وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحیم وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ حوادث ناگواری که هم اکنون در کشمیر هند در حال وقوع است قلب هر انسان آزاده‌ای را آزرده و متأثر می‌کند. مردم بی‌گناه و مظلوم کشمیر، کدام جرم و...
چهارشنبه: 30/مرد/1398 (الأربعاء: 19/ذو الحجة/1440)

7. راه‌هاى شناخت امام

به نظر مى‌رسد هر حقيقت و واقعيتى ـ خواه وجود غيبى خارجى داشته باشد يا از امور عقليّه باشد ـ از راه‌هاى شناخت مناسب خود مانند: حسّ و تجربه، فطرت و عقل، خواب و وحى قابل شناخت مى‌باشد. بديهى است اين نظر به اين معنا نيست كه بگوييم: همه اشيا و حقايق از اين راه شناخته شده‌اند؛ بلكه مقصود اين است كه معرفت هريك از اشيا و حقايق از يك يا بيشتر از اين راه‌ها امكان دارد، مثلاً از راه وحى هر چيزى كه خدا اراده شناساندن آن را به‌وسيله وحى فرموده باشد، شناخته مى‌شود.

در معرفت امام هم از راه‌هايى كه در اختيار بشر است، شناخت او امكان دارد، و عمده راه‌هايى كه مورد استفاده قرار گرفته و از آن امام شناخته مى‌شود، سه راه است:

 

اوّل: نصّ است؛ تعيين و تصريح و اعلام پيغمبر كه مفادش خبردادن از جعل و نصب الهى يا جعل و نصب امام به امر الهى است، كه فرق آن با اوّل اين است كه در اوّل جعل و نصب بدون واسطه انجام شده و فعل الهى و بدون واسطه است؛ ولىّ نصّ پيغمبر مثل خبردادن از آن است و در دوّم فعل الهى به‌واسطة پيغمبر است كه به امر الهى انجام مى‌شود و استناد آن به خدا نيز مثل بسيارى از افعال ملائكه به خدا صحيح است؛ چون به امر خدا انجام مى‌دهند، و مترتّب و متفرّع بر آن مطلب، نصّ هر امام بر امامت امام بعد از خودش است.

اعتبار و دلالت نصّ بر امامت، يك امر بسيار منطقى و عرفى و خردپسند است كه با‌توجّه‌به بحث‌هاى گذشته كه گفتيم، حاكميت مخصوص الله است و صاحب‌اختيار حقيقى، همه و هر چيز و هر شأنى از شئون خلق است، كاملاً واضح مى‌شود؛ زيرا تصرّف هركس در آنچه مربوط به اوست و تعيين هرگونه قرار و برنامه راجع به آن معتبر است و اين امر نظير اعتبار اقرارهاى مردم نسبت به نفس يا مال خودشان مى‌باشد كه به غير از طريق خودشان شناخته نمى‌شود و كسى در آن حقّ، چون‌وچرا گفتن نمى‌تواند بكند.

 

بنابراين در اعتبار بر اين راه جاى هيچ‌گونه خدشه و ترديدى نيست، هرچند در «منصوصٌ‌عليه»؛ كسى كه نصّ بر او شده باشد، اختلاف انظار پيش بيايد.

دوّم: از راه‌هاى معرفت امام معجزه است، كه ظهور آن به دست كسى كه مدّعى امامت باشد، دليل بر صدق ادّعاى اوست. يا به بيان بعضی از بزرگان، دليل بر نصّ و نصب او از جانب خداست؛[1] زيرا در اين مسئله دو نظر است: يكى اينكه: معجزه مستقلّاً دليل بر امامت است و ديگرى اينكه: دليل اصلى، نصب و نصّ پيغمبر يا امام سابق است، و معجزه دليل بر نصب است كه اگر نصّ مفقود باشد و معجزه باشد معجزه دلالت دارد بر اينكه نصّ بر صاحب معجزه بوده است و به دست ما نرسيده است.

عَنْ أَبِي بَصِیرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللهِ×: لِأَيِّ عِلَّةٍ أَعْطَى اللهُ عَزَّ وَجَلَّ أَنْبِيَائَهُ وَرُسُلَهُ وَأَعْطَاكُمُ الْمُعْجِزَةَ؟ فَقَالَ:

 

 «لِيَكُونَ دَلِيلاً عَلَى صِدْقِ مَنْ أَتَى بِهِ، وَالْمُعْجِزَةُ عَلَامةٌ لِلهِ لَا يُعْطِيهَا إِلَّا أَنْبِيَائَهُ وَرُسُلَهُ وَحُجَجَهُ لِيَعْرِفَ بِهِ صِدْقَ الصَّادِقِ مِنْ كِذْبِ الْكَاذِبِ»؛[2]

ابوبصیر می‌گوید: به حضرت صادق(علیه‌السلام) عرض كردم: به چه علّتى خداوند متعال به پيغمبران و فرستادگانش و به شما معجزه عطا كرد؟ فرمود: «براى اينكه دليل باشد بر راستگويى كسى كه آن را آورده است و معجزه علامتى است (نشانى است) از براى خدا، عطا نمى‌فرمايد آن را مگر به انبيا و رسولان و حجّت‌هاى خودش تا به‌وسيله آن راستى راست‌گو از دروغ دروغ‌گو شناخته شود».

سوّم: از راه‌هاى شناخت امام، اخلاق و كردار و روش و رفتار و وضع زندگى و صادرات علمى است، براى آنانكه اهليت تشخيص را داشته باشند و بتوانند از اخلاق و اقبال و معاشر و سلوك و گفتار و سخنرانى‌ها و برخوردهاى گوناگون، صاحب اين مقام را بشناسند، مثلاً در اثر مطالعه دقيق و عميق در زندگى مولاى متّقيان و سرور اوليا، حضرت على(علیه‌السلام) و خطبه‌هاى آن

 

حضرت در معارف و الهيات و عدالت و زهد و شجاعت و فداكارى در راه حقّ و ساير ابعاد شخصيت بزرگ و وسيع آن حضرت، اهل بينش و آگاهى و دانش، امامت او را بر همه اصحاب و همه مسلمين تصديق مى‌نمايند، همچنين در زندگى ساير امامان(ع) اين معنا كاملاً حاصل است.

و شايد همين باشد معناى حديث شريفى كه از امام‌صادق(علیه‌السلام) روايت شده است كه اميرالمؤمنين على(علیه‌السلام) فرمود:

«اِعْرِفُوا اللهَ بِاللهِ وَالرَّسُولَ بِالرِّسَالَةِ وَأُولِي الْأَمْرِ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ».[3]

در معناى اين حديث شريف چند احتمال است كه به‌طور اجمال به آنها اشاره مى‌شود:

اوّل اينكه: خدا را بشناسيد به خدايى و صفات جلال و جمال و شئون او؛ يعنى او را چنان‌كه هست و به صفات ثبوتيه و سلبيه‌اى كه دارا است بشناسيد (يعنى بايد چنين معرفتى تحصيل نمود) و پيغمبر را نيز به شأن رسالت و مقام پيغمبرى بشناسيد كه رسول خدا و فرستاده خداست و رابط بين خالق و مخلوق و واسطه بين خدا و بندگان اوست. و اولى‌الامر را به اينكه امر به معروف

 

مى‌نمايند و به عدل و احسان عمل مى‌كنند بشناسيد كه اگر از خدا و پيغمبر و اولى‌الامر از شما سؤال شد پاسخ دهيد كه خدا، خدايى و صاحب‌اختيارى و پادشاهى و مالكيت همه را دارد و همه به او نيازمند، و او از همه بى‌نياز و جامع جميع صفات كمال و منزّه از تمام نواقص است و پيغمبر (حضرت محمّد بن عبدالله‌(ص)) از سوى خدا رسالت دارد و آورنده پيام و رساننده وحى خداست. و دوازده امام و اولى‌الامر، بزرگوارانى هستند كه امر به معروف و عدل و احسان مى‌نمايند.

بنا بر اين احتمال، بر اهل فنّ و تفطّن، علّت اينكه «رسول» به لفظ مفرد و «اولى‌الامر» به لفظ جمع آورده شده و لطف عبارت حديث معلوم مى‌شود.

احتمال دوّم اين است كه: خدا را به خودش و به ذات خودش بشناسيد كه او روشن‌تر و معروف‌تر از هر چيز است، چنان‌كه از منصور بن حازم نقل شده است كه گفت:

«إِنَّ اللهَ جَلَّ جَلَالُهُ أَجَلُّ وَأَعَزُّ  وَأَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُعْرَفَ بِخَلْقِهِ؛ بَلِ الْعِبَادُ يُعْرَفُونَ بِاللهِ»؛[4]

«همانا خداوند متعال بزرگوارتر و عزيزتر و گرامى‌تر از آن است كه با مخلوقاتش شناخته شود؛ بلكه بندگانش به‌وسيلة او شناخته مى‌شوند».

 

و چنان‌كه در دعاى عرفه، حضرت سيّدالشهدا امام‌حسين(علیه‌السلام) به درگاه خداوند عرضه مى‌دارد:

«أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَمَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ؟!»؛[5]

«آيا چيز ديگری مى‌تواند ظاهرتر از خود تو باشد تا او وسيله ظاهرنمودن تو گردد، كى پنهان هستى تا نيازمند برهان باشى كه بر تو دلالت كند و كى دورى تا به‌وسيلة آثار به تو برسند؟!».

به نور شمع كى خورشيد تابان
برم من از مؤثر پى به آثار
ظهور جمله اشيا به نور است
اگر برهان لمّى جلوه‌گر شد
تصوّر را در اينجا چون گذر نيست
 

 

كند پيدا كسى اندر بيابان
به ظاهر گرچه برعكس است اين كار
چگونه نور از آنها در ظهور است
نبايد بهر إنّى خون‌جگر شد
به‌جز لفظ إنّى و لمّى ديگر چيست[6]
 

 

و پيامبر را به رسالتش؛ يعنى چگونگى دعوت و شريعتش بشناسيد و اولى‌الامر را به امر به معروف و عدل و احسان بشناسيد؛ يعنى از عمل و سيره و رفتار و كردارشان بشناسيد.

احتمال سوّم اين است كه: خدا را بشناسيد به خدا؛ يعنى به كارها و افعال او و به آيات او كه در آفاق و انفس است؛ چون اگرچه فعل و آنچه از آن حاصل مى‌شود، غير فاعل است؛ امّا چون فعل فاعل و آفريننده آيت اوست، از اين جهت وقتى خدا را به افعال و آثارش بشناسيم، به خدا شناخته‌ايم و به چيز ديگر نشناخته‌ايم؛ چون چيز ديگرى غير از آثار خدا و آيات او امكان وجود ندارد. پيغمبر را بشناسيد به رسالتش؛ يعنى كارهاى پيامبرانه و اعمال و روشش را در انجام وظيفه رسالت ملاحظه كنيد. و اولواالامر را نيز به كارهايشان در واداشتن مردم به كارهاى نيك و عدالت و احسانشان بشناسيد.

و فرق بين احتمال اوّل و دو احتمال ديگر اين است كه: احتمال اوّل راجع به اين است كه خدا و پيغمبر و اولواالامر را به چه اوصاف و شئونى بايد شناخت و چگونه بايد معرفت تحصيل كرد؟ امّا احتمال دوّم و سوّم مبنى بر اين است كه خدا و پيغمبر و امام را به همان شئون و اوصافى كه دارند از چه راهى بايد شناخت.

 

بنابراين اگر مفاد حديث شريف اين باشد كه اولى‌الامر را بايد دارا و واجد اين صفات شناخت، وجود اين صفات به‌طور مطلق و كامل در شخصى با ادّعاى مقام امامت دليل بر صدق ادّعاى او مى‌باشد.

بنابراين، بايد توجّه داشت كه راه براى عموم همان نصّ و معجزه است و چنان‌كه بعضى ـ مثل مرحوم آيت‌الله پدرم ـ فرموده‌اند، راه سوّم راه خواصّ و اشخاص بسيار آگاه و متوجّه به جوانب و اطراف امور و متفطّن است و چون احاطه كامل بر اخلاق و كردار اشخاص امكان‌پذير نيست، و نظرها در حكايت اخلاق و رفتار از مقام معنوى اشخاص مختلف است، لذا آنچه بايد به آن به‌خصوص در مقام احتجاج بيشتر اعتماد كرد، همان نصّ و معجزه است.

علاوه‌براين، راه سوّم، الزام بر تبعيت فورى و تعبّدى ندارد؛ زيرا ممكن است اشخاص در قبول‌نكردن ايمان عذر بياورند كه بايد بررسى كنيم و مجالست و مباشرت بنماييم تا ايمان بياوريم، برخلاف نصّ و معجزه كه به‌مجرّد اينكه محقّق شد، ايمان به صحّت آن واجب مى‌شود.

 

علاوه‌برآن، معجزه دليل بر صدق مدّعى نبوّت است، چنان‌كه آيات متعدّدى دلالت دارد، مثل اين آيه:

(لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ)؛[7]

«همانا ما فرستادگانمان را با دليل و برهان فرستاديم».

و بر نصّ و بشارت پيغمبران سلف بر نبوّت حضرت رسول اكرم(ص) نيز آياتى دلالت دارند، مانند:

(اَلَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ)؛[8]

«پيغمبرى كه اسم او را در تورات و انجيلى كه نزد آنهاست نوشته مى‌يابند».

و مانند:

(وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَدُ)؛[9]

«مژده مى‌دهم شما را به پيامبرى كه بعد از من مى‌آيد و اسمش احمد است».

كه از قول حضرت عيسى(علیه‌السلام) حكايت فرموده است.

 

و مانند:

(اَلَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ)؛[10]

«کسانی كه به آنها كتاب داديم (يهود و نصارى)، محمّد را مى‌شناسند بدان گونه كه فرزندان خود را مى‌شناسند».

و امّا در مورد اخلاق كريمه و رفتار و كردار سالم و معتدل، آيه‌اى در نظر ندارم كه به‌صراحت از آن استفاده شود، در اين راه اگرچه نصّ و معجزه نباشد؛ امّا راه شناخت مى‌باشد و مانند نصّ و معجزه مى‌توان به آن احتجاج نمود.

چون از اين راه هم براى افراد خاصّى يقين حاصل مى‌شود، مثل كسانى كه معاشرت تامّ با مدعى نبوّت داشته يا مطالعات وسيع و عميق در تاريخ او كرده باشند؛ چنان‌كه حضرت خديجه (علیهاالسلام) در مقام استدلال به صحّت و حقّانيت نبوّت حضرت خاتم‌الانبياء(ص) به آن استدلال فرمود[11] و شكّى در صدق گفتار پيغمبر(ص) نكرد؛ البته سوابق و دلايل ديگر نیزخديجه(علیها‌السلام) را كه

 

به انتظار روزى بود كه شوهر عالى‌قدرش مبعوث به رسالت گردد راهنمايى مى‌نمود و هريك كافى بود. بااين‌حال، اين استدلال از آن بانوى آگاه‌دل و روشن‌بين در ردّ بعضی احتمالات نقل شده است و به‌هرحال دليل براى همه، همان نصّ و معجزه است، و اخلاق و صفات حميده و افضل و اكمل و برتربودن از ديگران، از شرايط نبىّ و امام است و فقدان آن، دليل بر عدم نبوّت و عدم امامت است.

 


[1]. بعضی اصطلاحاً معجزه را بر خرق عادتی كه از پيغمبر در مقام تحدّی و هنگامی كه قوم، طلب آيت و علامت بر راستی و صدق مدعی پيغمبری بخواهند، اطلاق می‌نمايند و به خوارق عاداتی كه از پيغمبر پيش از مبعوث‌شدن به دعوت صادر شود، هرچند دليل بر نبوّت او شمرده می‌شود، «ارهاص و ارهاصات» می‌گويند و خوارق عادات صادر از ائمّه(ع) را معجزه اطلاق می‌نمايند، و خوارق عادات صادر از ديگران را «كرامت» می‌گويند.

[2]. صدوق، علل‌الشرائع، ج1، ص122؛ بحرانی، مدينة معاجز الائمة الاثنی‌‌عشر(ع)، ج1، ص42.

[3]. کلينی، الكافی، ج1، ص85؛ صدوق، التوحيد، ص286؛ فيض کاشانی، تفسيرالصافی، ج1، ص464؛ مجلسی، بحارالانوار، ج3، ص270؛ ج25، ص141؛ ج108، ص351.

[4]. کلينی، الكافی، ج1، ص86؛ صدوق، التوحيد، ص285؛ جزائری، نورالبراهين، ج2، ص112.

[5]. ابن‌طاووس، اقبال‌الاعمال، ج1، ص349؛ مجلسی، بحارالانوار، ج95، ص226؛ محدّث قمی، مفاتيح‌الجنان، ص477 (دعای عرفه امام‌حسين‌(علیه‌السلام).

[6]. از گنج دانش مرحوم پدرم آيت‌الله آقای آخوند ملا محمّدجواد صافی(ره).

[7]. حديد، 25.

[8]. اعراف، 157.

[9]. صف، 6.

[10]. بقره، 146.

[11]. ر.ک: ابن‌اثير جزري، اسدالغابه، ج5، ص435 – 437؛ ابن‌حجر عسقلاني، الاصابه، ج8، ص100.

موضوع: 
نويسنده: