وریز وجوهات
تقدیر و تشکّر آیت الله العظمی صافی از فعالیت های مرکز خدمات حوزه صبح امروز چهارشنبه 14 رجب المرجب 1438 (23 فروردین1396) حجة الإسلام والمسلمین آقای ربّانی مسئول مرکز خدمات حوزه علمیّه قم، با حضور در بیت مرجع عالیقدر آیت الله العظمی صافی گلپایگانی...
جمعه: 8 / 02 / 1396 ( )

3ـ علل قيام از زبان خود امام‌(علیه‌السلام)  

«مَا الْإِمَامُ إِلَّا الْعَامِلُ بِالْكِتَابِ وَالْقَائِمُ بِالْقِسْطِ وَالدَّائِنُ بِدِينِ الحَقِّ وَالْحَابِسُ نَفْسَهُ عَلَی ذَاتِ اللهِ».[1]

وقتي وليد استاندار مدينه طيبه، امام‌(علیه‌السلام)  را به استانداري دعوت كرد، و خبر مرگ معاويه را به آن حضرت داد و نامه‎اي را كه يزيد براي گرفتن بيعت به او نوشته بود قرائت كرد[2] امام‌(علیه‌السلام)  در پاسخش فرمود:

«تو به اينكه من در پنهاني و خلوت بيعت كنم قناعت نخواهي كرد مگر آنكه آشكارا بيعت كنم كه مردم آگاه شوند».

وليد گفت: آري!

فرمود: «تا بامداد صبر كن و در اين موضوع تصميم بگير!».

وليد ـ بااينكه از كلام امام‌(علیه‌السلام)  آشكار بود كه بيعت نمي‎كند، اما چون مايل بود با آن حضرت شدت و سختي ننمايد، گفت: بازگرد به نام خدا تا در مجمع مردم تو را ملاقات نماييم.

 

مروان گفت: به خدا سوگند اگر حسين‌(علیه‌السلام)  در اين ساعت بيعت نكرده، از تو جدا شود ديگر بر او قدرت نخواهي يافت، او را حبس كن و نگذار از اينجا خارج شود مگر آنكه بيعت كند يا گردنش را بزن!

حسين‌(علیه‌السلام)  فرمود: «واي بر تو اي پسر زرقاء آيا تو امر مي‎كني به كشتن من اي وليد؟ دروغ گفتي و پستي كردي». پس از آن روي به وليد كرد و فرمود:

«اي امير، ما خاندان نبوّتيم، و معدن پيغمبري و رسالتيم، محل آمدوشد فرشتگان و فرودگاه رحمت خدا هستيم. خدا به ما فتح كرده، و به ما ختم كند، و يزيد فاسق و فاجر و شراب‌خوار و قاتل بي‎گناهان و متجاهر به فسق و فجور است. كسي مانند من با مثل او بيعت نكند ولي بامدادان خواهيم ديد كه كدام‌يك از ما سزاوار و شايسته بيعت و خلافت است».

وقتي امام‌(علیه‌السلام)  از نزد وليد بيرون رفت، مروان گفت: خلاف گفته من كردي به خدا ديگر چنين فرصتي به دست تو نخواهد افتاد.

وليد گفت: واي بر تو، تو به من مي‎گويي دين و دنياي خود را از دست بدهم! به خدا سوگند دوست ندارم كه مالك تمام دنيا باشم و حسين را كشته باشم. سبحان‌الله آيا حسين را بكشم براي اينكه مي‎گويد من بيعت نمي‎كنم. به خدا كسي كه خدا را به خون حسين ملاقات كند ميزان عملش سبك است و خدا روز قيامت به او نظر نمي‎كند و به او رحمت ننمايد و براي او عذاب دردناك است.[3]

اين صفحه از تاريخ حسين‌(علیه‌السلام)  براي درك علت قيام و خودداري آن حضرت از بيعت و تعيين هدف و مبدأ آن امام شهيد‌(علیه‌السلام)  بسيار حساس و مهم است، زيرا موادّي را يادآور شده كه هريك براي ردّ بيعت و وجوب قيام كافي است.

 

موادي را كه حسين‌(علیه‌السلام)  مستند و دليل امتناع از بيعت و تصميم بر مخالفت قرار داده، موادّي بود كه احدي در صحت و درستي آن شك نداشت و صغري و كبراي آن مورد قبول و اتّفاق همه بود، حتي وليد عموزاده يزيد و استاندار او، صحت اين ادله و مواد استناديه را انكار نكرد و در برابر قوّت منطق و صحت استدلال و احتجاج حسين‌(علیه‌السلام)  هيچ ايراد و اشكالي ننمود.

بهترين كسي كه مي‎تواند حقايق مستندات و علل اين قيام را بيان كند، شخص حسين‌(علیه‌السلام)  است كه هم در صدق گفتارش كسي ترديد نمي‎كند و هم عالِم به اوضاع سياست اسلامي بود، و از آنچه كه در جوامع اسلامي مي‎گذشت كاملاً آگاه بود و يزيد و عمال و مأموران و متصديان دستگاه‌هاي حكومتي را مي‎شناخت، و از نيّات و مقاصدشان باخبر بود.

پس هرچه حسين‌(علیه‌السلام)  راجع به اين مسائل بيان فرمايد، عين حقيقت، و استوارترين مرجع ما در معرفت مستندات، و ادله لزوم قيام و خودداري از بيعت است.

هر كلامي كه مطابق حقيقت باشد در نفوس نفوذ مي‎كند، و دل‌ها را تكان مي‎دهد، و حتي در اهل باطل نيز اثر مي‎گذارد كه گاهي در برابر آن سكوت مي‎كنند، و گاهي بدون رعايت مصلحت دنيا و سياست وقت به حقيقت آن اقرار مي‎نمايند.

سخنان حقّ و صريح حسين‌(علیه‌السلام)  چنان با واقع مطابق بود كه نزديك‌ترين مردم به يزيد، يعني وليد هم نتوانست آن را رد كند يا كارهاي يزيد را توجيه نمايد و براي لزوم بيعت او توضيحي بدهد.

اكنون بنگريد: نخست حسين‌(علیه‌السلام)  فرمود:

«أَيُّهَا الْأَميرُ! إِنَّا أَهْلُ ‌بَيْتِ النُّبُوَّةِ، وَمَعْدِنُ الرِّسَالَةِ وَمُخْتَلَفُ الْمَلَائِكَةِ، وَمَهْبِطُ الرَّحْمَةِ».[4]

 

در اين قسمت شايستگي علمي و عملي و سوابق درخشان و بي‌نظير خود را براي زعامت مسلمين و رهبري عامه، و اظهار رأي در مسائل بزرگ اسلامي، و تعيين خط سير و روش مسلمانان، با چند جمله كوتاه و يك عالم معنا و حقيقت بيان فرمود و وليد را متوجّه شخصيت بي‌بديل خود در جهان اسلام نمود، و يادآور شد كه كسي مانند او به امور شرعي و هدف‌ها و خواسته‎هاي اسلام عارف نيست و احدي هم مثل او به حفظ مصالح عاليه مسلمين علاقه‎مند نمي‎باشد؛ زيرا او اهل خانه نبوت و معدن پيغمبري و محلّ نزول فرشتگان و فرودگاه رحمت است.

براي بيان تمركز شرايط زعامت مسلمانان در آن حضرت كلماتي رساتر از اين چند جمله نيست.

اين كاخ بلند توحيد و بناي عظيم اسلام به معماري جدّش پيغمبر(ص)، و دستياري و پايمردي پدرش علي‌(علیه‌السلام)  و همّت بلند و سخاوت جدّه‎اش خديجه(علیهاالسلام) و پرستاري‎هاي مادرش فاطمه(علیهاالسلام) از پيغمبر(ص)، و فداكاري و كمك‌هاي بي‌دريغ عمويش جعفر و عموي پدرش حمزه و ديگر سربازان راه توحيد و فداكاران بني‌هاشم، برپا شد و اينك او بعد از برادرش حسن مجتبي‌(علیه‌السلام) ، يگانه حامي و غمخوار اسلام است.

اگر كسي كه اين قانون و اين شريعت و اين وحي و قرآن در خانه‎اش نازل شده، از اسلام حمايت نكند، يقيناً ديگران حمايت نخواهند كرد.

اين چند جمله كوتاه و پرمعنا، مسئوليت سنگيني را كه حسين‌(علیه‌السلام)  در برابر اسلام و قرآن داشت، و برنامه‎اي را كه بايد در حوادث و پيشامدها اجرا نمايد روشن مي‎سازد، و به‌طور مستدل و قاطع اثبات مي‎كند كه حسين‌(علیه‌السلام)  نمي‎تواند نسبت به اوضاع و احوالي كه در عالم اسلام پيش آمده بي‌اعتنا باشد.

حسين‌(علیه‌السلام)  بايد نسبت به حكومت يزيد وظيفه‎اي را كه اگر جدش پيغمبر‌(ص)  بود انجام مي‎داد، انجام دهد. آيا پيغمبر‌(ص)  با زمامداري مثل يزيد روي موافق نشان مي‎داد؟ آيا پيغمبر در برابر اينكه دستگاه خلافت و جانشيني او اين‌گونه مسخره شود، سكوت مي‎كرد؟

 

آيا اين بود آن اجتماع مترقي و ملكوتي كه پيامبر اسلام‌(ص)  تأسيس آن را در تحت لواي توحيد و عدالت و آزادي واقعي به بشريت پيشنهاد داد كه يزيد و ابن‌زيادها بر مردم مسلط شوند و حدود و قوانين و احكام شرع پايمال شود؟

اين همان پيغمبر بود كه گفت: «اگر خورشيد را در دست راستم، و ماه را در دست چپم گذارند دست از دعوت بر نخواهم داشت».[5]

و اين حسين‌(علیه‌السلام)  كه فرزند همان پيغمبر‌(ص)  بود گفت: «اگر در تمام دنيا محلّي براي ماندن پيدا نكنم، با يزيد بيعت نخواهم كرد».

مبدأ و مقصد هر دو (پيامبر‌(ص)  و حسين‌(علیه‌السلام) ) يكي است.

اين چند جملة پرارزش و باروح، برهان موقعيت ارجمند روحاني حسين‌(علیه‌السلام)  و جامعيت تمام شرايط زمامداري، و نشان‌دهندة قيافه روحي، و ساختمان شخصيت معنوي، و خصال عالي اوست.

در جمله «بِنَا فَتَحَ اللهُ، وَبِنَا خَتَمَ»[6] مي‎فرمايد:

باب هدايت و راهنمايي مردم را خدا به ما گشوده و به ما نيز ختم كرده است. مقصود اين است كه منصب الهي هدايت، و رهبري و زعامت همواره در خاندان ماست.

جمله ديگر :

«وَيَزِيدُ فَاسِقٌ فَاجِرٌ شَارِبُ الْخَمْرِ قَاتِلُ النَّفْسِ الْمُحْتَرَمَةِ مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ وَالْفُجُورِ».[7]

 

در اين جمله، امام‌(علیه‌السلام)  با كمال صراحت در استانداري مدينه كه يكي از مراكز قدرت و سلطه يزيد بود، ذمائم اخلاقي و عملي او را ـ كه در هركس يكي از آنها وجود داشته باشد، لياقت آنكه در يك اجتماع اسلامي كدخداي يك ده يا پاسبان كوچه‎اي شود ندارد، تا چه رسد خلافت و زمامداري ـ تذكر داد.

اين اوصاف، و رذائل هركدام يك ماده و دليل قاطع براي شرعي نبودن حكومت يزيد و حرمت بيعت با او و تمكين از زمامداري اوست.

1. فسق، فجور، زنا و گناه.

2. ميگساري.

3. آدم‌كشي بدون مجوز شرعي.

4. تجاهر به معصيت.

يكي از صفاتي‌ كه بايد در خليفه باشد اين است كه خليفه بايد در روش و رفتار، مظهر عدالت و تعاليم اسلام و نمونه تربيت مكتب قرآن باشد، و مانند آينه كه از شخصي كه در برابر آن بايستد حكايت مي‎كند، از اسلام حكايت كند.

غرض از تعيين خليفه و زمامدار، اجراي حدود و امر به معروف و نهي از منكر و عمل به شريعت و احكام است، پس خليفه و زمامدار بايد خودش بيش از همه به قانون و احكام عمل نمايد و حقوق اسلامي را براي همه افراد محترم شمارد.

كسي كه مي‎خواهد به حكم شريعت و قانون، زمامدار باشد، بايد رعايت و احترامش از قانون شرع از ديگران بيشتر باشد و اگر خليفه متجاهر به فسق و نابكاري و خيانت گرديد، ضررهايي كه از ناحيه او به ملت مي‎رسد پايه بقاي ملت را متزلزل و مشرف به انهدام خواهد ساخت.

جامعه علاوه بر آنكه حقّ ندارد به خلاف مستبدّان و نابكاران و تجاهركنندگان به گناه رأي دهند، بايد آنها را از مناصبي كه دارند عزل كنند.

جمله سوم:

 

«وَ مِثْلي لَا يُبَايِعُ مِثْلَهُ».[8]

اين جمله، نتيجه جمله‎هايي است كه راجع به صلاحيت بي‌نظير و شخصيت ممتاز خود و سوابق و احوال ننگين يزيد فرمود. يعني: كسي مثل من، با اين گذشتة درخشان و با مقام رهبري به‌حقي كه نسبت به ‌جامعه دارد با كسي مثل يزيد بيعت نمي‎كند، زيرا بيعت با خليفه در اصطلاح مسلمين، تعهد اطاعت و انقياد است به كسي كه مركز تحقق هدف‌هاي عاليه اسلامي و مصدر عزت و اعتلاي مسلمين و اعلای كلمه اسلام و حامي قرآن و آمر به معروف و ناهي از منكر، و به‌عبارت‌ديگر قائم‌مقام و جانشين پيغمبر‌(ص)  باشد.

معناي بيعت صحيح، ابراز آمادگي در فرمان ‌بردن از اوامر خليفه واقعي و فداكاري در راه انجام اوامر اوست كه بر هر مسلمان به‌حكم: ﴿أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ﴾[9] واجب است و اين بيعت با مثل يزيد هرچند صورت‌سازي و براي دفع ضرر باشد، امضاي قانوني ‌شدن فسق و فجور و تجاهر به منكرات و معاصي و تضييع حقوق و اتكاي به ظالمين و ستمكاران و فسّاق و فجّار است و صدور آن از مثل حسين‌(علیه‌السلام)  امكان شرعي و عرفي نداشت.

اين بيعت، تعهد همكاري در قتل مردم بي‌گناه، و بردن آبرو و عزّت اسلام است و ساحت مقدس حسين‌(علیه‌السلام)  به اين بيعت ننگين آلوده نخواهد شد.

لذا آن حضرت اين جمله را «مِثْلِي لَا يُبَايِعُ مِثْلَهُ» مانند يك حكم بديهي و مورداتّفاق و مسلّم همه فرمود؛ زيرا احدي از مسلمانان باوجدان نمي‎گفت شخصيتي مثل حسين‌(علیه‌السلام)  با ناكسي مثل يزيد بيعت كند.

اين يك نتيجه مورد قبول همه بود كه حسين‌(علیه‌السلام)  پس از بيان سوابق ديني و روحاني خود و پيشينه‎هاي پرننگ يزيد آن را اعلام فرمود.

 

آري اگر فرضاً تمام مسلمانان به اين ذلّت و پستي تن در دهند و با مثل يزيدي بيعت كنند و به زمامداري امثال او رأي دهند، حسين‌(علیه‌السلام)  كه صاحب آن مكارم و فضايل و مقامات است و چشم اسلام و اسلاميان به مساعي و كوشش او در نجات دين و برنامه‎هاي قرآني دوخته است، با كسي كه مركز شرارت و قساوت و فسق و گناه است، بيعت نمي‎كند.

حساب حسين‌(علیه‌السلام)  از حساب همه جداست. او اهل‌بيت نبوّت و معدن رسالت و مركز آمدوشد ملائكه و محل هبوط رحمت و پس از برادرش حسن‌(علیه‌السلام)  پسر منحصربه‌فرد دختر پيغمبر بود، به فرزدق فرمود:

«اين مردم ملازم اطاعت شيطان شده، و اطاعت خداي رحمان را ترك كرده و فساد را ظاهر و حدود را باطل نموده‎اند، شراب مي‎نوشند و اموال فقرا و مساكين را به خود اختصاص داده‎اند، و من سزاوارترين افراد هستم به قيام براي ياري دين و عزت شرع و جهاد در راه خدا از براي اعلاي كلمه خدا».[10]

پس وقتي كار به اينجا كشيد كه كسي مانند يزيد بخواهد بر مسند پيغمبر‌(ص)  بنشيند و خود را رهبر ديني و سياسي مسلمين و پيشواي عالم اسلام بداند، براي امام‌(علیه‌السلام)  جز اعلام خطر و اعلان قيام شرعي نبودن حكومت، وظيفه‎اي ديگر نيست؛ زيرا در نظر مردم بيعت او و هريك از بزرگان صحابه و تابعين با اين عنصر ناپاك، امضاي صحت حكومت، و ابطال حقيقت خلافت و عدول از تمام شرايط زعامت اسلامي، و جانشيني پيغمبر‌(ص)  و القاي جامعه در ضلالت بود. اين بيعت در گردن مردان خدا مانند سلسله‎ها و زنجيرهاي عذاب است، و سنگيني و فشار آن بر روح آنان از سنگيني كوه‌ها بيشتر است.

حسين‌(علیه‌السلام)  با اين منطق قيام كرد، و بر سر اين سخن ايستاد و فرمود:

 

«مَا الْإمامُ إِلَّا الْعَامِلُ بِالْكِتَابِ، وَالْقَائِمُ بِالْقِسْطِ، وَالدَّائِنُ بِدِينِ الحَقِّ، وَالْحَابِسُ نَفْسَهُ عَلَی ذَاتِ اللهِ».[11]

«امام نيست مگر آن‌كه به كتاب خدا حكم كند و عدل و داد برپا كند و دين حقّ را منقاد باشد و نفس خويشتن را طبق عقيده به ذات خدا حبس كند».

و در روز عاشورا كه باران مصيبت‌ها بر سرش مي‎باريد همان منطق را تكرار مي‎كرد و مي‎فرمود:

«أَمَا وَاللهِ لَا اُجِيبُهُمْ إِلَی شَيْءٍ مِمَّا يُرِيدُونَ حَتَّی أَلْقَی اللهَ وَأَنَا مُخَضَّبٌ بِدَمِي»؛[12]

«به خدا سوگند! به خواسته‎هاي اين مردم پاسخ موافق نمي‎دهم تا خدا را ديدار كنم درحالي‌كه به خونم رنگين و خضاب شده باشم».

 

[1]. ابومخنف، مقتل‌الحسين(علیه‌السلام)، ص17؛ طبري، تاريخ، ج4، ص262؛ سماوي، ابصارالعين، ص217. «نيست امام و پيشوا جز کسي که به کتاب خدا عمل کند و دادگستري نمايد و به دين حقّ پايبند باشد و با اعتقاد به ذات خدا نفس خود را از گناهان باز دارد».

[2]. بنا به نقل يعقوبي و خوارزمي صريحاً به وليد نوشته بود اگر حسين و ابن‌زبير از بيعت خودداري كنند، گردنشان را بزند و سرهايشان را به نزد او بفرستد. يعقوبي، تاریخ، ج2، ص241؛ خوارزمي، مقتل‌الحسین(علیه‌السلام)، ج1، ص180، فصل9.

[3]. خوارزمي، مقتل‌الحسین(علیه‌السلام)، ج1، ص184 فصل9؛ علایلی، سموالمعني في سموالذات، ص113 ـ 114 و كتاب‌هاي ديگر.

[4]. ابن‌اعثم کوفي، الفتوح، ج5، ص14. «اي امير ما خاندان نبوّتيم و معدن رسالت و جايگاه رفت‌وآمد فرشتگان و محل فرود آمدن رحمتيم».

[5]. طبری، تاریخ، ج2، ص67؛ ابن‌جوزی، المنتظم، ج2، ص368؛ ابن‌اثیر جزری، الکامل فی‌ التاریخ، ج2، ص64؛ ابن‌ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج2، ص64.

.[6] ابن‌اعثم کوفي، الفتوح، ج5، ص14؛ ابن‌طاووس، اللهوف، ص17؛ بحراني اصفهاني، عوالم‌العلوم، ص174.

[7]. «يزيد فاسق بدکارة شرابخوار آدم‌کش است و کسي است که آشکارا به فسق و فجور و گناه دست مي‌زند».

.[8] ابن‌اعثم کوفي، الفتوح، ج5، ص14؛ ابن‌طاووس، اللهوف، ص17؛ بحراني اصفهاني، عوالم‌العلوم، ص174.

[9]. نساء، 59.

[10]. سبط ابن‌جوزی، تذكرة‌الخواص، ص217 – 218.

[11]. طبری، تاريخ، ج4، ص262.

[12]. ابن‌اعثم‌کوفي، الفتوح، ج5، ص101؛ مجلسي، بحارالانوار، ج45، ص12؛ علایلی، سموالمعني في سموالذات، ص118.

نويسنده: