وریز وجوهات
به دعوت آیت‌الله‌العظمی صافی‌گلپایگانی و علمای اعلام مشهد مقدس هم‌چون سال‌های گذشته عصر شهادت حضرت امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام با سخنرانی آیت‌الله سیدجعفر سیدان خواهران | برادران سه‌شنبه ۱۴ اردیبهشت از ساعت ۱۷ با رعایت...
جمعه: 24/ارد/1400 (الجمعة: 2/شوال/1442)

بيان ديگر

شكى نيست كه حضرت احديت ـ ـ عزّ اسمه ـ عزّ اسمه ـ در اوصاف جلاليه و جماليه متوحّد و متفرّد و يگانه و بى‌ همتا است، و شريك و عديل و نظير ندارد و هيچ‌ كس و هيچ‌ چيز در عرض او و بدون اعطا و افاضه او، واجد صفت كمالى نيست و او به تنهايى قيّوم آسمان و زمين و عوالم ملك و ملكوت و مدبّر شئون و معطى و خالق و رازق و مالك و صاحب اختيار آنها است؛

«لا شَريكَ لَهُ وَلا مُعينَ لَهُ وَلا نَصيرَ لَهُ وَلا وَزيرَ لَهُ وَلا شَبيهَ لَهُ مِن خَللقِه ليس لَيس َكَمِثلِه شَىء».

براى خداوند شريك و ياروياور و وزير و شبيهى از مخلوقاتش نيست و هيچ‌ چيزى مثل او نمى‌باشد.

(وَما مِن دآبَّة فِي الاَْرْضِ الأَرْضِ إِلاّ عَلَى اللّٰهِ رِزْقُها وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَمُسْتَوْدَعَها)؛[1]

««هيچ جنبنده‌اى جنبنده‌اي در زمين نيست مگر اینکه اينکه روزيِى‌ او بر خدا است و او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مى‌داند»».

و شئون الوهيت و ربوبيت خود را به احدى واگذار نفرموده و كسى را وكيل و كفيل امور خلايق قرار نداده است:

 

(قُلْ حَسْبِىَ اللّٰهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ)؛[2]

«بگو خدا مرا کافي است و همه متوکلان تنها بر او توکل می‌کنند».

(هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)؛[3]

«و او توانا و حکیم حکيم است».

(هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ)؛[4]

«او زنده و قائم به ذات خویش خويش است».

(هُوَ الرَّحْمانُ الرَّحِيمُ)؛[5]

«اوست بخشنده و مهربان».

(هُوَ اللّٰهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ)؛[6]

«او خداوندي ای است خالق، آفریننده‌ای آفريننده‌ای بی سابقه و صورتگری (بی‌نظیربی‌نظير)».

(وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ)؛[7]

«او حکیم حکيم و داناست».

 

(وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْء عَلِيمٌ)؛[8]

«و او به هر چیز آگاه است».

(وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْء قَدِيرٌ)؛[9]

«و او بر هر چیزی چيزی تواناست».

اين مسايل مسائل توحيدى همه بر حسب عقل و قرآن مجيد و احاديث مسلّم است، و شك و ترديدى در آنها نيست.

مسأله مسئله ديگرى كه در اينجا از آن بحث مى‌شود، اين است كه در طول اين صفات و به اقتضاى اين صفات و به اعطا و بخشش و تقدير خداوند متعال، اتّصاف ممكنات به‌ نحو واقعى يا اعتبارى به اين صفات جايز است، هرچند در ممكنات، وصف مانند موصوف، ممكن و حادث و محدود و متناهى، و در معرض زوال و تغيّر و ساير عوارض امكان است.

شكى نيست كه ممكنات به بعضى از اين صفات اتّصاف دارند، چنان‌که شكى نيست كه اين اتصاف آنها، خود دليل بر وجود ذاتى، است كه اين اوصاف را به‌ طور‌ كامل و تمام و نامحدود و بالذات و از خود دارا است. البته بعضى از صفات و اوصاف، اختصاص به ذات الوهيت دارد و اتصاف غير او به آن محال است، مانند احديت

 

و واحديت حقيقيه كه غير از خدا كسى اين دو صفت را ندارد؛ امّا بعضى صفات را ممكنات نيز واجدند كه اتصاف آنها به اين صفات ضرورى و غيرقابل‌انكار است.

مثلاً از صفات حقيقيه الهيه، صفت «"علم»" است كه ايزد تعالى و تقدّس، به آن متفرّد و يگانه است و شريك و نظير ندارد؛ امّا اتصاف ممكن به اين صفت، به تقدير و تعليم خدا، بلاواسطه يا باواسطه، به‌ طور موهبى يا كسبى و افاضه علم به او يا اقدار او به تعلّم در حدود استعداد و گنجايش و ظرفيت او جايز است و ظهور و تجلّى قدرت و علم الهى است.

يا مثلاً يكى از اسماى الهى، اسم شريف «"السلطان»" و «"الحاكم»" است كه حقّ تعالى در صفت سلطنت و حكومت، متفرّد و متوحّد است و كسى در عرض او و از پيش خود، سلطنت و حكومتى بر هيچ‌ چيز ندارد و كسى را در عرض او و بدون جعل يا اعطاى او سلطان و حاكم‌دانستن، شرك و منافى با توحيد است؛ امّا سلطنت و حكومت تكوينيه يا جعليه و اعتباريه به ايجاد يا جعل خدا براى فرد يا افرادى منافى توحيد نيست؛ بلكه شعبه‌ اى از شُعب حكومت و سلطنت واقعيه حقيقيه الهيه است، لذا تكويناً انسان حاكم بر خود و مسلّط بر خود است، چنان‌که بر آنچه خداوند مسخّر او قرار داده است، نيز به ايجاد و تكوين او حاكم است و سلطنت دارد.

 

همچنين «"قدرت»" از صفات ازليه حقيقيه الهى است و خدا را در آن شريك و نظيرى نيست و هيچ‌ كس و هيچ‌ چيز، در عرض خداوند قادر متعال و از پيش‌ خود، قادر و توانا نيست؛ ولى در طول اين قدرت و در اثر ظهور آن و به تدبير و تقدير الهى، قدرت‌يافتن غير و مطيع‌ساختن اكوان نسبت به غير، منازعه با خدا در صفات كماليه او نمى‌باشد؛ بلكه اثبات كمال براى ذات بى‌ زوال او است.

چنان‌که مى‌دانيم، يكى از اسماى حُسنى و صفات علياى الهى، «"ولىّ»" و «"مولى»" است؛ به معنىای صاحب‌ اختيار و زمامدار مطلق و متصرّف مطلق و قائم به امور و شئون ممكنات و اين‌ گونه معانى مشابه؛ در اين صفت نيز، خداوند قادر سبحان متفرّد و يگانه و يكتا است و همتا و شريك و نظير ندارد و كسى قائم  مقام     او نمى‌شود و اين صفت را هم از صفات ذات بايد دانست و هم از صفات فعل؛ زيرا به اعتبار اينكه خدا قدرت دارد و صاحب‌ اختيار است و امر خلق و رزق و انتظام امور کائنات و تدبير و تقدير امور و شئون آنها با او است، از صفات ذات و از شئون صفت قدرت و بازگشت به صفت علم و قدرت مى‌كند و از جهت قيام ذات الوهيت به تدبير امور و تصرّف در شئون کائنات و خلق و رزق و اماته و احيا و اعطا از صفات فعل است.

 

پس به هر دو جهت، خدا ذاتاً و فعلاً ولىّ و مولى است و هيچ‌ كس و هيچ‌ ممكنى با خدا در اين صفت شريك نيست؛ امّا اعطاى ولايت تكويناً و احداثاً يا جعلاً و تشريعاً، به نحوى كه همان ظهور ولايت مطلقه الهى ذاتاً و فعلاً، و استمرار فعلى آن باشد و تفويض هم نباشد، جايز است و ظهور سعه همان ولايت الهى خواهد بود، و فى‌ الواقع اولياء‌الله عاملان اجراى اراده و مشیت الهی و مشيّة‌الله و وسايط انفاذ و اجراى آن مى‌باشند كه اگرچه به اختيار و ولايتى كه دارند ـ باذن‌الله ـ تصرّفاتى مى‌نمايند ـ چنان‌که در نوع چهارم و پنجم به آن اشاره شد ـ در اين تصرّفات و اظهار خوارق، واسطه و عامل ارادةالله و متحرك به آن هستند.

بنابراين اگر آيه يا روايت يا فقره‌ اى از زيارتى، دلالتى بر اين‌ گونه ولايت‌ ها نسبت به حضرات معصومين‌(علیهم‌السلام)  بنمايد، مانند:

««إِيابُ الْخَلْقِ إِلَيْكُمْ وَحِسابُهُمْ عَلَيْكُمْ... وَعَزائِمُهُ فِيكُمْ»؛»[10]

««برگشتن خلق به  سوى شما و حساب آنها با شما است؛... و تصميمات پروردگار درباره شما است»».

 نبايد آن را به اسم غلوّ يا شرك يا تفويض، و على‌ رغم واقعيات و وقايع مسلّم تاريخ ردّ كرد؛ بلكه بايد در سند و دلالت آن بر اساس

 

موازين علمى ـ كه به آن در اين بحث‌ ها اشاره‌ اى شد ـ بررسى و تحقيق نمود، كه:

وَكَمْ مِنْ عائِب قَوْلا صَحِيحا                       وَآفَتُهُ مِنَ الْفَهْمِ السَّقِيم[11]
 

چو بشنوى سخن اهل‌ دل، مگو كه خطاست
سخن     شناس نه‌ اى، دلبرا خطا اينجاست

 

[1]. هود، 6.

[2]. زمر، 38.

[3]. آل عمران، 6، 18؛ ابراهیم، 4؛ نحل، 60؛ عنکبوت، 26، 42 و... .

[4]. بقره، 255؛ آل عمران، 2.

[5]. بقره، 163؛ حشر، 22.

[6]. حشر، 24.

[7]. زخرف، 84؛ ذاریات، 30.

[8]. بقره، 29.

[9]. مائده، 120؛ هود، 4.

[10]. صدوق، من لا یحضره يحضره الفقیهالفقيه، ج2، ص609 - 617؛ مشهدی، المزار الکبیير، ص 524 - 534؛ محدث قمی، عباس، مفاتیح مفاتيح‌الجنان؛ (زيارت جامعه جامعة كبيره).

[11]. کرکی، رسائل، ج1، ص25.

نويسنده: