وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحيم قال الله تعالي: ﴿يَا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ﴾ حضرت صادق، امام راستین پیشوا و مقتدای اهل دین کرد احیا، شرع جدش مصطفی داد رونق، رسم و آئین ولا مکتب فقه و فضیلت باز کرد...
جمعه: 29/تير/1397 (الجمعة: 7/ذو القعدة/1439)

2. اعتراف بني‌عبّاس به حقّانيّت اهل‌بيت ‌(علیهم‌السلام)

بسياري از خلفاي بني‌عباس با همه دشمني و حسادتي كه با اهل‌بيت ‌(علیهم‌السلام)  داشتند، جسته‌و‌گريخته، فضايل اهل‌بيت‌(علیهم‌السلام)  را نقل مي‌كردند و آنها را وارث حقيقي پيامبر اسلام‌(ص) و لايق منحصربه‌فرد خلافت و رهبري مسلمين مي‌دانستند و نمي‌توانستند منكر فضايل و علوم و

 

صلاحيّت آنها شوند و يا آنها را به حركات و رفتار ناپسند متّهم سازند. بنابراين، فقط حبّ جاه و رياست و سلطنت، آنها را به غصب خلافت و ارتكاب آن‌همه جنايت و كشتار دسته‌جمعي سادات بزرگوار و آزار و شكنجه شيعيان وادار مي‌ساخت.

بااين‌همه، تا زمان مأمون، يك اعلام عمومي و رسمي و دولتي در مورد اين موضوع صادر نشده بود و خلفاي بني‌عبّاس، به‌ظاهر، خود را شايسته خلافت معرّفي مي‌كردند و خلافت را حقّ خود مي‌شمردند.

موضوع ولايتعهدي امام، يك اعتراف حكومتي و رسمي، و سندي بود كه بر تمام تبليغات و دعاوي بني‌عبّاس، خط بطلان كشيد و اگرچه مأمون، كناره‌گيري نكرد و خلافت را واگذار ننمود، امّا عموماً آن را اقرار عليه خودش تلقّي كرده و او را غاصب مسند خلافت شناختند.

نكته قابل‌توجّه اين بود كه مأمون ـ خليفه و پادشاه مسلمانان و مالك كشورهاي پهناور اسلام و کسي که در بين خلفاي بني‌عبّاس، از او عالمتر يافت نمي‌شد؛ و بر علماي نامدار اهل‌سنّت، در مباحث دقيق علمي و كلامي غالب بود ـ رسماً اعلام كرد كه در ميان تمام مسلمانان از بني‌عبّاس و آل ابي‌طالب و ديگران، كسي را اعلم و افضل و لايق‌تر به خلافت، از پسر آن امام مظلومي كه پدرم، او را با آن‌همه زجر و شكنجه در زندان، به آن وضع فجيع و دردناك كشت، نمي‌شناسم.

مأمون مي‌خواست با زيركي تمام، خود را اين‌گونه به مردم معرّفي

 

كند كه حقّ اهل‌بيت ‌(علیهم‌السلام)  و امام را شناخته و خلافت را به صاحبش واگذار كرده است.

به عقيده ما، اين پيشامد در تاريخِ پيروزي‌هايِ چشمگيرِ مذهبي شيعه، بي‌‌نظير يا کم‌نظير است و بيش از آنچه كه ما تصوّر مي‌كنيم، اعتراف به حقّانيّت امام ‌‌(علیه‌السلام) در نفوس، انعكاس داشته است.

مأمون برحسب مصلحت حكومت و دفع اتّهام و اضطرار سياسي و فشار نفوذ معنوي اهل‌بيت ‌(علیهم‌السلام) ، آن حقيقتي را كه رسماً مورد انكار دستگاه حكومت بني‌اميّه و بني‌عبّاس و خلفاي غاصب و تشكيلات وسيع تبليغاتي آنها بود، قبول نمود؛ و به نزاعي كه بين آنان و دسته‌ها و احزاب طرف‌دارشان، با اهل‌بيت ‌(علیهم‌السلام)  پس از رحلت پيغمبر‌(ص)  در موضوع خلافت پيش آمده بود، خاتمه داد، و رسماً پذيرفت كه در اين نزاع، حق با علی‌‌(علیه‌السلام) و فاطمه زهرا‌‌‌(علیها‌السلام) و آل علي و شيعيان آنها بوده است.

روح و حقيقت آن بيعت، تفسيري جز اين نداشت و مأمون اين حق را به‌ظاهر و برحسب فشار سياسي پذيرفت و از اين اعلان و قبول رسمي حق آشكار و باطل، رسوا گشت.

وَمَناقِبُ شَهِدَ الْعَدُوُّ بِفَضْلِها
 

 

وَالْفَضْلُ ما شَهِدَتْ بِهِ الْأَعْداءُ[1]
 

 
 

[1]. و مناقبي که دشمن به برتري آنها گواهي داد، که برتري و فضيلت واقعي، آن است که دشمن هم به آن اعتراف داشته باشد.

موضوع: 
نويسنده: