وریز وجوهات
  بسم الله الرحمن الرحیم قال الله تعالی: «وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَیّامِ الله» السَّلام علی مولانا صاحب العصر و الزّمان بقية الله ارواح العالمين له الفداء و علی آبائه الطّاهرين و علی شيعته، المتمسِّکين بأمره، الفائزين بولايته و المنتظرين لظهوره...
دوشنبه: 19/آذر/1397 (الاثنين: 1/ربيع الثاني/1440)

بي‌نيازي روح و حقيقت انسانيّت

در بعضي روايات از حضرت رسول‌(ص) منقول است كه:

«خَيْرُ الْغِنَى غِنَى النَّفْسِ».[1]

و در حديثی ديگر هم از آن حضرت‌(ص) روايت است كه:

«لَيْسَ الْغِنَی عَنْ كَثْرَةِ الْعَرْضِ وَإِنَّما (لَکِنَّ) الْغِنَی غِنَی النَّفْسِ»؛[2]

«بي‌نيازي و توانگري، در بسياري مال و منال نيست اين است و جز اين نيست كه غنا و بي‌نيازي، غنا و بي‌نيازي نفس است».

 

بشر تا در صميم جان و روح و حقيقتش بي‎نياز نشده باشد اگرچه همه دنيا را هم مالك شود فقير است و هميشه زيادتر و بيشتر مي‎خواهد و چنان‌كه در حال پيش از رسيدن به ملك و مال، احساس فقر مي‎كرد در اين حال نيز خود را به افزون‌تر از آنچه دارد نيازمند مي‎بيند. چنان‌كه رسول گرامي اسلام‌(ص) مي‎فرمايد:

«لَوْ كَانَ لِابْنِ آدَمَ وَادٍ مِنْ مَالٍ (مِنْ ذَهَبٍ) لَابْتَغَى إِلَيْهِ ثَانِياً وَلَوْ كَانَ لَهُ وَادِيَانِ لَابْتَغَى لَهُمَا ثَالِثاً وَلا يَمْلَأُ جَوْفَ ابْنِ آدَمَ إِلَّا التُّرابُ».[3]

«اگر پسر آدم يك وادي از مال (طلا) داشته باشد، طلب وادي دوّم مي‎نمايد و اگر دو وادي داشته باشد، وادي سوّم مي‎خواهد و پر نمی‌کند شکم او را مگر خاک».

كنايه از اينكه از جمع‌كردن مال سير نمي‎شود و حرصش تمام نمي‎شود و اگرچه با چندميليون ثروت، زندگي خود و فرزندانش ـ ‎برحسب حساب‌هاي عادّي ـ تأمين شده است ميليون‌ها و ميليون‌هاي ديگر مي‎خواهد و باز هم مي‎خواهد و مي‎طلبد.

اين نتيجه غناي مالي است كه آرامش‎بخش نيست و هيچگاه در يك مرتبه‎اي از آن، بشر احساس سيري نمي‎كند و فقر و نيازش كماكان باقي است. غناي مقام و رياست هم به همين صورت است. البتّه غناي علمي

 

نيز ظاهراً همين سير را دارد ولي واقعيت آن كشف فقر بيشتر و توجّه به مجهولات زيادتر و حتّي مجهوليّت بعضی معلومات و پيچيدگي آنهاست.

اين فقر بسيار مغتنم و احساس آن مقدمه سير علمي و كاوش و پژوهش‌هاي علمي است كه ما در آن فعلاً بحثي نداريم. بحث ما در غناي نفس است كه در اين دعا خواسته شده است و تا انسان به آن نرسيده باشد خود را نيازمند مي‎بيند و خود را به هر چيزي از كالاهاي دنيا مي‎فروشد و از ترس آنكه آنچه را از مال و مقام دارد از دست ندهد، هميشه نگران است. او همه را در معرض فنا مي‎بيند، يك سرقت ممكن است تمام ثروت او را به يغما ببرد و يك زبردست او را از جاه و مقام بيندازد و خلاصه غنا، غنايي است كه با دستبرد و اسباب ديگر تبديل به فقر مي‎شود، به‌عكسِ غناي نفس كه ثابت و پايدار است و كسي نمي‎تواند آن را ببرد يا بدزدد.

بي‎نيازي نفس از كمي حرص و طمع و از قناعت و توكّل و اعتماد به خدا و بي‎اعتنايي به دنيا و مال و منال حاصل مي‎شود. هرچه انسان وثوقش به خدا بيشتر باشد، غناي نفس و مناعت طبع او بيشتر مي‎باشد؛ به ذلّت و كارهاي خلاف شرف انسانيّت تن در نمي‎دهد؛ بلندهمّت و با وسعت نظر و بي‌ترس و بيم از زوال نعمت‌ها زندگي مي‎كند و هرچه غناي نفس كمتر شود شخصيّت انساني و وجداني شخص ضعيف مي‎شود.

 

و سرّ اينكه غناي نفس در اين حدّ متعالي و نگهبان شرف انسان است اين است كه: بشر از آغاز كار خود را ناقص مي‎بيند و مي‎خواهد كامل سازد، هر راه و وسيله‎اي را كه تجربه مي‎نمايد باز مي‎بيند ناقص است مانند كسي كه گم‌گشته‎اي داشته باشد، هرچه را بيابد گم‌گشته خود مي‎شمارد.

مثلاً اگر شخص كشاورزي باشد ابتدا گمان مي‎كند كه اگر مثلاً دو ـ سه هكتار زمين با وسايل كشاورزي داشته باشد او را كافي است و ديگر نگراني و نيازي ندارد. وقتي به آن رسيد مي‎بيند باز هم مي‎خواهد و مي‎فهمد كه گم‌گشته خود را پيدا نكرده است. گمان مي‎كند اگر يك مزرعه داشته باشد گم‌گشته خود را كه آسايش روحي و اطمينان‎خاطر و نداشتن نگراني باشد، پيدا مي‎كند ولي به آن‌هم كه مي‎رسد مي‎بيند قانع نمي‎شود و از نقص‌ها و ناتمامي‌هايش چيزي كاسته نشده است.

خلاصه به فكر تملّك قريه و قرای متعدّد مي‎افتد و با رسيدن به همه اينها مي‎بيند همان انسان است كه اول بود، به همه‌چيز و همه كس محتاج است و خلاصه خود را كماكان ناقص مي‎يابد و احتياج و فقرش او را به تلاش و كوشش وامي‎دارد و نگراني‌هايش همه باقي است.

ولي اگر به منزل دريافت خود و شناخت آفريننده و خالق خود رسيد و فهميد كه همه به او محتاجند و او از همه بي‎نياز است و هركه او را يافت و شناخت به همه‌چيز رسيده و كمالي برتر از عبوديّت و

 

بندگي او و اعتماد و توكّل بر تدبير و تقدير او نيست، با اميرالمؤمنين‌(علیه‌السلام) در خواندن اين دعا هم‌نوا مي‎شود كه:

«إِلَهِي كَفَی بِي عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً وَكَفَی بِي فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِي رَبّاً أَنْتَ كَما اُحِبُّ، فَاجْعَلْني كَمَا تُحِبُّ»؛[4]

در اين حال ديگر مقهور هيچ صاحب قدرت مادّي نمي‎شود و به هيچ ثروت و اسكورت و تشريفاتي، چشمش خيره نمي‎گردد. از زمين و آسمان خود را بي‎نياز مي‎بيند و همه را با خودش در نياز و فقر و حاجت هم‌رديف مي‎بيند و با قرائت ﴿إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ﴾[5] بي‌نيازي خود را از ماسوا اعلام مي‎كند و به اين شعر مترنّم مي‎شود كه:

آن را كه بود سابقه لطف خداوند
طوبی كه خورد آب ز سرچشمه كوثر
 

 

گو انجم افلاک مكن كارگزاری
فارغ بود از تربيت باد بهاری
 

 

لذا مي‎گويد:

«یَا نَفْسُ.... صَانِعِي وَجْهاً وَاحِداً يَكْفِیكِ الْوُجُوهُ؛[6]

ای نفس..... بساز با وجه (و درگاه) يگانه و يكتا، تا او تو را از همه (درها و) روها كفايت كند».

 

منتظر اين‌وآن مباش كه ايزد
طاعت او را تو بنده‌وار به ‌سر بر
 

 

كار تو بی‌رنج انتظار بسازد
تا همه كارت خدای‌وار بسازد
 

 
 

[1]. مفيد، الاختصاص، ص343؛ کراجکي، کنزالفوائد، ص97؛ محدّث قمي، سفينة‌‌‌البحار، ج6، ص676. «برترين بي‌نيازی، بي‌نيازی نفس است».

[2]. احمد بن حنبل، مسند، ج2، ص243، 261، 315؛ 390، 539 ـ 540؛ ابن‌شعبه حراني، تحف‌العقول، ص57؛ فتال نيشابوري، روضة‌الواعظين، ص456؛ طبرسي، مشکاة‌الانوار، ص230؛ محدّث قمي، سفينة‌البحار، ج6، ص677.

[3]. سيوطي، الجامع‌الصغير، ج2، ص436؛ ر.ک: هيثمي، مجمع‌الزوائد، ج10، ص243 ـ 244.

[4]. صدوق، الخصال، ‌ص420؛ فتال نيشابوري، روضة‌الواعظين، ص109؛ مجلسي،‌ بحارالانوار، ج74، ص400؛ ج91، ص92. «خدايا، مرا اين عزّت بس است که از بندگان تو باشم، و مرا اين افتخار بس که تو پروردگارم باشي، تو همان‌گونه‌اي که من دوست دارم؛ پس مرا آن‌گونه که دوست داري قرار بده».

[5]. حمد، 5. «پروردگارا، تنها تو را می‌پرستيم و تنها از تو ياری مي‌جوييم».

[6]. کفعمي، محاسبة‌النفس، ص181.

موضوع: 
نويسنده: