وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمين و الصلوة و السلام علي خير خلقه حبيب إله العالمين أبي‌القاسم محمّد و آله الطّاهرين سيّما بقية الله في الأرضين قال الله الحکيم: «لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ...
سه شنبه: 21/آذر/1396 (الثلاثاء: 23/ربيع الأول/1439)

6ـ نداشتن تأمين جانی[1]

شرعاً و عقلاً هركس در برابر صدمات و خطراتي كه متوجّه جانش مي‎شود، حقّ دفاع دارد، و فطرت او در هنگام توجّه خطر، او را به مدافعه و حفظ جان وادار مي‎سازد، و اگر انسان در مقابل دشمن مهاجم، دفاع نكند و تسليم شود مسئول، و سزاوار توبيخ است.

اگر حيات كسي ازطرف حكومت، بدون علت مشروع به خطر افتاد، و مصونيت جان و احترام خونش مراعات نشد، مي‎تواند براي حفظ جان و دفاع از نفس خويش قيام و انقلاب كند و اين حقّ، يعني حقّ دفاع از نفس، حقي است كه براي تمام افراد ثابت و محرز است.

باتوجّه ‌به اين مقدمه مي‎گوييم: حسين‌(علیه‌السلام)  در اوضاع و احوالي كه امنيت جاني براي آن حضرت وجود نداشت و مي‎دانست كه بني‎اميه در مقام كشتن او هستند و آسوده‎اش نمي‎گذارند تا خونش را بريزند، قيام كرد و براي دفاع از نفس چاره‎اي جز قيام و خودداري از تسليم نداشت.

اگر كسي بگويد: اين خطر ازجهت خودداري امام‌(علیه‌السلام)  از بيعت بود، و اگر بيعت مي‎كرد خطر مرتفع مي‎شد. پاسخش اين است كه: البتّه حسين‌(علیه‌السلام)  از بيعت با يزيد امتناع داشت؛ اما اين امتناع مجوّز قتل آن حضرت نبود؛ زيرا در حكومت

 

به‌اصطلاح اسلامي كه به‌طور انتخاب و مراجعه به آراي عمومي، خليفه و زمامدار تعيين مي‎شد، بيعت و رأي دادن به زمامداري كسي كه به حكومت انتخاب شده واجب نبود و به‌عبارت‌ديگر بيعت با خليفه انتخابي بر كسي كه در صلاحيت او ترديد دارد يا او را صالح براي زمامداري نشناسد يا در اصل صحت بيعت او حرف و ايراد داشته باشد، واجب نيست. فقط بنا بر معمول عامه و اهل‌سنّت، به‌خصوص در اعصار بني‎اميه و بني‎عباس و دوران‌هاي اختناق و خفقان، قيام‌ بر ضد حكومت تا خون و مال و آبروي شخص محترم باشد، جايز شمرده نمي‎شد.

حتي اميرمؤمنان علي‌(علیه‌السلام)  بااينكه خلافتش به نصّ و اجماع ثابت بود، متعرّض كساني كه با آن حضرت بيعت نکردند و به‌ظاهر مخالفتي نداشتند يا به عذرهاي جاهلانه و مغرضانه از شركت در جهاد با قاسطين و ناكثين و مارقين، خودداري نمودند، نگرديد و آنان را به جنگ ملزم نفرمود و حقّ بيعت نکردن به‌خصوص اگر براي روشن شدن وضع باشد براي هركس ثابت بود[2] و تعرّض به كسي كه كناره‎گيري كرده و در رتق‌وفتق امور و سياست مداخله نمي‎كند، و به اجتهاد خودش زمامدار وقت را صالح براي زمامداري نمي‎شناسد، مادام كه قيام نكرده، جايز نيست، و اين همان پيشنهادي بود كه حسين‌(علیه‌السلام)  بنا به نقل بعضي از مقاتل به بني‌اميه داد كه متعرض او نشوند تا در يكي از ثغور و مرزهاي اسلام برود و در آنجا بماند «لَهُ مَا لَهُمْ وَعَلَيْهِ مَا عَلَيْهِمْ». غرض اين است كه خودداري از بيعت مجوّز سلب مصونيت و مباح شدن مال و جان مسلمان نمي‎شود، پس امتناع

 

حسين‌(علیه‌السلام)  از بيعت، يك حقّ شرعي و يك نوع آزادي عادي بوده و به‌ علل و مواد ذيل بجا و مشروع بوده است:

1. نفس امتناع از بيعت درصورتي‌كه توأم با معارضه عملي با حكومت نباشد، خصوصاً اگر بر اساس عقيده به عدم صلاحيت نامزد خلافت باشد، جايز است. بلي، برطبق مذهب شيعه كه امام‌(علیه‌السلام)  به‌ نصّ پيغمبر‌(ص)  از جانب خدا نصب مي‎شود و يك منصب الهي است، هرگونه امتناعي كه حاكي از عدم تسليم فرمان خدا باشد جايز نيست.

2. امتناع از بيعت براي كسي كه خود از اهل حلّ و عقد و مراجع امور مسلمانان باشد جايز است و عدم بيعت او موجب عدم انعقاد اجماع است و بدون بيعت او خلافت بنا بر مذهب اهل‌سنّت هم غيرشرعي و تحميل بر مسلمين و سلب آزادي است و سرباز زدن از اوامر او تخلف شرعي شمرده نمي‎شود.

3. بيعتي كه بر پايه تطميع و تهويل و تهديد و ارعاب باشد، لغو، و هركس با آن بيعت انتخاب شود، نماينده جامعه نيست و معارضه با حكومتي كه در اين شرايط تعيين شده، جايز است.

پس بنا بر اين مواد اگر عمّال حكومتي براي فردي مخاطره ايجاد كنند و بخواهند او را بي‌جهت فقط به جرم اينكه چرا در بيعت شركت نكرده و به كسي كه نامزد آنها بود رأي نداده، دستگير و به قتل برسانند، آن فرد حقّ دارد براي حفظ جان خود بر حكومت خروج نمايد و از مردم بخواهد تا او را ياري نمايند.

در مورد بيعت با يزيد: اولاً حسين‌(علیه‌السلام)  خود از اهل حلّ و عقد بود يعني اگر بنا باشد امر خلافت با مشورت و مراجعه به آراي عموم و اجماع اهل حلّ و عقد انجام شود، حسين‌(علیه‌السلام)  اوّلين شخصيتي بود كه نظر و رأي او در شرعي‌ بودن خلافت دخالت داشت؛ زيرا هم به ‌ملاحظه مقام ارجمند معنوي و موقعيت بزرگ روحاني و پرارزشي كه داشت، رأيش بسيار مقدس و محترم بود، و هم ازجهت

 

توجّه عموم مسلمين به آن حضرت، رأيش ميزان نظر عموم مسلمين به‌ استثناي جمعي از بني‎اميه و عمّال و طرف‌داران آنها بود. پس بيعت نكردن حسين‌(علیه‌السلام)  مساوي است با غيرشرعي بودن حكومت و خلافت، بنابراين خودداري چنين شخصيتي از بيعت بايد محترم باشد؛ و اگر بنا باشد مثل او را مجبور به بيعت سازند از اجماع و شورا جز لفظ چيزي باقي نمي‎ماند، و زور و استبداد جاي هر قاعده و ترتيبي را خواهد گرفت.

و ثانياً فرضاً اگر امام‌(علیه‌السلام)  يكي از افراد عادي مسلمانان بود باز خودداري از بيعت موجب جواز هتك احترام و تعرض به حريم حرمت و آزادي، و مباح‌ شدن خون او نمي‎شد؛ زيرا چنان‌كه گفته شد درصورتي‌كه بيعت يزيد صحيح بود، بر او بيش از عدم مخالفت و معارضه‌ نكردن تكليفي نبود و خودداري از بيعت باعث هتك حرمت خون كه از هر مسلماني محترم است نمي‎شود.

بيعت با يزيد چنانچه اتّفاق تمام تواريخ بر آن است مبني بر تطميع و تهديد و ارعاب بود و چيزي كه در آن ملاحظه نشد، صلاحيت او و مصلحت امت بود و بيشتر كساني كه به او رأي دادند از روي رعب و زير برق شمشير و نيزه بيعت كردند، و آن عده كمي كه با رغبت و ميل موافقت كردند، همان‌هايي بودند كه چشم طمع به مقامات لشكري و كشوري دوخته، و از بيت‌المال حقوق‌هاي كلان مي‎گرفتند و از جوايز معاويه و يزيد برخوردار بودند، خدا مي‎داند كه چه مبالغ هنگفتي از بيت‌المال و حقوق فقرا و خلق گرسنه و برهنه صرف اين كار شد، و چه خون‌هايي به ناحق ريخته شد، و چه ستمكاراني براي اخذ بيعت بر سر كار آورده شدند كه يكي از آنها مغيره بود.

بنابراين، امام‌(علیه‌السلام)  و ساير شخصيت‌هاي اسلامي حقّ داشتند از بيعت يزيد امتناع نمايند و خود را از آلوده شدن به شركت در مظالم او حفظ كنند و كسي هم حقّ نداشت آنها را مجبور و ملزم به بيعت سازد، و دليل بر آنكه آنها اين حقّ را داشتند، يكي امتناع خود آنهاست، و ديگر آنكه احدي از مسلمانان آنها را ازجهت

 

ترك اين بيعت ملامت و نكوهش نكرد بلكه همگي اصل جواز خودداري از بيعت و بلكه حرمت بيعت با يزيد را قبول داشتند.

بعد از اين توضيحات و بيان مواد و ادله جواز امتناع از بيعت، مسئله سلب امنيت از حسين‌(علیه‌السلام)  و توجّه خطر به جان آن حضرت كه يك ماده مهم و علت واضح و قانع‌كننده‎اي براي قيام و دفاع است، مطرح مي‎شود.

تواريخ اسلامي همه نقل كرده‎اند كه جان حسين‌(علیه‌السلام)  در خطر بوده، و بني‎اميه و حكومت يزيد قصد جانش را كرده بودند و خواه بيعت مي‎كرد و خواه بيعت نمي‎كرد خون مباركش را مي‎ريختند.

روش حكومت و رفتار يزيد و پدرش و عمّال آنها طوري بود كه اگر به آن حضرت هم اطمينان‌هايي در مورد عدم تعرّض به جانش مي‎دادند، قابل اعتماد نبود. آنها مكرر رجال و شخصيت‌هاي كشور را كه در خانه نشسته و در كارهاي سياسي دخالت نداشتند، فقط براي اينكه در بين مردم سوابق روشن و طرف‌داراني دارند كشتند. نه رعايت عهد و پيمان مي‎كردند و نه اماني را كه به شخص مي‎دادند محترم مي‎شمردند. اين بني‎اميه و معاويه بودند كه سعد وقاص را محرمانه كشتند و اين بني‎اميه و معاويه بودند كه به دست ابن‌آثال مسيحي عبدالرحمن بن خالد را كه از هواخواهان سرسخت خودشان بود، براي اينكه شايد معارض سلطنت يزيد شود كشتند و قاتل او را با اينكه مسيحي بود بر مسلمان‌ها در شهر حمص حكومت دادند.

اين معاويه و بني‎اميه بودند كه حضرت مجتبي و سبط اكبر و نور ديده حضرت رسول خدا‌(ص)  را به فجيع‎ترين صورتي شهيد نمودند، براي اينكه معاويه در عهدنامه، با آن حضرت تعهد كرده بود كسي را وليعهد نكند.

معاويه وقتي به‌عنوان مشورت، موضوع ولايتعهدي يزيد را با افراد خبره و سياستمداران مطرح ساخت، احنف بن قيس به او گفت: اين فكر خيانت و تحميل بر مسلمين است؛ زيرا باوجود شخصي مثل امام حسن مجتبي‌(علیه‌السلام)  كه در بين مردم

 

محبوبيت دارد و نفوذش به‌قدري است كه او را از پدرش علي‌(علیه‌السلام)  هم بيشتر دوست مي‎دارند، انتخاب شخص متهم و مشهور به فسادي مثل يزيد خطا و خيانت است.

معاويه و بني‎اميه همان كساني بودند كه برخلاف تمام شروط عهدنامه با حضرت مجتبي‌(علیه‌السلام)  رفتار كردند، و هنوز مركب عهدنامه صلح نخشكيده بود كه وارد كوفه شد، و خطبه‎اي خواند كه در آن سوءنيت، و هدف‌هاي خود را آشكار ساخت، و درضمن آن خطبه گفت:

كُلُّ شَرْطٍ شَرَطْتُهُ فَتَحْتَ قَدَمَيَّ هاتَيْنِ؛[3]

هر شرطي نموده بودم، زير پاهايم گذاردم.

 و رسماً نقض عهد خود را اعلان كرد بااينكه خدا مي‎فرمايد:

﴿وَ أَوفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْؤُلاً﴾[4]

اينان كساني بودند كه به مسلم بن عقيل‌(علیه‌السلام)  امان دادند و به امان خود وفا نكردند و آن مرد خدا را شهيد نمودند.[5]

لذا وقتي روز عاشورا قيس بن اشعث به امام‌(علیه‌السلام)  گفت: آيا به حكم پسران عمويت تسليم نمي‎شوي؟ از آنها جز آنچه دوست داري به تو نمي‎رسد. امام‌(علیه‌السلام)  در جوابش فرمود: «أَنْتَ أَخُو أَخِيكَ»؛ «تو برادر برادرت هستي (آيا مي‎خواهي بني‎هاشم بيشتر از خون مسلم از تو بخواهند؟)»؛[6] يعني تو برادر محمد بن اشعث هستي كه ازطرف ابن‌زياد به مسلم امان داد، و با آن امان او را به آن وضع دردناك شهيد كردند، با آن سابقه چگونه اين سخنان را مي‎گويي و مي‎خواهي مرا فريب دهي؟

 

اين يك مطلب ساده و روشني بود كه هركس دورنماي اعمال گذشته و تاريخ بني‌اميه را تماشا مي‎كرد، مي‎فهميد، تا چه رسد به كسي كه در روشنايي علم ولايت و امامت، خدا او را از اسرار بزرگ و حوادث آينده باخبر ساخته باشد.

پس حسين‌(علیه‌السلام)  اگر بيعت هم مي‎كرد، براي خاطر محبوبيت و موقعيتي كه دارا بود امنيت و مصونيت نداشت و او را شهيد مي‎كردند. براي اينكه بدانيم حسين‌(علیه‌السلام)  واقعاً جانش در خطر بوده و چاره‎اي غير از قيام و دفاع نداشت، همان سخناني كه در مكه معظمه و در بين راه ضمن پاسخ بزرگان و رجال باشخصيت مي‎فرمود، كافي است؛ زيرا كسي غير از خود امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  بهتر نمي‎توانست اين موضوع را تشخيص دهد و روشن كند.

دفاع و قيام، تكليف امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  بود؛ احراز موضوع و شرط وجوب نيز با خود آن حضرت بود.

حسين‌(علیه‌السلام)  مكرر مي‎فرمود: بني‎اميه تصميم گرفته‎اند مرا بكشند، و هيچ‌كس هم در جواب امام‌(علیه‌السلام)  نگفت: بني‌اميه اهل اين‌ كارها نيستند، يا اين‌كار را انجام نمي‎دهند، ازجمله به ابن‌زبير در مكه فرمود:

«وَأَيْمُ اللهِ لَوْ كُنْتُ فِي جُحْرِ هَامَّةٍ مِنْ هَذِهِ الْهَوامِّ لَاسْتَخْرَجُونِي حَتَّی يَقْضُوا  بِي حَاجَتَهُمْ وَاللهِ لَيُعْتَدَنَّ عَلَيَّ كَمَا اعْتَدَتِ الْيَهُودُ فِي السَّبْتِ».[7]

به ابن‌عبّاس فرمود: اي پسر عباس آيا مي‎داني من پسر دختر پيغمبرم؟ گفت: به خدا قسم آري، غير از تو كسي را پسر دختر پيغمبر نمي‎شناسم و ياري تو بر اين امّت واجب است، مثل وجوب روزه و زكات كه خدا يكي از آنها را بدون ديگري نمي‎پذيرد (يعني طاعات و عبادات بدون ياري تو مقبول نيست) حسين‌(علیه‌السلام)  فرمود:

 

پس چه مي‎گويي در حقّ مردمي كه پسر دختر پيغمبر را از خانه و قرارگاه و زادگاهش و حرم پيغمبر و مجاورت قبر و مسجد و محل هجرت آن حضرت بيرون ساختند و او را بيمناك نموده‎اند كه نتواند در نقطه‎اي قرار بگيرد و در مكاني وطن گزيند و قصد كشتن او را كرده باشند درحالي‌كه او از راه توحيد و از ولايت خدا و روش پيغمبر و جانشينانش خارج نشده باشد. ابن‌عبّاس گفت: نمي‎گويم در حقّ آنها مگر آنكه آنان به خدا و رسول كافر شده‎اند.[8]

صاحب الدرّ النظيم از جعفر بن سليمان از كسي كه مشافهةً[9] از حسين‌(علیه‌السلام)  شنيده، روايت‌ كرده كه در آن سالي كه به حج مي‎رفتم، از كنار جاده عبور مي‎كردم كه خيمه‎هاي بسياري را برافراشته ديدم، گفتند خيمه‎هاي حضرت خامس آل عبا است، به خدمت آن حضرت مشرف شدم، ديدم نزد عمود خيمه نشسته، و نامه‎هاي بسيار در پيش داشت و در آنها نظر مي‎كرد گفتم: يا ابن رسول‌الله از چه در اين بيابان بي‎آب و گياه فرود آمده‎اي؟

فرمود: بني‎اميه اراده قتل من كرده‎اند، و اينك نامه‎هاي كوفيان است كه مرا دعوت كرده‎اند و البتّه مرا به درجه شهادت مي‎رسانند.[10]

وقتي ابوهره ازدي عرض كرد: «يا ابن رسول‌‌الله چرا حرم خدا و حرم جدّت را بگذاشتي؟ فرمود: «واي بر تو! اباهره، بني‎اميه مالم را گرفتند، صبر ورزيدم... اكنون مي‎خواهند تا خون پاك من مظلوم را بريزند؛ البتّه اين ستمكاران خون من را خواهند ريخت».[11]

از اين‌گونه سخنان كه همه دلالت دارد بر آنكه امام‌(علیه‌السلام)  به‌هيچ‌وجه تأمين جاني نداشته و بني‎اميه كمر به كشتن آن حضرت بسته بودند، در كتب تاريخ و مقتل بيش از اينهاست.[12]

 


[1]. پوشيده نيست كه علت اساسي قيام امام(علیه‌السلام)، همان اطاعت از فرمان خدا و اداي تكليف و دفع خطر از اسلام و آئين توحيد و برنامه‎هاي اسلامي بود چنانچه در زيارت اربعين است: «وَبَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَحَيْرَةِ الضَّلَالَةِ». طوسي، مصباح‌المتهجد، ص788؛ همو، تهذيب‌الاحکام، ج6، ص113؛ کفعمي، المصباح، ص489؛ مشهدي، المزار، ص514. «او (حسين) خون خود را در راه تو نثار كرد تا بندگانت را از جهالت و حيرت گمراهي برهاند». نگارش مثل اين علت (نداشتن تأمين جاني) براي تشريح شرايط و احوالي است كه با وجود آن، حتي از لحاظ شخصي و فردي نيز قيام موجه و مشروع و نشانه كمال شجاعت روحي و عزّت و كرامت نفس و تن ندادن به ذلت و پستي است.

[2]. يكي از مظالمي كه در آغاز كار و بعد از رحلت پيغمبر(ص)، كارگردانان سياست مرتكب شدند همين بود كه وقتي علي‌(علیه‌السلام) و سایر بني‌هاشم و جمعي از مهاجر و انصار از بيعت ابي‌بكر خودداري نمودند، آنها را مجبور به بيعت كردند و بااينكه از آنها عملي جز اظهار رأي و دعوت به تجديد نظر و بازگشت به‌سوي حقّ صادر نشده بود و برخلاف حكومت رسميت‌نيافته هم قيامي نكردند، آنها را تحت فشار گذارده و جرائمي مرتكب شدند كه در حكومتي كه مبني بر شورا و احترام از آرای اشخاص باشد جايز نيست.

.[3] ابن‌ابي‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه، ج16، ص15؛ اميني، الغدير، ج10، ص326؛ ج11، ص7.

[4]. اسراء، 34.

[5]. سید قطب، العدالة‌الاجتماعيه، ص199.

[6]. محمد رضا، الحسن و الحسين سبطا رسول ‌الله، ص110.

[7]. طبري، تاريخ، ج4، ص289؛ ابن‌اثير جزري، الكامل في‌‌التاريخ، ج4، ص38. «به خدا سوگند اگر در سوراخ گزنده‌اي باشم مرا بيرون مي‌کشند تا خواستة خود را عملي کنند (مرا بکشند). به خدا سوگند بر من تعرّض مي‌کنند آن‌گونه که يهود در روز شنبه کردند».

[8]. خوارزمي، مقتل‌الحسین(علیه‌السلام)، ج1، ص191، فصل10.

مشافهه: روبه‌روي يكديگر سخن گفتن (شنيدن از راه مشافهه: شنيدن چيزي به‌طور مستقيم از زبان ديگري).

[10]. ابن‌حاتم عاملي، الدرالنظيم، ص547.

[11]. معتمد‌الدوله، قمقام زخار، ج1، ص347.

[12]. طبری، تاريخ، ج4، ص289 ـ 290؛ سبط ابن‌جوزی، تذكرة‌الخواص، ص217؛ ابن‌اثیر جزری، الكامل في التاريخ، ج4، ص38؛ خوارزمي، مقتل‌الحسین(علیه‌السلام)، ج1، ص219.

نويسنده: 
کليد واژه: