وریز وجوهات
  رؤیت هلال با چشم مسلح س. آیا رؤیت هلال با استفاده از ابزارهای نجومی (دوربین، تلسكوپ و ...) اعتبار شرعی دارد؟ ج. كفایت رؤیت با چشم مسلّّح، مورد اشكال است.والله العالم   اثبات اول ماه س. اگر رادیو و رسانه‌ها خبر...
جمعه: 4/خرد/1397 (الجمعة: 10/رمضان/1439)

 

امام انسان مافوق است يا مافوق انسان است؟ و به‌عبارت‌ديگر داراى عالىترين مرتبه كمال انسانيت است يا داراى مقام مافوق انسانيت مىباشد؟

پاسخ: چنان‌كه برحسب آيه:

﴿قُل إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ﴾؛[1]

«(اى رسول ما به مردم) بگو: همانا من بشری مانند شما هستم كه به من وحی می‌رسد».

و آيات ديگر، پيغمبر بشرى است كه به او وحى مى‌شود و معجزه و خصايص ديگر دارد، امام نيز بشر است.

برخى گمان مى‌كنند كه: اگر قبول كنند بر پيغمبر يا امام، علم غيب[2] و علوم لدنّى ديگر و معجزه و كرامت و مقامات و خصايص عطا شده

 

و آنان واجد كمالاتى بوده‌اند كه ديگران به آن كمالات نرسيده‌اند و ارواح و طينت و جوهر وجودشان را صاحب كمالات و مورد عنايات بيشتر بدانند، با انسانيت آنها منافى است؛ زيرا اين كمالات در مافوق انسان قابل‌قبول است، نه در انسان و انسان مافوق.

ولى اين گمان صحيح نيست، و منشأ آن، جهل به كمالات انسان و مراتب انسانيت است. لذا بسا شخص ناآگاه فضيلتى را در كسى مى‌بيند و چون در انسان‌هاى متعارف يا آدم‌هايى كه در محيط خود ديده، آن‌چنان فضيلت و كمال و شخصيت نديده و حدود كمالات انسان را هم بيشتر از آن تصور نمى‌كرده، او را مافوق انسان مى‌شمارد؛ مثلاً عيسى بن مريم(علیهماالسلام)  كه بدون پدر و به‌طور خارق‌العاده متولد شده، انسان است و انسان مافوق؛ ولى آدم جاهل او را مافوق انسان گمان مى‌كند و پسر خدا مى‌شمارد.

همچنين اختصاص بعضى انسان‌ها به وحى و علوم لدنّى و معجزات و كرامات و كمالات و ملكات عالى انسانى، مثل رسول اكرم(ص)  و ائمه طاهرين(علیهم السلام)  موجب غلوّ بعضى در حقّ آنها شده كه گمان مى‌كنند اين مراتب و مقامات، خارج از مرز انسانيت است؛ ولى اگر مقام انسانيت را بشناسند و امكان وسيعى را كه انسان در ترقى و تعالى مادّى و معنوى و تقرب به درگاه الهى دارد، مى‌شناختند، انديشه غلوّ در آنها پيدا نمى‌شد و به‌جاى اين انديشه‌ها سعى مى‌كردند كه خودشان نيز در اين

 

آسمان آزادِ انسانيت به پرواز درآيند و به حديث شريف مروى از حضرت امام‌صادق(ع)  كه در توصيف انسان مى‌فرمايد:

«الصُّورَةُ الاِنْسانِيَّةُ هِيَ أَكْبَرُ حُجَّةِ اللهِ عَلى خَلْقِهِ وَهِيَ الْكِتابُ الَّذِي كَتَبَهُ اللهُ بِيَدِهِ».[3]

«صورت انسانى بزرگ‌ترين حجت خداوند است بر مخلوقاتش و اين (صورت انسانى) كتابى است كه خداوند با دست خودش نوشته است».

توجّه نمايند.

از سوى ديگر، بعضى برعكس براى اينكه اين مقامات را مافوق انسان تصور مى‌نمايند و انبيا و اوليا را بشر مى‌دانند و از بيم اينكه مبادا قبول اين درجات براى آنها غلو باشد، حقايق مسلّم را انكار كرده و در فضايل و خصايصى كه به‌موجب تواريخ و احاديث معتبر و ادعيه و زيارات ائمه(علیهم السلام)  ثابت است، اظهار شك و ترديد مى‌نمايند.

انصاف اين است كه اين دو گروه هر دو در اشتباه افتاده و از جهل به مقامات انسانيت، كه از آن جمله مقام امامت و ولايت و خليفةاللهى است، در دو طرف افراط و تفريط واقع شده‌اند.

گفته نشود: اختصاص برخى افراد، به بعضى كمالات و مقامات

 

و علوم لدنى و تصرف در عالم تكوين بر اساس چه معياری است و چرا برخى مشرف به اين مقامات شده و بعضى از آن محروم هستند؟

زيرا گفته مى‌شود:

اوّلاً: اين مسئله مربوط به قضاوقدر الهى است كه بشر نمى‌تواند به‌طور همه‌جانبه و فراگير از آن مطّلع شود و وقتى فعلى به خدا نسبت داده شود، جاى چون‌وچرا نيست:

﴿لا يُسْئَلُ عَمّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْئَلُونَ﴾؛[4]

«او (خدا) هرچه می‌كند بازخواست نشود؛ ولی خلق از كردارشان بازخواست می‌شوند».

ما ايمان به قضاوقدر و اندازه داريم، همان ‌طور كه قرآن مى‌فرمايد:

﴿ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفاوُت﴾؛[5]

«در نظم خلقت خدای رحمان، هيچ بی‌نظمی و نقصان نخواهی يافت».

ولى از مقدار و تفصيلات و جزئيات اين امور آگاهى نداريم كه مثلاً چرا بهره‌اش از هوش و فهم اين مقدار است و آن ديگرى بيشتر است؟ چرا اين، چنين است و آن، چنان؟ چرا اين نبات ميوه‌اش تلخ

 

است و آن شيرين؟ چرا و چرا؟ از اين‌گونه سؤال‌ها ميليون‌ها و ميلياردها هست كه اگرچه به‌طوركلّى از همه مى‌توان پاسخ داد؛ امّا بالخصوص به بيشتر آنها نمى‌توان جواب داد، مگر اينكه انسان به تمام علوم و علل و معلولات آگاهى داشته باشد.

اجمالاً نمى‌شود گفت و نبايد گفت: چرا كوه دريا نشده يا دريا صحرا نشده، يا اين بدين‌سان خلق نشده و آن بدان‌سان، كه هرچيزى را اگر خدا چيزى ديگر مى‌آفريد، چيز ديگر بود و آن چيز نبود، و اگر همه را يك چيز آفريده بود يا به يك شكل و يك نوع خلق كرده بود، همه را نيافريده بود و عالم بدون اين فرق‌ها و «اين نه آنى»ها، ناقص بود و اين كمالات و اين نظام به ‌وجود نمى‌آمد.

ثانياً: خداى تعالى در جواب اين ايرادها كه از جهل به اوضاع عوالم و شرايط و مقتضيات و غرور آدمى (به اندك مايه‌اى كه در فهم و علم پيدا مى‌كند، سرچشمه مى‌گيرد)، مى‌فرمايد:

﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ﴾.[6]

بيانگر اين است كه محل اين عنايات و سزاوار به اين الطاف، اين افراد هستند و خدا خود داناست كه رسالت خود را چگونه و در كجا و به چه كسى بسپارد، هرچند ما ندانيم چگونه آنها محل اين افاضات شده‌اند.

 

ثالثاً: ممكن است در مسيرى كه براى هر موجودى بين مبدأ و منتهى هست، اوضاع و شرايط فقط براى افراد خاصى مناسب شود كه استعداد قبول اين مواهب را داشته باشند. مناسبات بسيار، از وراثت و پاكى و پاك‌دامنى آبا و اجداد و اسباب و موجبات اختيارى و قهرى، باعث مى‌شود يك فرد ظرفيت قبول افاضات بيشتر را داشته باشد كه چون بخل در مبدأ فياض نيست، به او افاضه مى‌شود، مثل اينكه علل و اسباب طورى جور مى‌شود كه يك درخت بيشتر ميوه بدهد.

درعين‌حال اين مسائل، اتفاقى محض نيست؛ بلكه عالم طبيعت و جهان مادّيت و تأثيروتأثّر اين اقتضا را دارد و اين عالم با اين تأثيروتأثّرها به اراده خدا، اين‌چنين منظم مى‌شود كه يكى پيغمبر و يكى امام، يكى مقتدى و ديگرى مقتدا، يك عضو چشم، يك عضو ابرو و ديگرى زبان و ديگرى مغز مى‌شود. هرطور كه باشد، اعضا و جوارح ديگر، حتى چشم و زبان و گوش، بايد به فرمان مغز و در واقع به فرمان روح و عقل باشند. هرچند ماده‌اى كه چشم و مغز از آن ساخته شده، در اصل يكى باشد و ما نفهميم يا گمان كنيم كه بدون هيچ امتياز و علّتى، مغز و چشم از يك نوع سلول آفريده شده باشند؛ امّا احتمال مى‌رود كه در نظام اسباب و مسبباتى كه به اراده خدا در اين عالم برقرار است، اين سلول بايد مغز شود و آن، زبان يا پوست گردد.

 

همين‌طور افراد نيز چنين هستند، يك فرد قابليت آن را دارد كه امام باشد و از هنگام ولادت، قابليت قبول فيوضات غيبى را دارد و يك فرد اين اقتضا و قابليت را ندارد كه نمى‌شود پيغمبر و امام بشود. چنان‌كه كور نمى‌تواند اشيا را ببيند؛ ولى درعين‌حال همه در مسير حركت به‌سوى نهايت كمالى كه دارند، مختارند و مى‌توانند به آن برسند، چنان‌كه همان پيغمبر و امام مى‌توانند مرتكب مخالفت خدا شوند؛ ولى نمى‌شوند و چنان‌كه افراد عادى مى‌توانند بعضى حركات را در انظار مردم بنمايند؛ ولى يك حالى در آنها هست كه آن حركات را در ملأعام و در خيابان انجام نمى‌دهند، اگرچه در معرض گناه و ترك سير و كمال قرارگرفتن مردم عادى بيشتر باشد كه به‌حسب عادت، مبتلا به معصيت شود؛ ولى دسته اوّل هم مسئوليت بيشتر و سنگين‌تر دارند و «حَسَناتُ الْاَبْرارِ سَيِّئاتُ الْمُقَرَّبِينَ» كار آنها را دشوارتر كرده است، لذا از پيغمبر اكرم(ص)  روايت است كه فرمود:

«شَيَّبَتْنِي هُودُ وَأَخَواتُها الحآقَّةُ وَالْواقِعَةُ وَعَمَّ يَتَسآءَلُونَ وَهَلْ أَتيكَ حَدِيثُ الْغاشِيَةِ»؛[7]

«مرا سوره هود و سوره‌هايی نظير آن مانند: الحاقّه، واقعه، عمّ يتساءلون و هل اتيك حديث الغاشيه پير ساخت».

و به‌هرحال اين ايرادها وارد نيست كه كسى بگويد: امام و پيغمبر

 

اشرف از ديگران نيستند؛ چون از كودكى مورد عناياتى بوده‌اند كه ديگران مشمول آن نبوده‌اند؛ يا اينكه بگويد: سلب اين مقامات و عنايات از آنها، اثر كوشش و تلاش خودشان را در كمالاتى كه كسب كرده‌اند بيشتر نشان مى‌دهد؛ زيرا واقعيات و عينيات، امورى نيستند كه به طرح و ترجيح ما از آنچه واقع شده تغيير نمايند، به‌هرحال در ميدان عرض وجود و پرسش و فرمان‌برى خدا، اختيار و غرايز مختلف از آنها سلب نمى‌شود و آنان هم مثل ديگران مكلف و بلكه تكليفشان دشوارتر و مسئوليت‌هاشان به‌مراتب بزرگ‌تر است.

رابعاً: چنان‌كه اشاره شد، بحث در اين مسائل بى‌نتيجه است و از اين تجاوز نمى‌كند كه بگوييم: ما بالفطره شرافت و كامل‌تر بودن نبات را بر جماد و حيوان را بر نبات و انسان را بر حيوان و عالم را بر جاهل مى‌دانيم، چنان‌كه كامل‌تر بودن يك فرد نابغه را بر ديگران مى‌دانيم. اين حرف بى‌معناست كه كسى بگويد: نبات، خود نبات نشده و جماد نمى‌توانسته است نبات شود، پس اين چه شرافت و فضيلتى است كه نبات بر جماد و انسان كامل و خوش‌فكر بر انسان كوتاه‌فكر دارد؛ زيرا جوابش اين است كه: مى‌توانى همين شرافتى را كه درك مى‌كنى، انكار كن و بگو: حيوان از انسان اشرف است، و شخص كم‌حافظه از آدمى كه در حافظه نابغه است، افضل است.

زيبايى و كمال اين عالم به همين اوضاع است. ما نبايد كُميت

 

انديشه را در اين پرسش‌ها به‌كار اندازيم و خود را با عدم صلاحيت، معترض معرفى كنيم. بايد زيبايى مجموع اين عالم را با اين اجزا و نقش هريك را بررسى نماييم. بايد از اين مخلوقات متنوع استفاده كنيم، در اين مسائل هم همين روش را بايد داشته باشيم.

قابل‌انكار نيست وجود افراد ممتازى كه صلاحيت تلقى وحى و فوق‌العادگى‌هاى حيرت‌انگيز داشته كه حتى در كودكى در گهواره سخن گفته و حكمت يافته و به مقام نبوّت و امامت رسيده‌اند.[8] از وجود اين افراد نخبه و كانون نورانيت آنها و از هدايت و نعمت رهبرى آنها باید استفاده كنيم. از كارشان، از گفتارشان، از روش آنها سرمشق بگيريم و به صلاحيت و اختصاص آنها به رهبرى و اختصاص رهبرى به آنها معتقد باشيم و به فضيلتشان بر ديگران معترف باشيم. چنان‌كه اميرالمؤمنين(ع)  در شأن آل محمّد(علیهم السلام)  فرمود:

«هُمْ أَسَاسُ الدِّينِ وَعِمَادُ الْيَقِينِ، إِلَيْهِمْ يَفِيءُ الْغالِي وَبِهِمْ يُلْحَقُ التّالِي وَلَهُمْ خَصآئِصُ حَقِّ الْوِلاَيَةِ وَفِيهِمْ الْوَصِيَّةُ وَالْوِراثَةُ»؛[9]

«آنها اساس و پايه دين و ستون ايمان و يقين هستند، دورافتادگان از راه حقّ به آنان رجوع كرده

 

و واماندگان به ايشان ملحق مى‌شوند و خصايص امامت در آنان جمع و حق ايشان است و بس و درباره آنان وصيت و ارث‌بردن ثابت است».

و درضمن يكى از نامه‌هايى كه براى معاويه فرستاده، مرقوم فرموده است:

«فَإِنَّا صَنائِعُ رَبِّنَا وَالنَّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنا»؛[10]

«ما تربيت‌يافتگان پروردگارمان هستيم و مردم بعد از آن تربيت‌يافتة ما هستند».

خامساً: ممكن است تمام يا بعضى از اين عطيّات و افاضات به‌مناسبت عوالم قبل از اين عالم و پذيرش‌هايى باشد كه در آن عوالم غيب و ارواح، از فرمان خدا و قبول اين موهبت‌ها و امانات الهى داشته‌اند، چنان‌كه در حديث است كه از پيغمبر اكرم(ص)  سؤال شد:

«بِأَيِّ شَيْء سَبَقت الْأَنْبِيآءَ وَأَنْتَ بُعِثْتَ آخِرَهُمْ وَخاتِمَهُمْ؟ فَقالَ: إِنِّي كُنْتُ أَوَّلَ مَنْ آمَنَ بِرَبِّي، وَأَوَّلَ مَنْ أَجابَ حَيْثُ أَخَذَ اللهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ، «وَأَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالوا بلی» فَكُنْتُ أَنَا أَوَّلُ نَبِيّ قالَ بَلى فَسَبَقْتُهُمْ بِالْإِقْرارِ بِاللهِ عَزَّوَجَلَّ»؛[11]

 

«بعضى از مردم قريش به رسول خدا(ص)  عرض كردند: به چه سبب رتبه شما از پيامبران ديگر پيش افتاده درصورتی‌كه در آخر و پايان آنها مبعوث گشتی؟ فرمود: من نخستين كسی بودم كه به پروردگارم ايمان آوردم و نخستين كسی بودم كه پاسخ گفتم، زمانی ‌كه خدا از پيغمبران پيمان گرفت و آنها را بر خودشان گواه ساخت كه مگر من پروردگار شما نيستم؟ در آنجا من نخستين پيغمبری بودم كه گفت: بلی! پس در اقرار به خدای عزّوجلّ بر آنها پيشی گرفتم».

 

 

[1]. كهف، 110.

[2]. در موضوع علم غيب، به كتاب فروغ ولايت نوشته نگارنده و كتاب‌های ديگر مراجعه شود.

[3]. فيض کاشانی، تفسير‌الصافی، ج1، ص92.

[4]. انبياء، 23.

[5]. ملك، 3.

[6]. انعام، 124. «خداوند آگاه‌تر است که رسالت خويش را کجا قرار دهد».

[7]. طبرسی، مجمع‌البيان، ج5، ص239.

[8]. آل‌عمران، 46؛ مريم، 29 ـ 33.

[9]. نهج‌البلاغه، خطبه2 (ج1، ص30)؛ طبری امامی، دلائل‌الامامه، ص21.

[10]. نهج‌البلاغه، نامه28 (ج3، ص32)؛ مجلسی، بحارالانوار، ج33، ص58.

[11]. کلينی، الکافی، ج1، ص441؛ ج2، ص10؛ صدوق، علل‌الشرايع، ج1، ص124؛ مجلسی، بحارالانوار، ج16، ص353.

موضوع: 
نويسنده: