وریز وجوهات
امام جواد عليه السلام، در اخلاق كريمه و صفات پسنديده و علم، معرفت، دانش، زهد و تقوا، وارث اجداد بزرگوار و در عظمت و جلالت، زبانزد خاصّ و عام بود و شخصيّت‌هاي بزرگ علمي و ديني در برابر او خاضع و فروتن بودند. محدّثان بزرگ و علماي عاليقدر، افتخار كسب...
دوشنبه: 30 / 05 / 1396 ( )

5ـ خطر ارتجاع

اين خطر از تمام مخاطراتي كه در آن روز جامعه مسلمانان را تهديد مي‎كرد، مهم‌تر و شكننده‎تر بود.

عفريت ارتجاع و بازگشت به عصر شرك و بت‌پرستي و جاهليت، اندك‌اندك قيافه منحوس و مهيب خود را نشان مي‎داد.

زور سرنيزة بني‌اميه، نقشه‎هاي وسيع آنها را در سست كردن مباني ديني جامعه و الغاي نظامات اسلامي و تحقير شعائر ديني، اجرا مي‎كرد.

عالم اسلام مخصوصاً مراكز حساس و موطن رجال بزرگ و باشخصيت مثل مكه، مدينه، كوفه و بصره در سكوت مرگبار و خفقان شديد فرو رفته بود.

شدّت ستمگري فرمانداري مانند زياد، سمره و مغيره، و بي‌باكي آنها از قتل نفوس محترمه، جرح و ضرب و مثله، پرونده‌سازي و هتك اعراض مسلمانان، جامعه را مرعوب و مأيوس ساخته بود.

 

بني‎اميه دست به‌كار برگرداندن مردم از راه اسلام و مخالفت با نصوص كتاب و سنّت و سيره رسول اعظم‌(ص)  شدند و افكار معاويه و نقشه‎هاي او اساس حمله‎هاي آنها بر ضدّاسلام و صحابه و انصار و اهل‌بيت بود.

بني‎اميه تصميم داشتند كه روحانيت اسلام و طبقات دين‌دار و ملتزم به آداب و شعائر دين را كه مورد احترام مردم بودند بكوبند و از ميان بردارند.

علاوه بر كشتن پسر پيغمبر‌(ص)  و قتل‌عام مردم مدينه و ويران ساختن و سوزاندن كعبه معظمه قبله مسلمانان، تجاهر به گناه و تعطيل حدود، دو مركز بزرگ اسلام - مكه معظمه و مدينه طيبه ـ را مجمع خنياگران و نوازندگان و مخنثان و امارد و شعراي عشق‌باز، و اراذل و اوباش قرار دادند تا عظمت و اعتبار اين دو شهر مقدس كم شود و وضع اين دو شهر، مردم شهرهاي ديگر را به معاصي و فحشا گستاخ سازد.

بني‎اميه بودند كه علاوه بر آنكه شمشير در اهل‌بيت گذاردند و خواستند كاري كنند كه كسي فكر زمامداري آنها و مراجعه به آنها را نكند و زمين را از آل محمد‌(ص)  خالي سازند، كمر دشمني انصار پيغمبر‌(ص)  را نيز براي اينكه آن حضرت را ياري نمودند به ميان بستند و آنان را از حقوق اسلامي محروم، و ذليل و خوار ساختند.[1]

تعطيل حدود و دفع شهود از عصر عثمان شروع شد و اگر علي‌(علیه‌السلام)  يگانه كسي كه به‌شدت مطالبه اجراي حدود را مي‎نمود نبود، در همان زمان عثمان، حدود تعطيل گشته و فاتحه احكام خوانده شده بود.[2]

علايلي مي‎گويد: در نزد مفكرين اسلامي ثابت است كه بني‌اميه آلت فساد بودند و تجديد زندگي عصر جاهليت با تمام مراسم و رنگ‌هايش جزو طبيعت آنها بود.[3]

 

سبط ابن‌جوزي مي‎گويد: جدّم در كتاب تبصره گفته است: همانا حسين ‌به‌سوي آن قوم رفت براي اينكه ديد شريعت محو شده است پس در رفع قواعد آن كوشش كرد.[4]

اگر بدون معارض و بي‌سروصدا دست يزيد در اجراي نقشه‎هاي خائنانه بني‎اميه باز گذاشته مي‎شد، همان‌طور كه معاويه مي‎خواست، اذان و شهادت به توحيد و رسالت ترك مي‎شد و از اسلام اسمي باقي نمي‎ماند و اگر هم اسمي مي‎ماند مسمّاي آن طريقه بني‌اميه و روش و اعمال يزيد بود.

اگر خلافت يزيد با عكس‌العمل شديدي در جامعه اسلام مواجه نمي‎گشت، او به سِمَت جانشيني پيغمبر‌(ص)  پذيرفته مي‎شد و مملكت اسلام كانون معاصي، فحشا، قمار، شراب، رقص، غنا و سگ‌بازي و نابکاری مي‎گرديد؛ زيرا جامعه از بزرگان و سران خود پيروي مي‎كنند و كارهاي آنها را سرمشق قرار مي‎دهند.

لذا لازم بود براي حفظ اسلام و دفع خطر ارتجاع نسبت به روش يزيد جنبش و نهضتي آغاز شود كه عموم، مخالفت روش او را با برنامه‎هاي اسلام درك كنند و بدانند كه سران سياسي بني‎اميه از برنامه‎هاي اسلامي تبعيت ندارند.

علاوه بايد احساسات ديني مردم را بر ضد آنان بيدار ساخت تا در مخالفت آنها سرسختي نشان داده و نسبت به‌ كارها و برنامه‎هايي كه مطرح مي‎كنند بدبين باشند و آنها را خائن و دشمن اسلام بشناسند.

قيام سيدالشهدا‌(علیه‌السلام)  براي اين دو منظور لازم و واجب بود يعني لازم بود كه هم پرده از روي كار بني‎اميه بردارد و آنها را به جوامع اسلامي معرفي نمايد، و هم احساسات ديني مردم را عليه امويين بسيج كند و عواطف جامعه را به‌سوي خاندان پيغمبر و اهل‌بيت(علیهم‌السلام) جلب فرمايد تا بني‎اميه از اينكه بتوانند بر قلوب مردم حكمراني كنند و مالك دل‌ها شوند و شعائر اسلامي مانند اذان را موقوف سازند، محروم و نااميد شوند.

شيخ محمد محمود مدني استاد و رئيس دانشكده شريعت دانشگاه الازهر مي‎گويد:

 

حسين، شهيد نمونه و برجسته مجاهدين راه خدا، ديد بال و پر حقّ شكسته و باطل از چهار سو راه را بر آن بسته است، خود را ديد كه شاخ درخت نبوّت و پسر آن امام شيردلي است كه هرگز از بيم و ذلت سر به زير نينداخت.

خود را ديد كه برطرف‌ كردن اين حزن و اندوه و از ميان بردن اين تاريكي‌ها به او حواله شده و از او خواسته شده است.

صدايي از اعماق دلش او را ندا مي‎كرد:

تو اي پسر پيغمبر براي رفع اين شدائد هستي!

خدا به جدّ تو تاريكي‌ها را برطرف، و حقّ را ظاهر و باطل را باطل ساخت تا بر او نازل شد:

﴿إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللّٰهِ وَالْفَتْحُ﴾[5]

و مردم گروه‌گروه در دين خدا وارد شدند.

پدر تو همان شمشير برنده و قاطعي بود كه در نيام نرفت تا گردن‌هاي مشركين را ذليل توحيد ساخت.

برخيز اباعبدالله! مانند پدر و جدت جهاد كن و از دين خدا حمايت كن، و ستمكاران را از بين ببر، و زمين را از پليدي ظلم و ستم پاك ساز.

خاندان تو، اصحاب تو خوار شده‎اند و بانوان و فقرا و اطفال و يتيمان و بيوه‌زنان بيچاره گشته‎اند.

پس چه كسي اين‌همه گرفتاري و پريشاني و فشار ظلم و ستم را برطرف مي‎سازد اگر تو برطرف نسازي؟.

و چه كس براي نجات امت قيام مي‎كند اگر تو قيام نكني؟ پسر علي و فاطمه؟!

گويي حسين اين صدا را از اعماق دلش مي‎شنيد كه او را به اين نداي مؤثر، ندا مي‎كرد، و شب و روز به او اصرار مي‌ورزيد.

 

پس حسين حقّ چاره‎اي جز پاسخ به اين ندا و اجابت اين صدا نداشت و به كساني كه او را از قيام باز مي‎داشتند و مي‎ترساندند، توجّه نفرمود و شدت و قساوت دشمن و جسارت و بي‎اعتنايي او به احترام خاندان نبوّت، او را از جهاد در راه خدا باز نداشت، زيرا او مجاهدي بود كه به امر خدا قيام كرد و برايش تفاوت نداشت كه به‌ظاهر مغلوب باشد يا منصور، چون هر دو حال برايش شرافت بود:

﴿قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلَّا إِحْدَی الْحُسْنَيَيْنِ﴾[6]

پس او در راه خدا و حقّ شهيد شد و كشندگان به لعنت خدا و تمام ملائكه و مردم گرفتار شدند و او به بزرگ‌ترين درجات در نزد خدايش رستگار شد:

«مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ».[7]

و پايان اين فصل را اين ابيات پرمعنا قرار مي‎دهيم كه ترجماني از خطر يزيد براي اسلام و توحيد، و فداكاري سيدالشهدا‌(علیه‌السلام)  در راه نجات دين است.

لإِنْ جَرَتْ لَفْظَةُ التَّوْحِيدِ فِي فَمِهِ
قَدْ أَصْبَحَ الدِّينُ مِنْهُ يَشَتَكِي سَقَماً
فَمَا رَأَی السِّبْطُ لِلدِّينِ الْحَنِيفِ شَفَا
 

 

فَسَيْفُهُ بِسِوَی التَّوْحِيدِ مَا فَتَكَا
وَمَا إِلَی أَحَدٍ غَيْرَ الْحُسَيْنِ شَكَا
إِلا إِذَا دَمُهُ فِي كَرْبَلا سُفِكَا
 

 

اگر‌چه لفظ توحيد بر زبانش جاري مي‎شود اما شمشيرش چيزي غير از توحيد را نمي‎كشد، دين از دست او از درد مي‎نالد و به هيچ‌كس غير از حسين‌(علیه‌السلام)  شِكوه نمي‎كند، پس فرزند پيغمبر (حسين) براي دين حنيف شفايي نيافت جز اينكه خونش در كربلا ريخته شود.

 


[1]. علایلی، سموالمعني في سموالذات، ص27 ـ 28.

[2]. ر.ک: مسعودی، مروج‌الذهب، ج2، ص335 – 336.

[3]. علایلی، سموالمعني في سموالذات، ص‌28.

[4]. سبط ابن‌جوزی، تذكرة‌الخواص، ص245.

[5]. نصر، 1.

1. توبه، 52. «بگو: دربارة ما چه انتظاري داريد، جز اينكه يكي از دو خوبي (شهادت يا پيروزي) نصيب ما مي‎شود».

[7]. مجلة‌العدل، س2، ص6، طبع نجف اشرف (نقل به ‌معنا).

نويسنده: 
کليد واژه: