وریز وجوهات
قيام مقدّس حضرت سيدالشهداء عليه السلام يكي از حوادث بي‎نظيري است كه هنوز پس از سيزده قرن و اندي، اسرار و عظمت و اهميت آن كاملاً آشكار نگشته، و فروغ تجلّي آن خاموش نشده، و انوارش همواره در تابش و لمعان، و راهنماي بشريت بسوي آزادي، و عزّت نفس، و...
جمعه: 28/مهر/1396 (الجمعة: 29/محرم/1439)

معجزات حضرت سيّدالشّهدا‌(علیه‌السلام) [1]

يكي از چيزهايي كه، ايمان به درستي و صحّت رسالات آسماني و دعوت پيامبران بر آن استوار است معجزه است.

تاريخ پيامبران، اصل صدور معجزه را از انبيا ثابت مي‎سازد، و كتاب‌هاي آسماني ازجمله قرآن مجيد، معجزات چند نفر از انبيا را باصراحت و به‌تفصيل شرح داده‎اند.

همواره سنّت بر اين جاري بوده كه از كساني كه ادّعاي نبّوت مي‎نمودند معجزه مي‎خواستند، و آنها نيز يك يا چند معجزه نشان مي‎دادند.

در زمان ما باور برخي از مردم نسبت به معجزات مرتبط به امور مادّي، مثل شفاي بيماران، زنده‌ساختن مردگان، تبديل عصا به اژدها و نزول مائده، كم شده و پاره‎اي از كساني كه مؤمن به انبيا هستند در مقام توجيه و تأويل برآمده و برخي مي‎خواهند آنها را به علل و اسباب ظاهري و مادّي تطبيق نمايند و جزء سنن و قواعد عالم مادّه معرفي كنند و درعين‌حال، ايمان و باورشان نسبت به معجزات علمي قرآن بيشتر شده و فهم و درك آنها براي پذيرفتن اين قبيل معجزات آماده‌تر گرديده است.

 

ولي حقيقت مطلب اين است كه بايد به تمام معجزات ايمان داشت، زيرا معجزه، نماينده قدرت غيبيّه و توانايي مطلق الهي است، و كسي كه مؤمن به خدا و قدرت و علم اوست و مي‎داند كه اين عالم را خداي قادر عالم حكيم آفريده است، جا ندارد در امكان صدور معجزه ترديد نمايد. مگر اين عالم، و اين جهان پهناور با اين كرات عظيم و مخلوقات كوچك و بزرگ معجزه نيست؟

معجزه آن چيزي است كه بشر نتواند از پيش خود بدون تهيّه مقدمات و وسايل آن را بياورد و ظاهر سازد. بنابراين عالم معجزه است و اين آفرينش كوه‎ها، و درخت‌ها و اقيانوس‌ها و خورشيدها و منظومه‎ها، همه معجزه است.

نزول مائده، احضار درخت، احياي اموات، تكلّم سنگريزه و امثال و نظاير اين كارها بدون اسباب مادّي معجزه است. همچنان‌كه آنها معجزه هستند اينها هم معجزه‎اند، فرقي كه هست اين است كه اين معجزات كبيرة عالم و جبال و اقيانوس و درياها و كرات هميشه مورد ديد و نگاه ما هستند لذا از آن تعجّب نمي‎كنيم و استبعاد نمي‎نماييم. اما معجزات انبيا چون غالباً ابدي نبوده‎اند و پيوسته در منظر ما نيستند وقتي نقل شود مورد تعجّب و استبعاد مي‎گردد.

اين‌هم يكي از سنن الهيه است كه كساني كه ازطرف خدا به پيامبري برگزيده مي‎شوند بايد معجزه داشته باشند تا اگر كسي ادّعاي پيغمبري كند و معجزه اظهار ننمايد برخلاف سنّت الهيه باشد و دعوايش پذيرفته نشود.

فلاسفه بزرگ مانند ابن‌سينا، فارابي و ابن‌مسكويه به معجزات انبيا ايمان داشته‎اند.

فريد وجدي در دائرة المعارف[2] بعد از آنكه راجع به معجزات انبيا و حضرت خاتم‌الانبيا‌(ص)  شرحي نگاشته مي‎نويسد:

 

امروز كسي كه بتواند انكار امكان حدوث معجزات را بنمايد يافت نمي‎شود مگر جمعي از مادّيين و آنها هم اگر مطالعات و تحقيقات علمايي امثال وليم كروكس، روسل، ولاس، لورد افبري، اكسون، تندل، باركس، لودج، سورغان و ديگران از علماي انگليس و فلامريون، داريكس و جيبيه و استاد شارل ريشه از علماي فرانسه و گروه بسياري از علماي ايتاليا، آلمان، روس و غيره ايشان را در مباحث نفيسه (مباحث راجع به روح) مطالعه مي‎كردند، هرآينه مي‎ديدند كه اين اشخاص با آزمايش‌هايي كه روي قواي نفسیّه نموده‎اند به نواميس بالاتري از نواميس حاكمه بر مادّه پي برده‎اند كه آن نواميس مي‎توانند عمل نواميس مادّي را ابطال نمايند و پديده‎هايي كه خارق نظام طبيعت و مادّه باشند نشان بدهند. به اين جهت امكان معجزات در عصر ما ثابت، و معلوم شده است كه معجزات نيز تابع نواميس مخصوص به خود هستند...

بديهي است در زمان ما عمده اتّكاي كساني كه وقوع معجزه را باور دارند به نقل است؛ اما نه نقلي كه احتمال خلاف در آن راه داشته باشد بلكه نقلي كه حصول قطع و يقين به آن از رؤيت چشم كمتر نيست. بعضي گمان مي‎كنند دعواي معجزه خردپسند، يا با اصول و موازين علمي موافق نيست، و يا اثبات وقوع آن دشوار است. اما اين كسان سخت در اشتباه مي‎باشند؛ زيرا عقل هيچ راهي براي ردّ اين دعوا ندارد بلكه امكان آن را تأييد و تصديق مي‎نمايد و وقوع آن را از راه مشاهده بصري يا دليل سمعي و نقل قطعي و متواتر مي‎پذيرد.

اين كسان كه براي باوركردن معجزات قدم پيش نمي‎گذارند و آن را با موازين علم موافق نمي‎دانند، اگر مقصودشان از اين موازين همين موازيني است كه تاكنون بشر در ناحيه علوم مادّي به آن دست يافته و براي او راه يك شناسايي‌هايي در محيط عالم مادّه شده است، به آنها پاسخ مي‎دهيم كه: ما در صحّت دعواي وقوع معجزه به اين موازين احتياج نداريم؛ زيرا آن موازين وسيله درك تمام حقايق نيستند و راه درك و كشف حقايق منحصر به اين موازين نيست.

 

چنان‌‌كه يقين داريم هم‌اكنون در برابر ما مجهولاتي هستند كه بشر هنوز نايل به شناختن آنها نشده؛ و اين اسباب و موازين حسّي و تجربي هم ما را به آن مجهولات هدايت نمي‎كند. اما نمي‎توانيم منكر وجود آن مجهولات شويم، مگر آنكه از راه برهان عقلي امتناع آن ثابت شود.

پس اگر از راه موازين علمي محسوسه، وقوع يك حادثه خارق‌العاده معلوم نشد انكار آن صحيح نيست، و دليل بر گستاخي، و غرور و اعتماد بيجا به يك سلسله اطلاعات ناتمام و يك مشت فرمول و فرضيه‎هاي غيرقطعي است.

مَثَل چنين اشخاصی، مَثَل كسي است كه در شيمي، مطّلع و متخصّص و عالم باشد و بخواهد مسائل علم پزشكي را يكجا از دريچه علم شيمي بررسي و مورد ردّ و قبول و نقض و ابرام قرار دهد، درحالي‌كه پزشكان عالم بر اساس همان مسائلي كه مورد ترديد آن عالم شيمي است و به آن معرفت ندارد و در دنياي علم خودش دليلي بر آن نجسته، هر روز هزاران بيمار را درمان مي‎كنند.

معجزات انبيا و كرامات اوليا يك پديده‎هايي است كه نسبت به آنها و تعليل وجود آنها همان چيزي را بايد گفت كه نسبت به تمام اين عالم مي‎گوييم. شما مي‎خواهيد آنها را اسرار عالم خلقت بگوييد، مي‎خواهيد خوارق عادات بدانيد، هر اسمي روي آنها بگذاريد بالأخره ما مي‎گوييم اين چيزهايي كه اسمش معجزه است در عالم روي داده است و به بالاترين نقل‌هاي متواتر، وقوع آن ثابت و مسلّم و قطعي است، و تعليل آن به علل مادّي هم صحيح نيست و اگر كسي بخواهد براي اينكه باور مردم را با اين مسائل جلب كند، آنها را به علل مادّي نسبت دهد و توجيهاتي در اين زمينه‎ها بنمايد، به خطا رفته است زيرا تبديل عصا به‌ اژدها،[3] و زنده‌کردن مردگان[4] با علل مادي هيچ رابطه‎اي ندارد.

 

و اگر اين نقل‎ها در مورد معجزه نبود، و خبر از يك پيشامد عادي بود با يك‌‌صدم اين نقل‎ها و خبرها همه‌كس آن را مي‎پذيرفت اما چون اخبار از معجزات، اخبار از يك كار غيرمأنوس و خلاف عادت است، قدري در برابر آن مي‎ايستيم و بعد از تأمل آن را قبول مي‎كنيم.

در همين عصر خودمان گاهي روزنامه‎ها خبرهايي از حوادث جوّي و وقايع غريب و شگف‎انگيز مي‎دهند كه باور آن، براي ما دشوار است، و اگر يك فرد عادي آن خبر را مي‎داد او را استهزا مي‎كرديم، و زودباور و كم‌خردش مي‎شمرديم ولي اكنون كه روزنامه مي‎نويسد يا راديو خبر مي‎دهد و خبرگزاري خاصّي آن را مخابره كرده همه آن را باور مي‎كنند، زيرا اگر بنا باشد بخواهند در خبر خبرگزاري‌ها ترديد كنند و ترتيب‌اثر ندهند، بايد تمام اخبار خبرگزاري‌ها را كنار بگذارند درحالي‌كه امور سياسي و اقتصادي بر اساس همين خبرها جريان دارد.

ولي ما مي‎گوييم اين حساب غلط است. هم خبر يك فرد عادي را كه امكان دارد با واقع مطابق باشد، نبايد بدون دليل ردّ كرد، و هم خبر فلان خبرگزاري را درحالي‌كه يك شواهد و قرائني آن را تأييد نمي‎كند نمي‎توان باور كرد، هرچند ردّ هم نبايد نمود و در بقعه امكان بايد گذاشت.

بيشتر افراد اين‌طور هستند كه خبرهايي را كه يك نفر خبرنگار مي‎دهد باور مي‎كنند؛ و به آن ترتيب‌اثر مي‎دهند يا اگر از يك ستاره‎شناس مجهول‌‌الهویه نقل شود كه در فلان روز، فلان ستاره دنباله‎دار با زمين برخورد مي‎كند و زمين متلاشي مي‎شود، مي‎پذيرند و در وحشت و نگراني به‌سر مي‎برند، ولي اين‌همه اخباري را كه در مورد معجزات انبيا خصوصاً معجزات حضرت خاتم‌الأنبيا و ائمة طاهرين(علیهم‌السلام) در معتبرترين كتاب‌هاي تاريخ و حديث ضبط و ثبت است؛ و تاريخ‌نگاران بسيار متتبّع و بااطّلاع آن را نقل نموده‎اند بااينكه بر صحّت بسياري از آنها شواهد قطع‌آور در دست است نمي‎پذيرند و حاضر نيستند حدّاقل چند

 

خبر از اين خبرها را راست و مطابق واقع بدانند. گمان نمي‌شود كه راستي كساني باشند كه از تواتر معجزات آن‌طور كه يك نفر متتبّع در كتب و محيط به مدارك تاريخي آگاه است، آگاه باشند و مع‌ذلک آن را نپذيرند؛ بلكه بيشتر گمان مي‎رود باورنداشتن اين اشخاص به‌علّت بي‎اطّلاعي و مراجعه‌نكردن به كتاب‌هاي تاريخ و حديث و به‌ندرت از روي تعصّب و اغراض ديگر باشد؛ وگرنه باوجود قوّة تعقل و استقامت فكر، نپذيرفتن اين اخبار و ردّ كلي آنها، حاكي از عدم اعتدال قوه فكريه، و مواردي هم انحراف عقلي است.

به‌هرحال به نظر ما، منكرين معجزه غير از استبعاد، حرف ديگر ندارند و استبعاد هم هيچگاه مورد اعتناي خردمندان، و مستند حكم جزمي عقلي نبوده و نخواهد بود.

سخن در اين مبحث در اينجا بيش از اين مورد ندارد خصوصاً كه خوانندگان ما بيشتر كساني هستند كه مؤمن به معجزات و خوارق عادتند، بنابراين در مقام ذكر پاره‎اي از معجزات سيّد مظلومان امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  نيازي به مقدّمه و توضيحات بيشتر نداريم. اما صدور معجزه از امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  چه در حال ‎حيات ‎و ‎چه ‎بعد ‎از ‎شهادت، ‎مسلّم ‎و ‎متواتر ‎است‎ و‎ صدور ‎چنين ‎معجزاتي ‎از ‎آن حضرت كه هم شعاع حقيقي نور نبّوت و امتداد وجود و شخصيّت پيامبر، و هم صاحب مقام ولايت و امامت بود، برخلاف انتظار هيچ مسلماني نبوده و نيست.

اگر حسين‌(علیه‌السلام)  معجزه و كرامت نداشته باشد پس چه کسی معجزه و كرامت دارد؟ و اگر او مخصوص به عنايات خاصّه الهيّه نباشد، پس چه كسي مي‎تواند مشمول عنايات خاصّه خداوند شود؟

ما در اين كتاب به مناسبت آنكه مي‎خواهيم وسعت دائره فضايل و مقبوليت حسين‌(علیه‌السلام)  را در تمام نواحي فضيلت و عظمت شخصيّت بين عموم مسلمين، نشان بدهيم از معجزات بسيار كه شيعه و خواصّ آن حضرت به سندهاي صحيح

 

و معتبر روايت كرده‎اند چيزي نقل نمي‎كنيم و فقط براي نمونه چند معجزه كه مورّخين مشهور اهل‌سنّت، و محدّثين بزرگ آنها نقل كرده‎اند ذكر مي‎نماييم، و به مثل معروف (مشت نمونه خروار، و اندك علامت بسيار است) اكتفا مي‎كنيم:

1. طبري نقل مي‎كند: بعد از آنكه عبيدالله بن زياد به عمر بن سعد نوشت كه حسين‌(علیه‌السلام)  و اصحابش را از نوشيدن آب منع نمايد، عمر سعد، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار بر شريعه فرات گماشت. آنها ميان آن حضرت و اصحابش و ميان آب حايل شدند و نگذاشتند قطره‎اي از آب بنوشند، و اين واقعه جانسوز سه روز پيش از شهادت آن حضرت اتّفاق افتاد، عبيداللّه بن ابي‌حصين ازدي گفت:

يا حسين آيا نگاه نمي‎كني به آب كه مانند شكم آسمان نمايان است؟ به خدا سوگند قطره‎اي از آن نچشي تا از تشنگي بميري.

امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  فرمود:

«اَللَّهُمَّ اقْتُلْهُ عَطَشاً وَلَا تَغْفِرْ لَهُ أَبَداً»؛

«خدايا او را تشنه‌لب بكش، و هرگز او را نيامرز».

حميد بن مسلم گفت: به خدا قسم او را بعد از اين، در بيماريش عيادت كردم به خدايي كه غير از او خدايي نيست سوگند، ديدم او را كه آب مي‎آشاميد تا شكمش پر مي‎شد پس قي مي‎كرد، دوباره آب مي‎نوشيد همچنان سيراب نمي‎شد و همواره چنين بود تا تشنه‌‌کام جان سپرد.[5]

2. نيز طبري مي‎گويد: هشام از پدرش محمد بن سائب از قاسم بن اصبغ بن نباته روايت كرده كه گفت: يكي از كساني كه در كربلا حاضر شده بود[6] گفت

 

وقتي سپاه حسين‌(علیه‌السلام)  مغلوب شدند آن حضرت سوار بر مسنات[7] شد، و به‌سوي فرات روان گرديد مردي از بني‌ابان بن دارم گفت: واي بر شما حايل شويد ميان او و ميان آب! تا شيعيانش به او نپيوسته‎اند. اين بگفت و بر اسب خود زد و لشكر به دنبال او رفتند و ميان آن حضرت و آب مانع شدند.

حسين‌(علیه‌السلام)  گفت:

«اَللَّهُمَّ أَظْمِهِ»؛

«خدايا! تشنه ساز او را».

مرد اباني تيري به آن حضرت زد كه به حنك[8] مباركش رسيد، امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  تير را بيرون كشيد و هر دو دست را زير خون گرفت، پر از خون شدند، گفت:

«اَللَّهُمَّ إِنِّي أَشْكُوْ إِلَيْكَ مَا يُفْعَلُ بِابْنِ بِنْتِ نَبِيِّكَ»؛

«خدايا من به تو شكايت مي‎كنم از آنچه نسبت به پسر پيغمبر تو روا مي‌دارند».

راوي خبر مي‎گويد: به خدا سوگند زماني اندك بيش نگذشت مگر آنكه خداوند او را به تشنگي گرفتار ساخت هرچه آب مي‎خورد سيراب نمي‎شد.

قاسم بن اصبغ گفت: كارش به‌جايي كشيد كه آب را برايش خنك مي‎كردند و شكر در آن مي‎ريختند و ظرف‎هاي شير و كوزه‎هاي آب حاضر مي‎كردند، و به خدا قسم همچنان مي‎گفت: واي بر شما آب به من بدهيد، تشنگي مرا كشت! كسانش كوزه آب و ظرف شير به او مي‎دادند كه براي سيراب‌كردن همه اهل خانه كافي بود او آن‌همه را مي‎نوشيد؛ و لختي مي‎خوابيد، دوباره مي‎گفت:

وَيْلَكُمْ اُسْقُونِي قَتَلَنِي الظَّمَاءُ؛

 

واي بر شما، مرا سيراب کنيد، تشنگي مرا كشت!

گفت: به خدا سوگند در اندك‌زماني شكمش مثل شكم شتر تركيد.[9]

3. احمد بن حنبل در مناقب روايت كرده از ابي‌رجاء كه مي‎گفت:

لاَ تَسُبُّوا عَلِيّاً وَلَا أَهْلَ هَذَا الْبَيْتِ؛

علي و ديگر افراد اين خانه را ناسزا نگویيد.

زيرا همسايه ما از بني‌هجم وارد كوفه شد، و گفت: «آيا نگاه نمي‎كنيد به اين‎...پسر...خدا او را کشت و مقصودش حسين‌‌(علیه‌السلام)  عادل پسر عادل بود. پس خداوند دو نقطه سفيد به دو چشمش زد، و چشمش را كور و نابينا ساخت.[10]

4. ابن‌جراح از سدي روايت دارد كه گفت: براي فروش خرما به كربلا رفتم، پيرمردي از قبيله طيّ براي ما طعامي مهيّا كرد. ما شام را نزد او خورديم، پس سخن از شهادت حسين‌(علیه‌السلام)  به ميان آورديم.

من گفتم: كسي در كشتن آن حضرت شركت نكرد مگر آنكه به بدترين مردن‌ها مرد، و آيات و معجزاتي به‌واسطة قتل آن حضرت ظاهر شد.

پيرمرد گفت: چقدر شما اهل عراق دروغ‌گو هستيد، من از آن كسان هستم كه در كشتن حسين شركت داشتم.

در همان مجلس نزديك چراغي رفت كه با نفت مي‎سوخت، خواست فتيله آن را با انگشتش بيرون بياورد كه آتش در او افتاد، خواست آن را با آب دهن خاموش كند آتش در ريشش افتاد، خودش را در آب انداخت پس او را ديدم كه تمام گوشت بدنش سوخته و مانند جمجمه شده بود.[11]

 

و در كفاية‌الطالب و المحاسن و المساوی و الصواعق‌المحرقه، اين معجزه را نقل كرده و به‌جاي جمجمه (حممة) نوشته‎اند يعني مانند ذغالي شده بود.[12]

5. سبط ابن‌جوزي از پيرمرد كوري روايت مي‎كند كه جزو كساني بود كه به جنگ حسين‌(علیه‌السلام)  رفته بودند، و غير از اين مرتكب ستم ديگري نگشته بود. گفت: پيغمبر‌(ص)  را در خواب ديدم درحالي‌كه آستين‎ها را بالا زده بود، و به يك دستش شمشير و به دست ديگرش نطعي بود[13] كه بر آن ده نفر از كشندگان حسين ‌(علیه‌السلام)  را سر بريده بودند. پس مرا لعن و سبّ فرمود و ميلي از خون بر چشمم كشيد، صبح كردم درحالي‌كه كور بودم.[14]

6. ابن‌اثير درضمن وقايع كربلا روايت مي‎كند: مردي كه نامش ابن‌حوزه بود پيش آمد و گفت: آيا حسين در ميان شما است كسي او را جواب نداد، تا سه مرتبه گفت، در پاسخش گفتند:

آري چه مي‎خواهي؟ گفت:

يَا حُسَينُ ابْشِرْ بِالنَّار.[15]

حسين‌(علیه‌السلام)  در جوابش فرمود: دروغ گفتي! من وارد مي‎شوم بر پروردگار غفور و شفيع مطاع. تو كيستي؟ گفت: ابن‌حوزه.

حسين‌(علیه‌السلام)  دست بلند كرد و گفت:

«أَلَّلهُمَّ حَزِّهِ إِلَی النَّارِ»؛

«خدايا او را به سوي آتش بران».

 

ابن‌حوزه خشمناك شد، و اسب خود را به‌طرف نهر حركت داد، پايش به ركاب آويخته شد و اسب او را از اين سو به آن سو مي‎برد تا از اسب به زمين افتاد، ران و ساق و پاهاي او قطعه‌قطعه شد و يك سمت ديگر بدنش همچنان به ركاب آويخته بود، اسب او را به هر سنگ و درخت مي‎زد تا مرد.

مسروق بن وائل حضرمي كه با سپاه عمر سعد به طمع آنكه سر حسين‌(علیه‌السلام)  را براي ابن‌زياد ببرد، و منصب و رتبه بگيرد آمده بود چون آن كيفر خدايي را با ابن‌حوزه ديد بازگشت، و گفت: من از اهل‌بيت چيزي ديدم كه هرگز با آنها نبرد نخواهم كرد.[16] نظير اين معجزه را ابن‌بنت منيع از علقمة بن وائل يا وائل بن علقمه درباره مردي به نام جريره روايت كرده است.[17]

7. طبري روايت كرده كه چون حسين‌(علیه‌السلام)  با سه يا چهار نفر باقي ماند، سراويلي يماني[18] طلبيد، و آن را پاره كرد براي آنكه كسي در آن طمع نكند و از بدنش بيرون نياورد، بعضي اصحاب عرض كردند: چگونه است كه در زير آن تنبانی[19] بپوشيد، فرمود: آن لباس ذلّت است، و براي من شايسته نيست آن را بپوشم. چون آن حضرت شهيد شد، ابحر بن كعب، آن سراويل را از بدن مباركش بيرون آورد، و آن سرور رادمردان آزاده را برهنه گذاشت.

ابومخنف گفت: عمرو بن شعيب از محمد بن عبدالرحمن نقل كرد كه از دست‌هاي ابحر بن كعب در زمستان آب مي‎چكيد، و در تابستان مانند چوب خشك مي‎شد.[20]

 

8. شبراوي، رئيس و شيخ اسبق جامع الأزهر روايت نموده است: وقتي حسين‌(علیه‌السلام)  خواست آب بنوشد حصين بن تميم تير به دهن مباركش زد، دهانش پر از خون شد با دست مبارك خون را مي‎گرفت و گفت: خدايا حصين را تشنه بكش.

علامه اجهوري مي‎گويد: حصين بن تميم به حرارتي در شكم و برودتي در پشت مبتلا شد، و از گرما و تشنگي صيحه مي‎زد. برايش آب و غذا مي‎آوردند كه پنج نفر را كافي بود، آن را مي‎نوشيد، و همچنان تشنه بود به اين‌ حال بود تا بعد از مدت كوتاهي از شهادت حسين‌(علیه‌السلام)  هلاك شد.[21]

9. محب طبري از ملّا كه از علماي بزرگ اهل‌سنّت است از مردي از كليب روايت كرده كه گفت: حسين‌(علیه‌السلام)  با صداي بلند فرمود:

«اِسْقُونَا مَاءً»؛

«به ما آب بدهيد».

مردي عوض آب تيري انداخت كه دهان آن يگانه مجاهد راه خدا را از ناحيه گونه پاره كرد. حضرت فرمود: خدا تو را سيراب نسازد. آن مرد تشنه شد، و آن‌قدر تشنگي او را به زحمت انداخت كه خويشتن را در آب فرات انداخت و آب نوشيد تا مرد.[22]

10. ترمذي در حديثي كه صريحاً صحت آن را گواهي كرده از عمارة بن عمير روايت نموده است که گفت:

وقتي سر ابن‌زياد و يارانش را آوردند، آنها در صحن مسجد پيش هم چيده شده بودند: من به نزد آنها رفتم. مردم مي‎گفتند: آمد آمد.

 

ماري را ديدم كه آمد در ميان سرها گردش كرد، و داخل بيني ابن‌زياد شد. طولي نكشيد بيرون آمد و رفت تا پنهان شد. بار ديگر ديدم مردم مي‎گويند: آمد آمد.

تا دومرتبه يا سه‌مرتبه رفت و آمد و اين جريان تكرار شد.[23]

11. ابن‌بنت منيع از ابي‌معشر از بعضی شيوخ خود روايت كرده كه چون قاتل حسين‌(علیه‌السلام)  نزد ابن‌زياد آمد و چگونگي كشتن آن حضرت را حكايت كرد صورتش سياه شد.[24]

12. طبري از ابي‌مخنف روايت كرده كه آن ناكسان كه براي قتل سيدالشهدا‌(علیه‌السلام)  آمده بودند از تعرض و آسيب‌رساندن به آن حضرت تا مدتي طولاني از روز خودداري مي‎كردند. هركس نزديك آن حضرت مي‎آمد باز مي‎گرديد و ناخوش می‌داشت که مرتكب قتل آن حضرت شود و به اين گناه بزرگ خود را آلوده كند. عاقبت مردي از كنده كه او را مالك بن نسير مي‎گفتند و از بني‌بداء بود پيش آمد و بر سر مبارك آن حضرت كه برنس[25] بر آن بود چنان شمشير زد كه برنس را پاره كرد، و به‌ سر انورش رسيد خون از آن جريان يافت به‌ نوعي كه برنس از خون پر شد حضرت فرمود:

«لَا أَكَلْتَ بِهَا وَلَا شَرِبْتَ وَحَشَرَكَ اللهُ مَعَ الظَّالِمِينَ»؛

«با اين دست نخوري و ننوشي، و خدا تو را با ستمكاران محشور سازد».

سپس آن برنس را از سر بيفكند، و كلاهي ديگر طلبيد و بر سر گذاشت و عمامه بر آن پيچيد و خسته شده بود. آن مرد كندي برنس آن حضرت را كه از خز بود برگرفت. وقتي از كربلا برگشت، مي‎خواست آن برنس را از خون بشويد، زنش كه امّ عبدالله دختر حرّ و خواهر حسين بن حربدي بود برآشفت و گفت:

 

پسر دختر پيغمبر را مي‎كشي و لباسش را به خانه من مي‎آوري. آن را از نزد من بيرون ببر!. كسان مالك نقل كردند كه آن روسياه همواره تنگدست و بد روزگار بود تا مرد.[26]

13. از يسار بن حكم نقل است كه آنچه را لشكر از طيب و عطريات از خيام حسين‌(علیه‌السلام) ، و اصحابش به غارت بردند، هر زني خود را به آن خوشبو گردانيد پيس و مبروصه شد.[27]

14. سيوطي روايت كرده كه آنچه را از ورس (نوعي گياه) به غارت بردند خاكستر شد.[28]

15. دانشمند مصري محمد رضا مي‎گويد: از عجيب‎ترين كرامات آن حضرت حديث زهري است كه گفت:

عبدالملك بن مروان درحالي‌كه در ايوان كاخ خود نشسته بود از جمعي كه در حضورش بودند پرسيد كه بامداد قتل حسين در بيت‌المقدّس چه روي داد؟ هيچ‌كس او را پاسخ نداد.

زهري گفت: شبي كه در بامداد آن علي بن ابي‌طالب‌(علیه‌السلام)  كشته شد و شب قتل حسين‌(علیه‌السلام)  سنگي در بيت‌المقدّس برداشته نشد مگر آنكه در زير آن خون تازه يافت شد. عبدالملك گفت: راست گفتي همان ‌كسي كه براي تو اين را نقل كرد براي من هم نقل كرده و من و تو در نقل اين حديث، غريب و منفرديم. سپس مال بسياري به او داد.[29]

 

و نيز محبّ طبري از ابن‌السري از زهري روايت كرده كه چون حسين‌(علیه‌السلام)  كشته شد، سنگي در شام برداشته نشد مگر آنكه در زير آن خون ديده شد.[30]

16. محب طبري از ابن‌لهيعه از ابي‌قبيل روايت دارد كه چون حسين‌(علیه‌السلام)  كشته شد و سر شريفش را به نزد يزيد بردند حاملان آن سر مبارك در منزل اول كه وارد شدند به ميگساري مشغول شده و به آن سر شريف شادماني مي‌كردند كه ناگاه دستي با قلمي از آهن ظاهر شد و اين سطر را با خون نوشت:

أَ تَرْجُو اُمَّةٌ قَتَلَتْ حُسَيْناً
 

 

شَفَاعَةَ جَدِّهِ يَوْمَ الْحِسَابِ[31]
 

 

آن گمراهان بترسيدند، و سر را گذاشتند و گريختند.[32]

پوشيده نماند كه راجع به اين شعر، روايات و اخبار متعدد به نظر رسيده و ازجمله سبط ابن‌جوزي، ابن‌حجرهيتمی، صاحب نظم دررالسمطين، شبراوي، دميري و ديگران آن را روايت كرده‎اند.[33]

17. روايات چندي راجع به حدوث بعضي آيات و خوارق عادات مقارن شهادت آن حضرت، مانند بارش خون و كرامات ديگر نقل شده است، و اين روايات را مرداني كه در حديث و علم نامدار و مورد اعتماد مي‎باشند، مانند حافظ ابي‌نعيم در دلائل‌النبوه، ابن‌بنت منيع، محب‌الدین طبري، شبراوي، شبلنجي، سبط‌ ابن‌جوزي و صبّان و دیگران روايت نموده‎اند.[34]

 

18. سبط ابن‌جوزي روايت كرده است: شخصي آن سر مبارك را در لبب[35] اسبش آويخت. بعد از چند روز رويش سياه‎تر از قار[36] شد. به او گفته شد: تو خوش‌روترين عرب بودي؟ گفت: از آن موقع كه آن سر مبارك را حمل كردم شبي بر من نمي‎گذرد مگر آنكه دو نفر بازوي مرا مي‎گيرند و به‌سوي آتشي افروخته مي‎برند، و در آن مي‎اندازند؛ و من عقب‌نشيني مي‎كنم، و آتش رويم را به اين‌گونه كه مي‎بيني مي‎سوزاند. پس بر زشت‎ترين حالتي مرد و نيز نقل كرده كه مردي اين كرامت را انكار كرد، آتش بر تنش افتاد و او را سوزانيد.[37]

19. ابن‌خالويه از اعمش از منهال اسدي روايت كرده كه گفت:

به خدا سوگند ديدم سر حسين‌(علیه‌السلام)  را وقتي به دمشق مي‎آوردند، و در جلوي آن حضرت مردي سوره كهف قرائت مي‎كرد تا به اين آيه رسيد:

﴿أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً﴾[38]

 آن سر مبارك به سخن در آمد و فرمود:

«قَتْلِي أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ»؛

«كشته‌شدن من شگفت‌انگيزتر از داستان كهف و رقيم است».

و صبان نيز اين كرامت باهره را نقل كرده، و عبارتش به اين‌گونه است:

فَنَطَقَ الرَّأْسُ الشَّرِيفُ بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ فَصِيحٍ فَقَالَ جِهَاراً: «أَعْجَبُ مِنْ أَصْحَابِ الْكَهْفِ قَتْلِي وَحَمْلِي»؛[39]

 

آن سر شريف به زبان عربي فصيح به نطق آمد، و آشكارا فرمود: «شگفت‌آورتر از قصة اصحاب كهف، كشته‌شدن من و بردن سر من (به مجلس ابن‌زياد و يزيد) است».

دميري گفته است: چهار نفر بعد از موت سخن گفتند:[40] يحيي بن زكريا، حبيب نجار كه گفت:

﴿يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ﴾؛[41]

جعفر طيّار كه گفت:

﴿وَ لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي‏ سَبِيلِ اللّٰهِ...﴾[42]

‏و حسين بن علي(علیهما‌السلام) كه گفت:

﴿وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ﴾.[43]

20. صاحب البدء و التاريخ نقل كرده است:[44] در شبي كه شهادت حسين‌(علیه‌السلام)  در روزش اتّفاق افتاد، مردم مدينه شنيدند گوينده‎اي كه شخص او را كسي نديد، مي‎گفت:

مَسَحَ الرَّسُولُ جَبِينَهُ
أَبَوَاهُ مِنْ عَلْيَا قُرَيْشٍ

 

 

فَلَهُ بَرِيقٌ فِي الْخُدُودِ
وَجدُّهُ خَيْرُ الْجُدُودِ
 

 

«رسول خدا‌(ص)  پيشانيش را دست کشيد، صورتش براق و نوراني گشت، پدر و مادرش از بزرگان قريشند و جدّش بهترين جدهاست».

21. سبط ابن‌جوزي از عبدالملك بن هشام در كتاب سيره به سند متّصل به او روايت كرده است: جماعتي كه اهل‌بيت رسول خدا(ص)؛ و سر منير سيدالشهدا‌(علیه‌السلام)  را به شام مي‎بردند، هروقت در منزلي فرود مي‎آمدند آن سر مبارك را كه در صندوقي گذارده بودند بيرون مي‎آوردند و بر نيزه مي‎زدند، تمام شب را تا وقت كوچ‌كردن از آن منزل از آن سر شريف پاسباني مي‎كردند، وقتي مي‎خواستند از آن منزل كوچ كنند ديگرباره سر را در صندوق مي‎گذاردند بدين‌گونه منازل بين راه شام را طي مي‎كردند.

در بين راه در مكاني منزل گزيدند كه در آنجا دير راهبي بود. سر مبارك را به عادتي كه داشتند بيرون آوردند و بر نيزه زدند و پاسباني بر آن گماشتند و نيزه را به دير استوار ساختند.

چون شب به نيمه رسيد راهب نوري از سر مبارك تا آسمان ديد. به آن گروه ستم‌پيشه گفت: شما كيستيد؟

گفتند: ما سپاه ابن‌زياديم.

گفت: اين سر كيست؟

گفتند: سر حسين بن علي بن ابي‌طالب پسر فاطمه دختر رسول خدا‌(ص)  است.

گفت: پيغمبر شما؟

گفتند: آري.

گفت: بد مردمي هستيد شما. اگر مسيح را فرزندي بود ما او را در حدقه‎هاي ديدگانمان جاي مي‎داديم.

سپس گفت: آيا مي‎خواهيد به شما چيزي بدهم؟

گفتند: چه به ما مي‎دهي؟

 

گفت: ده‌هزار دينار مي‎دهم تا اين سر مبارك را به من بدهيد كه تمام شب در نزد من باشد، و هنگامي كه خواستيد برويد آن را از من بگيريد. آن اشقيا قبول كردند و سر را به او دادند و طلاها را گرفتند.

راهب سر را گرفت و آن را از گرد و غبار شست و بوي خوش و عطريات بر آن سر نازنين زده و بر دامن خود نهاد و شب را تا بامداد به گريه پرداخت، چون بامداد طالع شد گفت:

اي سر! من غير از خودم مالك كسي و چيزي نيستم، و من شهادت مي‎دهم به وحدانيت و يگانگي خدا و رسالت جد تو محمّد و خدا را گواه مي‎گيرم كه من بنده تو هستم.

سپس از دير بيرون آمد و به خدمت اهل‌بيت(علیهم‌السلام) مشغول شد.

ابن‌هشام در سيره مي‎گويد: آن گروه آن سر عزيز را گرفتند و به راه خود شدند. وقتي به دمشق نزديك شدند و خواستند طلاها را قسمت كنند ديدند همه تبديل به خزف شده و بر يك سوي آنها نوشته شده بود:

﴿وَلَا تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ غَافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ...﴾.[45]

و بر سوي ديگر نوشته شده بود:

﴿وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ﴾.[46]

پس آنها را در بردي كه نهري است در دمشق ريختند.[47] اين معجزه را ابن‌حجر نيز روايت كرده است.[48]

 

22. ازجمله معجزات عجيبه، معجزه‎اي است كه علامه تلمساني در شرح شفاء در فصل 24 نقل كرده است كه چون طولاني و مفصل است ما خوانندگان را به آن كتاب و كتاب نورالابصار شبلنجي[49] حواله مي‎دهيم.

23. ابوالفرج روايت كرده كه مردي به حسين‌(علیه‌السلام)  گفت:

أَلَا تَرَی إِلَی الْفُرَاتِ يَا حُسَيْنُ كَأَنَّهُ بُطُونُ الْحَيَّاتِ وَاللهِ لَا تَذُوقُهُ أَوْ تَمُوتُ عَطَشاً؛

«اي حسين آيا نمي‎بيني كه آب فرات مانند شكم ماهي مي‎درخشد!؟ به خدا قسم از آن نخواهي چشيد تا از تشنگي جان بدهي»!.

گفت: به خدا سوگند اين مرد كه چنين جسارتي به حسين‌(علیه‌السلام)  نمود مي‎گفت آب به من بدهيد، آب برايش مي‎آوردند آن‌قدر مي‎نوشيد كه از دهانش بيرون مي‎آمد، باز مي‎گفت: آب به ‌من بدهيد تشنگي مرا كشت! پس به همين حال بود تا مرد.[50]

24. از سليمان بن يسار منقول است كه سنگي يافت شد كه اين دو شعر بر آن مكتوب بود:

لابُدَّ أَنْ تَرِدَ الْقِيَامَةَ فَاطِمَةُ
وَيْلٌ لِمَنْ شُفَعَاؤُهُ خُصَمَاؤُهُ

 

 

وَقَمِيصُهَا بِدَمِ الْحُسَيْنِ مُلَطَّخُ
وَالصُّورُ فِي يَوْمِ الْقِيَامَةِ يُنْفَخُ[51]
 

 

به‌ناچار فاطمه(علیها‌السلام) وارد صحنه قيامت مي‎شود، درحالي‌كه پيراهنش به خون حسين‌(علیه‌السلام)  رنگين است؛ واي بر كسي كه شفاعت‌كنندگانش دشمنانش باشند، روز قيامت كه بر صور دميده مي‎شود.

 

25. شبراوي و شبلنجي به‌طور جزم روايت كرده‎اند كه آن حضرت، سلام بعضي از علما را هروقت در مشهد حسيني كه در مصر واقع است مشرف مي‎شد جواب مي‎داد.[52]

26. و نيز شبراوي حكايت مي‎كند كه: نزد سلطان صلاح‌الدين يوسف از يكي از خُدّام آستان قدس مشهد حسيني در قاهره كه كليددار بود سعايت كردند و گفتند: از اموال و ذخايري كه در مشهد است آگاه است، آن شخص گرفتار شد، و هرچه از او مطالبه اموال را نمودند جواب نداد و آنها را مطلع نساخت. صلاح‌الدين به تعذيب او فرمان داد. كسي كه متصدي عقوبت و شكنجه مقصرين بود او را گرفت، و بر سرش جانورهايي شبيه سوسك گذارد و سرش را با پوستي قرمزرنگ بست و اين شكنجه سخت‎ترين شكنجه‎ها شمرده مي‎شد، زيرا آن جانوران سر متهم را مي‎خورند و سوراخ مي‎كنند به‌طوري‌كه كسي طاقت ندارد بر آن صبر كند.

چند مرتبه او را به اين‌گونه عذاب كردند، آن جانوران مي‎مردند و او را اذيت نمي‎كردند. وقتي به صلاح‎الدين خبر دادند او را احضار كرد و از سبب آن پرسش نمود، گفت:

سببي براي آن نمي‎دانم جز آنكه وقتي سر شريف را به اينجا مي‎آوردند من آن را با حرير و بوي خوش بر سر گرفتم تا در ضريح گذاردم.

صلاح‎الدين گفت: چه سببي از اين شريف‌تر است و از او عفو كرد.[53]

 

27. و از جمله كرامات آن حضرت اين است كه شخصي كه شمس‌الدين قعويني نام داشت در نزديك مشهد حسيني مصر ساكن بود و معلم كسوه شريفه بود (يعني بر آن رسم و علامت نقش مي‎كرد)، چشمش پوشيده شد، هر روز بعد از نماز صبح در مشهد امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  مي‎ايستاد بر در ضريح شريف و مي‎گفت:

اي آقا! من همسايه تو هستم، و چشمم نابينا شده از خدا به‌واسطة تو مي‎خواهم كه به من آن را برگرداند، اگر‌چه يك چشمم باشد پس شبي در خواب ديد كه جمعي به‌سوي مشهد تشريف مي‎آورند. پرسيد: اينها كيستند؟

به او گفتند اين پيغمبر و ياران او هستند، آمده‎اند براي زيارت حسين پس با آنها وارد مشهد شد و همان خطابي را كه در بيداري با آن حضرت داشت در خواب هم تكرار كرد.

سيدالشهدا‌(علیه‌السلام)  به‌سوي جدّش توجّه كرد، و براي پيغمبر‌(ص)  آنچه را آن مرد مي‎گفت بر سبيل شفاعت از او عرض كرد.

پيغمبر‌(ص)  به علي‌(علیه‌السلام)  فرمود:

«يَا عَلِيُّ كَحِّلْهُ»؛

«يا علي دارو در چشمش بكش».

علي‌(علیه‌السلام)  سرمه‎دان، و ميلي بيرون آورد، و به او فرمود پيش بيا تا دارو در چشمت بكشم، و ميل را به كمي از كحل زد و در چشم راست او كشيد به‌طوري‌كه احساس سوزش كرد و ناله كرد و از خواب بيدار شد درحالي‌كه هنوز آن حرارت در چشمش باقي بود، پس چشم راست را باز كرد و تا زنده بود با آن مي‎ديد و به شكرانه اين كرامت فرش‌هايي براي مشهد حسيني تهيه و تقديم كرد.[54]

 

28. و نيز شبراوي كرامت ديگر از شیخ ابي‌الفضل نقيب خلوتيه نقل كرده و مختصر آن اين است كه از بركت توسل و زيارت مشهد حسيني خدا او را از بيماري سختي كه پزشكان از درمان آن عاجز شده بودند شفا داد.[55]

29. ابوالفرج از قاسم بن اصبغ بن نباته روايت كرده كه مردي از بني‌ابان بن دارم را با چهره‎اي سياه ديدم درحالي‌كه پيش از آن زيبا و سفيدرو بود و علّت را از او پرسيدم، گفت:

جواني را از كساني كه با حسين بودند كشتم كه اثر سجده در ميان چشم‌هايش ظاهر بود از آن زمان كه او را كشتم تا حال شبي نمي‎خوابم مگر آنكه مي‎آيد و گريبان مرا مي‎گيرد و به‌سوي جهنم مي‎برد و مرا در آن مي‎افكند پس من صيحه مي‎زنم به نوعي كه كسي در قبيله باقي نمي‎ماند مگر آنكه صداي صيحه مرا مي‎شنود.

اصبغ گفت مقتول آن مرد، حضرت عباس بود.[56]

معجزات و كرامات سيدالشهدا‌(علیه‌السلام)  در كتب سنّي و شيعه بسيار است هركس زياده بر اين بخواهد به كتاب مناقب ابن‌شهرآشوب، و بحارالانوار و عوالم‌العلوم و كتاب‌هاي ديگر رجوع نمايد.

 

 

[1]. معجزه، خرق عادتي است كه به دست پيغمبر براي دلالت بر صدق ادّعاي او ظاهر مي‎گردد، و در كتب كلام تعريفاتي براي آن نموده‎اند كه بنا بر آن تعاريف، اطلاق معجزه بر خوارق عاداتي ‌كه از ائمه و خواصّ و اصحاب ايشان صادر مي‎شود به ‌نحو مسامحه است، و بيشتر از خرق عاداتي كه از غير پيغمبر صادر شود، تعبير به كرامت كرده‎اند؛ چنانچه خوارق عادات صادره از نبيّ قبل از نبوّت را ارهاصات مي‎نامند ولي گاهي به‌لحاظ وجه اشتراكي كه دارند بر همه اطلاق معجزه مي‎شود.

[2]. ر.ک: فرید وجدی، دائرة معارف قرن‌العشرين، ج6، ص202.

[3]. تبديل‌شدن عصاي حضرت موسي(علیه‌السلام) به اژدها.

[4]. زنده‌كردن مردگان، كه به اذن خداوند و با اعجاز حضرت عيسي(علیه‌السلام) انجام گرفت.

[5]. طبری، تاريخ، ج4، ص311 ـ 312؛ ر.ک: سبط ابن‌جوزی، تذكرة‌الخواص، ص257.

[6]. عبارت طبري اين است: «حَدَّثَنِي مَنْ شَهِدَ الْحُسَيْنَ فِي عَسْكَرِهِ» و ظاهر اين جمله اين است كه نقل‌كنندة اين معجزه يكي از كساني بوده كه در لشكر آن حضرت بوده، و ممكن است كه مقصود يكي از لشكريان عمر سعد باشد و جمله «فِي عَسْكَرِهِ» معنايش لشكري باشد كه براي قتل آن حضرت رفته بودند.

[7]. اسب خاص حضرت.

[8]. حنك: كام و دهان و زير زنخ.

[9]. طبری، تاريخ، ج4، ص343 ـ 344.

[10]. طبري، ذخائرالعقبي، ص145.

[11]. طبري، ذخائرالعقبي، ص145.

[12]. بیهقی، المحاسن و المساوي، ج1، ص69 ـ 70؛ گنجی شافعی، كفايةالطالب، ص437؛ ابن‌حجر هیتمی، الصواعق‌المحرقه، ص195.

[13]. نطع: فرشي است از پوست كه در زير كسي كه محكوم به بريدن سر يا تنبيهات بدني ديگر شده مي‎انداختند.

[14]. سبط ابن‌جوزي، تذکرةالخواص، ص252 ـ 253؛ ابن‌حجر هیتمی، الصواعق‌المحرقه، ص195؛ شبلنجی، نورالأبصار، ص311؛ صبان، اسعاف‌الراغبين، ص161 ـ 162.

[15]. «اي حسين آتش را به تو مژده مي‌دهم».

[16]. ابن‌اثیر جزری، الكامل في التاريخ، ج4، ص328.

[17]. طبري، ذخائرالعقبي، ص144.

[18]. سراويل جامه‎اي است كه نصف پایين بدن را مي‎پوشاند.

[19]. در قمقام زخار گفته: تنبان، ازاری سخت کوتاه است به درازی وجبی که زیاده از عورتین نتواند پوشید و ملاحان به پای کنند.

[20]. طبري، تاريخ، ج4، ص345.

[21]. شبراوی، الإتحاف، ص51 – 52.

[22]. طبري، ذخائرالعقبي، ص144.

[23]. ترمذي، سنن، ج5، ص325 – 326.

[24]. طبري، ذخائرالعقبي، ص144.

[25]. برنس: كلاهي بوده كه در صدر اسلام به سر مي‎گذاشتند.

[26]. طبري، تاریخ، ج4، ص342.

[27]. ابن‌عبدربه، العقدالفريد، ج‌4، ص‌384؛ محمد رضا، الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص69 ـ 70 و بعد از نقل اين كرامات گفته: كرامات او لا تُحْصَي (بي‌شمار) است.

[28]. سیوطی، تاريخ‌الخلفاء، ص207؛ ر.ک: ابن‌حجر هیتمی، الصواعق‌المحرقه، ص194.

[29]. محمد رضا، الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص‌70.

[30]. طبري، ذخائرالعقبي، ص145.

[31]. آيا امّتي كه حسين را كشتند، اميدوار شفاعت جدش در روز قيامّتند؟!

[32]. طبری، ذخائرالعقبي، ص145.

[33]. سبط ابن‌جوزی، تذكرة‌الخواص، ص246؛ زرندی، نظم دررالسمطين، ص219؛ گنجی شافعی، كفايةالطالب، ص290، 691؛ دمیری، حياةالحيوان، ج1، ص91؛ ابن‌حجر هیتمی، الصواعق‌المحرقه، ص193 ـ 194؛ شبراوی، الاتحاف، ص69.

[34]. سبط ابن‌جوزی، تذکرة‌الخواص، ص252 ـ 253؛ طبری، ذخائرالعقبي، ص145؛ زرندی، نظم دررالسمطين، ص221 ـ 222؛ سیوطی، تاريخ‌الخلفاء، ص207؛ شبراوی، الاتحاف، ص71 ـ 74؛ شبلنجی، نورالابصار، ص311؛ صبان، اسعاف‌الراغبين، ص161 ـ 162.

[35]. لبب: بندهائي از زين اسب است كه براي آنكه زين به عقب نرود بر سينه اسب مي‎بندند.

[36]. قار: ماده سياهي است كه كشتي‎ها را با آن رنگ مي‎كرده‎اند.

[37]. سبط ابن‌جوزی، تذکرة‌الخواص، ص253؛ شبلنجی، نورالابصار، ص311؛ صبان، اسعاف‌الراغبين، ص162.

[38]. کهف، 9.

[39]. شبلنجی، نورالابصار، ص‌317؛ صبان، اسعاف‌الراغبين، ص162.

[40]. دمیری، حیاة‌الحیوان، ج1، ص86.

[41]. یس، 26.

[42]. آل‌عمران، 169.

[43]. شعراء، 227.

[44]. مقدسي، البدء و التاريخ، ج6، ص12 ـ 13.

[45]. ابراهيم، 42.

[46]. شعراء، 227.

[47]. سبط ابن‌جوزی، تذكرة الخواص، ص237.

[48]. ابن‌حجر هیتمی، الصواعق‌المحرقه، ص199.

[49]. شبلنجی، نورالابصار، ص‌317 ـ 320، به نقل از تلمسانی در شرح‌الشفاء، باب24.

[50]. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل‌الطالبيين، ص78.

[51]. زرندی، نظم دررالسمطين، ص219؛ سبط ابن‌جوزی، تذكرة‌الخواص، ص246.

[52]. شبراوی، الاتحاف، ص77؛ شبلنجی، نورالابصار، ص315. يكي ‎از مشاهد معظمه منسوب به سر مبارك حسين(علیه‌السلام) مشهد رأس‌الحسين در قاهره است كه بسيار بااهميت و از مزارهاي معروفه مسلمين به شمار مي‎رود و همه‌ساله جمعيت‌هایي انبوه به زيارت آن مشهد مشرف مي‎شوند و اهل مصر را به آن مشهد اعتقاد تمام و احترام عظيم است و همواره مورد تجليل و زيارت علماي بزرگ و مشايخ الازهر و سلاطين عثماني و مصر و حكام و مردم آن ديار بوده و هست.

[53]. شبراوی، الاتحاف، ص79 ـ 80؛ ر.ک: شبلنجی، نورالابصار، ص316 ـ 317.

[54]. شبراوی، الاتحاف، ص84 ـ 85.

[55]. شبراوی، الاتحاف، ص85 – 86.

[56]. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل‌الطالبيين، ص78 ـ 79. اگرچه اين معجزه در شمار معجزات ابي‌الفضل العبّاس‌(علیه‌السلام) است اما نويسنده نتوانست از نگارش آن صرف‌نظر كند و شمردن آن هم از معجزات حسين‌(علیه‌السلام) به مناسبت شدت ارتباط اين دو برادر بجا و مناسب است.

نويسنده: