وریز وجوهات
بسمه تعالی انا لله و انا الیه راجعون رحلت عالم ربانی سلالة السادات حضرت حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج سید محمد حسینی طباطبایی رحمة الله علیه موجب تأثر و تأسف گردید. آن عالم وارسته عمر مبارک خود را به ترویج و نشر معارف نورانی قرآن و عترت و...
دوشنبه: 7 / 01 / 1396 ( )

چنان‌كه كل عالم و تمام آفرينش «كلمة‌ الله الكبرى» و «كتابه ‌التكوينى» و «آيته ‌الجامعة» و «اسمه الأعظم» است و دلالت بر ذات جامع جميع صفات كمال او دارد، افراد و انواع و اجزا و اعضاى اين عالم نيز هريك جداگانه، آيه و نشانه حق‌تعالى و كلمه و اسم و فعل و حرف كتاب تكوينى او هستند:

وَلِلّٰهِ فِي كُلِّ تَحْرِيكِهِ                     وَفِي كُلِّ تسْكِينِه شَاهِدٌ[1]

وَفِي كُلِّ شَيْءٍ لَهُ آيَةٌ                               تَدُلُّ عَلَى أَنَّهُ وَاحِدٌ

هر گياهى كه از زمين رويد                              وحده لا شَريك لَه گويد

به نزد آنكه جانش در تجلّى است               همه عالم كتاب حق‌تعالى است

عَرَض اِعراب وجوهر چون حروف است             مظاهر همچو آيات و وقوف است

همه ظهور قدرت و علم او، و تسليم فرمان او هستند:

 

﴿وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً  وَكَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ؛[2]

«هركه در آسمان‌ها و زمين است خواه‌ناخواه مطيع فرمان خداست و همه به سوى او رجوع مى‌كنند».

و دليل بر كمال و پاكى و تنزّه او از تمام نقايص مى‌باشند

﴿يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ؛[3]

«هرچه در آسمان‌ها و زمين است خدا را كه پادشاه منزّه و مقتدر و داناست تسبيح مى‌كنند».

بر هر موجودى به‌حسب كمال مراتب وجودى خود و بر هر انسانى به‌حسب كمال مراتب انسانيت و تخلّق به اخلاق الهى اسم او و كلمه او صادق مى‌باشد هرچه كمال فرد و نوع بيشتر باشد صدق اسم و كلمه بر او كامل‌تر خواهد شد.

لذا در تفسير آيه شريفه:

﴿وَ لِلّٰهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا؛[4]

«براى خدا نام‌هاى نيكويى است به‌وسيله آنها خدا را بخوانيد».

 

وارد شده است از حضرت امام جعفر صادق(ع):

«نَحْنُ وَاللهِ الْأَسَمَاءُ الْحُسْنَى الَّذِي لَا يُقْبَلُ مِنْ أَحَدٍ طَاعَةٌ إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا قَالَ فَادْعُوهُ بِهَا»؛[5]

«به خدا سوگند! اسمای حسنى ماييم؛ از احدى طاعتى پذيرفته نمى‌شود مگر به معرفت ما، كه خدا فرمود: پس بخوانيد او را به آنها».

چون امام در بين تمام آيات و كلمات الهى آيت كبرى و تامه و كلمه عليا و اسم اعظم تكوينى است، چنان‌كه از اميرالمؤمنين(ع) روايت شده است:

«مَا للهِ عَزَّ وَجَلَّ آيَةٌ هِيَ أَكْبَرُ مِنِّي وَلَا لِلّٰهِ مِنْ نَبَإٍ أَعْظَمُ مِنِّي»؛[6]

«براى خداوند، عزّوجل، نشانه و خبرى بزرگ‌تر از من نيست».

امام اسم تكوينى «الولى» و «الحاكم» و «الهادى» و «العادل» و «العالم» و «القادر» است، و به‌عبارت‌ديگر امام كسى است كه هريك از اسما و صفات الهى را كه در ممكن - در حد امكانيتش- امكان حصول داشته

 

باشد، دارا باشد. بديهى است كه همه ممكنات، كلمات و اسمای الهى هستند و در كثرت، چنانند كه در آن قرآن كريم مى‌فرمايد:

﴿قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً﴾؛[7]

«بگو اگر دريا براي نوشتن کلمات و آثار قدرت و آيات پروردگار من و مخلوقات او مرکب باشد، هرآينه دريا تمام شود پيش از آنکه کلمات پروردگار من تمام شود، اگرچه مانند آن را به ياري و مدد بياوريم».

همه آيات خدا هستند، اما مانند اسمای لفظى كه دلالت آنها بر مسمّى در صراحت و ظهور و ذات و صفت، و صفت ذات و فعل متفاوتند، اسمای تكوينى نيز متفاوتند؛ مثلاً هر عالمى علمش دلالت بر علم خدا دارد، اما دلالت علم يك شاگرد دبستانى در حد يك معلم و دلالت علم يك معلم، در حد يك استاد و يك فيلسوف و مجتهد و مرجع تقليد نيست.

دلالت علم كسى كه:

﴿عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ﴾؛[8]

«نزد او علمى از كتاب الهى است».

است، در حدّ علم:

 

﴿مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ﴾؛[9]

«كسی كه نزد او علم كتاب الهی است».

كه امام(ع) است، نمى‌باشد.

پس بديهى است چنين اسمى (امام) جامع مراتب و كمالات اسمای مادون خود مى‌باشد و چنان‌كه در اسمای لفظى، بعضى از اسما، جامع مفاد اسمای ديگر هستند ـ مثلاً اسم «القادر» جامع مفاد اسم «الخالق»، «الرازق»، «المحيى»، «المميت»، «الشافى» و اسم‌هاى شريفه ديگر است؛ يا اسم «العالم» جامع مفاد «السميع»، «البصير» و «الخبير»، و كلمه و اسم جلاله «الله» حاكى از تمام أسما و جامع مفاد همه است ـ در اسمای تكوينى و كلمات‌الله نيز بعضى از اسما جامع مراتب و كمالات اسما ديگر مى‌باشند و دلالتشان بر مسمّى ظاهرتر و جامع‌تر است. به‌عبارت‌ديگر؛ چنان‌كه بعضى صفات، از شئون و جلوه‌هاى صفات

 

ديگرند و ذات  وحدانيَّت، و احديّت مصداق آن صفات است؛ بعضى از اسما نيز به اعتبار مسمّياتشان ـ كه صفات فعلى يا ذاتى مى‌باشند ـ از شئون و جلوه‌هاى اسمای مسمّيات ديگرند كه گاه آن مسمّيات، صفات فعل يا صفات ذات و يا ذات مقدّس الوهيّت مى‌باشند.

بنابراين وجودات و ذوات مقدّس چهارده معصوم علیهم‌السلام اسمای تكوينى الهى هستند.

و همان‌طور كه اسمائى مثل «الخالق»، «المُعِزّ» و «المُذِلّ» به اسم «القادر» و همه اسمای به اسم «الله» و «لا إله إلّا هو» منتهى مى‌گردند و به آن وابسته‌اند و تحت آن اسم قرار دارند، اسمای تكوينى نيز همه تحت اسم تكوينى محمد يعنى «وجود محمّد» (ص) و در درجه بعد تحت اسمای ساير چهارده معصوم، يعنى «وجودات آنها» قرار دارند و همه آن اسمای تكوينى، ظهور صفتى، و كمالى از كمالات آن ذات مستجمِع جميع صفات كمالى مى‌باشند كه اسم اعظم و اكبر تكوينى بر آن دلالت دارد، و وابسته به آن اسم هستند. اسامى لفظى، لفظشان وابسته به اسم اعظم و كلمه جلاله است، به اعتبار آنكه مسمّيات آنها شئون و صفات مسمّى به اسم اعظم است و آن اسم اعظم حاكى از آن صفات و حاوى تمام آنها است و نزديك به اين بيان است، اين شعر مشهور:

نام احمد نام جمله انبيا است          چون‌كه صد آمد نود هم پيش ما است

همان‌طور كه عدد صد حاوى تمام اعداد از يك تا صد است، اسم

 

احمد نيز نام تمام انبيا است و آن حضرت جامع كمالات تمام مخلوقات مادون خود است و آنها نيز به آن وابستگى دارند، همان وابستگى كه اسم «المتكلِم» و «العزيز» و «المقتدِر» به اسم «القادر» و همه اسما به اسم اعظم و جلاله «الله» دارند.

به‌عبارت‌ديگر ذات الوهيّت است كه قادر است و عالم و... و صفات او عين ذات اوست، و او مصداق همه صفات كماليه است. و اگرچه همه اسماءالحسنى بر او ـ عزّ اسمه ـ صادق است و بالالتزام بر ذات جامع جميع صفات كمالى هم دلالت دارند، (چون مثلاً «القدير» و «العزيز» و «العالِم» و «الخالق» مطلق و بِالذّات جز مطلق بالذات و جزء ذات جامع جميع صفات كمال نيست) امّا به دلالت مطابقى، چنانكه در اسم جلاله مى‌فرمايند - دلالت بر او ندارند.

به‌عبارت‌ديگر مضمونشان «هُوَ الْقَدِيرُ» و «هُوَ الْجَلِيلُ» و «اَللهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» و «اَللهُ عَالِمٌ بِكُلِّ شَيْءٍ» است. و چنان‌كه درك صفت‌بودن موصوف امكان‌پذير نيست، اسم صفت نيز بدون اسم موصوف قابل‌درك نيست يا لااقل تبادر موصوف از آن به ذهن باوجود اسم موصوف و اسم اكبر و اعظم او بيشتر خواهد بود.

بنابراين دلالت اين اسما بر معنا و شناخت آنها در حدّى به اسمای ديگر و شناخت مفاد آنها ارتباط دارد و به احتمالى هرچند بعيد شمرده شود، محتمل است مفاد حديث معروف:

 

«مَنْ مَاتَ وَلَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمانِهِ، مَاتَ ميتَةً جَاهِليَّةً»؛[10]

همين باشد، چون امام كلمة ‌الله العليا و آية الله العظمى و اسم اكبر الهى است، كسى كه اين اسم را نشناسد، خدا را نشناخته است، چنان‌كه اگر كسى اسماء الحسناى الهى را نشناسد، او را نشناخته است.

سخنى ديگر:

خواننده عزيز، اين بحث بيش از اين قابل إطاله است، ولى چون ظرافت و لطافت آن زياد است و با اندك لغزش قلم، مطلب نامفهوم و بلكه ممكن است اشتباه عرضه شود، از آن بيمناكم كه عبارات و الفاظم رسا نباشد و مطلب را چنان‌كه حق آن است، نرساند. تا اين حدّ هم كه توضيح دادم، چون كافى و خالى از قصور بيان نيست، معذرت مى‌خواهم و با استشهاد به اين شعر با مضمون و محتوى:

وَإنَّ قَمِيصاً خِيطَ مِنْ نَسْجِ تِسْعَةٍ      وَعِشْرِينَ حَرْفاً عَنْ مَعَالِيهِ قَاصِرٌ

سخن را به گونه ديگرى كه تعقيب بحث و موجب مزيد معرفت و بصيرت شود، ادامه مى دهيم:

 

انسان در بين تمام انواع موجودات ممكن، استعداد ترقى و كمالش از همه بيشتر است و چنان است كه از حضرت امام‌صادق(ع) روايت شده است:

«اَلصُّورَةُ الْإِنْسَانِيَّةُ هِيَ أَكْبَرُ حُجَجِ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ، وَهِيَ الْكِتَابُ الَّذي كَتَبَهُ بِيَدِهِ وَهِيَ الْهَيْكَلُ الَّذِي بَنَاهُ بِحِكْمَتِهِ، وَهِيَ مَجْمُوعُ صُوَرِ الْعَالَمِينَ وَهِيَ الْمُخْتَصَرُ مِنَ الْعِلْمِ فِي اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ»؛[11]

«صورت انسانيّت بزرگ‌ترين حجت‌هاى خدا بر خلق اوست و آن كتابى است كه خداي تعالي با دست تواناى خود آن را نوشته و آن هيكلى است كه به حكمت خود آن را بنا كرده و آن مجموع صورت جهان‌ها و عوالم است و آن مختصر علومى است كه در لوح محفوظ است».

بر اساس همين شرافت و شأن و استعداد است كه، انسان نيازش به تربيت الهى و بارش باران رحمت و فيض ربوبى از همه بيشتر است؛ چون نياز يك كوزه به آب به همان مقدار است كه شاعر گفته:

گر بريزى بحر را در كوزهاى          چند گنجد قسمت يك‌‌روزهاى

 

اما نياز جوى و نهر و رودخانه به مقدار ظرفيت آنهاست. انسان به رحمت بيشتر، به علم زيادتر، و به تربيت متعالي‌تر محتاج است، چنان‌كه رودخانه و دريا به آب بيشتر نياز دارد:

آب كم جو تشنگىآور به‌دست       تا بجوشد آبت از بالا و پست

موجودات برحسب استعداداتى كه براى كمالات دارند، و برحسب سعه دركى كه به سعه فقر و حاجت خود داشته باشند، از فيوضى غيبى و عنايات لاريبى بهره‌مند خواهند شد.

بديهى است فقر نبات و گياه به ‌تربيت، از فقر جماد بيشتر است، يعنى قابليّت قبول تربيت در آن زيادتر است، و فقر و نياز حيوان هم از نبات بيشتر است، چنان‌كه فقر و حاجت انسان از كل ممكنات زيادتر و وسيع‌تر است، و فقر افراد انسان نيز به‌حسب ذات و بعضى عوارض و امور غيراختيارى متفاوت است، و به‌حسب جهل و علمشان تفاوت مى‌كند. جاهل اگرچه فقر علمى دارد، اما آن‌چنان‌كه عالِم احساس فقر مى‌كند احساس نمى‌كند، يك دانشجو يا يك طلبه، با يادگرفتن چند اصطلاح، بسا گمان كند كه همه علوم را ياد گرفته است، درحالى‌كه يك نفر فقيه و عالم و فيلسوف هرچه علمش زيادتر مى‌شود، فقر و نياز و وابستگى و تعلق خود را به خدا بيشتر درك مى‌كند، و تواضع و فروتني‌اش زيادتر مى‌شود، و خود را در برابر علم

 

الهى چون قطره‌اى از دريا و از آن كمتر و فرومايه‌تر مى‌يابد، و زبان حالش اين شعر خواهد شد:

يكى قطره باران ز ابرى چكيد            خجل شد چو پهناى دريا بديد

كه جايى كه درياست من كيستم           ور او هست حقّا كه من نيستم

ازاين‌جهت است كه امام، انسان مافوق (نه مافوق انسان) و ممكن مافوق (نه مافوق ممكن) است، رئيس فقراست؛ يعنى تمام هويتش فقر و احساس نياز به خداى بى‌نياز است و چون بيشترين استعدادها را دارد، بيشترين نيازها را به خدا داراست و لذا به كسب بيشترين عنايات و عطيّات و افاضات الهى به حكم «اَلْعَطِيّاتُ بِقَدْرِ الْقَابِلِيَّاتِ» نايل است.

از دعاهايى كه از امامان علیهم‌السلام روايت شده و از حالاتشان در هنگام دعا و عبادت، استفاده مى‌شود كه چنان عرض فقر و مسكنتى از آنان در درگاه خدا ظاهر شده، که از ديگران (حتى بزرگ‌ترين فلاسفه الهى) ديده نشده است و اين شعور به فقر و نياز و خود را نديدن و چيزى نشمردن در آن بزرگواران چنان شدّت و رسوخ داشته است كه احساس حاجت به خدا و لطف و كرم او از بزرگ‌ترين و متعالى‌ترين درجات ايشان بوده است، آنان عزّت خود را به عبوديّت و پرستش و بندگى او مى‌دانستند كه در مقام مناجات عرضه مى‌داشتند:

 

«إِلَهِي كَفَى لِي عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً وَكَفَى بِي فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِي رَبّاً»؛[12]

و حجت خود را فقر خود قرار مي‌دادند و به آن از خدا حاجت مي‌طلبيدند که:

«إِلَهِي حُجَّتِي وَوَسِيلَتِي فَاقَتِي»[13]

حقاً بايد سير قافله ممكنات و كاروان انسانيّت، براى وصول به اين مقام و براى نزديك‌شدن به اين مقام و شباهت‌يافتن به صاحبان اين مقام باشد، كه اگر اين نباشد مسير آنان لغو و پوچ و بيهوده خواهد شد و عالم به آن‌گونه كه «اگزيستانسياليست‌ها» و «سارترها» و «ماركسيست‌ها» و ملحِدان ديگر معتقدند، هيچ‌گونه تفسير و توجيهى نخواهد داشت، و همان بهتر كه با بمب‌هاى ويران‌كننده يكباره آن را ويران و نابود كنند و به اين مرارت‌ها، جنگ‌ها، كشمكش‌ها، ناكامى‌ها، ناراحتى‌ها و فلاكت‌ها پايان دهند و همه را و آيندگان را از اين تاريك‌خانه و وحشتكده خلاص سازند.

اما اگر بشر به مُنتهاى واقعى مسير جهان و انسان، آگاه شد، و نظام امامت و انسان كامل و كمال انسان را شناخت، آگاهى مى‌يابد و

 

اميدوار مى‌شود و به زندگى و كمال و ترقى علاقه‌مند مى‌گردد و عالم را با معنا و با محتوا مى‌شناسد؛ معنايى كه جمال حقيقت را به انسان نشان مى‌دهد و عالم را گلستان و با روح و با هدف معرفى مى نمايد.

چه زيبا و چه باحقيقت است حركت جهان كه به‌سوى شخصيت‌هايى مانند محمد، على، فاطمه، حسن و حسين مى‌رود و افرادى مانند سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، و شهيدانى چون حمزه، جعفر و پاكبازان و فداكارانى چون شهيدان كربلا و كوبندگان ستمگران چون حجر بن عدى، عمرو بن حمق، ميثم و رشيد هجرى، و دانشمندان و علمايى مانند زراره، محمد بن مسلم، ابن ابى‌عمير، زكريا بن آدم قمى، كلينى، صدوق، شيخ مفيد، سيد مرتضى و سيد رضى، شيخ طوسى، علامه حلّى، شهيدين، شيخ انصارى، ميرزاى شيرازى، آيت‌الله بروجردى، و هزارها افراد از اين قبيل در هر رشته از كمال انسانى، به دنيا تحويل مى‌دهد.

از نظر يك نظام سوسياليستى، سير جهان و انسان به‌سوى جامعه‌اى است كه خالى از درك‌هاى انسانى و معنويات باشد، سير به‌سوى جامعه‌اى كه فردى مثل «استالين» در آن ديكتاتور و فرمانروا، و به‌طور عملي و بى‌منازع، مدعى خدايى باشد، يا فرعون ديگر مثل «برژنف» زمامدار باشد و كشورى ضعيف را كه در همسايگى او قرار دارد، مورد هجوم وحشيانه قرار دهد و از زمين و هوا به كشتار مردم و

 

ويران‌كردن خانه‌هاى مردم مستمند روستاها و شهرها بپردازد و مدرن‌ترين اسلحه‌ها را براى زير يوغ گرفتن يك ملت آزاده به كار برد و بيش از يك‌ميليون انسان از كوچك و بزرگ و زن و مرد را قتل‌عام و بيش از يك‌ميليون نفر را از خانه و كاشانه خود آواره سازد، و هنوز هم كه هنوز است، دست از سر آنها برندارد و چنان نشان دهد كه تا كشورشان را تصرف نكند، اگرچه به قيمت جان تمام مردم باشد، تصميم سَبُعانه خود را نخواهد شكست؛ و همچنين فراعنه ديگرى كه بعد از برژنف، يكى پس از ديگرى روى كار می‌آيند نيز همان خط و مشى را دنبال مى‌‌كنند.

چنين جامعه‌اى، با چنين رهبران خونخوار و بى‌ايمان به شرف انسانيّت، اگر هم در بين خودشان با استضعاف ديگران و غارت مستضعفان، خوراك و مسكن و ساير وسايل رفاه مادى را فراهم كنند، از يك دامدارى آماده و پر از كاه و علف، كه در آن همه ارزش‌هاى متعالى انسان پوچ و بى‌معنا و مسخره باشد، بيشتر نخواهد بود.

و اما ازنظر، نظام سرمايه‌دارى هم بهتر از اين نيست كه هدف سير آن، سير به‌سوى خود كامگى‌ها، حيوانيّت، شهوات، آزادى‌هاى غيرسالم و نامحدود، طبقه‌بندى، تبعيض و استثمارِ كاخِ سفيد با آن تجملاتِ حكومت كِنِدى‌هاى شهوت‌ران و آلوده‌دامان و كارتر و هنرپيشه‌اى مثل ريگان و نوكرهاى صهيونيسم و سرمايه‌‌داران خون‌آشام است.

 

به‌طور حتم، هدف جهان را هرچه بگويند و مقصد جهان را هرچه بدانند، اين جامعه‌ها و اين نظام‌ها (كه در آنها سرنوشت بشريّت در اختيار دو نفر وحشى درنده قرار دارد كه جز از جهت ترس به‌سوى يكديگر حمله نمى‌كنند) نمى‌باشد و اين رژيم‌ها كه بخش عمده محصول زحمت و تلاش انسان‌ها را صرف تجهيزات جنگى و ساختن سلاح‌هاى مخرّب و وحشتناك براى ادامه استكبار و استعلاى خود مى‌نمايند، نيست و اگر اين هدف باشد (كه هرگز نيست)، جا دارد همه با فرشتگان هم‌زبان شده و بگويند:

﴿أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَاءَ﴾؛[14]

نظام الهى امامت به همه اين پرسش‌‌ها پاسخ مى‌دهد و وجود امام همه اين ايرادها را از ميان مى‌برد و بر همه كاخ‌نشين‌ها و استكبارها، استعلاها و استعباد انسان‌ها (كه در عصر ما بزرگ‌ترين و ستمكارترين و برترى‌جوترين آنها حكومت ماركسيسم و ملحد شوروى و رژيم استعمارگر و صهيونيسم‌پرور آمريكا است) خط بطلان مى‌كشد و علوّ و برترى‌جويى را، حتى در كمترين جلوه‌اش به‌شدّت محكوم مى‌سازد و شعار و بنياد رابطه خود را با مردم و هر قوى و نيرومندى را با ضعيف، اين آيه مى‌داند:

 

﴿تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِي الْأَرْضِ وَ لَا فَسَاداً وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾؛[15]

«ما اين دار آخرت را براى آنان كه در زمين اراده علوّ و فساد و سركشى ندارند قرار مى‌دهيم و عاقبت نيك، مخصوص پرهيزكاران است».

پس هركجا ذره‌اى علوّخواهى و برترى‌جويى بر ديگران است، آنجا نظام امامت مستقر نيست. طغيان و ديكتاتورى و زور و استبداد ـ حتى در يك دِه و يك خانه و از يك كدخدا و يك سرپرست خانواده ـ به هر صورت و به هر شكل محكوم است و اينان از بهشت خدا محرومند و عاقبت نيك و پايان خوب براى كسانى است كه از مظاهر گردنكشى، خودبرگزينى، فخر و اعتبارفروشى، استضعاف و كوچك‌شمردن ديگران پرهيز مى‌نمايند.

نظم امامت يعنى حركت همه براى على(ع) و به‌سوى روش و حكومت على و مهدى علیهما‌السلام، و در اين نظام است كه حكومت به‌عنوان يك هدف مقصود نيست و هركس هم آن را به‌عنوان يك هدف بخواهد، شايسته حكومت و هيچ منصبى در اين نظام نيست، بلكه حكومت وسيله اقامه عدل، دفع باطل و ستم، احقاق حقوق، اجراى احكام، ترقى واقعى انسان‌ها، كمك به ضُعفا، تأمين رفاه و امنيّت و آزادى همگان است. رهبران اين نظام امامت، افرادى هستند كه خداوند مى‌فرمايد:

 

﴿اَلَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلوٰةَ وَ آتَوُا الْزَّكوةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعُرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلّٰهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ﴾؛[16]

«اگر آنها را در زمين متمكّن و صاحب نيرو گردانيم، نماز را برپا داشته و زكات را می‌دهند و امر به معروف و نهي از منكر می‌نمايند و پايان كارها با خداست».

در پرتو اين نظام است كه زندگى اصالت مى‌يابد، معنا پيدا مى‌كند و براى آن سير و كوشش و حركت و كار و تلاش باارزش و عقلانى خواهد شد.

 

و الّا بشر كجا مى‌رود؟ و كجا مى‌رود؟ به‌سوى بمب‌هاى اتم و هيدروژن و جنگ‌هاى جهان‌سوز؟ يا به‌سوى دنياى مادّى و صنعتى و تمدنى كه اين‌همه بدبختى‌ها، فشارها، عيّاشى‌ها، تجمل‌پرستى‌ها و تبعيضات را به وجود آورده است؟ يا به‌سوى نژادپرستى و استعمار آمريكا؟ يا به‌سوى جامعه حيوانى و ماشينى و مسلوب‌الاختيار كمونيسم كه در آن آزادى و انسانيّت به معانى حقيقى و متعالي‌اش قابل‌درك نيست؟.

كدام‌يك از اين نظام‌ها و سازمان‌ها مى‌‌تواند هدف نهايى و پاسخگوى روح وسيع بشر باشد؟ بشر به هركدام رسيد، گم‌شده خود را در آن نيافت.

اين سازمان‌هاى بين‌المللى كه هركدام زير نفوذ يك ابرقدرت قرار دارند و به اسم حق، باطل و به اسم عدل، ظلم و به نام همزيستى مسالمت‌آميز و حسن هم‌جوارى، توطئه و خيانت و تجاوز به همسايه مى‌نمايند و از هيچ‌گونه عمل خلاف قواعد انسانى روى‌گردان نمى‌باشند.

اين سازمان ملل است كه علاوه بر هزارويك ايراد كه به آن وارد است، بارزترين نشانِ اساس خبيث آن ـ كه حفظ منافع زورمندان و استضعاف‌گران است ـ حق «وتو» است كه پنج حكومت مستكبر و جهان‌خوار و عامل عمده فساد دنيا و عقب‌ماندگى مستضعفان، در اين سازمان دارند. اين حق غيرشرعى و خلاف عدالت، اين پنج حكومت را مسلّط مى‌سازد از اجراى هر تصميمى كه مخالف منافع خودشان باشد، جلوگيرى نمايند و آن را وتو كنند، ديگر اين مطرح نيست كه چرا اين

 

حق براى آنها باشد؟ و چرا حكومت‌هاى ديگر و كوچك اين حق را نبايد داشته باشند؟ و چرا در تمام آفريقا هيچ كشورى داراى اين حق نيست؟

همه اين سخنان و نقشه‌هايى كه اَبَرستمگران براى فريب عوام يا بهانه‌داشتن و بهانه‌ساختن براى مداخله در امور ديگران عنوان مى‌كنند، فاقد حقيقت و ارزش است، چنان‌كه وقتى كه سازمان ملل تشكيل شد و دولت‌ها در آن قبول عضويت مى‌كردند خطاب به حضرت ولىّ عصر(ع)، درضمن اشعارى عرض كرده‌ام:

منشور سازمان ملل حرف است            چون نيستش حقيقت و مبنايى

آوازه عدالت و آزادى                        اسم است و هيچ نيست مسمّايى

تا كى به جان و مال بشر دارند                اين رهزنان حكومت و آقايى

واقعاً اگر اميد رسيدن به حكومت جهانى مهدى(ع) و برقرارشدن نظام امامت در محدوده‌هاى كشورى و منطقه‌اى در تحت ولايت نواب عام آن حضرت «فقهاى عادل» نباشد، هيچ‌گونه اميدى براى بشر باقى نخواهد ماند و تمام سعى و تلاش‌هاى او بيهوده و بى‌نتيجه خواهد شد.

اين آزمايش‌هايى كه بشر از رژيم‌هاى گوناگون كرده و اين كه به هر رژيمى روى مى‌‌آورد، آن را برآورنده خواسته‌هاى واقعى خود نمى‌بيند، موجب مى‌شود كه وقتى منادى آسمانى مردم را به حكومت جهانى مهدى(ع) بخواند، جمعيت‌هاى محروم و گروه‌هاى مستضعف در همه جهان از آن استقبال نمايند و حكومت الهى را

 

به‌جاى تمام اين حكومت‌هاى گوناگون از جان‌ودل بپذيرند.

چنان‌كه در روايات قريب به اين مضمون روايت شده است كه هنگامى حكومت مهدى (ع) اعلام و برقرار مى شود كه بشر تمام حكومت‌ها و رژيم‌ها را امتحان كرده باشد و ناتوانى‌ها، نارسايى‌ها، مفاسد و معايب آنها را دانسته و فهميده باشد كه در حقيقت برايش يك راه و يك اميد بيشتر باقى نمانده است.

متن روايت اين است:

«لَنْ يَبْقَ أَهْلُ بَيْتٍ لَهُمْ دَوْلَةٌ إِلَّا وُلُّوا قَبْلَنَا حَتَّى لَا يَقُولَ أَحَدٌ: وَإِنَّا لَوْ وُلِّينَا لَعَدَلْنَا مِثْلَ هَؤُلَاءِ»؛[17]

بديهى است در چنين وضعى كه همه از كارسازى رژيم‌ها و

 

مكتب‌هاى گوناگون مأيوس شدند، دعوت الهى مهدى(ع) را از جان‌ودل مى‌پذيرند و مستضعفان جهان به يارى آن حضرت كه منصور به رُعب و مؤيد به نصر خداست برمى‌خيزند و مستكبران را از صحنه مداخله در امور جوامع بشرى بركنار مى‌نمايند و در چنان جهانى كه پر از استكبار و استضعاف شده و همه چشم‌به‌راه و منتظر يك حركت و نهضت و بيرون‌آمدن دست غيبى از آستين مصلح جهان و موعود پيغمبران باشند، ناگهان وعده الهى محقق مى‌شود و مهدى موعود كه علائم و نشانى‌ها و خصوصياتش در صدها حديث بيان شده است ظهور مى‌فرمايد و عالم را پر از عدل و داد مى‌كند:

«فَيَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً بَعْدَ مَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً»؛[18]

 

در اينجا، سخن را در اين رساله به پايان مى‌رسانيم و خوانندگان كاوشگر و معرفت‌جو را به كتاب‌هاى محققين علما و آگاهان به كتاب و سنّت و معارف آل محمّد علیهم‌السلام ارجاع مى‌دهيم و فقط به پرسشى كه ممكن است براى بعضى در رابطه با مطالب گذشته پيش بيايد در خاتمه اين رساله جواب مى‌دهيم:

پرسش اين است كه: آنچه گفته شد از وابستگى جهان به وجود امام(ع) در صورتى صحيح است كه امام و حجت همراه با وجود عالم، همواره و حتى قبل از خلقت آدم و حوّا، وجود داشته باشد، اما درصورتى كه سلسله حجج الهى به وجود آدم منتهى شود، يا به‌عبارت‌ديگر از او آغاز گردد، ساير اجزاى عالم، قبل از خلقت حجج، چه وابستگى به وجود آنها خواهند داشت و چگونه اين وابستگى قابل توجيه است؟

پاسخ اينكه:

اولاً: برحسب بعضى از توجيهات كه يادآور شديم، حتى اگر شخصى كه اكمل و اشرف كائنات است و وجود جهان وابسته به اوست، بعد از خلقت عالم و به‌صورت يك جزء و يك واحد از اجزاى عالم آفريده و موجود شود، وابستگى سايرين به وجود او قابل‌انكار نخواهد بود و به قول خاقانى همان وجود او، بعد از اينكه جهان مراحلى را طى كرد، دليل بر كمال اوست.

خاقانى گويد:

 

اگرچه بعد همه در وجودش آورده       وجود آخر او بر كمال اوست گوا

نه سوره از پس ابجد همىشود مرقوم      نه معنا از پس اسما همىشود پيدا

نه روح را پس تركيب صورت است نزول          نه شمس را ز پى صبح صادق است ضيا

ثانياً: برحسب اخبار معتبر، انوار پيغمبر اكرم’ و ائمه طاهرين علیهم‌السلام پيش از همه، خلق شده‌اند[19] و«أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللهُ»، آن بزرگواران بوده‌اند و از حضرت مولا اميرالمؤمنين(ع) نقل شده است كه فرمود:

«كُنْتُ مَعَ الْأَنْبِيَاءِ سِرّاً، كَمَا كُنْتُ مَعَ مُحَمَّدٍ (ص) جَهْراً»؛[20]

 

رواياتى كه در گزارش معراج حضرت رسول (ص) وارد شده و همچنين بعضى احاديثى كه در تفاسير آياتى مثل:

﴿وَإِنَّ مِنْ  شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ؛[21]

وارد شده نيز، بر اين دلالت دارند كه انوار خمسه طيّبه و ساير ائمه معصومين علیهم‌السلام پيش از ظهور و تجلى آنها در اين جهان آفريده شده‌اند، و بعضى از پيامبران، مانند حضرت ابراهيم خليل‌الله(ع) به ديدار و زيارت آن انوار نايل شده و به آن بزرگواران در حوائج مهم و شدايد متوسل شده و خدا را به حق آنها خوانده‌اند، و يكى از نكته‌ها و اسرار اينكه عيسى(ع)، با آن مقام كلمة‌اللهى و روح‌اللهى، برحسب اخبار متواتر كه ازطريق سنى و شيعه روايت شده است، به حضرت مهدى(ع) در نماز اقتدا مى‌كند، همين موضع بلند و علوّ رتبه و كمال آن حضرت(ع) است كه بايد حتّى مثل عيسى(ع) به آن مقتداى جهانيان اقتدا نمايد و مؤيد اين مطلب حديث معروف از رسول اكرم (ص) است كه فرمود:

«لَوْ كَانَ مُوسَى حَيّاً لَمَّا وَسِعَهُ إِلَّا إِتِّبَاعِي»؛[22]

 

و حديث:

«آدَمُ وَمَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوَائي يَوْمَ الْقِيَامَةِ»؛[23]

و چه نيكو سروده شده است:

جهان روشن از لُمعه روى او        شب قدر، تارى ز گيسوى او

چو سازد لواى خلافت بلند          در آرد سر عاصيان در كمند

نهالى است از گلشن اصطفا          ثمربخش اصحاب صدق و صفا

سرشته به آب كرامت گلش              محيط علوم لَدنّى دلش

مه رايتش ثالث ماه و خور             ز عدلش شود جمله آفاق پر

چو گردد به محراب اين مقتدا            كند پور مريم بدو اقتدا

در اين موضوع اگر بخواهيم بسط سخن بدهيم و پيرامون اين روايات و تحقيقات و لطايف و مطالبى كه علماى اهل تحقيق فرموده‌اند، سخن بگوييم، از وضع اختصارى كه در اين رساله منظور است خارج خواهيم شد، با تقديم درود به صاحب مقام ولايت عظمى و امامت كبرى،

 

حضرت بقيةالله، صاحب‌العصر و ولى‌الامر، حجّة ‌بن الحسن العسكرى علیهما‌السلام و كليه شيعيان و مؤمنان به ولايت آن حضرت، و منتظران ظهور آن يگانه رهبر و ولىّ ‌امر كل(ع) و ضمن عرض ضراعت و مسكنت، با اين سه بيت شعر، خطاب به آستان فرشته‌پاسبان آن ولىّ دوران و قطب زمان نموده، رساله را پايان مى‌دهيم:

دل دردمند عاشق، ز محبّت تو خون شد             نه كُشى به تيغ هجرت، نه به وصل مي‌رسانى

نمي‌روم ز ديار شما به كشور ديگر           برون كنيدم از اين در آيم از در ديگر

من ارچه هيچ نِيَم، هرچه هستم آنِ توأَم            مرا مَران كه سگى سر بر آستان تواَم

و اين چند بيت را نيز از اشعار مرحوم آيت‌الله والد، كه تضمين اشعار معروف خواجه حافظ شيرازى است، اضافه مى‌كنم:

اى زيب‌ده عالم، مجموعه زيبايى            سرحلقه جن و انس، سردفتر دانايى

در پرده غيبت چند، اى مهر جهان‌پايى                      اى پادشه خوبان، داد از غم تنهايى

دل بى‌تو به جان آمد، وقت است كه بازآيى

اى عشق تو اول فرض، در مذهب اسلامى          جان مى‌دهمت گر باد، آرد ز تو پيغامى

صحراى تجلّى را، از مهر بنه گامى                اى درد توام درمان، در بستر ناكامى

و اى ياد توام مونس، در گوشه تنهايى
اميد وصال تو، اى دوست جوانم كرد                 عشق تو مرا فارغ، از هر دو جهانم کرد

بازآ كه فراق تو، بى‌تاب و توانم كرد               مشتاقى و مهجورى، دور از تو چنانم كرد

كز دست بخواهد شد، پايان شكيبايى

 

اَللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ، وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ، وَزَيِّنِ الْأَرْضَ بِطُولِ بَقَائِهِ، وَاجْعَلْنَا مِنْ أَنْصَارِهِ وَأَعْوَانِهِ، وَالْمُجَاهِدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ، وَصَلِّ عَلَيْهِ وَعَلَى آبَائِهِ الطَّاهِرِينَ.

وَآخِرُ دَعْوَانَا أَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

 


[1]. ثعلبی، الکشف و البیان، ج10، ص167؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج6، ص251؛ طبرسی، مجمع‌البیان، ج10، ص316. و براي خدا در هر حرکت‌دادنش و در هر سکون آرامش بخشیدنش گواهي است، پس در هر چيزي براي او نشانه‌اي هست که دلالت مي‌کند بر اينکه او يکتا و بي‌همتاست.
[2]. آل عمران، 83.
[3]. جمعه، 1.
[4]. اعراف، 180.
[5]. فيض کاشاني، تفسيرالصافي، ج2، ص255.
[6]. کليني، الكافی، ج1، ص207؛ ر.ک: فیض کاشانی، تفسیرالصافی، ج5، ص273؛ ج7، ص379؛ حویزی، نورالثقلین، ج5، ص491.
[7]. كهف، 109.
[8]. نمل، 40.
[9]. رعد، 43. در تفسير اين آيه در تفسيرالصافى روايت شده است كه از حضرت امام‌صادق(ع) سؤال شد، كسی كه نزد او علمی از كتاب (علم من الكتاب) است داناتر است يا آن كسی كه نزد او علم كتاب (علم ‌الكتاب) است؟ حضرت فرمودند: «نزد آن‌كسى كه علمی از كتاب است، در برابر كسی كه نزد او علم كتاب است نيست مگر به اندازه آبی كه بال مگس از دريا می‌گيرد». ر.ک: فیض کاشانی، تفسیرالصافی، ج3، ص77.
اميرالمؤمنين(ع) فرمود:
علمی كه آدم به زمين آورد و آنچه جميع پيامبران تا حضرت خاتم‌الانبيا (ص) به آن فضيلت داده شدند، در عترت خاتم‌النبيين (ص) است. فیض کاشانی، تفسیرالصافی، ج3، ص77.
[10]. صدوق، کمال‌الدین، ص409؛ خزاز قمی، کفایة‌الاثر، ص296؛ ابن‌حمزه طوسی، الثاقب فی المناقب، ص495؛ ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج1، ص212؛ ج3، ص18.
[11]. خوئی، منهاج‌البراعة فی شرح نهج‌البلاغه، ج19، ص289. حديث معروف است و صدر آن به اين متن در تفسير‌الصافى، در تفسير آيه 2 سوره بقره نقل شده است. «اَلصُّورَةُ الْإِنْسَانِيَّةُ هِيَ أَکْبَرُ حُجَّةِ اللهِ عَلَی خَلْقِهِ وَهِيَ الْکِتَابُ الَّذِي کَتَبَهُ اللهُ بِيَدِهِ». ر.ک: فیض کاشانی، تفسیرالصافی، ج1، ص92.
[12]. صدوق، الخصال ، ص420. «خداي من! در عزّت و سرفرازي مرا بس که من بنده تو باشم و در افتخار و مباهات اين براي من کفايت مي‌کند که تو پروردگار من باشي».
[13] . خدای من، دلیل و حجت و اسباب و وسیله من، نیازمندی من است.
[14]. بقره، 30. «آیا می‌خواهی کسانی را در زمین بگذاری که فساد کنند و خون‌ها بریزند؟».
[15]. قصص، 83.
[16]. حج، 41. حاكم حسكانی كه از علمای بزرگ، اهل‌سنّت است  در كتاب شواهد‌التنزيل - كه اخيراً به همّت يكى از علمای پرتلاش و مخلص، تحقيق و تعليق و چاپ شده است - در آن در رابطه با فضائل اهل‌بيت علیهم‌السلام 210 آيه از آيات قرآن مجيد و 1163 حديث جمع آوری شده، در تفسير اين آيه سه حديث روايت كرده است، در يكى از اين سه حديث كه حديث 555 كتاب مى‌باشد، از «فرات» مفسر معروف مسنداً از حضرت امام‌باقر(ع) روايت كرده است كه ابى‌عبيده حذّاء پرسش كرد: چگونه صاحب‌الامر را بشناسيم؟ حضرت در پاسخ، اين آيه شريفه را قرائت فرمود، و فرمود: «إِذَا رَأَيْتَ هَذَا الرَّجُلَ مِنَّا فاتَّبِعْهُ فَإِنَّهُ هُوَ صَاحِبُهُ»؛ «وقتى مردی از ما را ديدی كه برنامه‌ای را كه اين آيه اعلام می‌كند، اجرا می‌نمايد، او را پيروی كن كه همان صاحب الامر است». ر.ک: حاکم حسکانی، شواهد‌التنزیل، ج1، ص522 – 523.
و در حديث 556 نیز، از فرات مسنداً از زيد بن على بن الحسين علیهم‌السلام روايت كرده است كه گفت: «إِذَا قَامَ الْقَائِمُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ يَقُولُ: يَا أَيُّهَا النَّاسُ نَحْنُ الَّذِينَ وَعَدَكُمُ اللهُ فِي كِتَابِهِ: ﴿الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ﴾ الآية؛ وقتی قائم آل محمد علیهم‌السلام قيام می‌نمايد، می‌فرمايد: ای مردم ماييم آنان كه خدا شما را در كتابش وعده داده است: ﴿الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ». ر.ک:‌ حاکم حسکانی، شواهد‌التنزیل، ج1، ص523.
[17]. اكنون مصدر اين حديث شريف را در نظر ندارم و محتاج به مراجعه جديد است لذا حديث ديگری را كه در منتخب‌الاثر (ص308)، از الارشاد شيخ مفيد (ج2، ص385) نقل نموده‌ام و در كتاب الغيبه شيخ طوسی (ص471- 472) و بحارالانوار علامه مجلسی (ج52، ص332) نيز روايت شده است نقل مى‌نماييم. متن حديث به روايت الغيبه شيخ طوسی، از حضرت امام‌باقر(ع) اين است:
«دَوْلَتُنَا آخِرُ الدُّوَلِ وَلَمْ يَبْقِ أَهْلُ بَيْتٍ لَهُمْ دَوْلَةٌ إِلَّا مَلِكُوا قَبْلَنَا لِئَلَّا يَقُولُوا إِذَا رَأَوْا سِيرَتَنَا: إِذَا مُلِّكْنَا سِرْنَا مِثْلَ سِيرَةِ هَؤُلَاءِ وَهُوَ قَوْلُ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ: ﴿وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ؛
«دولت ما آخرين دولت‌ها است و باقی نخواهد ماند خاندانی كه دولت برای آنها باشد مگر اينكه پيش از ما فرمانروا می‌گردند براى اينكه وقتی سير و روش ما را ديدند نگويند اگر ما فرمانروا می‌شديم مثل ايشان رفتار مى‌نموديم و اين همان است كه خداوند فرموده: «وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»؛ عاقبت از براى پرهيزكاران است».
[18]. راجع به عدل و قسط و جور و ظلم برحسب تحقيق و مطالعاتى كه اينجانب نموده‌ام هر كجا عدل و قسط در كنار هم در برابر جور و ظلم آورده شود، مراد از قسط تجاوز نكردن به ملك و حق غير و نصيب و سهم به عدل است، در آنچه حقيقتاً يا حكماً قابل تقسيم و توزيع باشد و مراد از عدل، اعم از آن يا خصوص عدل حاكم است، چنان‌كه مراد از جور، جور در حكم است و مراد از ظلم يا اعم از آن يا خصوص ترك عدالت در نصيب و سهم و تجاوز به حقوق و ملك ديگران و انواع خيانت‌ها است. و در صورتى كه به تنهايی در كلامى آورده شوند، دلالت جور بر جور در حكم اظهر است از دلالت آن بر مطلق بی‌عدالتی و ترك ميانه‌روی و لذا اطلاق ظالم به خاين و متجاوز به نفس و مال و ناموس غير ابلغ و اغلب است از جابر، چنانكه اطلاق قسط در خصوص نصيب و سهم به عدل و اقامه حقوق اظهر از عدل است، هر چند به ملاحظه قرائن و مناسبات ظهور اين كلمات متفاوت مى‌شود كه بايد در مواردى كه به تنهائی مذكور مى‌شوند قرائن حاليه و مقاليه را در فهم مقصود گوينده در نظر گرفت؛ «روي زمين را از عدل و داد پر مي‌کند پس از آن که با ظلم و جور پر شده باشد».
[19]. اين احاديث را ـ خصوصاً در مورد پيغمبر اكرم (ص) و اميرالمؤمنين(ع) - اهل‌سنّت مانند ابن‌مردويه و ابن‌سعد و بزاز و طبرانی و احمد و بخاری و حاكم و بيهقی و ابن‌ ابى‌شيبه و ابن‌جرير و ابن ‌ابی‌حاتم و ديلمی و عبدالله ‌بن احمد و ابن‌ عبدالبّر و خطيب و ابن‌مغازلی و ابن‌عساكر و ابن‌حجر و رافعى و محب طبرى و جماعتى ديگر نيز روايت كرده‌اند. براى نمونه مراجعه شود به تفسير آيه 7 سوره احزاب: ﴿وَ إِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَمِنْكَ وَمِنْ نُوحٍ﴾ در تفسير الدرالمنثور سيوطی (ج5، ص183 – 184) و روح‌المعانی آلوسى (ج11، ص152)  و نيز به تاريخ مدینة دمشق (ترجمة الامام علی بن ابی‌طالب(ع))، ابن‌عساكر (ج1، ص151 - 152، ح185 و 186) و كفايةالطالب، گنجی شافعی  (باب87، ص315) و ميزان‌الاعتدال (ذهبی، ج2، ص130) و مناقب ابن‌مغازلی (ص120 – 121) و فرائدالسمطين، جوینی خراسانی (ج1، ص36 - 37، باب1، ح1، ص41 – 43، باب2، ح5 و 6  و 7، ص44، ح8) و كتا‌ب‌هاى ديگر. و نیز اگر كسی بخواهد بر تواتر اخباری كه دلالت بر سبقت خلقت پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين(ع) بر حسب کتاب‌های معتبر عامّه و خاصّه (شيعه و سنّی) مطلع شود، به كتاب عبقات‌الانوار و جلد پنجم خلاصه‌ آن، كه مربوط به حديث نور است، مراجعه نمايد. ر.ک: حسینی میلانی، نفحات‌الازهار، ج5.
[20]. در كتب عامّه است كه حضرت رسول (ص) به اميرالمؤمنين(ع) فرمود: «یَا عَلِیُّ كُنْتَ مَعَ الْأَنْبِيَاءِ سِرّاً وَمَعِي جَهْراً؛ تو در سرّ و پنهان با پيامبران گذشته بودی، و با من هستی در ظاهر و آشكار». حسینی میلانی، نفخات‌الازهار، ج5، ص111، 305.
[21]. صافّات، 83. «همانا ابراهيم از شيعيان و پيروان اوست».
[22]. ابن ابي‌جمهور احسائی، عوالي‌اللئالي، ج4، ص121. از حافظ ابونعيم نیز نقل شده است كه عمر بن خطاب گفت: خدمت رسول‌الله (ص) رسيدم و با من كتابى بود كه از بعضی از اهل كتاب گرفته بودم، پيغمبر (ص) فرمود: «وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَوْ أَنَّ مُوسى كَانَ حَيّاً الْيَوْمَ مَا وَسِعَهُ إِلَّا أَنْ يَتَّبِعَنِي؛ سوگند به آن‌كه جانم به دست او است، اگر موسی امروز زنده بود، جز اين كه متابعت مرا نمايد وظيفه نداشت». ر.ک: صالحی شامی، سبل‌الهدی و الرشاد، ج10، ص302. و چه نيكو است اين شعر:
وَإِنِّي وَإِنْ كُنْتُ ابْنَ‌آدَمَ صُورَةً         فَلِي فِيهِ مَعْنىً شَاهِدٌ بِاُبُوَّتِي
گرچه من در صورت و ظاهر فرزند آدم هستم اما برای من درباره او در عالم معنی گواهی هست که شاهد پدر بودنم است.
[23]. ابن ابي‌جمهور احسائی، عوالي‌اللئالي، ج4، ص121، مجلسي، بحارالانوار، ج16، ص402؛  «آدم و غير او در روز قيامت زير پرچم من هستند».
نويسنده: