رسول الله صلى الله عليه و آله :شَعبانُ شَهري و رَمَضانُ شَهرُ اللّهِ فَمَن صامَ شَهري كُنتُ لَهُ شَفيعا يَومَ القِيامَةِ پيامبر صلى الله عليه و آله :شعبان ، ماه من و رمضان ماه خداوند است . هر كه ماه مرا روزه بدارد ، در روز قيامت شفيع او خواهم... بیشتر
چهارشنبه: 4/خرد/1401 (الأربعاء: 23/شوال/1443)

تجلّي توحيد را در رسالت انبيا، به سه گونه مي توان مورد بررسي قرار داد:

اوّل: از جهت پايه بودن ايمان به خدا و عقيده به توحيد، براي عقيده به نبوات و رسالت‌هاي آسماني؛ كه بديهي است عقيده به توحيد مانند زيربنا، و عقيده به نبوت و هر عقيده حقّ ديگر نسبت به آن، مانند روبناست. چنان كه كل عقايد حقّه و بينش‌هايي كه انسان دارد، و برداشت‌هايش از مكتب‌هاي مختلف نسبت به اخلاق و اعمال و روش زندگي و شكل نظاماتي كه حاكم مي‌شود، زيربناست. بنابراين با نداشتن بينش توحيدي، رسيدن به ايمان به نبوات، طفره و محال است.

دوم: از جهت رسالت انبيا كه عمده و اساس آن دعوت به توحيد و يكتاپرستي و پرورش موحّد و يكتاپرست مي‌باشد.

قرآن مجيد، رسالت پيامبران و كوشش و تلاش آنها را در دعوت به توحيد و تربيت افراد موحد، و ساختن جامعه توحيدي، و همچنين مبارزه آنها را با مظاهر شرك و طاغوت پرستي، شرح داده و نشان

 

مي‌دهد كه در طول تاريخ جهان، انبيا بودند كه فطرت توحيدي مردم را بيدار كرده آنها را از پرستش طاغوت‌ها نجات داده‌اند. چنان‌كه در اين آيه مي‌فرمايد:

(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ)[1]

«همانا در ميان هر امتي پيغمبري فرستاديم (تا به خلق ابلاغ كند) كه خداي را پرستش كرده و از طاغوت‌ها دوري گزينند».

يكي از پيغمبران بزرگ كه در قرآن از او تجليل شده است، حضرت ابراهيم(ع)، ابوالانبياء است كه با شرك و بت پرستي نمرود و نمروديان، به آن شكل بي‌سابقه و بي‌نظير مبارزه كرد و افكار را عليه شرك و بت‌پرستي و نمرود و طاغوت بسيج كرد و از قدرت طاغوتي نمرود نهراسيد و با فرياد:

(إِنِّي بَرِيءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ)[2]

«از آنچه شريك خدا قرار مي دهيد من بيزارم».

و

(إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماوَاتِ وَالاَرْضَ حَنيفآً)[3]

 

«همانا من با ايمان خالص روي به سوي خدايي آوردم كه آفريننده آسمان‌ها و زمين است».

دل‌ها را تكان داد و مردم را به خوديّت خودشان و به فطرتشان باز گرداند.

اين پيامبران، همه در كنار مستضعفان و محرومان جامعه بودند و استعباد و استبداد را محكوم مي‌كردند، و با فقراي مؤمنين همان روابط را داشتند كه با اغنياي ايشان داشتند و خلاصه زبانشان و دعوتشان و عملشان و ثروتشان همه از توحيد و دواعي الهي ملهم بود، و زندگي موحدين را به همه درس مي‌داد. در خوف و رجا و توكّل و عبادت و محبّت، توحيد در خوف و توحيد در توكّل و عبادت و محبّت، اساس كارشان بود.

گفته نشود: چگونه دعوت انبيا به توحيد، منطقي است با اينكه عقيده به نبوت فرع عقيده به توحيد است و با گفته پيغمبران، اثبات وجود خدا و توحيد او قابل توجيه نيست؟

زيرا جواب داده مي‌شود: دعوت انبيا دو بخش دارد: يك بخش آن مربوط به توحيد و خداشناسي و اصل نبوت عامه و همچنين دعوت به عناوين كلّي است، مثل راستي و امانت و عدالت و رحم و ترك ظلم و خيانت و غير اينها از اموري كه عقل، حسن يا قبح آن‌ها را درك مي‌نمايد. در اين بخش، نقش انبيا تذكّر و استخراج فطريات و به

 

كار انداختن قواي عقلي و فكري بشر است. چنان كه اميرالمؤمنين(ع) فرمود:

«فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ، وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ؛ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ، وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ، وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ، وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»[4]

«پس خداي تعالي پيغمبران خود را در بين آنان برانگيخت و ايشان را پي در پي مي‌فرستاد تا عهد و پيمان خداوند را كه جبلي آنان بود بطلبند و به نعمت فراموش شده يادآوري‌شان كنند و از راه تبليغ با ايشان گفتگو نمايند و عقل‌هاي پنهان شده را بيرون آورده به كار اندازند».

در اين بخش، دعوت پيامبران متكي بر عقل و فطرت است و از كسي نمي‌خواهند كه تعبّداًً دعوت آنها را بپذيرد.

بخش ديگر دعوت انبيا مربوط است به دعوت به رسالت خودشان و وحيي كه بر آنها نازل مي‌شود، و تعيين مصاديق ظلم و خيانت و عدل و امانت و احكام و نظامات. در اين بخش، طبعاً بايد دعوت متوجّه كساني باشد كه به خدا و عالم غيب ايمان آورده باشند، و لذا در مسئله واجب بودن روزه مي‌فرمايد:

 

(ياأَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ)[5]

«اي كساني كه ايمان آورده ايد روزه بر شما نوشته شد».

و همچنين در موارد ديگر كه متجاوز از هشتاد مورد است.

و در اينجاست كه بايد پيغمبر، دليل صدق و بيّنه‌اي مثل معجزه داشته باشد.

بنابراين، اشكال اينكه دعوت انبيا به توحيد، «دورگونه» بوده و قابل توجيه نيست، مرتفع می‌‌شود.

سوم: شكل تجلّي توحيد در رسالت انبيا اين است كه دين، از جهت اينكه متضمن برنامه‌ها و قوانين و احكام و نظامات مربوط به نواحي متعدد زندگي بشر است، تحقّق دهنده توحيد نظام و توحيد قوانين می‌‌گردد و آنچه در اين توحيد، اصل است اين است كه بشر از جهت اينكه اجتماعي و مدني الطبع است و از جهات ديگر، نيازمند به قوانين و احكامی‌ است كه عمل به آن‌ها سعادت دنيا و آخرت و كمال مادّي و معنوي او را تأمين نمايد. و كسي غير از خداوند متعال صلاحيّت وضع قوانين و احكام را ندارد; زيرا خداست كه بر كل افراد بشر و انس و جن و ملائكه، حتي انبيا و اوليا ولايت دارد.

و به عبارت ديگر، آنچه در صلاحيت جعل احكام و وضع قوانين

 

و قواعد شرط است دو چيز است: يكي اينكه قانون‌گذار كسي باشد كه عالم به تمام مصالح و مفاسد امور و نواحي جسم و روح و قوا و غرايز و نيازهاي فردي و اجتماعي مردم باشد، و از اينكه فايده‌اي از عمل به آن قوانين ببرد، منزّه باشد و متهم به داشتن غرض خاصّي در جعل قوانين نشود و در معرض اين اتهام هم نباشد.

بديهي است اين صلاحيت را كسي غير از خداوند متعال دارا نيست كه هم عالم به تمام مصالح و مفاسد است و اين انسان شناخته نشده را آفريده و مي‌شناسد، و از درون و نهان او آگاه است، و از هرگونه نقص و غرض - چون غني بالذات و كامل بالذات است - منزّه و مبرّاست.

دوم اينكه قانون‌گذار كسي باشد كه بر همه انسان‌ها بالذات ولايت داشته باشد، و اختيارش نسبت به انسان و تعيين برنامه امورش، از اختيار خود انسان بيشتر باشد و بلكه اختيار انسان، چه تكويني و چه تشريعي به تكوين و تشريع او باشد. پر واضح است كه چنين كسي نيز، غير از خداوند متعال نيست كه مالك و صاحب و خالق و رازق همه بشر و همه مخلوقات است و همه تحت ولايت مطلقة او هستند،[6]و همه احكام و تكاليف بايد به وحي او و مستند به او باشد،

 

و مداخله در اين امور، مداخله در شئون ربوبي و استكبار و استعلا و خلاف توحيد است. و به همين جهت است كه به حكم آيه كريمه:

(قُولُوا آمَنّا بِاللّٰهِ وَما أُنزِلَ إلَيْنا وَما أُنزِلَ إِلَى إبْرَاهِيمَ وَإسْماعِيلَ وَإسْحاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأسْباطِ وَما أُوتِي مُوسَى وَعِيسَى وَما أُوتِي النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ)[7]

«بگوييد ما به خدا ايمان آورديم و به آن چه بر ما نازل شده و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل گرديد و موسي و عيسي و آنچه بر پيغمبران از جانب خدا داده شده است و بين هيچ يك از آنان جدايي قايل نمي‌شويم و  در برابر فرمان او تسليم هستيم».

بايد به نبوت تمام انبيا، ايمان داشته باشيم. دعوت همه، دعوت به خدا بوده است و در جوهر و حقيقت، واحد بوده و آن اسلام و تسليم بودن در برابر خدا، و حكم و فرمان خدا و قانون خداست. امّت پيغمبران در اين دين، امّت واحده هستند،

(وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ أَنا رَبُّكُمْ فاتَّقُونِ)[8]

 

«و اين امت شما امت واحدي است و من پرودگار شما هستم ، پس از مخالفت فرمان من بپرهيزيد».

نسبت به همه آن‌ها صادق است. يهوديّت و نصرانيت و اين‌گونه الفاظ، نمي‌تواند عنوان دعوت انبيا و معرّف آن باشد، چنان‌كه ايمان به موسي و عيسي اگر فقط ايمان به وحيي باشد كه بر آنها نازل شده و از مسائل نامعقول و باطلي كه در تورات و اناجيل رايجه است منزّه باشد، بدون ايمان به رسالت حضرت خاتم‌الانبياء(ص)، اسلام نمي‌باشد.

 


[1]. نحل، 36.
[2]. انعام، 78.
[3]. انعام، 79.
[4]. نهج‌البلاغه، خطبة 1 (ج1، ص23)؛ مجلسي، بحارالانوار، ج11، ص60.
[5]. بقره، 183.
[6]. گفته نشود: چگونه همه تحت ولايت او هستند؟ با اينكه خداوند در آيه 257 سورة بقره مي‌فرمايد: )اللّٰهُ وَلِي الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَآؤُهُمُ الطّاغُوتُ( كه دلالت دارد بر اينكه، خداوند سبحان فقط ولي مؤمنين است و اولياي كافرين، طاغوت مي‌باشد؛ زيرا پاسخ داده مي‌شود: ولايتي كه براي خدا بر هر چيز و هر كس ثابت است، عبارت است از قدرت ذاتيّه و بي‌نهايت او، كه در برابر آن، همه ممكنات خاضع و مطيع و منقاد هستند و چنان‌كه در آية 83 سوره آل‌عمران مي‌فرمايد: )وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِي السَّماوَاتِ وَالاَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً( همه تسليم اوامر تكويني او مي‌باشند و براساس آيه 82 سوره يس: )إِنَّما أَمْرُهُ إِذَآ أَرَادَ شَيْـاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ( كليه امور، طبق قضا و قدر او جاري است. اين ولايت، همه را زير پوشش خود گرفته و كسي نيست كه بتواند از آن سرباز زند، كه از جمله مظاهر و موارد ظهور اين ولايت، اختيار داشتن بندگان است، كه انسان نمي‌تواند اختيار نداشته باشد، چون داشتن اختيار، امري از امور تكويني است كه انسان را در آن اختيار نيست، و او مختار است، چه بخواهد و چه نخواهد. اينكه مي‌گوييم همه تحت ولايت مطلقه او هستند، مقصود اين ولايت است؛ و امّا آن ولايتي كه در آيه 257 سوره بقره: )اللّٰهُ وَلِي الَّذِينَ آمَنُوا...( مراد است، علي‌الظاهر ولايت و تصرّف در امور اختياري عبد است كه به صورت هدايت و توفيق و وحي و دعوت انبيا و امر و نهي و تكاليف الهي و عنايات غيبي نسبت به مؤمنين و كساني كه زمينه قبول و پذيرفتن اين ولايت را دارند، محقق مي‌شود و نظير ولايت موالي بر عبيد، كه با قبول اوامر و نواهي آنها تحقق مي‌يابد و عبد تحت نفوذ و تأثير اوامر آنها، در عين اختيار خود عمل مي‌نمايد.
در اينجا گاه ولايت، اثرش در عبد به حدّي مي‌رسد كه عبد سر تا پايش اطاعت و تجسم مراد مولي مي‌شود، و حديث قدسي معروف: «كُنتُ سَمعَهُ الَّذِي يَسمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبصِرُ بِهِ وَ لِسانِهِ الَّذِي يَنطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبطِشُ بِها» در حقش صادق مي‌شود و قلبش مصداق «ان القلوب بين اصبعين من اصابع الله يقلّبها كيف شاء» (برقي، المحاسن، ج1، ص291؛ کليني، الکافي، ج2، ص352؛ ابن ابي جمهور احسائي، عوالي‌اللئالي، ج4، ص103) مي‌گردد و دواعي او همه الهي مي‌شود و عامل مشيّةالله مي‌گردد.
در برابر اين ولايت، ولايت شيطان و طاغوت و دعوت‌ها و اضلالات ابليسي است، كه آن نيز در محدوده امور اختياري بشر و به اختيار او انجام مي‌پذيرد، و مراتب مختلف دارد. تا آن‌جا كه )أَفَرَءَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَيهُ( (جاثيه،23) و )خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ( (بقره، 7) و )لَهُمْ قُلُوبٌ لاَيَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَيُبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ آذَانٌ لاَيَسْمَعُونَ بِها أُولَـئِكَ كالاْنعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ((اعراف، 179) در حقّ او صادق مي‌شود تا حدّي كه شيطان نيز به او مي‌گويد: )إِنِّي بَرِيءٌ مِنكَ( (حشر، 16) و همه زمينه‌هاي خير و قبول حقّ، در او بي‌اثر شده، حامل اراده طاغوت و در ولايت كامل شيطان قرار مي‌گيرد.
[7]. بقره، 136.
[8]. مؤمنون، 52.
نويسنده: