وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحيم قال الإمام الصادق عليه السلام: «مَن قَال فينا بَيتَ شعر بَني اللهُ له بَيتاً في الجنة» السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِيعُ للهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْحَسَنِ وَ...
چهارشنبه: 23/آبا/1397 (الأربعاء: 5/ربيع الأول/1440)

4 ـ اداره سازمان کائنات به اذن خدا

ممكن است مديريت كلى سازمان کائنات را، به ‌نحوى كه مستلزم شرك نباشد، به‌ اين‌گونه عنوان كرد: عقلاً مانعى ندارد كه اداره سازمان

 

كائنات را به اذن خدا، انسان كاملى مانند نبىّ و ولىّ وقت عهده‌دار باشد، نه به ‌نحو استقلال كه اشكالات عقلى لازم بيايد و محاذير عقيده يهود كه مى‌گويند:

(يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ)؛[1]

«دست خدا (با زنجیر) بسته است».

 پيش بيايد، بلكه به ‌اين ‌نحو كه فرد مذكور جزء جنود حقّ و مظهر مرتبه:

(كُلَّ يَوْم هُوَ فِي شَأْن)؛[2]

«او هر روز در شأن و کاری است».

باشد و اداره امور كائنات توسط او، ظهور مديريت مستقل ازلى و غيرمنقطع دائمى الهى باشد، و چنان‌که اين منصب به‌طورجزئى براى ملائكه ثابت است و هركدام از آنان ـ باذن‌الله تعالى ـ در پُستى انجام وظيفه و مأموريت مى‌كنند و آيات قرآن مجيد، مثل:

(فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً)؛[3]

«و آنها که امور را تدبیر می‌کنند».

(فَالْمُقَسِّماتِ أَمْراً)؛ [4]

«و قسم به فرشتگان که کارها را تقسیم می‌کنند».

 

و احاديث بر آن دلالت دارند، مانعى ندارد كه به‌طوركلّى ـ امّا به همان ‌نحو كه براى ملائكه ثابت است ـ براى فردى از افراد بشر، كه اكمل خلايق باشد، ثابت باشد.

اين احتمال ـ اگرچه شرك نبوده و اعتقاد به آن كفر و خلاف ضرورت نيست، و چه‌بسا كه بعضى از اخبار ضعيف هم دليل آن شمرده شود ـ ثابت نيست، و دليل محكمى از قرآن كريم و احاديث صحيح و معتبر، بر اينكه سازمان كائنات به‌طوركلى به نبىّ يا ولىّ واگذار شده، و نبىّ يا ولىّ، عامل مطلق مشيّة‌الله و ارادة‌الله است وجود ندارد؛ هرچند ممكن است بعضى از اطلاقات را عدّه اى دليل بگيرند، امّا آنچه به‌ نظر حقير رسيده و فعلاً در نظر است، اين اطلاقات براى اثبات اين مطلب كافى نيست. علاوه‌برآنكه ظواهر آيات زيادى دلالت دارند كه بسيارى از افعال را خداوند متعال بلاواسطه انجام مى‌دهد:

(إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ)؛[5]

«فرمان او چنین است که هرگاه چیزی را اراده کند، تنها به آن می‌گوید: موجود باش، آن نیز بی‌درنگ موجود می‌شود».

 

و اگر هم قابل حمل بر فعل به‌واسطه بدانيم، يا حمل بر مجرّد صدور فعل از او بنماييم ـ خواه باواسطه باشد يا بدون‌واسطه ـ باتوجّه‌به اينكه موارد بسيارى در قرآن و حديث است كه با عدم قرينه، اطلاق و استناد فعل به خدا داده شده است و ظاهر در فعل بدون‌واسطه است، اين همه ظواهر را نمى‌توان توجيه و برخلاف ظاهر حمل كرد. درهرصورت اين ادّعا دليل محكمى ندارد، و قولِ به آن قول به غيرعلم است.

اگر گفته شود: به ملاحظه بعضى از احاديث، مثل:

«[نَزِّلُونا عَنِ الرُّبُوبِيَّةِ] وَقُولُوا فِي فَضْلِنا ما شِئْتُمْ»؛[6]

«ما را از مرتبه ربوبيت و خدايى پايين آوريد، سپس هرچه مى‌خواهيد در فضل ما بگوييد».

اين مقام و منصب براى آن بزرگواران ثابت است.

جواب اين است كه:

اوّلا: اعتبار اين حديث محقّق نيست و ضعيف است.

ثانياً: اين حديث دلالت ندارد بر اينكه مناصب و افعالى را كه شك در تلبّس و صدور آن از آنان داريم، بر ايشان ثابت كنيم و محقّق‌الوقوع بگيريم، مثلاً معجزه‌اى را كه شك در صدور آن داريم، جهت وجود

 

اين خبر، صادر بدانيم يا هر بخشش و اعطا و هر صدقه و هر فعل مستحب را به آنها نسبت دهيم، بلكه فقط در اين موارد، نفى امكان اين منصب يا نفی صدور معجزه كذايى از آنها جايز نيست، امّا مسئله اين است كه امكان، غير از وقوع است.

ثالثاً: نفى اين منصب از نبىّ و امام، دليل بر عدم كمال نفس قدسى آنها، و عدم صلاحيّت و شايستگى نفسانى آنها براى اين منصب نيست؛ زيرا ممكن است به رعايت مصالحى كه خدا داناتر است، يا موانعى اين منصب براى آنها نباشد، تا مردم غرق در توجّه به واسطه نشده و از ذى‌الواسطه غافل نگردند و قبل از واسطه و با واسطه و بعد از واسطه و بدون ‌واسطه، خدا را ديده و به او توجّه كنند و او را قاضی‌الحاجات و کافی‌المهمات و مجیب‌الدعوات و اقرب من حبل‌الوريد، بدانند.

رابعاً: چنان‌که قبلا گفتيم، توجيه و حملِ تمام ظواهر قرآن كه دلالت بر اين دارند كه صدور بسيارى از افعال از خداوند متعال بدون‌واسطه است، عرفى نيست و دلالت في‌الجمله آنها بر صدور افعالى از خدا بدون‌واسطه قابل‌انكار نيست، بنابراين با اتكا به مداركى مانند:

«قُولُوا فی فَضْلِنا ما شِئْتُمْ»؛[7]

«هرچه می‌خواهید در فضل ما بگویید».

نمى‌توان دست از اين ظاهر برداشت.

 


[1]. مائده، 64.

[2]. الرحمن، 29.

[3]. نازعات، 5.

[4]. ذاريات، 4.

[5]. يس، 82.

[6]. صفار، بصائرالدرجات، ص261؛ ابن شعبه حرانی، تحف‌العقول، ص104؛ طبرسی، الاحتجاج، ج2، ص233؛ مجلسی، بحارالانوار، ج25، ص270.

[7]. مجلسی، بحارالانوار، ج25، ص270.

موضوع: 
نويسنده: