وریز وجوهات
یکی از برنامه های مهمّ عبادی مخصوصاً در ماه مبارک رمضان، تجدید عهد با صاحب الامر حضرت بقیة الله الاعظم ارواح العالمین له الفدا است که مؤمنان روزه دار در ادعیه و مجالس و محافل وعظ و ارشاد و نیز در لیالی مبارکه قدر، یاد آن حضرت را فراموش نمی کنند و با...
جمعه: 24/ارد/1400 (الجمعة: 2/شوال/1442)

مفهوم و مدلول لفظى ولايت تكوينى

در ولايت تكوينى، ممكن است تكوين صفت ولايت باشد و در مقابلِ ولايت ازلى قديمى و غيرحادث و غيرتكوينى الهى اطلاق شود و به‌عبارت‌ديگر، به آن ولايت غيرتكوينى الهى اطلاق شود و به‌عبارت‌دیگر، از آن ولايت حادث و ايجادشده اراده شود.

بنابر اين احتمال، ولايت تكوينى چند نوع است:

نوع اوّل: سلطنت و ولايت تكوينى شخص بر نفس خود و بر آنچه مسخّر هر انسان است كه متعلق احكام شرعى و متعلق ولايت تشريعى ـ به برخى از معانى آن، كه خواهيم گفت ـ قرار مى‌گيرد؛ مثلاً

 

شخص بر نفس خود قدرت دارد و مى‌تواند آن را نابود كند؛ ولى شرعاً القاى نفس در هلاكت و خودكشى حرام بوده و ولايت شرعى بر آن ندارد و اعمال ولايت تكوينى و صرف قدرت در آن جايز نيست. بنابراين تكويناً قدرت و ولايت هست؛ ولى صرف قدرت با نهى شرع حرام است.

مراد از اصطلاح ولايت تكوينى و بحث‌هايى كه در آن مى‌شود، اين قسم ولايت نيست ـ و چنان‌که در مطلب هشتم از مطالب بخش نخست گفته شد ـ اين ولايت تفويض نيست و با امر بين امرين منافات ندارد.

نوع دوم: اين است كه شخص به‌طور تكوين الهى و احداث و ايجاد خدا، بر تمام ممكنات و اداره و رتق‌وفتق دقيق امور آنها، از خلق و رزق و تدبير و...، به‌طور استقلال ولايت و سلطنت داشته باشد؛ خواه در موارد آن، تعلّق احكام شرعى و نهى و ترخيص و وجوب و تحريم فرض شود يا نه، و خواه صاحب اين ولايت، اعمال ولايت بنمايد يا نه.

فرق اين ولايت با ولايت الهى، ذاتى‌نبودن و تكوينى‌بودن و حادث‌بودن آن مى‌باشد و ـ چنان‌که از مطلب دوم از مطالب بخش نخست هم استفاده مى‌شود ـ قول به اين نوع ولايت، باطل و شرك و تفويض است و عقل و نقل بر بطلان آن اتفاق دارند. يكى از توالى و نتايج فاسد

 

و نادرست تفويض، قول به انحصار مرزوق و مخلوق خدا به صاحبان اين ولايت است.

اگر گفته شود: چه فرق است بين اين نوع و نوع اوّل كه خدا شخص را بر نفس خود و اعضا و جوارح خويش ولايت و اختيار و استقلال داده است؟ و چرا همين ولايت را در مورد مديريت کائنات و سلطنت بر اداره امر خلق و رزق و ميراندن و زنده‌كردن نمى‌گوييد؟ زيرا در هر دو نوع، ولايت و استقلال ازلى و ذاتى نيست؛ بلكه اعطايى و حادث و در طول ولايت مطلق مستقل الهى بر جميع اشيا و تمام امور است كه اگر اراده فرمايد، مى‌تواند در هر دو صورت، سلب استقلال و ولايت را از مخلوق خود بنمايد. بنابراين چنين ولايت تكوينى حادث هبه‌شده، به شرك ارتباطى پيدا نمى‌كند؟

پاسخ اين است كه:

اوّلا: برحسب آنچه در مطلب دوم از مطالب بخش اوّل بيان شد، اين استقلال، شرك و اعطاى آن به ممكن، محال و مستلزم خروج ممكن از امكان است كه استحاله آن بديهى است و ولايت شخص بر نفس خود، نظير ولايت نوع سوم است كه پس از اين درباره آن بحث خواهد شد.

ثانياً: چنان‌که در مطلب هشتم گفته شد، استقلال و ولايت شخص بر نفس خود و هر آنچه مسخر او شده است، استقلال و اختيارى است

 

كه با امر بين امرين منافات ندارد و قضاوقدر الهى در تمام موارد اِعمال اين استقلال و اختيار محفوظ است؛ امّا در اين استقلالى كه در مديريت امور کائنات فرض مى‌شود، مجالى براى قضاوقدر الهى نيست.

ثالثاً: در نوع اوّل، ولايتى بر نظام اسباب و تغيير و تبديل آن نيست؛ بلكه ولايت در دايره نظام اسباب و مسبّبات و طبق سنّت‌هاى مقرّر انجام و اِعمال مى‌شود و مداخله‌اى در امر اسباب و مسبّبات و خلق اشيا و مواد و اجسام و رزق در بين نيست.

رابعاً: استقلال و ولايت عبد بر نفس خود ـ با اينكه گفته شد استقلال و ولايت مطلق نيست ـ در كارها و امورى است كه خدا از آن كارها منزّه است، مثل اكل و شرب و نشستن و برخاستن و فكركردن و با زبان گفتن و با گوش شنيدن و با دست گرفتن؛ امّا ولايت مطلقه بر نظام کائنات و مداخله بدون وسایط و اسباب به‌طور استقلال در رتق‌وفتق و اداره امور اكوان، كار خداست و ديگرى را متصدى‌شمردن شرك است.

خامساً: ادلّه نقلی زيادى از آيات و احاديث دلالت صريح دارند بر اينكه اين ولايت فقط شأن خداست و براى غير او ثابت نيست و فقط دست خدا در اداره امور کائنات و خلق و رزق باز و گشاده و مستقل است و در تمام اَحيان و اَزمان، دست او در كار اداره شئون خلق و افاضه و اِعطا و اِماته و اِحياست كه:

 

(كُلَّ يَوْمͯ هُوَ فِي شَأْن)؛[1]

«او هرروز در شأن و كارى است».

و (وَقالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ)؛[2]

«و يهود گفتند: دست خدا (با زنجیر) بسته است دستهایشان بسته باد و به‌خاطر این سخن از رحمت الهی دور شوند! بلكه دو دست (قدرت او) گشاده است».

و(أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ)؛[3]

«آگاه باشيد که آفرینش و تدبیر (جهان)، از آنِ او (و به فرمان او) ست».

و (هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الأَرْحامِ كَيْفَ يَشآءُ)؛[4]

«او کسی است که شما را در رحمِ (مادران) چنان‌که می‌خواهد تصویر می‌کند».

و  (إِنَّ اللّٰهَ فالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوى يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَىِّ ذلِكُمُ اللّٰهُ فَأَنّى
 
تُؤْفَكُونَ * فالِقُ الأَصْباحِ وَجَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ حُسْباناً ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ)؛[5]

«خداوند شکافندة دانه و هسته است، زنده را از مرده خارج می‌سازد و مرده را از زنده بیرون می‌آورد. این است خدای شما! پس چگونه از حق منحرف می‌شوید؟!؛ او شکافنده صبح است و شب را مایه آرامش و خورشید و ماه را وسیله حساب قرار داده است. این، اندازه‌گیری خداوند توانای داناست!».

با‌وجود اين‌گونه آيات كه در قرآن بسيار است، ديگر مجال براى توهّم صحّت اين ولايت براى غير خدا نيست.

نوع سوم: ولايت تكوينى عامّه حادث و غيرمستقل ـ به ‌نحوى كه در مطلب چهارم از مطالب بخش نخست مذكور شد ـ كه گفتيم: اگرچه شرك نيست و از آن محذور تفويض لازم نمى‌آيد؛ ولى مخالف ظواهر و اطلاقات كثيرى از آيات قرآن است و دليل كافى و قاطعى بر آن نداريم تا ظواهرى را كه دلالت بر افعال بدون‌واسطه دارند و لااقل اطلاق دارند، به افعال مع‌الواسطه حمل نماييم يا مقيّد به آن نماييم، چنان‌که در بعضى از موارد، خود آيات قرآن قرينه بر عدم اطلاق آيات ديگر و صَرف ظاهر آن مى‌شود.

 

اگر گفته شود: پس معناى قطب‌بودن ولىّ و اينكه زمين به وجود حجت باقى و برقرار است و خالى از حجت نخواهد ماند، و اينكه مى‌گويند: مَثَل امام نسبت به عالَم كبير، مثل قلب است نسبت به عالم صغير، چيست؟ چرا همان‌گونه كه قلب متصرف در عالم صغير است ـ چون مشتمل بر عالم‌هاى بسيار است، مثل عالم گلبول‌هاى قرمز كه شامل تقريباً سى‌هزار ميليارد گلبول قرمز است و عالم گلبول‌هاى سفيد كه شامل حدود پنجاه ميليارد گلبول سفيد است‌ و عالم سلّول‌ها كه حدود ده‌ ميليون ميليارد است ـ در عالم كبير اين برنامه و تقدير الهى را قبول نكنيم، با‌اينكه عالم كبير به داشتن چنين مركز ارتباط و همگامى و يك واحد بودن اولى است. به‌علاوه، همان‌طور كه اين واحدها نيز واحدهاى بزرگ‌تر و مركب را تشكيل مى‌دهند و واحدها نيز واحدهاى ديگر و بزرگ‌تر را و از مجموع تمام اين واحدهاى كوچك و بزرگ، عالم تشكيل شده است و در تمام اين واحدها، ملاك و معيار ارتباطى ـ مثل قلب و روح در انسان ـ وجود دارد، در تمام عالم نيز اين قانون به تقدير خدا وجود دارد كه عالم، واحد خاصّى است و امام قلب و مركز آن است كه اگر نباشد، ارتباط اجزاى عالم برهم مى‌خورد و نظام عالم به وجود او باقی ‌است، چنان‌که وقتى تصرف روح از بدن قطع گردد، از صلاحيت ارتباط با يكديگر ساقط مى‌شوند؛ بلكه صورت و هيئت آنها از ميان مى‌رود، و واحدهايى كه تقوّمشان به روح و حيات نبوده، باقى مى‌مانند.

 

پاسخ اين بيان چنين است كه:

امّا قطبيت: اگر مراد اين باشد كه به تقدير عزيز عليم، ولىّ و امام در کائنات به‌منزله مدار و هسته مركزى است كه تكويناً حركات متحرك و اوضاع کائنات و بقاى ثوابت و سيارات ـ از اتم‌ها تا منظومه‌ها و كهكشان‌ها ـ به وجود او ارتباط دارد و خواست و اراده خدا بر اين تعلّق گرفته است كه: امام، محور عالم امكان و قلب آن باشد و بقاى همه مرتبط به او باشد، چنان‌که بقاى انسان و اعضا و جوارح او را به قلب و كار آن ارتباط داده است و چنان‌که سازنده يك ماشين و دستگاه، بقا و كار آن را به اجزاى مهم آن ارتباط مى‌دهد، اين معنا قابل تصديق است؛ بلكه ادلّه و شواهدى بر آن مى‌توان اقامه كرد، مانند آیه:

(ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ)؛[6]

«نظمِ ثابتِ عالم، به تقدير خداى مقتدر و داناست».

امّا بقاى نظام عالم، «بِإِرادَةِ اللهِ بِوُجُودِ الْاِمامِ لا بِإِرادَةِ الْاِمامِ» با مسئله ولايت ارتباط ندارد؛ زيرا در ارتباط بقاى نظام به وجود مبارك ولىّ و امام، خواست و اراده خدا مداخله‌اى ندارد و با عدم اراده و اختيار شخص ولىّ، اطلاق ولايت بر او به اين ملاحظه معنا پيدا نمى‌كند و اگر هم كسى به‌طور مسامحه اين خصوصيت را ولايت بگويد، اشكالى پيدا نمى‌شود.

 

اگر گفته شود: «ما هم قبول مى‌كنيم با اين بيان كه انسان عالم صغير است و هرجنبنده و متحركى يك واحد است و حفظ اعضا و بقاى آنها، مثلاً مربوط به قلب و مغز و اعضاى رئيسه ديگر است؛ مجموع عالم نيز اين چنين است و بقاى آن ارتباط به وجود امام و ولىّ دارد؛ اثبات ولايت به معناى مذكور و مديريت غيرمستقل نمى‌شود؛ امّا مقام ولايت نسبت به اين عالم، مقام روح و غيب وجود انسان است نسبت به اعضا و جوارح، كه همكارى‌هاى اعضا و جوارح و افعالى كه از آنها صادر مى‌شود، تحت ولايت و تصرّف روح است و جهت وحدت اين اعضا و همكارى آنها با يكديگر روح است، كه اگر روح نباشد، اين اعضا باهم همكارى ندارند و بى‌اثر و بى‌خاصيت مى‌گردند؛ ولى چون به تقدير و امر خدا، همه تحت فرمان روح هستند، منافع و فوايد هركدام ظاهر مى‌شود؛ هرچند دست يا چشم درك اين معنا را كه تحت ولايت روح است نكنند. چه مانعى دارد كه منزلت ولىّ قطب چنين منزلتى باشد كه به اذن خدا و تقدير او، ترتب منافع و فوايد تمام اكوان و اشيا و ارتباط آنها با يكديگر به اراده و تصرف او متوقف باشد، هرچند اين تصرفات از دايره سنن الهى خارج نبوده و نظام و برنامه آن الهى باشد و شخص ولى خارج از آن تصرفى نداشته باشد؛ بلكه قادر به تصرّف نباشد و يك نحو امر بين امرين به جعل و اِعطاى خدا برقرار باشد».

 

پاسخ داده مى‌شود: اين معنا و بيان لطيفى است و اِشكال شرك و تفويض و غلوّ در آن نيست؛ امّا با ظواهر آيات بسيارى خالى از منافات نيست؛ آياتى چون:

(إِنَّ اللّٰهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَالأَرْضَ أَن تَزُولا وَلَئِن زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَد مِنْ بَعْدِهِ)؛[7]

«همانا خداوند آسمان‌ها و زمين را نگاه مى‌دارد تا از نظام خود منحرف نشوند و هرگاه منحرف گردند، کسی جز او نمی‌تواند آنها را نگاه دارد».

و (وَهُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْرًا بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ)؛[8]

«او کسی است كه بادها را بشارت‌دهنده پیشاپیش (باران) رحمتش می‌فرستد».

و(إِنَّ اللّٰهَ فالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوى)؛[9]

«خداوند شكافنده دانه و هسته است».

هرچند اگر قرينه‌اى باشد، حمل اين افعال بر اعم از باواسطه و بی‌‌واسطه جايز است؛ امّا با عدم دليل، وجهى براى حمل آن نيست، خصوصاً كه اين آيات متعدّد است و رفع يد از اين ظواهر كثير جايز

 

نيست. بنابراين اراده و مشيّت الهى است كه حافظ وحدت عالم و حافظ ارتباط بين اكوان و تمام حادثات و ممكنات است.

و اگر مقصود از قطبيت اين باشد كه: بدون وجود ولىّ و امام و خليفة‌الله، ممكنات ديگر به كمال نمى‌رسند و غرض از آفرينش آنها حاصل نمى‌شود و از بركت و پرتو انوار وجود امام و ولىّ و خليفة‌الله ـ كه علّت غايى ايجاد مخلوقات است ـ و از روشنايى و لَمَعان خورشيد هدايت و تربيت او، اشخاص و افراد ديگر به‌حسب مراتب استعدادات و اكتسابات مستفيض مى‌شوند و همان غرض از آفرينش امام و ولىّ كه معرفت و خداشناسى و خداپرستى است، در آنها نيز ـ به قدر مراتب استفاده آنها از هدايت امام ـ جلوه مى‌كند. اين معنا نيز صحيح و مورد تصديق است و كلام بلیغ اميرالمؤمنين‌(علیه‌السلام) در نهج‌البلاغه اشاره به آن است:

«فَإِنّا صَنائِعُ رَبِّنَا وَالنّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنا»؛[10]

«ما تربيت‌يافته پروردگارمان هستيم و مردم تربيت‌يافته ما هستند».

و اگر لفظ حديث اين باشد: «وَالنّاسُ بَعْدُ صَنائِعِنا» اشاره به معنای اوّل يا معنايى است كه مقارب آن است.

 

 

امّا تشبيه ولىّ و امام و عالم كبير، به قلب و عالم صغير:

به ‌نظر مى‌رسد كه اين تشبيه به‌ ملاحظه جهات تكوينى نباشد؛[11]چون مراد از قلب، عقل است و بديهى است كه عقل، جهات تكوينى وجود انسان را اداره نمى‌كند؛ بلكه اين تشبيه به‌ ملاحظه امور غير‌تكوينى و جهاتى است كه متعلق تكاليف واقع مى‌شود و در آن، انتظام و ترتيب و حساب و حفظ نظام و امر به معروف و نهى از منكر و تعليم و تربيت و رتق‌وفتق و تعاون و رفع خصومات و اختلافات لازم مى‌گردد. همان‌طورى ‌كه خداوند در وجود انسان يك قوّه آمر و حاكم و زمامدار و حافظ نظم و برانگيزنده و بازدارنده قرار داده است ـ كه باطن و حقيقت وجود انسان است و آن را به ‌ملاحظه شئون و مشاغلى كه دارد، گاهى به نفس و گاهى به روح و گاهى به عقل و گاهى به قلب و نام‌هاى ديگر ياد مى‌نمايند ـ و اعضا و جوارح بدون آنكه در تحت فرماندهى اين قوه و كارمند آن باشند مفيد نخواهند شد. اجتماع انسانى نيز با مدير صالح و بالياقتى كه از جانب خدا منصوب و معيّن شده باشد، حكم پيكر واحد را خواهد يافت و مدينه فاضله انسانيت، آن زمان تأسيس مى‌شود كه تمام افراد

 

اجتماع، مانند اعضاى بدن واحد، هركدام تحت راهنمايى آسمانى و معلّم شديدالقوى الهى كار و وظيفه خود را انجام دهند و بدون چنان رهبر عالى‌مقام، مدينه فاضله تأسيس نخواهد شد، و لذا خدايى كه نظام وجود يك فرد را تأمين فرموده و قوّه آمر و حاكم در آن قرار داده است، هرگز نظام مجتمع بزرگى را كه اين افراد عضو آن هستند، مهمل و گرفتار هرج‌ومرج و اختلال نخواهد گذاشت و حتماً رهبرى صالح و جامع كه هدايت و حكومتش، نمايش هدايت و حكومت الهى باشد، براى آنها منصوب و معين مى‌فرمايد.

اين مطالب هرچند در جاى خود و در شناختن مقام امام، اهمّيت شايان دارد و چنان‌که در بحث ولايت تشريعى خواهيم گفت ولايت شرعى است؛ امّا غير از مسئله ولايت تكوينى كه مورد بحث ما باشد، امام و ولىّ، قطب و قلب عالم‌ كبير است؛ امّا ولايت تكوينى مقام ديگرى است هرچند لازم و ملزوم يكديگر باشند.[12]

نوع چهارم: ولايت تكوينى و حادث است بر تصرف در کائنات، به‌واسطه علومى كه شخص، به‌طور اكتساب يا افاضه و الهام و وحى دارا مى‌شود، چنان‌که در مورد آن كسى كه علمى از كتاب داشت، در قرآن مجيد مى‌فرمايد:

 

(قالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ)؛[13]

«(اما) کسی که دانشی از کتاب (آسمانی) داشت، گفت: پیش از آنکه چشم برهم‌ زنی، آن تخت را نزد تو خواهم آورد».

حال اين علم چه علمى بوده است، علم به يك حرف از حروف اسم اعظم بوده ـ چنان‌که در بعضى از روايات و تفاسير است[14] ـ يا علم به چيز ديگر، فعلاً در آن بحث وارد نمى‌شويم، چنان‌که علم كتاب ممكن است علم به كتاب آفرينش و كلمات آن باشد، كه صاحب آن روابط مخلوقات و کائنات را با يكديگر مى‌شناسد و روى اين شناسايى مى‌تواند كارهايى را انجام دهد و اين علم است كه هم موهوبى است و هم كسبى و تحصيلى كه رشته كسبى آن در عصر ما ترقّى و توسعه پيدا كرده و بر اثر اطّلاعاتى است كه از خواصّ اشيا به‌طور بسيار شگفت‌انگيزى روزبه‌روز بيشتر مى‌شود.

آنچه ممكن است از چنين ولايتى مورد ردّ و قبول واقع شود، ولايتى است كه از علم موهوبى و لدنّى و تأييد مِن عند‌الله حاصل شود؛ ولى اجمالاً عقيده به چنين ولايت و تصرفاتى در حقّ اوليا، به شرك و تفويض ارتباطى ندارد؛ چون ولايت بر تغيير نظام نيست؛ بلكه علم به

 

نظام و روابط است با تعلّم از عالم غيب، و وقتى قرآن در مورد بعضى افراد بشر بر آن صراحت داشته باشد، فرض غلوّ هم در آن نمى‌شود.

نوع پنجم: ولايت تكوينى در تصرّف در کائنات ممكن است، نه به عنوان نظم و تدبير؛ بلكه برحسب مصالح و مقتضيات خاص و عارض و ثانوى و خرق ‌عادت، چنان‌که تحقيق آن در مطلب سوم از مطالب بخش نخست گذشت.

و مخفى نماند اين ولايت و قدرت به دو نحو تصور مى‌شود؛ يكى به‌ اين ‌نحو كه: به نفس ولىّ تأثيرى اعطا شود كه بتواند اين تصرفات را بنمايد، و ديگر به اين ‌نحو كه‌: خداوند متعال اكوان را مطيع و فرمان‌بر و مسخّر او قرار دهد، مانند حضرت داوود‌‌(علیه‌السلام) كه در قرآن مى‌فرمايد:

(وَأَلَنّا لَهُ الْحَدِيدَ)؛[15]

«و آهن را برای او نرم کردیم».

و به‌عبارت‌ديگر: کائنات چنان شوند كه او بتواند در آنها تصرّف نمايد.

تذكّر: چنان‌که اشاره شد، بنابر اين احتمال كه تكوين صفت ولايت باشد، اين پنج ‌نوع ولايت تكوينى كه مذكور شد، همه در مقابل ولايت ازلى ذاتى و غيرتكوينى الهى است، چنان‌که ولايت تشريعى جعلى يا به‌عبارت‌ديگر، ولايت شرعى، مثل ولايت جدّ و پدر كه به تشريع و جعل و اعتبار شارع، به‌طور تأسيس يا امضا حاصل مى‌شود، نيز غير از اين ولايت‌هاى پنجگانه است.

 


[1]. الرحمن، 29.

[2]. مائده، 64.

[3]. اعراف، 54.

[4]. آل ‌عمران، 6.

[5]. انعام، 95 - 96.

[6]. انعام، 96.

[7]. فاطر، 41.

[8]. اعراف، 57.

[9]. انعام، 95.

[10]. نهج‌البلاغه، نامه 28 (ج3، ص32).

[11]. چنان‌که از مباحثه هشام با عمرو بن عبيد نيز استفاده مى‌شود، هرچند اين تشبيه براى بيان ولايت بر اداره امور اكوان و ممكنات ـ چنانچه بيان آن گذشت ـ اوفق و اولى است، ولى چنان‌که گفتيم اين ولايت به‌طور استقلال براى ‌‌غير‌خدا باطل و تفويض بوده و به ‌نحو ‌‌غير‌مستقل و در دايره نظام و قضاوقدر الهى، خلاف ظواهر قرآن است، به‌علاوه از مثل مباحثه هشام نيز استفاده مى‌شود كه غرض از اين تشبيه، بيان ولايت شرعى است.

[12]. پيرامون اين بحث به رساله «مفهوم وابستگى جهان به وجود امام‌(علیه‌السلام) » نگارش نويسنده مراجعه شود.

[13]. نمل، 40.

[14]. قمی، تفسیر، ج2، ص129؛ طوسی، التبیان، ج8، 96؛ طبرسی، مجمع‌البیان، ج7، ص349.

[15]. سبأ، 10.

موضوع: 
نويسنده: