وریز وجوهات
سه سروده از معظم له در مدح حضرت معصومه سلام الله عليها   شفيعه محشر اين بارگه كه خاك درش مُشكِ اذفر است بويش چو بوى خُلد برين روح‌پرور است دار الشّفا و عـقده‌گشا و فرح‌فزاست باب امان ز محنـت فرداى محشر است طور حضـور و مطلـع نور...
دوشنبه: 31/خرد/1400 (الاثنين: 11/ذو القعدة/1442)

جمله دوم:

«اَللّهُمَّ عَرِّفْنِي رَسُولَكَ؛ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ».

به‌طوركلى شكی نيست كه معرفت نبوّت و رسالت عامه مقدم بر امامت عامّه است؛ يعنى شناخت اينكه بر خدا لازم است (برحسب قاعده لطف و به مقتضاى ربّانيت و رحمانيت و هادويت و فيّاضيت و براى اتمام‌حجّت بر بندگان، اينكه نقض غرض از آفرينش انسان پيش نيايد) پيغمبر بفرستد تا بندگان را در فكر و عمل راهنمايى كنند و به آنها برنامه بدهند، بر شناخت اينكه پس از پيغمبر نيز بايد شخصى كه معصوم باشد و افعال و اقوالش حجّت باشد، از جانب خدا و به‌وسيله پيغمبر منصوب و معين گردد، مقدّم مى‌باشد، چنان‌كه معرفت نبوّت و رسالت خاصّه نيز بر معرفت امامت خاصه مقدم است؛ يعنى شناخت اينكه شخص شخيص صاحب خُلق عظيم حضرت خاتم‌الانبيا(ص) ، پيغمبر و رسول خداست، بر شناخت شخص امامان و اولياى امر بعد از آن حضرت مقدم است، و چنان‌كه كسى معرفت به نبوّت عامه نداشته باشد، معرفت به امامت عامه كه مترتب بر آن است، حاصل نخواهد شد.

همچنين اگر معرفت به نبوّت خاصه و اينكه شخص حضرت خاتم‌الانبيا(ص)  پيغمبر است، پيدا نكرده باشد، معرفت خلفا و اوصيا و اولياى امور بعد از آن حضرت، بى‌مفهوم و غيرقابل‌تصور است.

با اين‌همه، در اين دعا، مقصود از نبى در جمله اوّل و رسول در اين جمله، شخص حضرت

 

رسول اكرم محمّد مصطفى(ص)  است، چنان‌كه مقصود از حجت نيز شخص حضرت خاتم‌الاوصيا، امام عصر(علیه السلام)  است.

چنان‌كه در شرح جمله اوّل توضيح داده شد، دعاكننده به نبوّت رسالت رسول اعظم(ص)  و ولايت حضرت‌ حجة بن ‌الحسن‘ معرفت دارد، مقصودش از اين دعا و طلب معرفت يا مسئلت ثبات و بقاى بر آن، يا كمال معرفت و نيل به درجات بالاتر است و يا اينكه از خدا مى‌خواهد كه خودش به مقتضاى «إِنَّ قُلُوبَ بَنِي آدَمَ (کُلَّها) بَيْنَ إصْبَعَيْنِ مِنْ أَصابِعِ الرَّحْمنِ يُصَرِِّفُها كَيْفَ يَشآءُ»[1] و «الْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللهُ فِي قَلْبِ مَنْ يُریدُ»[2] نسبت به مقامات رسول اكرم(ص)   در قلب او معرفت القا فرمايد.

واضح است كه درجات معرفت به پيغمبر نيز متفاوت است، كمترين مراتب آن اين است كه او را در ابلاغ تعاليم و تكاليف و اوامر و نواهى

 

خدا بين خالق و خلق واسطه و سفير و فرستاده و صاحب معجزه و معصوم بداند.

مراتب بعدى معرفت اين است كه: آن حضرت را اشرف و افضل تمام ممكنات از ملائكه و انبيا و ديگران، و خُلق اعظم و اعظم خلق و صاحب مقام ولايت بر عالم امكان و اقرب و نزديك‌تر از هر مخلوق خدا بداند به حدّى كه جبرئيل نيز در ليلة‌المعراج از ادامه صعود و همراهى با آن حضرت بازماند، كه گفت:

«لَيْسَ لِي أَنْ أَجُوزَ هذَا الْمَقامَ (المَکانَ)»؛[3]

«براى من گذشتن (و پيش‌رفتن) از اين مقام نيست».

و از آن حضرت روايت است كه فرمود:

«لِي مَعَ اللهِ وَقْتٌ لا يَسَعُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ».[4]

چون گذشت احمد ز سدره مرصدش
گفت: او را هين بيا اندر پى
ام
باز گفتا: كز پى
ام آى و مَايست
گفت: بيرون زين حدّ اى خوشفرّ من
احمد ار بگشايد آن پرّ جليل
فَاقَ النَّبِيِّينَ في خَلْقٍ وَفى خُلْقٍ
وَكُلُّهُم مِنْ رَسُولِ ‌اللهِ مُلْتَمِسٌ
دَعْ مَا ادَّعَتْهُ النَّصَارَى في نَبِيِّهِم
محمّد كه‌ ازل تا ابد هرچه هست
چراغى كه انوار بينش از اوست

ج

 

و از مقام جبرئيل و از حدش
گفت رو رو كه حريف تو نى
ام
گفت: رو زين پس مرا دستور نيست

گر زنم پرّى بسوزد پرّ من

 

تا ابد مدهوش ماند جبرئيل
وَلَمْ يُدَانُوهُ في عِلْمٍ وَلا كَرَمَ
غُرَفاً مِن اليَمِّ اَوْ رَشَفَاً مِن الدِّيَمِ
وَاحْكُمْ بِمَا شِئْتَ مَدْحاً فِيهِ وَاحْتَكِمَ
به آرايش نام او نقش بست
فروغ همه آفرينش از اوست

 

 

و بنابراين عرفان و شناخت چنين پيغمبرى در شناخت و مقام حجت و جانشينان و خلفاى او كمال تأثير را خواهد داشت؛ زيرا جانشين و خليفه بايد منعكس‌كننده اوصاف و مقامات كسى كه از او خلافت مى‌نمايد، باشد و نمونه او و اعمال او و رفتار او استمراربخش دعوت و حركت او باشد، و اگر پيغمبر را نشناسد يا در معرفت او قصور يا وقوف داشته باشد به همان مقدار حجت خدا و خليفه پيغمبر را نشناخته است.

لذا مطالعه تاريخ زندگى پيغمبر(ص)  و تأمّل و تفكّر در حالات و شئون و مقامات و مواقف آن حضرت و تلاش براى دريافت رسالت آن حضرت كه اعظم و خاتم رسالات آسمانى و جامع جميع رهنمودها به سعادات دنيوى و اخروى و مادّى و معنوى است، براى افزايش و گسترش و استحكام معرفت آن حضرت و خلفاى او و بلكه براى تكميل و تقويت معرفةالله لازم، و مطلبى است كه سالك الى‌الله و طالب مقامات عرفانى نبايد از آن غافل بماند.

 


[1]. سید مرتضی، امالی، ج2، ص2؛ همو، تنزیه‌الانبیاء،‌ ص174؛ نیز ر.ک: احمد بن‌ حنبل، مسند، ج2، ص168؛ مسلم نیشابوری، صحیح، ج8، ص51. «دل‌های اولاد آدم همگی میان دو انگشت از انگشتان خداست آن‌گونه که بخواهد آنها را حال به حال می‌کند».

[2]. شهید ثانی، منیة‌المرید، ص167؛ فیض کاشانی، الحق‌المبین،‌ ص5. «علم نوری است که خداوند آن را در دل هرکس بخواهد می‌اندازد».

[3]. عیاشی، تفسیر، ج1، ص160؛ مجلسی، بحارالانوار، ج18، ص403.

[4]. صدوق،‌ الامالی،‌ ص435؛ فتال نیشابوری،‌ روضةالواعظین،‌ ص56؛ فیض کاشانی،‌ تفسیرالصافی،‌ ج1، ص118؛ مجلسی، بحارالانوار، ج18،‌ ص360؛ آلوسی،‌ روح‌المعانی،‌ ج2، ص73؛ حسینی کجوری،‌ الخصائص‌الفاطمیه،‌ ج1، ص597؛ ج2، ص123،‌ 236، 608. «مرا با خدا وقتی است که  هیچ ملک مقرب و پیامبر مرسلی در آن نگنجد و جا ندارد».

موضوع: 
نويسنده: 
کليد واژه: