وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحيم «لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يتْلُوا عَلَيهِمْ آياتِهِ وَ يزَكِّيهِمْ وَ يعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ»...
سه شنبه: 4/ارد/1397 (الثلاثاء: 8/شعبان/1439)

حكومت اسلامی و سياست

اگر كسي بگويد: چون هدف قيام و حركت حسين‌(علیه‌السلام)  تشكيل حكومت اسلامي و بركنار كردن يزيد بود، قيام آن حضرت سياسي بود و اگر هدف غير از اين بود پس چرا دعوت اهل كوفه را پذيرفت؟ و چرا پسر عم گراميش مسلم‌(علیه‌السلام)  را به كوفه فرستاد.

جواب اين است كه:

اولاً، قيام براي تشكيل حكومت حقّ و عدالت اسلامي و تضمين حسن جريان امور اجتماعي و عمومي و اجراي احكام و نظامات آسماني قرآن مجيد و اصلاحات حقيقي از شخصيتي مثل حسين‌(علیه‌السلام)  عين سياست به معنا و مفهوم صحيح و معقول و واقعي آن است و ميان اين سياست با سياستي كه از آن توطئه و نيرنگ و فتنه‌انگيزي و مقدّمه‌چيني براي مقاصد شخصي و به دست آوردن قدرت و تفوّق، قصد مي‎شود، هيچ رابطه‎اي نيست. آن سياستي كه هدف آن تشكيل حكومت اسلامي است، كوشش براي حفظ حقوق و تأمين آزادي انسان‌ها و حكومت خدا و احكام خدا بر مردم است. اما آن سياستي كه در عرف بعضي از مردم عصر ما معمول شده، به معناي طلب حكومت و تفوّق بر جامعه و استثمار ديگران است؛ پرواضح است كه چنين سياستي مذموم است.

سياست علي‌(علیه‌السلام) ، سياست بود و سياست معاويه هم سياست شمرده مي‎شد. هر دو جنگ مي‎كردند، و هر دو قشون و سپاه داشتند اما اين كجا و آن كجا؟ علي‌(علیه‌السلام)  جنگ مي‎كرد:

 

«لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللهِ هِيَ الْعُلْيَا»؛[1]

«تا اينكه سخن خدا بلندآوازه باشد».

جنگ مي‎كرد تا احكام خدا حاكم بر همه گردد و مساوات و عدالت اسلامي برقرار شود. معاويه جنگ مي‎كرد تا زمامدار و بر گردن مردم سوار شود و بر مال و جان و ناموس جامعه مطابق ميل و هوسش حكمران باشد، البتّه اگر غرض از سياست، روش معاويه و عمروعاص باشد، مذموم و نزديك شدن به آن نزديك شدن به آتش است، و اگر غرض از سياست، روش پيغمبر اكرم‌(ص)  و علي‌(علیه‌السلام)  باشد از عالي‌ترين صفات كمال بشر است.

همكاري عموم و نظارت قاطبه مردم و اجراي عدالت و برقراري نظم صحيح و تشكيل اجتماع هرچه بهتر و مترقّي‎تر، و برپايي حكومت اصلح و مسئوليت مشترك، جزو برنامه‎هاي عالي اسلام است. هرگز اين سياست از ديانت و روحانيت جدا نيست، و اين سخن كه بر زبان‌هاي افرادي بي‌اطلاع از حقايق اسلام افتاده: «روحانيت از سياست جداست»، سخن بيگانگان و دشمنان اسلام است كه مي‎خواهند اسلام را تجزيه كرده و آن را در دايرة عبادات و اخلاق، محبوس كنند و از اتحاد مسلمين و تجديد عظمت آنها و اجراي نظامات اسلام مانع شده و قوانين فاسد بيگانگان و روش كفار را در بين مسلمانان رايج سازند.

اگر مسلماني چنين عقيده‎اي را داشته باشد ـ يعني اسلام را فقط يك سلسله برنامه‎هاي روحي و معنوي بداند و برنامه‎هاي ديگر اسلام را در كشورداري، عمران و حقوق، انتظامات و آئين داوري و غيره انكار كند ـ طبق موازين و شرايطي كه در فقه مقرر شده محكوم به كفر و خروج از اسلام خواهد بود.

 

اين عقيده كه اسلام شامل تمام مسائل زندگي اجتماعي و فردي مسلمانان است و اسلام براي همه، دين و عقيده، وطن، حكومت، قانون، روحانيت، سياست، صلح و جنگ و همه‌چيز است و از هيچ‌يك از شئون و مسائل حيات بشر جدا نيست، عقيده‎اي است كه بايد كاملاً به مسلمان‌ها تفهيم شود و حقايق و معاني بلند آن تشريح گردد.

هر مسلمان (به‌خصوص افراد مؤثر در جامعه) بايد در سكوت و كناره‎گيري از مسائل اجتماعي و در نطق و دخالت و قيام خود، به پيشرفت اسلام و اجراي احكام و ترقّي و عظمت مسلمانان متوجّه باشد.

بنابراين شكي نيست كه اصلاحات و مدافعه از اوضاعي كه در آن عصر، اسلام را تهديد مي‎كرد، با تشكيل حكومت اسلامي و گرفتن مسند خلافت از عنصر ضدّاسلام و ناپاكي مثل يزيد تأمين مي‎شد، و اگر حسين‌(علیه‌السلام)  كه هم امام منصوص و هم از هر جهت شايستگي و صلاحيتش مورداتّفاق مسلمانان بود، زمامدار مي‎شد آن مفاسد مرتفع و اسلام در مسير واقعي خود به جلو مي‎رفت.

پس در صورت همكاري و ياري مردم، قيام حسين‌(علیه‌السلام)  براي بركنار كردن يزيد و تشكيل حكومت اسلامي شرعي و واجب بود، و اين مقصد قيام را از حقيقت و خلوص و حفظ دين و خير و اصلاح خارج نمي‎ساخت و به طلب سلطنت و اغراض سياسي آلوده نمي‎كرد.

اين اصل، يعني تأسيس حكومت اسلامي در صورت همكاري مردم ارزش آن را داشت كه حسين‌(علیه‌السلام)  براي آن قيام نمايد، بلكه در صورت همكاري و پايداري و استقامت مردم شايد بهترين و نزديك‌ترين راه به هدف حسين‌(علیه‌السلام)  بود، ولي چون آن حضرت علاوه بر علم امامت، از اوضاع اجتماعي و اخلاقي مردم و شدت سوء‌نيت و ظلم بني‎اميه، شهادت خود را پيش‌بيني مي‎كرد، تصميم گرفت با صداي مظلوميت و عكس‌العمل تحمل آن مصائب جانكاه مسلمانان را بيدار و اسلام را نجات دهد.

 

و ثانياً قبول دعوت مردم كوفه و اعزام مسلم‌(علیه‌السلام)  براي اين بود كه پس از مرگ معاويه و ولايتعهدي يزيد كه به فسق و فجور و انحراف از تعاليم اسلام معروف و مشهور بود، مسلمانان بيدار و متوجّه، در سرگرداني و تحيّر عجيبي افتاده و سنگيني حكومت تحميلي يزيد آنها را ناراحت كرده بود. عالم اسلام ازنظر عموم (جز جيره‌خواران و دست‌نشاندگان بني‎اميه) بدون خليفه و زمامدار شرعي بود! زيرا بنا بر مذهب شيعه، حسين‌(علیه‌السلام)  امام و خليفه منصوص و تعيين‌شده از جانب پيغمبر‌(ص)  بود، و بنا بر نظر ديگران هم زمامداري يزيد شرعي نبود، چون هم انتخابش ازطرف معاويه مبني بر رعايت مصلحت مسلمين نبود، و هم اهل حلّ‌ و عقد و بزرگاني كه رأيشان ميزان رأي عموم بود، از بيعت با او خودداري كرده بودند. كساني هم كه به او رأي داده يا سكوت كرده بودند، از بيم شمشير ابن‌زيادها و مسلم بن عقبه‎ها (مسرف)، يا به طمع جوايز و گرفتن پول و درجه و مقام بود. حتي در خاندان بني‌اميه، مروان و ديگران با آن مخالفت كردند و معاويه آنها را با پول و رشوه‌ دادن و حكومت ساكت كرد و براي مروان ماهي هزار دينار و افراد ديگر را صد دينار اضافه‌حقوق قرار داد.[2]

و به‌طوركلي جز كساني كه تحت‌تأثير تهديد يا تطميع و حفظ منافع بودند، نوع مردم از حكومت يزيد نگران، و بيعت با او را شرعي و سبب وجوب اطاعت و حرمت خروج بر او نمي‎دانستند.

و از سوي ديگر باشخصيت‎ترين كسي كه نامش بر زبان‌ها بود و مسلمان‌ها به او ارادت داشتند و براي خلافت و رهبري مسلمانان شايسته‎تر از هركس مي‎شناختند حسين‌(علیه‌السلام)  بود. براي اصلاح و تأسيس حكومت اسلامي چشم‌ها از او برداشته نمي‎شد و اگر او كه صاحب حقّ و در نظر همه سزاوارتر از هركس بود، از گرفتن حقّ خويش خودداري مي‎كرد و به وضعي كه پيش آمده رضايت

 

مي‎داد، دست ديگران هم بسته مي‎شد، و همه آن را در رضايت به حكومت يزيد عذر و حجت قرار مي‎دادند، پس آنچه در مرحله اوّل بر حسين‌(علیه‌السلام)  لازم بود اين است كه از بيعت با يزيد امتناع نمايد و دست مسلمان‌ها را براي اقدام و تجديد حكومت اسلامي و همكاري بازگذارد و آنها را با بيعت و تسليم خود در برابر عمل انجام‌شده قرار ندهد و حجت را بر آنها تمام سازد و در مرحله بعد هم بايد براي اتمام‌حجت، دعوت آنها را براي تأسيس حكومت اسلامي به رهبري خودش بپذيرد.

لذا وقتي نامه‎ها و فرستاده‎هاي مردم عراق و رؤساي قبائل، به آن حضرت رسيد كه از او دعوت كرده بودند رسماً زمامداري و خلافت را عهده‎دار شود و اظهار انقياد و اطاعت و فداكاري و دلسوزي براي وضع ناهنجار مسلمين نموده بودند، و نامه‎ها و فرستادگانشان متوالي و متواتر شد و به‌ظاهر حجت را بر امام‌(علیه‌السلام)  در اين موقع حساس تمام كردند آن حضرت پيشنهاد آنها را پذيرفت و پسر عمّ عزيز و ارجمندش ـ مُسلم ـ را به كوفه فرستاد.

معلوم است كه با آن‌همه اصرار و اظهار حضور مردم عراق در چنان فرصت تاريخي، ناگزير بود دعوت آنها را بپذيرد. اگر او به داد مردم نرسد و به صداي استغاثه آنها جواب ندهد پس مردم چه كنند؟ و جامعه مسلماني كه خود را تشنه اصلاحات مي‎داند، چه راهي پيش گيرد؟ سزاوار نبود حسين‌(علیه‌السلام)  دعوت آنها را كه مدّعي همه‌گونه اظهار اخلاص و فداكاري بودند ردّ كند و به سوءنيت و پيمان‌شكني متهم سازد، و آنان را به جرم رفتار و كردارشان با پدر و برادرش مؤاخذه نمايد.

يا چنانچه بعضي مي‎گفتند، به آنها بگويد: شما اول شهر را تصرف كنيد و عامل يزيد را بيرون نماييد، وقتي بدون منازع شد مرا بخوانيد تا بيايم. حسين‌(علیه‌السلام)  اين پيشنهاد را نداد؛ زيرا به او گفتند: بدون رهبر، انقلاب عليه حكومت اموي نتيجه‌بخش

 

نيست و به‌علاوه معناي آن اين است كه شما خود برويد و جنگ كنيد و كشته بدهيد، اگر ميدان را صاف و بي‌مانع كرديد مرا بخوانيد تا زمامدار شوم، اين پيشنهادها در افكار مردم بهانه‌جويي و شانه خالي كردن از زير بار تكليف شمرده مي‎شد.

آنها زبان حال و مقالشان اين بود: ما امام نداريم، پيشوا نداريم، جامعه اسلام بدون رهبر و امامي كه قائم به امور باشد مخصوصاً با روي كار آمدن جنايتكاري مثل يزيد، متلاشي مي‎شود بايد فكري كرد و چاره‎اي انديشيد، ما هرچه فكر كرده‎ايم و مشورت نموده‎ايم، جز آنكه تو كه پسر پيغمبري، به داد اسلام برسي و حكومت اسلام را از دست اين ناكسان خلاص سازي و به‌سوي ما بيايي چاره‎اي نيست.

اين پيشنهاد را در آن عصر و در آن شرايط، حسين‌(علیه‌السلام)  بايد بپذيرد و اگر خدعه و نيرنگ هم بود، تكليف او پذيرفتن بود، چنانچه در بعضي از كتب مقتل است كه فرمود:

«مَنْ خَادَعَنَا فِي اللهِ إِنْخَدَعْنَا لَهُ»؛

«هركس در كار خدا با ما خدعه و نيرنگ كند، خدا هم از جانب ما خدعه‎اش را به او باز مي‎گرداند».

قبول اين پيشنهاد و اعزام مسلم بن عقيل و دست به ‌كار شدن براي تأسيس حكومت اسلامي مربوط به سياست به معناي طلب ملك و رياست نبود، اين سياست، سياست اسلامي، و وظيفه ديني و وجداني و قيام براي خدا بود.

لذا بااينكه مي‎دانست جريان به كجا منتهي مي‎شود، دعوت اهل كوفه را پذيرفت و مسلم را به آنجا فرستاد.

مسلم به كوفه آمد و بدون آنكه مالي و رشوه‎اي براي سران قبائل بياورد[3] يا وعده مقام و منصب به كسي دهد يا كسي را تهديد كند، در محيطي آزاد شروع

 

به كار كرد و چنانچه مي‎دانيم با حسن استقبال مردم كه كاشف از همان خواسته‎هاي واقعي و كمال خوش‌بيني آنها به حسين‌(علیه‌السلام)  و تنفّر شديدشان از بني‌اميه بود روبه‌رو شد، و هجده‌هزار نفر يا شصت‌هزار نفر با او با رغبت و شوق بيعت كردند و تشكيل خلافت اسلامي پي‌ريزي شد و زمامداري حسين‌(علیه‌السلام)  رسميت يافت و چون اهل حلّ ‌و عقد و مسلمانان آزادانه با احدي جز آن حضرت بيعت نكرده بودند، آن حضرت در عرف كساني هم كه خلافت را با اجماع مي‎دانند، خليفه شرعي گرديد و اين بيعت، يك بيعت واقعي بود، زيرا نه پول در كار بود و نه زور، ولي متأسفانه حوادثي كه پيش آمد و محبّت مال و زر و زيور دنيا و بيم از مرگ و ضعف ايمان و فقدان شجاعت اخلاقي، آنها را از استقامت و فداكاري در راه مقصد و عقيده بازداشت تا با آن وضع اسف‎انگيز و جنايت‌بار، عهدشكني و بي‌وفايي كرده و ذليل و مغلوب مطامع پست مادي شدند.

بديهي است آنچه از حسين‌(علیه‌السلام)  صادر شد از جواب نامه‎ها و اعزام مسلم و عزيمت خود آن حضرت به‌سوي عراق، همه به‌ظاهر پاسخ مثبت به نداي التجاء و استغاثه مردم كوفه و كوشش براي تشكيل حكومت اسلامي بود.

اما چون باطن كار بر آن حضرت معلوم بود و چون او برنامه‌اي را كه انبيا و اوليا اجرا كردند اجرا مي‌نمود، دعوت مردم كوفه را قبول و حجت را بر آنها تمام كرد و مفاد آيه كريمه:

﴿لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيَى‏ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ﴾[4]

را به كار بست.

همان‌طور كه يكي از فوايد دعوت پيغمبران قطع عذر و ﴿ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ‏﴾[5] است.

 

حسين‌(علیه‌السلام)  كه خليفه و جانشين پيغمبر‌(ص)  بود هم، با مردم اتمام‌حجت و قطع عذر كرد.

و حوادث كوفه و بي‌وفايي و پايداري مردم نشان داد كه تشكيل حكومت اسلامي در آن شرايط ميسر نيست و راه دفع خطرات از اسلام، خودداري از بيعت و تسليم و استقامت و تدارك انقلاب فكري و تهييج احساسات و فداكاري و بي‌اثر كردن برنامه‎هاي تخريبي بني‎اميه است.

خلاصه جواب اين است كه با حساب دقيق، نجات اسلام از يكي از دو راه ممكن بود: نخست، تشكيل حكومت اسلامي و برکنار كردن يزيد. دوم، فداكاري در راه امتناع از بيعت و تسليم و استقبال از شهادت و مظلوميت فوق‌العاده؛ اما چون راه اول به‌علّت ناپايداري مردم به نتيجه نمي‎رسيد، امام‌(علیه‌السلام)  از آغاز كار راه دوم را انتخاب كرد، و براي اتمام‌حجت تا وقتي پيمان‌شكني مردم كوفه علني و آشكار نشده بود از راه مشترك به طرف مقصد دوم مي‎رفت.

پس، تشكيل حكومت اسلامي اگر‌چه هدف عالي و مقصد مقدسي بود كه طلب آن، از مقام امامت و عصمت حسين‌(علیه‌السلام)  چيزي كم نمي‎كرد بلكه قيام براي آن نيز از جانب آن حضرت بجا و سزاوار بود؛ اما چون شرايط آن موجود نبود، با علم امام‌(علیه‌السلام)  به واقع و پيش‌بيني آينده، نمي‎توان آن را از علل و اسباب قيام شمرد.

 

 

[1]. اشاره به آیة 52 سورة توبه: ﴿وَكَلِمَةُ اللهِ هِيَ الْعُلْيَا.

[2]. ابن‌قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج1، ص197 ـ 199؛ عقّاد، ابوالشّهداء، ص‌201 ـ 203.

[3]. حضرت مسلم‌(علیه‌السلام) براي مخارج خود هفتصد درهم در كوفه قرض كرد كه در هنگام شهادت وصيت به پرداخت كرد. عقّاد ابوالشّهداء، ص215 و سائر كتب مقتل.

.[4] انفال، 42. «تا آنها که هلاک (و گمراه) می‌شوند از روی دلیل روشن باشد و آنها که زنده (و هدایت) می‌شوند از روی دلیل روشن باشد».

 .[5]نساء، 165. «تا بعد از این پیامبران، حجتی برای مردم بر خدا باقی نماند».

نويسنده: