وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحیم الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.   حادثه دردناک زلزله در بخش بزرگی از کشور ما و عراق، موجب تأسف و تأثر فراوان گردید. متأسفانه در این مصیبت غمبار تعداد...
سه شنبه: 30/آبا/1396 (الثلاثاء: 2/ربيع الأول/1439)

فصل سوم: از بعثت تا هجرت به مدينه

در اين دوره به رسالت از جانب خداي يگانه به‌سوي بشريت مبعوث و برانگيخته شد و بزرگ‌ترين و سنگين‌ترين مسئوليت‌ها را به عهده گرفت و با نداي «قولوا لا اله الّا الله تفلحوا» دعوت خود را آغاز فرمود و بطلان رسوم شرك و بت‌پرستي و عادات باطله و تبعيضات گوناگون و استثمار و استعباد و استضعاف را اعلان كرد.

مدّتي گذشت و پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در ميان استهزا و اذيت و آزار قوم به دعوت مي‌پرداخت و جز علي بن ابي‌طالب(علیه‌السلام) - كه سنّش در ابتداي بعثت از ده سال بيشتر نبود - و نيز همسر باوفا و خردمندش - كه با روشن‌بيني خاصّ و سوابق درخشاني كه از اخلاق كريمه پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داشت حقيقت دعوت و آسماني بودن رسالت شوهر گرامي‌اش را درك مي‌كرد - امّتي نداشت؛ اما پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مصرّانه با پشتكار عجيب دعوت را تعقيب مي‌فرمود.

 

علي(علیه‌السلام) و خديجه(سلام الله علیها) او را ياري مي‌كردند علي(علیه‌السلام) در خارج خانه و خديجه(علیهاالسلام) در داخل خانه.[1]

در اينجا دو حكايت تاريخي از آغاز دعوت كه از آنها هم استقامت و پايداري پيغمبر معلوم مي‌شود و هم ريشه و سابقه‌ مذهب تشيع كه اسلام خالص است نشان داده مي‌شود به عرض مي‌رسد:

حكايت اوّل: عفيف كندي (قريب به اين مضمون) مي‌گويد: سالي براي تجارت و بازرگاني به مكه رفتم. با عباس عموي پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) روابط تجاري داشتم. در مسجدالحرام بوديم كه هنگام زوال آفتاب، مردي را ديدم. آمد و نگاهي به آفتاب كرد و ايستاد. پسري در طرف راست او و زني هم پشت سرش ايستاد، و برنامه‌اي [ عبادي] انجام دادند. من تعجّب كردم. از عباس پرسيدم: اين چه برنامه بي‌سابقه‌اي است كه من تاكنون در اينجا نديده بودم؟ گفت: آن مرد، برادرزاده من محمّد است و آن پسر، برادرزاده‌ ديگرم علي بن ابي‌طالب است. آن زن، خديجه همسر محمّد است؛ محمّد خود را پيغمبر و فرستاده خدا مي‌داند و غير از اين دو نفر هم امّتي ندارد.

عفيف كندي كه سال‌ها بعد اسلام آورد تأسف مي‌خورد و مي‌گفت: كاش همان وقت ايمان آورده بودم و سوّمين نفر مؤمنين به پيغمبر بودم.[2]

 

حكايت دوّم: در سال سوّم بعثت آيه‌: (وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ) [3] نازل گرديد و پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مأمور شد خويشاوندان خود را به اسلام، دعوت كند. چهل نفر از خويشاوندانش را به ميهماني دعوت كرد و به علي(علیه‌السلام) دستور داد غذايي فراهم نمايد. علي(علیه‌السلام) شير و گوشتي كه يك نفر يا سه نفر را بيشتر سير نمي‌كرد فراهم نمود. ولي همه آن چهل تن را سير و سيراب ساخت و پيغمبر(علیه‌السلام) به آنها ابلاغ كرد كه من از جانب خدا پيغمبرم و مأمورم شما را دعوت كنم؛ هركدام از شما در ايمان به من پيشي بگيرد و مرا ياري كند وزير و خليفه من خواهد بود. كسي جواب نداد و بعضي سخنان ناروا و درشت گفتند؛ فقط از ميان آن جمع، علی(علیه‌السلام) برخاست و گفت: «من مؤمنم و من تو را ياري مي‌كنم». و دست در دست پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گذارد و سه بار اين ابلاغ را پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تكرار كرد و در هر سه بار غير از علي(علیه‌السلام) كسي به پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) جواب مثبت نداد و پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دست در دست علي(علیه‌السلام) گذارد و فرمود: «تو وزير من و خليفه من هستي». ميهمانان متفرق شدند، و به ابوطالب كه در اين مراسم پسرش خليفه محمّد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شد مي‌خنديدند.

آري! براي آنها باوركردني نبود كه اين دعوت جلو برود و محمّد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با ياري و همكاري علي(علیه‌السلام) در اين دعوت جهاني موفّق گردد ولي خدا بر هر كاري قادر و توانا است. اين واقعه‌ تاريخي را كه

 

متضّمن اعلام خلافت علي(علیه‌السلام) است  بسياري از مورخين معروف مانند طبري[4] و از معاصرين جوده السحّاره، و محمد حسين هيكل، و حتي كارلايل مسيحي انگليسي در كتاب قهرمانان نقل كرده‌اند.

در اين دوره، پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و كساني كه به آن حضرت ايمان مي‌آوردند سخت مورد اذيت و آزار نادانان و سفها و حسودان و آنان كه دعوت اسلام را مضّر به منافع شخصي و جاه‌پرستي خود مي‌دانستند قرار گرفتند، و با شكنجه‌ها و تعذيبات بدني شديد، گروندگان به حق را شكنجه و تعذيب مي‌كردند، سه سال بني‌هاشم، و مؤمنين به محمّد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را در شعب ابي‌طالب محصور و با آنها قطع رابطه كردند و فروش نان و آرد و اشياي ديگر را به آنها ممنوع ساختند. در اين مدت سه سال صبر و امتحان مسلمانان شديد شد، و از تنگدستي و گرسنگي سخت در فشار افتادند، و ابوطالب آن حامي مخلص و مؤمن واقعي پيغمبر به زحمت مي‌توانست به‌وسيله‌ بعضي دوستانش به‌طور محرمانه به مقداري كه اين گروه تلف نشوند اندكي آرد و طعام فراهم كند.

شب‌ها فرزند دلبندش علي(علیه‌السلام) را در بستر پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مي‌خواباند،

 

مبادا كه به آن حضرت سوء قصدي شود تا آنكه دوران محصوريت در شعب نيز به اذن خدا تمام شد، و بعضی از قريش با پيمان قطع رابطه مخالفت كردند، و پيمان‌نامه آنها نيز به وضع معجزه‌آميزي از بين رفت، و پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به وحي خدا از آن خبر داد.

در اين دوره سوره‌هاي مكّي قرآن كه مشتمل بر وعد و وعيد و بشارت و انذار و دعوت به روش عقايد حقّ از مبدأ و معاد، و اخبار و سرگذشت انبياي گذشته و مطالب مهمّ ديگر بود نازل شد، و در اين دوره بود كه دو حامي بزرگ پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) جناب ابوطالب[5] و امّ‌المؤمنين خديجه(سلام الله علیها) از دنيا رحلت كردند و سال وفات آنها عام‌الحزن ناميده شد، و رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در اثر فوت ابوطالب ناچار به هجرت به طائف شد كه در آنجا نيز بت‌پرست‌ها كارشكني كرده و حضرت را سنگ‌باران نمودند، و پس از اسلامِ عداس مسيحي به شرحي كه در تواريخ است[6] به مكّه مراجعت كردند و خداوند متعال، مقدّمات دوران چهارم زندگي پيغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را فراهم ساخت.

 


1. راجع به خديجه(علیها السلام) و نقش او در اعلای كلمه اسلام مراجعه شود به كتاب رمضان در تاريخ، تأليف نگارنده.

[2]. ابن‌سعد، الطبقات‌الكبرى، ج‏8، ص17 - 18؛ ابن‌عبدالبر، الاستیعاب، ج3، ص1243؛ ابن‌اثیر جزری، اسدالغابه، ج‏3، ص414 – 415؛ ابن‌حجر عسقلانی، الاصابه، ج4، ص425 – 426.

[3]. شعراء، 214. «و خويشاوندان نزديكت را انذار كن».

[4]. طبري، تاریخ، ج‏2، ص62 – 64؛ ابن‌مردویه اصفهانی، مناقب على بن أبی‌طالب(علیه‌السلام)، ص287 - 291؛ ابن‌عساکر، تاريخ مدينه دمشق، ج‏42، ص47- 48؛ طبرسی، إعلام‌الورى، ج‏1، ص322 - 323؛ ابن‌اثیر جزری، الكامل في التاريخ، ج‏2، ص62؛ ابن‌کثیر، البداية و النهایه، ج‏3، ص39؛ حلبی، السيرة‌الحلبیه، ،ج‏1، ص406.

1. راجع به ايمان ابوطالب و خدمات بزرگ او مراجعه شود به كتاب رمضان در تاریخ، تأليف نگارنده.

[6]. ابن‌هشام، السیرة‌النبویه، ج1، ص419- 21؛ بیهقی، دلائل‌النبوه، ج‏1، ص415 - 416؛ ابن‌جوزی، المنتظم، ج‏3، ص14؛ ابن‌اثیر جزری، الكامل في التاريخ، ج‏2، ص92؛ ذهبی، تاريخ‌الاسلام، ج‏1، ص283؛ ابن‌حجر عسقلانی، الإصابه، ج‏4، ص385 - 386 ؛ مقریزی، إمتاع‌الأسماع، ج‏8، ص307؛ حلبی، السيرة‌الحلبیه، ج‏1، ص500؛

نويسنده: