وریز وجوهات
دسته بزرگ عزای فاطمی علیهاالسلام السّلام علیک أیّتها الصّدیقة ‌الشّهیدة به‌مناسبت ایّام شهادت مظلومانه حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا سلام الله علیها، مراسم عزاداری با حضور علماء، فضلا، هیئات مذهبی و شیفتگان خاندان عصمت و طهارت علیهم‌السلام در دفتر...
شنبه: 5/اسف/1396 (السبت: 8/جمادى الآخر/1439)

سيرة شيخين اعتبار ندارد

مردان صريح و آزاد و حق‌پرست، همواره غرامت آزادي‌خواهي و صداقت و حقيقت خود را مي‌پردازند و از طريق حقيقت منحرف نمي‌شوند و بابت حقّ و درستي و راستي، بهاي سنگيني را متحمّل مي‌شوند.

اينان براي اينكه دروغ نگويند و مردم را فريب ندهند و از مسير تقواي سياسي بيرون نروند يا به خُلف وعده‌اي ناچار نشوند، بسا مي‌شود كه از فرصت‌ها و موقعيّت‌هاي حسّاس و پست‌هاي بزرگ و مقام‌هايي كه به آنها پيشنهاد مي‌شود، صرف‌نظر كنند.

اسلام، دين حقيقت و عدالت و صداقت است؛ چنانچه در قرآن آمده است:

 

﴿كُونُواْ قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاء لِلّهِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالأَقْرَبِينَ﴾؛ [1]

«در به‌پا داشتن عدل و داد، استوار باشيد و براي خدا گواه باشيد، هرچند که بر عليه خود يا پدر و مادر و نزديکانتان باشد».

اميرالمؤمنين(ع) نيز مي‌فرمايد:

«عَلامَةُ الْإِيمانِ أَنْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَيْثُ يَضُرُّكَ عَليَ الْکِذْبَ حَيْثُ يَنْفَعُكَ»؛[2]

«علامت ايمان، اين است که راستي را در هنگامي‌که به تو ضرر مي‌زند، بر دروغ هنگامي که به تو سود مي‌دهد برگزینی».

يكي از عللِ عمدة غلبه ظاهري اهل‌باطل، بر اهل‌حق اين است كه آنان به هر نيرنگي دست مي‌زنند؛ مردم را فريب مي‌دهند؛ دروغ مي‌گويند؛ وعده‌هاي پوچ و دروغين مي‌دهند؛ افراد را با رشوه و مقام مي‌خرند؛ هر حقّي را پايمال مي‌كنند؛ افراد حقّه‌باز وخائن و جنايت‌كار را به مزدوري مي‌گيرند و به هر كار ننگ و خلاف شرافتي تن

 

درمي‌دهند. همه اين اعمال را انجام مي‌دهند، براي اينكه حريف را شكست دهند، و به هدف خويش دست يابند.

اين كارها در منطقشان جايز است؛ چون مقصدشان رياست، حكومت و غلبة بر حريف است. امّا اهل‌حق كه مردماني آزاده و صادق هستند، از به‌كار بردن اين اعمال شيطاني خودداري مي‌نمايند و براي اينان، نتيجه‌اي كه با اعمال نيرنگ و فريب و كلاهبرداري به ‌دست مي‌آيد، نه‌تنها پيروزي نيست، بلكه عين مغلوبيّت است.

اگر اهل‌حق ظاهراً شكست بخورند، مغلوبيّت‌شان نه به‌علّت ضعفِ روش و سوء‌سياست آنها، و نه به‌علّت قوّت روش و حُسن سياستِ اهل‌باطل است؛ بلكه به شرايط محيط و موقعيّت و اوضاع و احوال اجتماعي و رشد فكري و تربيتي جامعه بستگي دارد.

در جوامعي كه مردم آن غافل هستند و از نظر فكري چندان رشد نيافته‌اند، اهل‌باطل مي‌توانند با دَغل‌بازي و حيله‌گري و تزوير و ريا جلو بيفتند و مردم ساده و بي‌خبر را به دام اندازند.

امّا اهل‌حق، هرگز براي رسيدن به پيروزي، به نيرنگ و حقّه‌بازي و دروغ متوسّل نمي‌شوند و مردم را اغفال و گمراه نمي‌كنند و خلاف حقيقت نمي‌گويند، چون هدفشان بنيان حكومت حق و تربيت مردم بر آيين حقيقت است.

اين حكومتي است كه رهبر آن مي‌فرمايد:

 

«لَوْ اُعْطيتُ الْأَقاليمَ السَّبْعَةَ بِما تَحْتَ أَفْلاکِها عَلي أَنْ اَعْصِي اللهَ في نَمْلَة أَسْلُبُها جِلْبَ شَعيَرةٍ ما فَعَلْتُ»؛[3]

«اگر هفت اقليم جهان را با آنچه در زير آسمان‌های آن است به من ببخشند تا اينکه خدا را نافرماني کنم که پوست جوي را از دهان مورچه بيرون بکشم، اين کار را نمي‌کنم».

در تاريخ پر از عبرت اسلام، يكي از مظاهر اين دو روش، موقعيّت و جايگاهي بود كه براي دو فرد سرشناس يعني علي‌‌(علیه‌السلام) و عثمان پيش آمد؛ كه يكي براي نپذيرفتن يك بدعت و صراحت و ترك مُسامحه و مجامله، از حقّ مسلّم خود بركنار شد و ديگري با قبول رسمي آن بدعت و تعهّدي كه به آن وفا نكرد، به اجبار، والي مردم شد.

چنان‌كه مي‌دانيم، وقتي عمر متوجّه شد كه ضربت «ابولؤلؤ» او را رهسپار عالم جزا كرده است، بدعت تازه‌اي به‌كار بست و روش بي‌سابقه‌اي را مقرّر كرد كه نه زمامداري خود و نه زمامداري سلفش ابوبكر، بر آن اصل استوار بود.

توضيح آنكه چنان‌كه مي‌دانيم، ابوبكر به‌اسم انتخاب و اجماعِ (واقع نشده) روي‌كار آمد! ولي خودش در هنگام مرگ، از اجماع و حقّ

 

انتخاب امّت جلوگيري كرد و عُمر را به خلافت تعيين نمود. عمر هم موقع مرگ بدعت ديگري به‌كار بست؛ و آن اين بود كه تعيين خلافت را به شوراي شش ‌نفري واگذار كرد و ساير امّت را از اظهار رأي محروم نمود.

بديهي است كه هر سه روش به‌اين‌دليل بود كه خليفه منصوب و معيّن شده ازجانب پيغمبر‌(ص)  را كنار بگذارند.

آنها نخست، مسئله بيعت و اجماع امّت را مطرح كردند؛ زيرا مشخّص بود كه اگر براين‌اساس موضوع با حضور علي‌‌(علیه‌السلام) به مشورت گذارده شود و علي‌‌(علیه‌السلام) مداخله نمايد، نمي‌توانند به‌سرعت، ابوبكر را انتخاب كنند و با وجود علي‌‌(علیه‌السلام) و راهنمايي‌هايي كه آن حضرت مي‌فرمود، ابوبكر انتخاب نمي‌شد. ازاين‌رو آنها موضوع را در غياب علي‌‌(علیه‌السلام) و ساير بني‌هاشم، يك‌طرفه خاتمه دادند، و چون ابوبكر مي‌دانست كه با اجماعِ امّت، عمر انتخاب نمي‌شود و علي‌‌(علیه‌السلام) روي‌كار خواهد آمد، حقِّ انتخاب و اجماعي را كه خودش براساس‌آن زمان‌دار شده بود، از تمام امّت سلب كرد و شخصاً عمر را به ولايتعهدي خود معيّن نمود.

عمر نيز هنگام مرگ چون مي‌دانست اگر تصميم در مورد خلافت به مردم واگذار شود، انتخاب علي‌‌(علیه‌السلام) قطعي است، شوراي شش ‌نفره‌اي را پيشنهاد كرد؛ تا علي‌‌(علیه‌السلام) در آن شورا بركنار شود؛ و با اين عمل،

 

ضربه جبران‌ناپذيري را به اسلام و اهداف اسلامي وارد ساخت؛ به‌طوري‌كه سيّد قطب از اين مسئله اظهار تأسّف مي‌كند كه رهبر لايق و شايسته و نمونه‌اي مثل علي‌‌(علیه‌السلام) خانه‌نشين شد و مرد نالايق و ضعيف و بي‌شخصيّتي مانند عثمان زمامدار مسلمانان گرديد.

اقدام عمر و دستوراتي كه در اين مورد صادر كرد، به‌چندين‌علّت، عملي غيرشرعي و جرم بود كه ما در مقامِ بيانِ نقاط ضعف و تخلّفات شرعي او نيستيم.

در اين قسمت مي‌خواهيم گوشه‌اي از شوراي شش‌ نفري و مَظهر دو هدف و روش متضادّ آنان را شرح دهيم.

عمر، شورا را در اختيارِ عبدالرّحمن بن عوف ـ كه شوهرخواهر عثمان بود ـ گذارد؛ زيرا به ابي‌طلحه انصاري دستور داد: اگر پنج ‌نفر اتّفاق كردند و يك ‌نفر مخالفت كرد، گردن آن يك ‌نفر را بزن و اگر چهار نفر اتّفاق كردند و دو نفر رأي مخالف دادند، گردن آن دو نفر را بزن و اگر سه‌ نفر بر يك ‌رأي، و سه ‌نفر ديگر بر رأي ديگر اتّفاق كردند، رأي آن سه نفري را كه عبدالرّحمن بن عوف در بين آنهاست، درنظر بگير؛ و اگر سه ‌نفر ديگر از رأي خود برنگشتند، گردن آنان را بزن!! (واقعاً عجيب است).

در اين شورا معلوم بود چهار يا پنج نفر از اين شش ‌نفر ـ كه عمر، سوابق آنان را با علي‌‌(علیه‌السلام) خوب مي‌دانست ـ به آن حضرت رأي

 

نمي‌دهند؛ زيرا طلحه با علي‌‌(علیه‌السلام) دشمن بود و عبدالرّحمن بن عوف، علاوه ‌بر دشمني با آن حضرت، شوهرخواهر عثمان نيز بود.

سعد وقّاص علاوه بر انحراف از علي‌‌(علیه‌السلام) از قبيله عبدالرّحمن بن عوف و تحت نفوذ رأي او بود.

بالاخره به‌گونه‌اي اين شش ‌نفر انتخاب شده بودند كه به‌فرض اگر سه ‌نفر به علي‌‌(علیه‌السلام) رأي مي‌دادند، چون عبدالرّحمن بن عوف در بين آنها نبود، رأي ايشان بي‌اعتبار بود.

اين شورا با اين شكل و ترتيب و با اين برنامه عجيب و غريب و مغرضانه شروع به‌كار كرد. طلحه، به عثمان رأي داد و زبير به علي‌‌(علیه‌السلام) و سعد وقّاص به عبدالرّحمن بن عوف رأي دادند. بنابراين سه‌ نفر كنار رفتند و سه ‌نفر باقي ماندند، علي‌‌(علیه‌السلام) و عبدالرحمن و عثمان و نقشة مرموز عمر کار خود را کرد.

بااين‌همه، عبدالرّحمن چون از وجاهت و آبروي خود مي‌ترسيد و مي‌دانست كه اگر بدون عذر و دليل، شخص نالايق و بي‌علم و بي‌كفايتي را از بني‌اميّه ـ كه همواره قبيله‌اي ضدّاسلام و پيغمبر‌(ص) بودند ـ بر كسي چون علي‌‌(علیه‌السلام) كه برادر و وصي و پسرعموي پيغمبر‌(ص)  و يگانه وارث علوم آن حضرت و فاتح غزوات و صاحب آن‌همه مناقب و فضايل بود برگزيند، مورد طعن و لعن و تنفّر عمومي واقع مي‌شود و احساسات را عليه خود تحريك مي‌كند و همه مي‌فهمند كه

 

در اين انتخاب، غير از رعايت خويشاوندي، مصلحتي از مصالح اسلام و مسلمين درنظر گرفته نشده و خيانتش آشكار مي‌شود، سرانجام براي جلب نظر قبيله «تَيم» و «عدي» و طرف‌دارانِ ابوبكر و عمر، دست به نيرنگ عجيبي زد تا بهانه‌اي به‌ دست آورد و علي‌‌(علیه‌السلام) را كنار بگذارد.

عبدالرّحمن و گروهش كه مي‌دانستند علي‌‌(علیه‌السلام) مرد حق است و غير از كلمه حق، چيز ديگري بر زبانش جاري نمي‌شود و روشي را كه دين اسلام نياورده باشد، نمي‌پذيرد و هيچ‌گونه بدعتي را امضا نمي‌كند و مي‌خواهد اسلام، بي‌پيرايه و خالص و پاك باقي بماند. بنابراين طرحي ريختند و شرطي براي بيعت عبدالرّحمن معيّن كردند كه براي علي‌‌(علیه‌السلام) به‌هيچ‌وجه قابل قبول نبود.

آنها علاوه‌بر شرط عمل به كتاب خدا و سنّت پيغمبر‌(ص)  عمل به سيرة ابوبكر و عمر را نيز افزودند و همين شرط بود كه براي علي‌‌(علیه‌السلام) قابل قبول نبود؛ زيرا اوّلاً، عمل به كتاب خدا و سنّت پيغمبر‌(ص) كافيست و در آن نقصي نيست كه با سيرة اين دو نفر تكميل شود.

ثانياً، معتبر شمردن سيرة اين دو در امور اسلام و شرع، بدعت و تصرّف در حريم دين و مآخذ احكام است.

ثالثاً، سيرة اين دو از كجا معتبر شده است كه شخصي مانند اميرالمؤمنين‌‌(علیه‌السلام) ملزم به تبعيّت از آنها باشد.

رابعاً، در سيرة اين دو، روش‌هاي ضدّاسلامي صريحي وجود داشت

 

كه نمي‌توان روش آنها را براي ديگران حجّت و دليل قرار داد.

خامساً، با اينكه در سيره خودِ اين دو نفر، در مواردي تضاد واقع شده است، چگونه براي آيندگان، هر دو سيره معتبر مي‌شود؟!

سادساً، مگر نه عمر بن خطّاب و گروهش، رسول خدا‌(ص)  را از نوشتن وصيّتي كه امّت پس از آن هرگز گمراه نشوند، مانع شدند (چنانچه در معتبرترين كتب اهل‌سنّت است) و آن جسارتي را كه قلم از تحريرش شرم دارد، به مقام مقدّس رسالت كرده و عذرشان اين بود كه «حَسبُنا كتاب الله؛ كتاب خدا ما را بس است».[4] پس چگونه اينك كتاب و سنّت پيغمبر‌(ص) كافي نمي‌شود و سيرة شيخين را هم اضافه مي‌كنند؟!

آيا غير از اين است كه هر شخص عادلي گواهي مي‌دهد كه اين افراد، به اسلام و مسلمين خيانت‌ كرده، و اغراض كثيف و رياست‌مآبانه خود را بر مصالح عاليه اسلام مقدّم داشته‌اند؟

آري، قبول اين شرط و صدها شرط ناحق و باطل ديگر، براي افرادي مثل عثمان آسان است؛ زيرا چه مانعي دارد؛ امروز قبول مي‌كنند و فردا كه مسلّط بر اوضاع شدند به هيچ ‌كدام عمل نمي‌كنند!

در نهايت، به اين صورت، اين بازي سياسي و نيرنگ آن افراد

 

اغفالگر و عوام‌فريب و اين داستان خيانت و اين صفحه سياه تاريخ پايان پذيرفت. عبدالرّحمن، خطاب به علي‌‌(علیه‌السلام) گفت: به كتاب خدا و سنّت پيامبر‌(ص) و سيرة شيخين ـ ابوبكر و عمر ـ با تو بيعت مي‌كنم.

علي‌‌(علیه‌السلام) فرمود: «بلكه به كتاب خدا و سنّت رسول خدا‌(ص) و اجتهاد رأي خودم». عبدالرّحمن روبه‌سوي عثمان كرد و همان پيشنهاد را به او داد؛ عثمان پذيرفت. عبدالرحمن بار ديگر روبه‌علي‌‌(علیه‌السلام) كرد، پيشنهاد و شرط عمل به سيرة شيخين را تكرار كرد. علي‌‌(علیه‌السلام) آن را ردّ كرد و همان پاسخ اوّل را فرمود. دوباره روبه‌عثمان كرد و به او پيشنهاد داد و عثمان بدون قيدوشرط پذيرفت. براي سومين بار روبه‌علي‌‌(علیه‌السلام) كرد و شرط بيعت را عرضه داشت. علي‌‌(علیه‌السلام) بر جواب اول چيزي اضافه نفرمود.

سپس عبدالرّحمن با عثمان بيعت كرد و گفت: اَلسَّلامُ علَيْكَ يا اَميرَ الْمُؤْمِنينَ![5]

عبدالرّحمن مي‌دانست كه اگر هزارمرتبه آن پيشنهاد تكرار شود، علي‌‌(علیه‌السلام)

 

نخواهد پذيرفت و چنين بدعت بزرگي را كه تصرّف در اساس و مأخذ و متن رسالت اسلام است، قبول نخواهد كرد؛ ولي براي عثمان قبول اين پيشنهاد، اشكالي پيش نمي‌آورد؛ چون نه مقيّد به حفظ مباني و اصول و تعاليم اسلام بود و نه به تعهّداتي كه مي‌كرد ملزم و پايبند بود؛ بنابراين، بدعت را امضا كرد و نه تنها به كتاب خدا و سنّت رسول خدا‌‌(ص) عمل نكرد، بلكه اعتنايي به روش ابوبكر و عمر نيز ننمود. امّا در اين ميدان و در اين جايگاه، بر همگان مسلّم و معلوم شد كه علي‌‌(علیه‌السلام) تا چه حد به حفظ اصول اسلام پايبند است و هرگز پايمال شدن اين اصول را وسيله‌اي براي رسيدن به مقام و زمامداري قرار نخواهد داد.[6]

در ضمن، علي‌‌(علیه‌السلام) با اين عمل، به‌طوررسمي و آشكارا، به قيمت ترك خلافت و امارت، اعتبار سيرة ابوبكر و عمر را رد كرد و اسلام را از محدودة افكار و اهواي آنها خارج ساخت.

 


[1]. نساء، 135.

[2]. نهج‌البلاغه، حکمت 458 (ج4، ص105)؛ مجلسی، بحارالانوار، ج2، ص122، ح 43؛ ج64، ص314.

[3]. نهج‌البلاغه، خطبه224 (ج2، ص218)؛ عاملي نباطي، الصراط‌المستقيم، ج1، ص163.

[4]. احمد بن حنبل، مسند، ج1، ص325 – 326؛ بخاري، صحيح، ج5، ص138؛ ج7، ص9؛ مسلم نيشابوري، صحيح، ج5، ص76.

[5]. عبدالرّحمن، بزرگترين خيانت‌ها را به اسلام و مسلمين مرتكب شد، و خود را مصداق اين حديث كه در كتب اهل‌سنّت روايت شده است، گردانيد:

قال رَسُولُ الله |: «مَنِ اسْتَعْمَلَ رَجُلاً عَلى مِن عِصابَةٍ وَفيهِمْ مَنْ هُوَ اَرْضي لِلّهِ مِنْهُ فَقَدْ خانَ اللهَ وَرَسُولَهُ وَالْمُؤمِنينَ».

«هركس مردي را بر فرماندهي گروهي به‌كار گمارد، درحالي‌كه در ميان آن گروه، فردي هست كه خداوند به رياست او خشنودتر باشد، به خدا و پيامبر و مؤمنين خيانت ورزيده است». حاکم نيشابوری، المستدرک، ج4، ص92 ـ 93؛ ابن‌عقيل علوی، النصائح‌الکافيه، ص‌61؛ متقی هندی، کنز‌العمال،ج6، ص25؛ غزالی، حقوق‌الانسان، ص72.

[6]. اين است آن موقف بزرگي كه نويسنده معروف مصري محمّد غزالي، در كتاب حقوق الانسان تحت‌تأثير آن قرار گرفته و آن را با موقف بسيار عالي و حسّاس ديگر از علي‌‌(علیه‌السلام) نقل نموده و به هر دو موقف افتخار كرده است. غزالی، حقوق‌الانسان، ص89.

موضوع: 
نويسنده: