وریز وجوهات
▪️العلماء باقون ما بقی الدهر ▪️   از ماتم ارتحال شخصیتی بزرگ، فقیهی عالیقدر و مرجعی ولایی، که در خدمت به اسلام و تلاش در اعلای کلمه دین و امر به معروف و نهی از منکر و در یک کلمه‌ی جامع، نوکری خالص به آقایش حضرت بقیة مولانا المهدی ارواح...
دوشنبه: 1/آبا/1396 (الاثنين: 2/صفر/1439)

داستان غم‌انگير برداشتن عمامه

راجع به عمامه هم جرياني دارم. درحالي‌که وضعيت اقتصادي به اين صورت بود، از طرف ديگر فشار پهلوي هم بود، در مورد عمامه سخت‌گيري مي‌کردند، ما هم عمامه داشتيم، جواز هم داشتيم، امتحان می‌گرفتند، هم آنجا امتحان دادم و هم دو سه سال می‌آمدم قم امتحان می‌دادم، در ماه خرداد از طلاب امتحان می‌گرفتند.

در تمام خوانسار و گلپايگان دو نفر جواز عمامه داشتند

بعداً پهلوي دستور داد که همۀ جوازها ملغي باشد و در يک تجديد نظر جوازها را گرفتند، فقط در گلپايگان دو نفر اجازه داشتند يکي آقاي آسيّد محمد مهدوي و يکي مرحوم آقاي والد، ديگر در گلپايگان و کمره و خوانسار کسي نبود.

يک رئيس شهرباني به گلپايگان آمد که بسيار اذيت می‌کرد به همه فحاشي می‌کرد، فحاشي‌هاي بد، زن‌ها را خيلي اذيت می‌کرد، همۀ مردم از او می‌ترسيدند، حکومت رعب و وحشت تشکيل داده بود، هفت سال رئيس شهرباني بود. آمد به منزل ما و گفت من به اين صورت معامله‌ام نمي‌شود و بعد پيغام داده بود که اگر اين با عمامه بيرون بيايد دستگيرش می‌کنم.

يک ماه ما در خانه مانده بوديم، نزديک به يک ماه يا بيشتر گذشت ولي در اين فکر که اين رشته را رها کنم نبودم، تا اینکه روزي آقاي والد را به اطراف شهر دعوت کرده بودند، منزل عمۀ ما بود (پدر حاج ميرزا علي)، تابستان بود و آنجا هم جاي خوبي بود، همه رفتند، آقاي والد و مرحوم حاج آقای اخوی، من هم خسته شده بودم راه منزل ما (همين منزل فعلي) کوچه‌اي بود که بسيار خلوت بود و کسي رفت‌وآمد نمی‌کرد، پاسبان هم کم بود و بعد از ظهر بود و هوا گرم، از منزل با عبا و عمامه آمدم بيرون، شايد صد قدم نرفته بودم که رسيدم به يک پاسبان، پاسبان‌هاي گلپايگان با ما کاري نداشتند، اما اين پاسباني بود از اشرار که از جاي ديگر آمده بود، گفت: بايد شما را جلب کنم، بالاخره رها نکرد و تنها کاري که کردم اين بود که درب منزلي را زدم و به آنها گفتم اطلاع بدهيد که مرا بردند.

 

موضوع: 
نويسنده: