايي كه چاره كار را منحصر به انقلاب ديدند.

پس از عثمان اگر‌چه در مدت خلافت علي‌(علیه‌السلام)  در آن قسمت از كشورهاي اسلامي كه در قلمرو خلافت آن حضرت بود، وضع زمان پيغمبر‌(ص)  تجديد شد، و مردم آزاد شدند، و علي‌(علیه‌السلام)  شخصاً امر به معروف و نهي از منكر مي‎فرمود و در بازارها و مجامع اين وظيفه را انجام مي‎داد، اما هم، آن روش حكومت، ديري نپاييد و هم همان تربيت‌شدگان مكتب بني‌اميه و حكومت عثمان مانع پيشرفت و تغيير وضع شدند.

 

بعد از شهادت حضرت امام‌علي‌(علیه‌السلام)  مأموران حكومت معاويه از امر به معروف و نهي از منكر به‌شدت جلوگيري كردند و كار به جايي رسيد كه احدي را جرئت چون‌وچرا در كارهاي دستگاه‌هاي حكومتي نبود و اگر كسي حرفي مي‎زد به سياه‌چال زندان‌هاي زياد و ديگران مي‎افتاد.

به نظر ما بزرگ‌ترين سدّي را كه بني‌اميه شكستند و بزرگ‌ترين خطري كه آن روز و در هر عصر اجتماعات اسلامي را تهديد مي‎نمايد، آزاد نبودن امر به معروف و نهي از منكر است.

بني‌اميه با بستن زبان‌ها توانستند در داخل كشور اسلام هرگونه مداخله نامشروع بنمايند؛ و از اين راه رژيم استبداد و خودكامگي آنها بر سر جوامع مسلمين سايه انداخت، و زمامداران ستمكار آنچه توانستند از مقام و قدرت خود سوء‌استفاده نموده هرگونه تحميلي را بر مردم روا داشتند و كسي نمي‎توانست در كار آنها چون‌وچرايي بكند و كار را به جايي رساندند كه به‌جاي امر به معروف و نهي از منكر عكس آن رايج شد، بلكه در نظر بسياري معروف، منكر و منكر، معروف گرديد.

حجر بن عدي، رشيد هجري، عمرو بن حمق و ميثم تمار با آن وضع فجيع به جرم دوستي علي‌(علیه‌السلام)  و امر به معروف و نهي از منكر كشته شدند.

فشار ظلم و زور سرنيزه و شمشير به‌طوري مردم را در وحشت و بيم انداخت كه بعد از شهادت حضرت مجتبي‌(علیه‌السلام)  بزرگان صحابه جرئت آنكه منكري را انكار و برخلاف سياست بني‌اميه سخن بگويند نداشتند و جامعه مسلمانان در يك سكوت مرگبار و خفقان عجيب فرو رفت.

در چنين محيط پر از ارعاب و در زير سرنيزه‎ها و شمشيرهايي كه خون هزاران بي‌گناه از آن مي‎چكيد، معاويه زمينه ولايتعهدي يزيد را فراهم كرد و به سربازان جلّاد و دژخيمان آدم‌كش مأموريت داد هركس مخالفت كند بي‌درنگ گردنش را بزنند و در حجاز كه پايتخت واقعي اسلام و مقرّ خاندان پيغمبر(ص)، و ساير زعما و اهل حلّ ‌و عقد بود، ولايتعهدي يزيد را اعلام كرد و شخصيت‌هاي درجه اول ديني و سياسي را به‌دروغ به موافقت با اين بيعت شوم، متهم ساخت.

 

تشريح وضع اسف‌بار و رقّت‌انگيزي كه مسلمانان در اثر ترك امر به معروف و نهي از منكر و همكاري نكردن با امثال ابي‎ذر، مقداد، حجر و عمار به آن مبتلا شدند، به‌طور وضوح واقعاً دشوار است.

منكر از اين بالاتر چيست كه اميرالمؤمنين‌(علیه‌السلام)  را كه به‌منزله نفس نفيس پيغمبر‌(ص)  و پسرعمّ و داماد و وصيّ آن حضرت، و اول مجاهد و حامي اسلام و اعلم و ازهد و اعدل و اتقي و اعبد امّت بود، در بالاي منابري كه به همّت و جانبازي خود علي‌(علیه‌السلام)  برپا شده بود، سبّ كنند و كسي جرئت نهي از اين منكر عظيم را نداشته باشد.

منكر از اين بزرگ‌تر كدام است كه به فرمان يزيد سه روز مدينه را قتل‌عام كنند و مال و عرض و ناموس مسلمين بر سربازان حكومت مباح گردد.

آري، وقتي امر به معروف و نهي از منكر ترك شده و جامعه به قدرت‌هاي فردي تسليم گرديد و خود را به آنها فروخت، نتيجه همين مي‎شود كه در حكومت‌بني‌اميه به آن گرفتار شدند. رجال و صلحا و طرف‌داران مصالح عامه كشته يا زنداني مي‎شوند. اموال بيت‌‌المال صرف عياشي و هرزگي مي‎گردد، حتي به ناموس افراد تجاوز، و احكام و حدود تعطيل، و شعائر اسلام را تحقير مي‎نمايند، و كنيزكان و زن‌ها را به كارهاي مختص به مردها مي‎گمارند، و وليد كنيز خودش را با حال جنابت به مسجد مي‎فرستد تا بر مردها امامت كند[7] و فرماندار كوفه با حال مستي به مسجد مي‎رود،[8] و زنا و بي‌عفتي رايج مي‎شود.

تمام اين مفاسد از مركز حكومت سرچشمه مي‎گرفت، و منتهي به يك شخص مي‎شد كه به نام خليفه و زمامدار، همه قدرت‎ها را قبضه كرده، آزادي‎ها را از بين برده و مردم را از حقوق اجتماعي و ديني محروم ساخته بود.

 

غرض ما اكنون شرح مفاسد حكومت بني‎اميه و انتقاد از آن نيست. غرض اين است كه بني‌اميه رل تجاوز و ستم را به دست گرفتند و دانستند كه اگر بخواهند آزادانه به حكومت ظلم و وحشت خود ادامه دهند و مقاصد پليد خود را اجرا نمايند بايد اين آزادي انتقاد را كه اسلام به جامعه داده، بگيرند.

هر تشكيلات و سازماني در صورتي مي‎تواند باقي بماند كه نقطه ضعف و محل انتقادي در آن نباشد و يا اگر نقطه ضعفي دارد از انتقاد نهراسد و انتقادات بجا را بپذيرد ولي اگر اين‌طور نشد ناچار بايد دهن انتقادكنندگان را با پول و زور ببندد، و اين كاري بود كه معاويه و حكومت اموي انجام داد.

معلوم است وقتي نهي از منكر آزاد نباشد، محيط براي کساني‌که از انتقاد وحشت دارند آماده مي‎شود، به هر طرف بخواهند حمله مي‎كنند و هر جنايت و عمل شنيعي را مرتكب مي‎شوند و به هر كجا خواستند جامعه را مي‎برند و پول‌پرستان و كساني كه دين و شرف خود را به آنها به طمع منافع مادّي فروخته‎اند نيز آنها را مدح مي‎كنند و اعمال زشت و رفتارشان را در مجامع و محافل و بر كرسي‎هاي نطق و خطابه، به رخ مردم مي‎كشند و آنها را مصلح و غمخوار جامعه معرفي مي‎كنند.

حسين‌(علیه‌السلام)  كه ناظر اين اوضاع ناهنجار اجتماعي و سياسي مسلمين بود علاوه بر آنكه مانند يك فرد از مسلمانان تكليف داشت امر به معروف و نهي از منكر نمايد، ازنظر مقام و موقعيت و محبوبيت خاصي كه در بين مسلمين داشت، تكليفش سنگين‎تر بود.

چشم همه مسلمين به آن حضرت كه به رهبري معنوي و اسلامي مسلّم بود، دوخته شده و اكثريت مردم پيش خود مي‎گفتند درصورتي‌كه حسين‌(علیه‌السلام)  در برابر اين اوضاع، مصلحت را در سكوت بداند تكليف ديگران معلوم است؛ زيرا كسي از حسين‌(علیه‌السلام)  بيناتر به اوضاع و داناتر به احكام نيست. چه كسی از حسين‌(علیه‌السلام)  سزاوارتر به مبارزه با اين‌همه منكرات بود؟

امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  وظيفه داشت و مكلف بود كه براي نهي از منكر به‌پا خيزد و عالم اسلام را بيدار كند و با بذل جان خود و يارانش بزرگ‌ترين ضربت كاري را بر پيكر نحس و نجس حكومت بني‌اميه وارد سازد.

 

حسين‌(علیه‌السلام)  به‌شدت مسئوليتي را كه داشت احساس مي‎كرد و درضمن خطبه‎ها و بياناتي كه مي‎كرد، اين مسئوليت بزرگ را براي مردم شرح مي‎داد.

ازجمله به نقل ابي‌مخنف از عقبة بن ابي‌عيزار، در بيضه،[9] اين خطبه را براي اصحاب خويش و سپاه حرّ خواند، بعد از حمد و ثناي خدا فرمود:

«أَيُّهَا النَّاسُ! إِنَّ رَسُولَ الله‌(ص)  قَالَ: مَنْ رَأَی سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلّاً لِحُرُمِ اللهِ نَاكِثاً لِعَهْدِ اللهِ، مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللهِ‌(ص)  يَعْمَلُ فِي عِبَادِ اللهِ بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ فَلَمْ يُغَيِّرْ عَلَيْهِ بِفِعْلٍ وَلَا قَوْلٍ كَانَ حَقّاً عَلَی اللهِ أَنْ يُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ. أَلَا وَإِنَّ هَؤُلَاءِ قَدْ لَزِمُوا طَاعَةَ الشَّيْطَانِ، وَتَرَكُوا طَاعَةَ الرَّحْمَنِ، وَأَظْهَرُوا الْفَسَادَ، وَعَطَّلُوا الْحُدُودَ وَاسْتَأْثَرُوا بِالْفَيْءِ، وَأَحَلُّوا حَرَامَ اللهِ، وَحَرَّمُوا حَلَالَهُ، وَأَنَا أَحَقُّ مَنْ غَيَّرَ...».[10]

در اين خطبه امام‌(علیه‌السلام)  مسئوليت شديد مسلمانان را در برابر آن‌همه منكرات و علت قيام خويش را اعلام كرد، فرمود:

«اي مردم! رسول خدا(ص) فرمود: هركس ببيند سلطان ستمكاري را که حرام‎هاي خدا را حلال قرار دهد، و عهد خدا را بشكند، و مخالف سنت پيغمبر(ص) باشد و در ميان بندگان خدا به گناه و ستم، كار كند، ولي او در برابر اين سلطان، با كار و يا با گفتارش مبارزه نكند، سزاوار است بر خدا كه او را در جايگاهي كه براي عذاب سلطان مقرر شده وارد سازد. آگاه باشيد كه اين مردم ملازم اطاعت شيطان

 

شده و اطاعت خدا را ترك كرده و فساد را آشكار و حدود را تعطيل، و فيء و بيت‌المال را به خود اختصاص داده و حلال خدا را حرام، و حرام او را حلال ساخته‎اند، و من سزاوارترين كس هستم كه بر آنان انكار كند».[11]

 

اگر كسي بگويد در چنان وضعي كه براي حسين‌(علیه‌السلام)  پيش آمده بود، شرايط وجوب امر به معروف موجود نبود؛ زيرا ازجمله شرايط آن احتمال تأثير است كه معلوم بود يزيد و پيروانش نه از حكومت كنار مي‎روند و نه از روش خود دست برمي‎دارند، و شرط ديگر آن نيز امن از ضرر است كه آن‌هم موجود نبود.

پاسخ اين است كه:

1. ما شرايط احكام و خصوصيات و فروع آن را بايد از حسين‌(علیه‌السلام)  استفاده كنيم و استوارترين دليل بر جواز شرعي هر عمل اين است كه حسين‌(علیه‌السلام)  آن را انجام داده باشد، و به‌عبارت‌ديگر: گفتار و رفتار آن حضرت از ادلّه احكام شرعيه است.

پس فرضاً اگر دليلي كه دلالت بر اشتراط امر به معروف به احتمال تأثير و امن از ضرر دارد، به عموم يا اطلاق شامل اين مورد هم بشود، همان اقدام حسين‌(علیه‌السلام)  مخصِّص يا مقيِّد آن خواهد بود، و مي‎فهميم كه در اين مورد دو شرط نام‌برده در

 

وجوب دخالت ندارد و بايد امر به معروف و نهي از منكر نمود هرچند احتمال تأثير داده نشود و معرض ترتّب ضرر هم باشد.

2. مسلّم نيست كه شرعاً در هر مورد، وجوب امر به معروف و نهي از منكر، مشروط به امن از ضرر باشد، بلكه مي‎توان گفت در بعضي موارد عكس آن ثابت است و بايد اهميت مصلحت امر به معروف و نهي از منكر را با ضرر و مفسده‎اي كه از آن متوجّه مي‎شود سنجيد، اگر مصلحت آن اهّم و شرعاً لازم‌الاستيفا باشد، مثل بقاي دين، تحمل ضرر لازم است و ترك امر به معروف جايز نيست.

به بيان ديگر: فرق است بين امر به معروف و نهي از منكرهاي عادي و معمولي كه غرض بازداري اشخاص از معصيت و مخالفت، و واداري آنها به اطاعت و انجام وظيفه است، و بين امر به معروف و نهي از منكري كه جنبه عمومي و كلي داشته و احياي دين، بقاي احكام و شعائر به آن وابسته باشد و ترك آن موجب خسارت‌ها و مصائب جبران‌ناپذير و تقويت كفار و تسلط آنان بر مسلمانان شود، مثل آنكه در عصر حكومت يزيد مليّت جامعه اسلام در خطر تغيير و تبديل به مليّت كفر واقع شده بود و اوضاع و احوال نشان مي‎داد كه عن‌قريب دين از اثر و رسميت افتاده و فاتحه اسلام خوانده مي‎شود. در صورت اول، امر به معروف و نهي از منكر مشروط به امن از ضرر است و در صورت دوم وجوب، مشروط به امن از ضرر نيست و بايد با احتمال تأثير و عدم ترتّب مفسده بزرگ‌تر، دين را ياري كرد و خطر را از اسلام دفع نمود اگر‌چه به فدا كردن مال و جان برسد.

3. احتمال تأثير بر دو نوع است: گاهي شخصي را كه اكنون آماده يا مشغول معصيتي است مي‎خواهيم نهي از آن منكر كنيم، اگر احتمال تأثير ندهيم، نهي از منكر واجب نيست و گاهي نهي از منكر مي‎نماييم و بالفعل احتمال تأثير نمي‎دهيم ولي مي‎دانيم در آينده مؤثر واقع مي‎شود در اين صورت، نهي از منكر واجب، و با صورت احتمال تأثير فعلي فرق ندارد.

 

مثل آنكه احتمال بدهيم اگر با فِرَق ضالّه يا مؤسسات فساد مبارزه كنيم و معايب و مفاسد و مقاصد سوء آنها را به گوش مردم برسانيم و اعلام خطر كنيم، پس از مدتي دستگاهشان بي‎مشتري و برچيده مي‎شود يا اثر آنها در فساد اجتماع كمتر و يا حداقل از گسترش بيشتر تبليغات و فسادشان جلوگيري به عمل مي‎آيد و اگر كارگردانان آنها دست از خيانت بر ندارند در اثر نهي از منكر تبليغات سوء آنها باعث گمراهي نخواهد گشت، در اين مورد امر به معروف و نهي از منكر با احتمال تأثير آن در آينده، واجب است.

در دنياي معاصر هم بيشتر مللي كه توانسته‎اند بندهاي اسارت خويش را پاره كنند و به آزادي و استقلال برسند براي مبارزه، همين راه را انتخاب كردند، با فداكاري و تحمل ناملائمات، دشواري‌ها، سختي‌ها و تهييج احساسات، دشمنان خود را در افكار محكوم و پايه‎هاي تسلط و نفوذ آنان را متزلزل و به‌تدريج ساقط مي‎سازند و در اين مبارزات آن افرادي كه پرچم به دست گرفتند پيروز شدند و خون‌هايشان بهاي آزادي جامعه و برافتادن نفوذ بيگانه است، و اين پيكار را اگر‌چه نتيجه‎اش در آينده ظاهر مي‎شود، موفقيت‌آميز و افتخار مي‎شمارند؛ زيرا غرض، رياست و حكومت نيست، بلكه هدف، اصلاح و نجات جمعيت است.

مردان خدا نيز براي هدف‌هاي عالي انساني و الهي خود، گاهي چنين مبارزاتي دارند. يعني بااينكه مي‎دانند دشمنان خدا خونشان را مي‎ريزند و سرشان را بالاي نيزه مي‎كنند ولي باز هم براي نجات اسلام و توحيد، پيكار و جهاد مي‎نمايد تا عكس‌العمل قيام آنها به‌تدريج مردم را بيدار، و مسير تاريخ را عوض كند.

حسين‌(علیه‌السلام)  با وضعي كه پيش آمده بود، و احكام قرآن و موجوديت اسلام را شديدترين خطرات تهديد مي‎كرد، و آينده اسلام، تاريك و مبهم، بلكه معلوم بود كه عن‌قريب خورشيد نوراني اسلام غروب، و دوران شرك و جاهليت بازگشت خواهد كرد، نمي‎توانست با در نظر گرفتن احتمال يا قطع به ضرر، دست روي دست بگذارد و در خانه بنشيند و ناظر اين مصيبات براي عالم اسلام شود.

 

حسين‌‌(علیه‌السلام)  كاملاً از خطري كه متوجّه دين شده بود آگاه بود لذا در همان آغاز كار كه مروان در مدينه به آن حضرت توصيه كرد كه با يزيد بيعت كند، و به‌اصطلاح او محترم و با خاطري آسوده زندگي نمايد، فرمود:

«إِنَّا لِلهِ، وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ وَعَلَی الْإِسْلَامِ اَلسَّلَامُ إِذْ قَدْ بُلِيَتِ الْاُمَّةُ بِرَاعٍ مِثْلِ يَزِيدَ».[12]

پس از استرجاع فرمود: «بايد با اسلام وداع كرد؛ زيرا امّت به راعي و شباني مانند يزيد مبتلا شده است»، يعني وقتي يزيد زمامدار مسلمين شود معلوم است كه اسلام به چه سرنوشتي گرفتار مي‎شود؛ آنجا كه يزيد است، اسلام نيست، و آنجا كه اسلام است، يزيد نيست.

در مقابل چنين خطر و منكري حسين‌(علیه‌السلام)  بايد به‌پا خيزد، و دفاع كند و سنگر اسلام را خالي نگذارد هرچند خودش و عزيزانش را بكشند، و خواهران و دخترانش را اسير كنند؛ زيرا حسين‌(علیه‌السلام)  بقاي اسلام و بقاي احكام اسلام را از بقاي خودش مهم‌تر مي‎دانست، پس جان خود را فداي اسلام كرد.

شرط احتمال تاثير هم موجود بود بلكه حسين‌(علیه‌السلام)  يقين به تأثير داشت و مي‎دانست كه نهضت و قيام او، اسلام را حفظ مي‎كند و حركت او ضامن بقاي دين خواهد بود، مي‎دانست كه اگر بني‌اميه او را ـ که فرزند پيغمبر و مركز تحقق آمال معنوي و اسلامي مردم، و شريف‌ترين و گرامي‌ترين خلق و محبوب‌ترين افراد در قلوب جامعه است ـ بكشند ديگر قدرتشان درهم شكسته مي‎شود، و

 

چنان سيل خشم و نفرت مردم به‌سويشان سرازير مي‎شود كه حال هجوم به اسلام در آنها از ميان مي‎رود، و بايد موقعيت دفاعي به خود بگيرند تا بتوانند چند صباحي پايه‎هاي لرزان حكومت كثيف خود را از سقوط نگاه دارند.

مي‎دانست كه شهادت او و اسارت اهل‌بيت ماهيّت بني‎اميّه و عداوت‌هاي آنها را با اسلام و شخص پيغمبر‌(ص)  آشكار مي‎سازد و عكس‌العمل قتل او ريشه‎هاي اسلام را در دل‌ها استوار كرده و حسّ تمرّد و سرپيچي از اوامر امويين را در همه ايجاد مي‎نمايد و احساسات اسلامي و شعور ديني مردم را بيدار و زنده مي‎كند.

مي‎دانست كه وقتي بني‎اميه او را كشتند، مردم دستگاه خلافت و حكومت را در مسير خلاف مصالح اسلام و مسلمين مي‎دانند و آن را نمايندة افكار جامعه‎هاي مسلمان نمي‎شناسند و معلوم است حكومتي كه دشمن دين و خاندان رسالت شناخته شد، هرچند مدت كوتاهي بر ظاهر مردم فرمانروايي كند، نخواهد توانست با سوء‌استفاده از مسند رهبري اسلامي جامعه را گمراه و انديشه‎ها را منحرف سازد.

فاجعه كربلا دنياي اسلام را تكان داد و مثل آن بود كه شخص پيغمبر‌(ص)  شهيد شده باشد، و در تمام شهرها احساسات خشم‌آگين مردم نسبت به بني‎اميه به جوش آمد و انقلاب‌هاي ضدّ امويين يكي پس از ديگري شروع شد تا آن حكومتي كه به اسم اسلام، از شرك و كفر ترويج مي‎كرد ساقط شد و آن خون‌هاي پاكي كه از اهل‌بيت ريخته شد بهاي نجات اسلام و شور و هيجان ديني مردم عليه بني‌اميه بود.

پس معلوم شد كه امر به معروف و نهي از منكر حسين‌(علیه‌السلام)  ازنظر قواعد عمومي و فقهي نيز لازم و از واجبات بوده است و حسين‌(علیه‌السلام)  در راه اداي اين تكليف از جان خود و عزيزترين و لايق‌ترين جوانان و برادران و ياران چشم پوشيد و همه را فداي مقاصد بزرگ و عالي اسلامي كرد، و بااينكه سيل مصائب به‌سوي او هجوم آورد ثابت و پايدار ايستادگي كرد، و از دين و هدف خود دفاع نمود.

 

و باآنكه اطفالش را در شدت زحمت تشنگي مي‎ديد، و كودكانش را برابر چشمش به فجيع‎ترين وضعي كشتند، به‌قدر يك سرسوزن از برنامه كار و اداي وظيفه منحرف نشد.

آري، قيام حسين‌(علیه‌السلام)  امر به معروف و نهي از منكر بود. مبارزه با ظلم و ستم و كفر و ارتجاع واقعي بود.

اما تاريخ امر به معروف و نهي از منكر و مبارزه با ظلم و كفر نشان نمي‎دهد كه يك نفر مانند حسين‌(علیه‌السلام)  را با زن و بچه و عائله انبوه، لشكري ستمگر، احاطه كرده باشد و خواهران و دخترانش را در معرض اسيري مشاهده كند، و بيش از هفتاد زخم شمشير و نيزه از دشمن خورده باشد و درعين‌حال عزّت و كرامت نفس خود را حفظ كرده و به دين و وظيفه خود وفادار مانده باشد.

اين حسين‌(علیه‌السلام)  بود كه در راه امر به معروف و نهي از منكر چنان قوّت قلب و شجاعتي در روز عاشورا اظهار كرد كه از عهده آن‌همه امتحانات بزرگ برآمد و در بين شهداي راه حقّ، رتبه اول را حائز شد.

اين حسين‌(علیه‌السلام)  بود كه پي‌درپي علاوه بر آن زخم‌هايي كه به جسمش مي‎رسيد، مصيبت‌هايي از داغ جوانان و شهادت برادران و برادرزادگان، و طفل شيرخوار كه هركدام شجاع‌ترين افراد را از پا در مي‎آورد و ناچار به تسليم مي‎سازد، بر او وارد مي‎شد و روح پر از ايمان و دل لبريز از صبر و يقين او را متزلزل نمي‎كرد.

اين حسين‌(علیه‌السلام)  بود كه در اداي وظيفه نهي از منكر، با اين‌همه شدائد و سختي‌ها عذري نياورد و براي ترك آن بهانه‌جويي نكرد و مصداق اين حديث مشهور نبوي گرديد:

«سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ عَمِّي حَمْزَةُ وَرَجُلٌ قَامَ إِلَی إِمَامٍ جَائِرٍ فَأَمَرَهُ وَنَهَاهُ فَقَتَلَهُ»؛[13]

 

سرور شهيدان، عموي من حمزه است و مردي است كه عليه پيشوايي ستمگر قيام کرد و او را امر به معروف و نهي از منكر نمود و سپس به دست آن ظالم كشته شد».

 

[1]. آل‌عمران، 104.

[2]. محدّث قمی، نفس‌المهموم، فصل4، ص91؛ علایلی، سموالمعني في سموالذات، ص112. جمله «اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ» تا آخر وصيت از مقتل‌الحسین‌(علیه‌السلام) خوارزمي (ج1، ص189، فصل9) نقل شده است. «توفيقم جز به خدا نيست. بر او توکل کردم و به‌سوي او باز مي‌گردم و سلام بر تو و بر کسي که پيرو رستگاري و هدايت باشد و نيرو و توانايي نيست جز به‌وسيلة خداي بزرگ».

[3]. احزاب، 33.

[4]. ابن‌اعثم کوفی، الفتوح، ج5، ص21؛ مجلسی، بحارالانوار، ج44، ص329؛ بحرانی اصفهانی، عوالم‌العلوم، ص179.

.[5] ابن‌اعثم کوفی، الفتوح، ج5، ص21؛ مجلسی، بحارالانوار، ج44، ص329 – 330؛ بحرانی اصفهانی، عوالم‌العلوم، ص179.

[6]. مغنیه، المجالس‌الحسينيه، ص139.

[7]. بلاذري، انساب‌الاشراف، ج9، ص160؛ دياربکري، تاريخ‌الخميس، ج2، ص320.

[8]. نسائی، السنن‌الکبری، ج3، ص248؛ ابن‌عبدالبر، الاستیعاب، ج4، ص1554؛ ابن‌اثیر جزری، اسدالغابه، ج5، ص91؛ مجلسی، بحارالانوار، ج31، ص53.

1. يكي از محل‌هايي كه امام‌(علیه‌السلام) در مسير حركتشان به كربلا براي استراحت در آنجا توقف كردند و فرصتي پيش آمد كه امام‌(علیه‌السلام) براي بار دوّم با سپاهيان حرّ سخن بگويد.

[10]. طبری، تاريخ، ج4، ص304؛ ابن‌اثیر جزری، الكامل ‌في ‌التاريخ، ج4، ص48؛ معتمد‌الدوله، قمقام زخار، ج1، ص353.

[11]. اگر كسي بخواهد بيش از اين به اهميّت امر به معروف و نهي از منكر و نكوهش مسامحه در آن ازنظر حسين‌(علیه‌السلام) آگاه شود، به خطبه‎اي كه حسن بن علي بن شعبه حراني در تحف‌العقول (ص237 ـ 239) از آن حضرت روايت كرده است مراجعه نمايد. اينك ترجمه بعضي از قسمت‌هاي اين خطبه به‌طور نقل به‌ معنا و مضمون:

«اي مردم! عبرت بگيريد به آنچه خدا اولياي خود را به آن اندرز داده، و آن نكوهش احبار يهود و نصاري است كه فرمود: ﴿لَوْلَا يَنْهَيهُمُ الرَبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ﴾ (مائده، 63) و فرمود: ﴿لُعِنَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ بَني‏ إِسْرائيلَ عَلى‏ لِسانِ داوُدَ وَ عيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ * كَانُوا لَا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنْكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَفْعَلُونَ (مائده، 78 ـ 79).

خدا بر آنها عيب گرفت براي آنكه از ستمگران، كردار زشت و فساد مي‎ديدند و آنان را براي منافعي كه از آنها مي‎بردند و بيمي كه داشتند، نهي از منكر نمي‎كردند و حال آنكه خدا مي‎فرمايد: از مردم نترسيد و از من بترسيد و فرموده است: مؤمنين و مؤمنات اولياي يكديگرند و امر به معروف و نهي از منكر مي‎كنند.

خدا به این علت، نخست امر به معروف و نهی از منکر را نام برد که اگر این فریضه برپا شود، تمام واجبات آسان و دشوار، برپا می‌شوند؛ زیرا امر به معروف و نهی از منکر دعوت به اسلام و رد مظالم و مخالفت با ستمکاران است. با آن فیء و غنیمت‌ها تقسیم و صدقات از موارد معینه گرفته و بجا و به‌مورد به مصرف می‌رسد.

شما ای گروهی که به دانش مشهور و به نیکوکاری مذکور و به خیرخواهی مردم معروفید! خدا در دل مردم مهابت و احترام شما را قرار داده است. آیا نیست که به این‌همه عزّت و بزرگی نایل شده‌اید، برای اینکه در قیام به حقّ خدا، به شما چشم‌داشت دارند باآنکه شما در بیشتر حقوق خدا کوتاهی می‌کنید! شما نه مالی بذل نموده‌اید و نه مردمی هستید که در راه خدا فداکاری کرده باشید، و نه با کسان و نزدیکان خود (که دشمن خدایند) دشمنی کرده‌اید، با این حال تمنّای بهشت خدا و همجواری با پیغمبران خدا و امان از عذاب او را دارید! من از آن می‌ترسم که برخلاف این آرزو به عقابی از عقاب‌های خدا گرفتار شوید برای اینکه شما از مقام خود سوءاستفاده می‌کنید.

نه در مقام و منزلتی که دارید به وظیفه خود رفتار می‌کنید و نه کسانی را که انجام وظیفه می‌نمایند یاری می‌کنید. شمایید که اگر بر اذیّت شکیبایی کرده و در راه خدا متحمل مؤونه (خرج و زحمت) شدید، مرجع و مصدر امور می‌گشتید، ولی ظلمه را بر منزلت خود تمکین دادید و امور الهی را به آنها ï  ð واگذاشتید تا آنها به شبهات و شهوات خود رفتار نمایند. شما با ترس از مرگ و راضی ‌شدن به این زندگی فانی، آنها را بر خود مسلط نموده و ضعیفان را به دست بیداد آنها سپردید. پس گروهی به قهر و استعباد آنان گرفتار و گروه دیگر برای ضعف امور معیشت مغلوب شده‌اند. آنان موافق هواها و دل‌خواه خود رفتار می‌نمایند و به اشرار اقتدا کرده‌ و به خدای جبار گستاخ شده‌اند. بر منبر هر شهری سخنگویی زشت‌گو( مانند آنان که به امیرالمؤمنین‌(علیه‌السلام) ناسزا می‌گفتند) گذارده‌اند.

عجبا و چگونه تعجّب نکنم و حال آنکه روی زمین را خیانتکاران و عمال نامهربان گرفته‌اند خدا حاکم و قاضی است در آنچه در آن نزاع داریم.

خدایا تو می‌دانی آنچه از ما صادر شده نه برای رغبت و طمع در سلطنت است و نه برای دادگرفتن از دشمن، بلکه می‌خواهیم معالم دین تو را آشکار کرده و در شهرهای تو اصلاح را اظهار می‌کنیم، می‌خواهیم ستمدیدگان در ضمان امان قرار گرفته و سنن و فرائض و احکام تو معمول شود. پس شما (ای مردم) اگر ما را یاری نکنید و انصاف ما را ندهید ستمکاران بر شما چیره گردند و در خاموش ‌کردن نور پیغمبر‌(ص)  شما اقدام می‌نمایند.

وَحَسْبُنا اللهُ عَلَیْهِ تَوَكَّلْنَا وَإِلَیْهِ أَنَبْنَا وَإِلَیْهِ الْمَصِیرُ

[12]. ابن‌اعثم کوفي، الفتوح، ج5، ص17؛ ابن‌طاووس، اللهوف، ص18؛ مجلسي، بحارالانوار، ج44، ص326؛ بحراني اصفهاني، عوالم‌العلوم، ص175. «ما از آن خداييم و ما به‌سوي او باز مي‌گرديم. از اسلام بايد خداحافظي کرد آنگاه که امّت اسلامي به زمامداري مانند يزيد گرفتار شود».

[13]. ابن‌عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج35، ص416؛ قندوزی، ینابیع‌الموده، ج2، ص94.

نويسنده: