وریز وجوهات
حضرت صادق، امام راستین پیشوا و مقتدای اهل دین   درّ بحر اصطفا، شمس هُدا افتخار اصفیا و اولیا   کرد احیا، شرع جدّش ‌مصطفی داد رونق، رسم و آئین ولا   صیت فضلش عرصه‌ی غبرا گرفت نهضت او سر بسر دنیا گرفت  ...
دوشنبه: 31/خرد/1400 (الاثنين: 11/ذو القعدة/1442)

اسرائيليات

براى اينكه دعوت اسلام از وابستگى و التقاط و تحريف و تغيير مصون بماند، پيغمبر اكرم‌(ص) امّت را بر تمسّك به قرآن و عترت وصيت فرمود،[1] امامان و رهبرانى از اهل‌بيتش كه مؤيّد من عندالله و شناسنده مكتب او و روح دعوت و تفسير قرآن و وصىّ او مى‌باشند، هدايت رسول خدا‌(ص) را در تمام شئون امتداد دادند و مرور زمان

 

و علومى كه از آنها ظاهر شده و ناتوانى ديگران از حلّ مشكلات و معضلات علمى نشان داد كه اين ارجاع و الزام امّت در رجوع به آنها، بر اساس واقعيت و صلاحيت و شايستگى آنها بود.

اگر امّت را از خطى كه براى آنها معيّن شده بود، بيرون نمى‌كردند و مسير رهبرى را تغيير نمى‌دادند، به‌طور مسلّم هيچ‌گونه گمراهى و ضلالت و اختلافى براى دين پيشامد نمى‌كرد، مخصوصاً دينى مثل اسلام كه خاتم اديان است و قرن‌ها و شايد هزارها سال و بالاخره تا اين زمين و عالم تكليف باقى است، بايد باقى بماند، بايد حجّتى باشد تا مردم در امورى كه در آن اختلاف مى‌نمايند يا جاهل هستند و راهنمايى مى‌خواهند و به راهنما نياز دارند، به او رجوع نمايند. مثلاً وقتى در مفاد يك آيه از آيات قرآن مجيد، يك ميليون و دويست و شصت هزار احتمال عُقلايى باشد، بايد در بين امّت يك نفر باشد احتمالى را كه با واقع مطابق است و مراد از آيه شريفه است، از ميان اين‌همه احتمال معيّن كند. بايد يك نفر باشد تا مثلاً حدّى را كه بايد بر سارق جارى شود، معيّن كند از كجاى دست او و چه مقدارش بايد قطع شود و همچنين در موارد ديگر، بايد كسى باشد كه تفسيرش از كتاب خدا و سنّت پيغمبر، حجّت و معتبر باشد و بر هر قول و رأى مقدّم شود؛ لذا از ابان بن تغلب نقل شده است كه فرمود: شيعه آن‌كسى است كه اگر تمام مردم به راهى رفته و در مسئله قولى داشته

 

باشند و على‌(علیه‌السلام) به راه ديگر رفته و قول ديگرى داشته باشد، راه على‌(علیه‌السلام) و قول او را حقّ و صحيح مى‌داند.[2]

متأسفانه پس از رحلت پيغمبر اكرم‌(ص) مسير جريان امور امّت را تغيير دادند. سياستمدارانى كه بر امور مسلمين تسلّط يافتند و زمام امور را به دست گرفتند، از يك سو خود فاقد صلاحيّت علمى بودند و از اينكه بتوانند پاسخ‌گوى مراجعات مردم در مسائل اسلامى باشند عاجز بودند و حتّى در اداره امور سياسى و سازمان‌بخشى و حلّ‌وفصل امور، نمى‌توانستند اعمال خود را با موازين شرعى توجيه نمايند و از سوى ديگر، بازبودن در خانه اهل‌بيت(ع) و شناخته‌شدن آنها به‌عنوان يگانه مرجع علمى و هدايتى و پاسخ گو به مسائل اسلامى و تفسير قرآن و بيان احكام، خلاف سياست آنها و معارض با حكومتشان بود، از اين جهت تصميم گرفتند به عنوان اينكه قرآن مجيد تنها مرجع است، از نقل احاديث و سنّت پيغمبر‌(ص) جلوگيرى كرده و عملاً قول و عمل آن حضرت و تأسّى به رسول خدا‌(ص) را از اعتبار ساقط كنند.[3] با اين كار از نقل احاديث فضايل اهل‌بيت(ع) كه در نتيجه منتهى به تزلزل سياسى و سقوط حكومت آنها مى‌شد، جلوگيرى

 

مى‌كردند. با اين وضع در بن‌بست عجيبى افتاده بودند؛ زيرا از يك سو علم و دانش باب علم پيغمبر، على‌(علیه‌السلام) را نمى‌توانستند انكار كنند و در بسيارى از موارد به آن اعتراف مى‌نمودند و از سوى ديگر، شناخت على‌(علیه‌السلام) را از اسلام و اصالت تعريفات و توجيهات و ارشادات او را چنان‌كه پيغمبر‌(ص) حجّت قرار داده و همگان را به پيروى از او مكلّف كرده بود، مخفى مى‌كردند و تلاششان بر اين بود كه به‌تدريج مكتب اهل‌بيت(ع) و شناخت اصيلى كه آنان از اسلام داشتند، منزوى شود و نظام اسلام مخصوصاً در سياست و اموال عمومى و بيت‌المال دگرگون گردد.

آنان تلاش مى‌كردند ساير صحابه يا حدّاقل چند تن از مشاهير آنها را هم‌طراز على‌(علیه‌السلام) قرار دهند؛ لذا وقتى هم كه نقل حديث آزاد شد و در مقام جمع‌آورى حديث برآمدند، از احاديثى كه على‌(علیه‌السلام) روايت كرده جز تعداد كمى روايت نكردند، با آن سوابق طولانى و اختصاصى كه على‌(علیه‌السلام) با پيغمبر‌(ص) داشت كه از طفوليتش در آغوش پيغمبر‌(ص) پرورش يافت و از نخستين مرتبه‌اى كه وحى بر پيغمبر نازل شد با پيغمبر‌(ص) بود، او همان شخصيتى است كه رسول‌الله‌(ص) به او فرمود:

«إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَتَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَلَكِنَّكَ وَزِيرٌ»؛[4]

 

«شما مى‌شنوى آنچه كه من می‌شنوم، و مي‌بينى آنچه كه من مى‌بينم، جز اينكه شما پيغمبر نيستى، ليكن وزير هستى».

از آن‌همه سوابق علمى و ارتباط كامل معنوى و روحى او با رسول خدا‌(ص) كه محتوايش مى‌توانست تمام نيازمندى‌هاى اين امّت را تا روز قيامت مرتفع سازد، اكثريت امّت مسلمان؛ بلكه دنياى بشريت را محروم ساختند؛ امّا از مثل عايشه كه سياست حكومت‌ها او را به واسطه موضع معارضى كه با اهل‌بيت(ع) و شخص شخيص خليفه منصوص على‌(علیه‌السلام) داشت، بااينكه بر ساير زوجات پيغمبر‌(ص) برترى نداشت و بلكه با بعضى از آنها مانند امّ‌سلمه در حكمت و فهم و درك مسائل اسلامى و مانند زينب در التزام به اطاعت از دستورات پيغمبر‌(ص) قابل قياس نبود و از مثل ابوهريره با آن سوابق سوء كه كتاب ابوهريره و كتاب شيخ‌المضيره در معرّفى او كافى است، با‌اينكه يك فرد عادى بيش نبود و مصاحبت عادى او با پيغمبر‌(ص) بيشتر از بيست‌و‌يك ماه نمى‌شود، احاديث بسيار روايت كرده‌اند كه مورد بحث و سوء ظن محقّقان اهل‌سنّت واقع شده است.[5]

 

بديهى است محقّقان و كسانى از اهل‌سنّت و شيعه كه اين مسائل را بررسى كرده و مى‌نمايند، مى‌فهمند سياست در ساختن مكتب‌هاى معارض با مكتب حقِّ اهل‌بيت(ع) كه پاسدار اصالت‌ها و ارزش‌هاى اسلام بوده و هست، چه نقش بزرگ و خطرناكى را ايفا كرده است كه ما در اينجا نمى‌خواهيم پيرامون اين موضوع سخن را دنبال كنيم.

شرح اين هجران و اين خون جگر
 

 

اين زمان بگذار تا وقت دگر
 

 

يكى از راه‌هايى كه براى پاسخ‌گويى به پرسش‌هاى دينى مردم پيرامون مسائلى كه در قرآن مجيد مطرح است؛ مثل مبدأ خلقت، چگونگى آفرينش، تاريخ انبيا، تفسير آيات متشابه و مسائل ديگرى كه انتخاب كردند، مراجعه به افرادى از يهود و نصارى بود كه وارد اسلام شده بودند، بااينكه حضرت رسول اكرم‌(ص) فرموده‌اند:

«لَوْ كَانَ مُوسَى حَيّاً لَمَا وَسِعَهُ إِلَّا اتِّبَاعِي»؛[6]

«اگر موسى زنده بود، جز پيروى از من راهى نداشت».

و آنان را در موارد متعدّدى از مراجعه به احبار يهود كه اطلاعات مورد اعتمادى در اختيار نداشتند، نهى فرموده بود و بااينكه نقل احاديثى را كه مسلمانان شخصاً از پيغمبر‌(ص) شنيده بودند، ممنوع ساخته بودند، به مثل «كعب‌الاحبار» مراجعه مى‌كردند و به نقليات

 

بى‌مأخذ و بى‌مصدر آنها اعتماد مى‌نمودند. از اين جهت بازار خرافات و مسموعات و افسانه‌ها كه بسا دروغ خلق‌الساعه هم بود، رواج يافت و در عصر عمر و عثمان و معاويه، كعب‌الاحبار يهودى يكى از افراد سرشناسى بود كه دستگاه به‌اصطلاح خلافت به او ارج مى‌گذارد و همان‌طور كه عرض كردم، سنّت پيغمبر‌(ص) را كه بلاواسطه نقل مى‌شد، كنار گذارده و نقليات كعب‌الاحبار را از قرن‌ها پيش بدون اينكه واسطه يا مصدر صحيحى در اختيار داشته باشد، قبول مى‌كردند. كعب‌الاحبارها و وهب بن منبه‌ها وارد ميدان شدند، و شد آنچه نبايد بشود.

در اين بين، يگانه نورى كه در اين تاريكى‌ها از پشت هزاران پرده سياست و استكبار و استعباد مى‌درخشيد و اصالت معارف اسلام را تضمين مى‌كرد و اسرائيليّاتى را كه وارد معارف اسلام كرده بودند، كنار مى‌نهاد، نورى بود كه از مكتب اهل‌بيت(ع) و مدرسه خاندان رسالت و ولايت پرتوافكن بوده و هست. اين مكتب كه امتداد مكتب اسلام بود، على‌رغم تمام فشارها و تحمّل تمام محروميت‌ها و مظلوميت‌ها و استقبال از هرگونه خطر، توانست اسلام اصيل را به مردم برساند و از اينكه يهوديت و نصرانيت بتواند معارف اسلام را دگرگون و شناخت حقايق آن را دشوار سازد، جلوگيرى نمود. اهل‌بيت(ع)، اين

 

منابع يهودى و بيگانه را غيرمعتبر اعلام كرده و در شناخت دين هرگونه مأخذى را كه به پيغمبر‌(ص) نمى‌پيوندد، باطل شمردند.

اهل انصاف مى‌دانند اگر اين مكتب و اين مدرسه اهل‌بيت(ع) و جهاد و تلاش ائمّه(ع) و اصحاب و روات احاديث و علوم آنها نبود، اسلام به عقايد باطل ديگران؛ مخصوصاً خرافات يهود آلوده شده بود و شريعت به‌گونه‌اى كه كعب‌الاحبارها و ابوسفيان‌ها و معاويه‌ها و يزيدها و ساير جبابره مى‌خواستند، جلوه مى‌كرد.

 

[1]. احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص17؛ طبرانی، المعجم‌الکبیر، ج3، ص66؛ ج5، ص170؛ صدوق، عیون اخبارالرضا(علیه‌السلام)، ج1، ص68؛ ج2،‌ ص208؛ همو، کمال‌الدین، ص234 – 236، 239؛ ابن‌شعبه حرانی، تحف‌العقول، ص426؛ خزاز قمی، کفایة‌الاثر، ص137؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، ج3، ص148؛ ‌متقی هندی، کنزالعمال، ج1، ص186 – 187.

[2]. نجاشى، رجال، ص 12 (شرح حال ابان بن تغلب).

[3]. لذا بازگشت به حديث و جمع‌آورى احاديث بعد از يك فترت و فاصله طولانى در بين اهل‌سنّت شروع شد، چون ديدند اسلام منهاى اعتبار احاديث از هر جهت ناقص بوده و اسلام نيست، كه تفصيل آن را در نوشته‌هاى ديگر نوشته و توضيح داده‌ام.

[4]. نهج البلاغه، خطبه 192 (ج2، ص158).

[5]. رجوع شود به كتاب امان‌الامه تأليف نگارنده و كتاب ابوهريره و كتاب شيخ‌المضيره و كتاب اضواء على السنةالمحمديه، ابوریه.

[6]. فخر رازی، التفسیرالکبیر، ج8، ص123؛ قرطبی، تفسیر، ج13، 355؛  ابن ابی‌جمهور احسائی، عوالی‌اللئالی، ج4، ص121؛ صالحی شامی، سبل‌الهدی و الرشاد، ج10، ص302.

موضوع: 
نويسنده: 
کليد واژه: