وریز وجوهات
پیام مرجع عالیقدر حضرت آیة الله العظمی صافی گلپایگانی مدظله الوارف به مناسبت ارتحال عالم ربّانی آیة ‌الله حاج آقا مرتضی اشرفی شاهرودی ره   بسم الله الرحمن الرحیم   إنّا لله و إنّا إلیه راجعون   حضرت آیة الله آقای...
يكشنبه: 1/مهر/1397 (الأحد: 12/محرم/1440)

2. اعتراف بني‌عبّاس به حقّانيّت اهل‌بيت ‌(علیهم‌السلام)

بسياري از خلفاي بني‌عباس با همه دشمني و حسادتي كه با اهل‌بيت ‌(علیهم‌السلام)  داشتند، جسته‌و‌گريخته، فضايل اهل‌بيت‌(علیهم‌السلام)  را نقل مي‌كردند و آنها را وارث حقيقي پيامبر اسلام‌(ص) و لايق منحصربه‌فرد خلافت و رهبري مسلمين مي‌دانستند و نمي‌توانستند منكر فضايل و علوم و

 

صلاحيّت آنها شوند و يا آنها را به حركات و رفتار ناپسند متّهم سازند. بنابراين، فقط حبّ جاه و رياست و سلطنت، آنها را به غصب خلافت و ارتكاب آن‌همه جنايت و كشتار دسته‌جمعي سادات بزرگوار و آزار و شكنجه شيعيان وادار مي‌ساخت.

بااين‌همه، تا زمان مأمون، يك اعلام عمومي و رسمي و دولتي در مورد اين موضوع صادر نشده بود و خلفاي بني‌عبّاس، به‌ظاهر، خود را شايسته خلافت معرّفي مي‌كردند و خلافت را حقّ خود مي‌شمردند.

موضوع ولايتعهدي امام، يك اعتراف حكومتي و رسمي، و سندي بود كه بر تمام تبليغات و دعاوي بني‌عبّاس، خط بطلان كشيد و اگرچه مأمون، كناره‌گيري نكرد و خلافت را واگذار ننمود، امّا عموماً آن را اقرار عليه خودش تلقّي كرده و او را غاصب مسند خلافت شناختند.

نكته قابل‌توجّه اين بود كه مأمون ـ خليفه و پادشاه مسلمانان و مالك كشورهاي پهناور اسلام و کسي که در بين خلفاي بني‌عبّاس، از او عالمتر يافت نمي‌شد؛ و بر علماي نامدار اهل‌سنّت، در مباحث دقيق علمي و كلامي غالب بود ـ رسماً اعلام كرد كه در ميان تمام مسلمانان از بني‌عبّاس و آل ابي‌طالب و ديگران، كسي را اعلم و افضل و لايق‌تر به خلافت، از پسر آن امام مظلومي كه پدرم، او را با آن‌همه زجر و شكنجه در زندان، به آن وضع فجيع و دردناك كشت، نمي‌شناسم.

مأمون مي‌خواست با زيركي تمام، خود را اين‌گونه به مردم معرّفي

 

كند كه حقّ اهل‌بيت ‌(علیهم‌السلام)  و امام را شناخته و خلافت را به صاحبش واگذار كرده است.

به عقيده ما، اين پيشامد در تاريخِ پيروزي‌هايِ چشمگيرِ مذهبي شيعه، بي‌‌نظير يا کم‌نظير است و بيش از آنچه كه ما تصوّر مي‌كنيم، اعتراف به حقّانيّت امام ‌‌(علیه‌السلام) در نفوس، انعكاس داشته است.

مأمون برحسب مصلحت حكومت و دفع اتّهام و اضطرار سياسي و فشار نفوذ معنوي اهل‌بيت ‌(علیهم‌السلام) ، آن حقيقتي را كه رسماً مورد انكار دستگاه حكومت بني‌اميّه و بني‌عبّاس و خلفاي غاصب و تشكيلات وسيع تبليغاتي آنها بود، قبول نمود؛ و به نزاعي كه بين آنان و دسته‌ها و احزاب طرف‌دارشان، با اهل‌بيت ‌(علیهم‌السلام)  پس از رحلت پيغمبر‌(ص)  در موضوع خلافت پيش آمده بود، خاتمه داد، و رسماً پذيرفت كه در اين نزاع، حق با علی‌‌(علیه‌السلام) و فاطمه زهرا‌‌‌(علیها‌السلام) و آل علي و شيعيان آنها بوده است.

روح و حقيقت آن بيعت، تفسيري جز اين نداشت و مأمون اين حق را به‌ظاهر و برحسب فشار سياسي پذيرفت و از اين اعلان و قبول رسمي حق آشكار و باطل، رسوا گشت.

وَمَناقِبُ شَهِدَ الْعَدُوُّ بِفَضْلِها
 

 

وَالْفَضْلُ ما شَهِدَتْ بِهِ الْأَعْداءُ[1]
 

 
 

[1]. و مناقبي که دشمن به برتري آنها گواهي داد، که برتري و فضيلت واقعي، آن است که دشمن هم به آن اعتراف داشته باشد.

موضوع: 
نويسنده: