وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحیم الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.   حادثه دردناک زلزله در بخش بزرگی از کشور ما و عراق، موجب تأسف و تأثر فراوان گردید. متأسفانه در این مصیبت غمبار تعداد...
سه شنبه: 30/آبا/1396 (الثلاثاء: 2/ربيع الأول/1439)

4 ـ فساد دستگاه خلافت

در اينكه حكومت اسلامي بايد نماينده افكار و آراي مسلمين و تجسّم روح جامعه و محقق رسالت اسلام باشد، اختلافي بين دانشمندان نيست.

شيعه، زمامدار و رهبر حكومت را يك پيشواي كامل الهي مي‎داند كه آن شخص پيامبر اسلام(ص)، و بعد از وفات آن حضرت كساني هستند كه به امر خدا از جانب پيغمبر(ص)، منصوب و معرفي شده‎اند. همان‌گونه كه پيغمبر(ص)، رهبري ديني، روحاني، سياسي و انتظامي جامعه را به عهده دارد، همين رهبري را امام‌(علیه‌السلام)  نيز دارد با

 

اين تفاوت كه به امام‌(علیه‌السلام)  دين و شريعت وحي نمي‎شود، و از همان مجراي كتاب و سنّت، وظايف رهبري اجتماع را انجام مي‎دهد ولي بر پيغمبر‌(ص)  وحي نازل مي‎شد، و واسطه اقتباس و اخذ دين و شريعت از عالم غيب غير از او كس ديگر نيست.

معلوم است كه اين نقشه و ترتيب براي اداره اجتماع از هر ترتيب ديگر مورد اعتمادتر و اطمينان‌بخش‌تر است، و يقيناً كسي را كه پيغمبر‌(ص)  ازطرف خدا معرفي كند از هر جهت صلاحيت و شايستگي رهبري دارد.

چنانچه فيلسوف بزرگ شيخ‌الرئيس ابوعلي سينا مي‎گويد:

وَالْإِسْتِخْلَافُ بِالنَّصِّ أَصْوَبُ فَإِنَّ ذَلِكَ لَا يُؤَدِّي إِلَی التَّشَعُّبِ، وَالتَّشَاغُبِ وَالْإِخْتِلَافِ.[1]

انتخاب و تعيين خليفه به نصب، و نص (كه مذهب شيعه است) درست‎تر است، براي آنكه منجرّ به تفرقه و اختلاف و شرّ و فتنه نمي‎شود.

و بنا بر مذهب اهل‌سنّت نيز حكومت بايد مظهر روح جامعه مسلمين باشد و در صورتي واجب‌الاطاعه است كه مقيّد به حفظ شعائر اسلام و مصالح مسلمانان و مصدر قدرت جامعه باشد و اگر حفظ شعائر و اجراي احكام شرع را برنامه خود قرار ندهد و از نصوص دين تخلّف نمايد شرعي و اسلامي نيست.[2]

 

يك غرض عمده از خلافت، راست كردن كژي‌ها و اقامة عدالت اجتماعي و اجراي نظام اسلامي است. اگر حكومت به اين هدف‌ها اهميت ندهد به‌قدر پشيزي ارزش ندارد و تمرّد از اوامرش در صورت امكان، لازم و ياري و اعانت آن گناه است.

اسلام با تحميل شخصيت حكّام بر رعايا مبارزه كرد، و حكومت‎هاي استبدادي حكام آفريقا و امرا و رؤساي قبائل نجد و حجاز و تركستان و كشورهاي ديگر را ساقط كرد و تذليل بشر را به هر عنوان و اسمي محكوم ساخت؛ و سطح افكار جامعه را بالا برد و شوكت استثمارگران را درهم شكست، نه براي اينكه صاحبان مناصب را عوض كند و در ايران يا سوريه يا الجزاير و مراكش به‌جاي حاكم ايراني يا آفريقايي، حاكم عربي بنشاند.

كاخ كسري، و آن‌همه تجمّلات و تشريفات را كه از دسترنج كارگران، و كشاورزان محروم تهيه شده بود از ميان برداشت نه براي اينكه ديگران و خلفاي بني‎اميّه و بني‎عباس همان رسم را دنبال كنند و كاخ‌هاي رفيع‎تر، با تجمّلاتي خيره‌كننده‎تر و تشريفات بيشتر ترتيب دهند و بندگان خدا را استعباد كنند،[3] بلكه هدف اسلام، پايان دادن به استعباد بود تا ملت‌ها شخصيت و شرف خود را بجويند و كوركورانه از زمامداران اطاعت نكنند.

اسلام، سلطه و قدرت حكومت را ملك شخصي حاكم نمي‎داند كه با آن بتواند براي خود دستگاه و حريم نفوذ و تشريفات فراهم كند يا زور و قدرت خود را به رخ ضعفا بكشد، بلكه قدرت و سلطه حكومت جلوه قدرت جامعه‎اي است كه

 

حاكم هم يكي از افراد آن است، و هركس به سهم خود از اين قدرت نصيبي دارد، پس اين قدرت را نمي‎توان تبديل به قدرت شخصي نمود و از آن سوءاستفاده كرد.

نظام حكومت اسلام بر اين استوار است كه واضع احكام، خداوند متعال است و احدي از بشر حقّ تشريع و وضع قانون ندارد:

﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلّٰهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ﴾.[4]

اسلام رعايت از حدود، و قواعد شرع را از همه خواسته، و از حكم برخلاف شرع، و خلاف ما أنزل الله به‌شدت منع كرده است:

﴿وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَاُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ﴾.[5]
﴿وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَاُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ﴾.[6]

هركس غير از حكم خدا و روش و منهج اسلام، و شريعت قرآن راه ديگري اختيار كند گمراه است:

﴿وَ مَا كَانَ‏ لِمُؤْمِنٍ‏ وَ لَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالاً مُبِيناً.[7]

هدف اسلام در نظام حكومت، پايان دادن به حكومت بشر و تسليم همه به حكومت خداست.

در موقعي كه پيامبر بزرگ اسلام‌(ص)  پرچم دعوت به توحيد و آزادي بشر را به دست گرفت و بانگ بيدارباش او تمام ملل به‌خواب‌رفتة دنيا را بيدار و صداي روحاني آن سروش رباني، بشريت را به خود متوجّه ساخت و انسان‌هايي را كه

 

تا آن زمان به قدر و ارزش و حقوق عاليه خود آشنا نبودند، به حقوقشان آشنا ساخت، و فرمود:

﴿تَعَالَوْا إِلَى‏ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللّٰهَ وَ لَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهَ‏.[8]

در همه جاي دنيا، حكومت وسيله استثمار و استعباد توده‎هاي وسيع انسان‌ها بود، همه‌جا اصل سلطنت بشر بر بشر، رايج و محترم بود، زمامداران حاكميت مطلقه داشتند، و كار جنگ و نبرد، صلح و آشتي و اتحاد، و هرگونه تصميم در امور كشوري و لشكري و اقتصادي و اجتماعي را حقّ خود مي‎دانستند و ملت‎ها در قبول آن تصميمات بي‌چون‌وچرا مجبور و ناچار بودند.

شخصيت حكام و اميران نه از آن جهت كه يك امير و زمامدار ساده بود مورد احترام بود، بلكه بيشتر از آن جهت بود كه او را صاحب‌اختيار ملت و مافوق ديگران مي‎شناختند و در برابر او ملزم به تواضع و تعظيم‎هايي بودند كه بشر نبايد در مقابل بشري مثل خود، آن‌گونه تعظيم و تواضع نمايد.

در چنين جهاني كه ملت‌ها به‌منزلة مملوك زمامداران بوده، و در بيانات و خطاباتشان آنها را متعلق به خود مي‎شمردند و بشريت در انحطاط عجيب و بردگي حكومت‌ها گرفتار بود پيامبر اسلام‌(ص)  ظهور كرد و آزادي بشر را اعلان و آن تشريفات و تعينات را الغا كرد و به او درس عدالت و فضيلت و مساوات داد.

روزي مردي اعرابي شرفياب محضر پيغمبر‌(ص)  شد و بااينكه محضر آن حضرت بسيار ساده و بي‌پيرايه بود و پيغمبر‌(ص)  و اصحابش متواضعانه بر روي زمين مي‎نشستند، نه تختي داشت و نه تاج و سريري و نه بالش و مسندي، مع‌ذلك مرد اعرابي از هيبت آن حضرت بدنش به لرزه آمد، مثل آنكه گمان كرد

 

حضور پادشاهي از پادشاهان حاضر شده، پيغمبر‌(ص)  فرمود: «نترس! من پادشاه نيستم، من پسر زني از قريشم كه گوشت قديد[9] مي‎خورد».[10]

در اسلام، خطر و اهميت امارت بسيار است و امرا در خطر عظيم هستند مگر آنكه به تكاليف خود عمل كنند.

خطرناك‌ترين مشاغل كه بسياري از پارسايان و پرهيزكاران همواره از آن گريزان بوده‎اند، امارت و حكومت بوده، چون كمتر كساني يافت مي‎شوند كه از قدرت حكومت سوء‌استفاده نكنند و شغل و مقام، روح و اخلاقشان را تغيير ندهند. حاكم بر لب گودال جهنم است، مگر آنكه از حكومت خود كمترين سوءاستفاده را ننمايد.

صاحب كتاب الصفوه از ابي‌مطرف روايت كرده كه علي‌(علیه‌السلام)  را ديدم مانند يك اعرابي بدوي در بازار كرباس‌فروشان، به بزّازي فرمود:

آيا پيراهن داري از تو خريداري كنم؟

عرض كرد: بله يا اميرالمؤمنين! آن حضرت از او نخريد به نزد ديگري رفت، او نيز آن حضرت را شناخت، از او هم خريداري نكرد. پس به نزد جواني رفت كه آن حضرت را نشناخت. پيراهني از او به سه درهم خريد، وقتي پدر جوان آمد، جوان به او خبر داد، دانست كه خريدارش اميرالمؤمنين بوده، يك درهم برداشت و خدمت حضرت آمد عرض كرد:

يا اميرالمؤمنين بهاي پيراهن دو درهم است.

حضرت فرمود: «پسرت پيراهن را با رضايت خودم به من فروخت».[11]

به ابن‌عبّاس در«ذي‌قار» (نام محلي است) درحالي‌كه كفش خود را وصله مي‎زد فرمود:

 

«مَا قِيمَةُ هَذِهِ النَّعْلِ؟»؛

«قيمت اين كفش چقدر است؟».

ابن‌عبّاس عرض كرد:

لَا قِيمَةَ لَهَا؛

قيمتي ندارد.

فرمود:

«وَاللهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ اُقِيمَ حَقَّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلاً»؛[12]

«به خدا سوگند! اين كفش از امارت و زمامداري بر شما پيش من محبوب‎تر است، مگر آنكه حقّي را به‌پا دارم يا باطلي را دفع كنم».

به عقيدة ما يكي از مهم‌ترين چيزهايي كه معرّف روح اسلام و از تعاليم و هدف‌هاي اين دين حنيف است، سبك حكومت و روش زمامداري اسلامي و اداره امور سياسي و اجتماعي است.

متأسفانه پس از رحلت پيغمبر‌(ص)  به‌واسطة آنكه خلافت از مسير واقعي خود خارج شد، سازمان حكومت از شباهت به يك حكومت شرعي به‌تدريج دور شد، و هرچه فاصله مردم با عهد نبوّت بيشتر گرديد، سبك حكومت به سبك حكومت‌هايي كه اسلام با آنها سخت در ستيز بود نزديك‌تر گشت و عفريت مهيب ارتجاع بر افكار و آرا مسلّط شد و حكومت و سياست از ديانت و شريعت و روحانيت منفصل گرديد.

در آغاز كار هنگامي كه خليفه اول و دوم حكومت يافتند، به‌واسطة نزديك بودن زمان مسلمان‌ها به عصر پيغمبر‌(ص)  و انس آنها با حكومت و رهبري سادة

 

آن حضرت، زمينه ارتجاع و بازگشت به حكومت اكاسره و قياصره، بسيار كم بود و عوض ‌كردن وضع با عكس‌العمل شديد همه روبه‌رو مي‎شد، به اين علت براي پيشرفت كار و تحكيم مباني حكومت و براي اينكه در آن شرايط توسعه قلمرو مملكت و فتوحات جز با پيروي از روش پيغمبر‌(ص)  ممكن نبود ظواهر رعايت مي‎شد[13] و سعي مي‎نمودند كه عدالت اسلامي را به رخ مردم بكشند، و جامعه را با تبعيت از روش اسلامي، مؤمن به حكومت نمايند، و هرچند در موارد بسياري از عدالت خارج شدند ولي روي‌هم‌رفته وضع حكومتشان طوري بود كه اكثريت مردم بين روش آن حكومت و حكومت‌هاي ديگر تفاوت بسيار قائل بودند، مقايسه وضع و روش زمامداران با وضع ساده خليفه مسلمين آنها را راضي و اميدوار مي‎ساخت ولي اين وضع هم ديري نپاييد.

در عهد خلافت عثمان رسماً خط سير عوض شد و بانگ نارضايتي مردم بلند گرديد و در انتخاب عمّال و فرمانداران، اصل لياقت و شايستگي و امانت، مراعات نمي‎شد، و عثمان خويشاوندان خود را كه متهم و داراي سوابق سوء و رفتار زشت، و گناهكار بودند در حكومت ولايت داد و در كارهاي بزرگ وارد ساخت.

سيد قطب در كتاب العدالةالاجتماعيه مي‎گويد:

بدترين مصادفات تأخير علي و تقديم عثمان بود[14] كه كليدهاي حكومت را در اختيار مرد ناپاكي از بني‌اميه مثل مروان گذارد، و اگر حسن طالع ياور شده و علي خليفه شده بود تعاليم اسلام استمرار مي‎يافت.[15]

 

و نيز تأسف مي‎خورد از اينكه سوء طالع مسلمين باعث شد كه مردي ضعيف و بي‎لياقت و بی‌كفايت مثل عثمان خليفه گرديد.[16]

در اينجا وضع عثمان و روش او و چپاول بيت‌المال و تسلط دادن او به بني‎معيط و بني‌اميه و حَكَم، طَريد رسول‌الله‌(ص)  را بر مردم پيش كشيده و از حاتم‌بخشي‎هاي او از مال فقرا انتقاد كرده و مي‎گويد:

عثمان به دامادش در روز عروسي او دويست‌هزار درهم از بيت‌المال داد. زيد بن ارقم كه خزينه‎دار بود، صبح روز ديگر درحالي‌كه حزن و اندوه بر او مستولي بود و چشم‌هايش از بدي وضع حكومت اسلامي پر از اشك بود استعفا كرد.

عثمان گفت: يا ابن‌ارقم گريه مي‎كني كه من صله رحم نموده‎ام؟

زيد بن ارقم جواب داد به خدا سوگند اگر صد درهم به او بدهي بسيار است.

عثمان با كمال خشم به‌جاي آنكه توبه كند استعفاي زيد را پذيرفت.[17]

همچنين مي‎گويد: مثال‌ها از اين قبيل در تاريخ عثمان بسيار است، ازجمله در يك روز به زبير ششصدهزار و به طلحه دويست‌هزار درهم و به مروان يک‌پنجم خراج آفريقا را بخشيد و باآنكه بزرگان صحابه او را نهي كردند در او اثر نكرد.

در ادامه مي‎گويد: واضح است كه روش عثمان در توزيع بيت‌المال و روش مستشارش مروان و واگذاري اكثر مناصب به بني‎اميه، همه، اوضاع و احوالي بود كه در خط سير تاريخ اثر گذاشت. اين چيز كمي نبود، كه مردم مي‎گفتند خليفه كسان خود را برگزيده و بيت‎المال را ميانشان قسمت مي‎كند و اصحاب پيغمبر را از كارها بركنار مي‎سازد تا دشمنان پيغمبر را منصب و مقام بدهد.[18]

 

نيز مي‎گويد: عثمان روزي كه كشته شد يكصدوپنجاه هزار مثقال طلا و يك‌ميليون درهم پول نقد داشت و قيمت ضياع (زمين زراعتي) او صدهزار دينار بود، علاوه بر اسب و شتر بسياري كه داشت.[19]

و در جاي دیگر مي‎گويد: اين علي بن ابي‌طالب‌(علیه‌السلام)  خليفه پيغمبر بود كه در فصل زمستان از سرما مي‎لرزيد و بر بدنش جامه تابستاني بود و بيت‌المال در دستش بود و هيچ‌چيز مانع برداشت او از بيت‌المال و خريد يك جامه زمستاني نبود جز بيداري ضمير.[20]

خالد بن معمر سدوسي، علباء بن هيثم را به جدايي از علي‌(علیه‌السلام)  و اتصال به معاويه دعوت مي‎كرد و او را به دنيا و پول و جوايز معاويه وعده مي‎داد. مي‎گفت: اي علباء در كار خود و قبيله و خويشاوندانت انديشه كن، از راه خدمت علي به مال دنيا نمي‎رسي. چه اميد داري به مردي كه من خواستم در عطاي فرزندانش حسن و حسين اندك دراهمي بيفزايد تا بلكه تنگي و سختي معاش آنها تخفيف يابد خودداري كرد؛ و خشمناك شد، و چيزي بر عطاي معمولي آن‌ دو بزرگوار نيفزود.[21]

مسلمانان آزادمنش و موحّد از سوء وضع دستگاه حكومت عثمان به ستوه آمده، نخست در مقام گله و شكايت و اعتراض برآمدند، چون نتيجه‎اي نگرفتند و عثمان تذكرات عموم را ناشنيده گرفت، و به احساسات همگاني مسلمين اعتنايي نكرد، و خويشان فاسق و ستمگرش را از پست‌هاي حساس بر نداشت، مسلمانان انقلاب كردند كه سرانجام به خلع و قتل او پايان يافت.[22]

 

ولي انقلاب دير شده بود و مسلمان‌ها فرصت‌ها را پشت ‌سر گذاشته بودند و به‌موقع از آن استفاده نكردند. عمّال ديكتاتور و حكام سودپرست در مناطق مهم كشور اسلام نفوذ يافته و با پرداخت پول و تطميع، اخلاق مردم را عوض كرده بودند.

مخصوصاً معاويه در شام از زمان خلافت عمر در سبك حكومت، اقتدا به دربار قيصر كرده و روش حكومت‌هاي ضدّاسلام را پيش گرفته بود.[23]

در اين بحران سياسي و انقلاب شديد و تشنج فكري، علي‌(علیه‌السلام)  زمام حكومت را به دست گرفت و طليعه تشكيل يك حكومت تمام اسلامي آشكار شد.

همه معتقد بودند كه علي‌(علیه‌السلام)  هدف‌هاي اسلام را تحقق مي‌بخشد و عصر طلايي پيغمبر‌(ص)  را باز مي‎گرداند و روزگار ظلم و ستم و تبعيض و تقديم عرب بر عجم و غارت بيت‌المال و ضعيف‌كشي سپري مي‎گردد، حكّام و كارمندان ستم‌پيشه و ميگسار و زناكار و نااهل، از كارها بركنار مي‎شوند، اصول عدالت و مساوات و برادري اسلامي به‌طور كامل اجرا مي‎گردد، اين پيش‌بيني به‌ملاحظه شخصيت و پيشينه درخشان علمي و عملي، و ارتباط مستقيم و بسيار نزديك او با پيغمبر‌(ص)  و علم و آگاهي آن حضرت از روح تعاليم اسلام صحيح و بجا بود و در آن گزاف و مبالغه نبود.

 

از حاكمي مانند علي‌(علیه‌السلام)  جز ترويج علم و عدالت و ياري مظلوم و عمران بلاد و برقراري بهترين نظم و انتظام، انتظار ديگر نمي‎رفت، و احدي از زمان پيغمبر‌(ص)  تا آن موقع و بعد از آن حتي دشمنانش دربارة او غير از اين اظهار رأي نكرده است.

ولي متأسفانه مسلمان‌ها به‌موقع سراغ علي‌(علیه‌السلام)  نيامدند، بيست‌وپنج سال ميان عهد زمامداري علي‌(علیه‌السلام)  و دوران نبوت فاصله شد. اخلال‌گران، و منفعت‌پرستان در همة دستگاه‌ها رخنه كرده و وارد شده بودند. امثال مروان، معاويه، وليد بن عقبه و عمروعاص در تعيين سرنوشت و شئون مسلمانان و انحراف دادن افكار مؤثر شده بودند و هركدام از اين نوع افراد در ناحيه و منطقه‎اي نفوذ قابل توجّه يافته و همكاراني تحصيل كرده بودند.

موانعي كه در سر راه تشكيل يك حكومت تمام اسلامي بود، يكي و دوتا نبود، جز عده معدودي از صحابه، مانند عمار و تربيت‌شدگان مكتب پيغمبر‌(ص)  كه ارتباطشان با علي‌(علیه‌السلام)  قطع نشده بود، كسي بدون قيدوشرط طرف‌دار حكومت عدالت اسلامي نبود.

اگر زمامداري امّت بعد از پيغمبر‌(ص)  به علي‌(علیه‌السلام)  رسيده بود، رهبري و زمامداري پيغمبر‌(ص)  امتداد مي‎يافت، بلكه به گفته دانشمند و متفكر مصري سيد قطب، اگر علي‌(علیه‌السلام)  پيش از حكومت عثمان و تسلط بني‎اميّه هم زمامدار گرديده بود و دستگاه خلافت آن‌گونه كه در عصر عثمان آلوده شد، آلوده نمي‎گشت و به دست مثل معاويه‎اي پيراهن عثماني نمي‎افتاد، باز اصلاحات عمده و تجديد عهد پيغمبر‌(ص)  و اجراي نقشه‎هاي اسلام براي علي‌(علیه‌السلام)  امكان داشت.

اما نقشه شوراي شش‌ نفري كار خود را كرد، و كسي كه آن شورا را تشكيل داد طوري زمينه‌سازي كرد كه علي‌(علیه‌السلام)  كنار رود و عثمان بر سر كار بيايد.

 

به‌هرحال امام‌علي‌(علیه‌السلام)  در مدت پنج‌سال خلافتش آنچه توانست و وظيفه داشت تلاش كرد تا حكومت اسلامي را نجات دهد و به وضع آشفته‌ سروساماني بدهد و خودسران و استثمارگران را سرجاي خود بنشاند، اما آماده ‌نبودن محيط و مساعد نبودن افكار و موانع بسيار ديگر و شقاوت ابن‌ملجم مرادي اسلام را از ورود به يك عصر درخشان و نوراني محروم ساخت.[24]

علي‌(علیه‌السلام)  چنانچه توماس كارلايل مسيحي هم در كتاب الابطال گفته براي عدالت‌خواهي و اهتمامي كه در اجراي عدل داشت شهيد شد، و صفحه خلافت آن حضرت ورق خورد.

ولي درعين‌حال همان پنج سال حكومت علي‌(علیه‌السلام)  با آن‌همه ابتلائات و معارضات، مسلمان‌ها را بيداركرد، و حالات و روش علي‌(علیه‌السلام)  و زندگي ساده، تواضع، آزادگي، مردانگي، پرهيزكاري، پارسايي و عبادات او در مردم اثر گذاشت و ضرب‌المثل گرديد كه هرچه زمان گذشت و حكام و امراي تازه‎اي روي كار آمدند، ايمان مردم به علي‌(علیه‌السلام)  و خاندانش بيشتر و از آن دوران به نيكي ياد كرده، غبطه‎ها مي‎خوردند، و از اينكه با رادمرد بزرگي چون علي‌(علیه‌السلام)  همكاري نكردند دست تأسف به ‌روي دست مي‎زدند، و اظهار پشيماني مي‎كردند.

پس از شهادت حضرت امام‌علي‌(علیه‌السلام)  چنانچه مي‎دانيم حضرت امام‌مجتبي‌(علیه‌السلام)  به‌ملاحظه مصالح عاليه اسلامي و رفع يك سلسله اشتباهات فكري از جامعه، با معاويه صلح كرد. راجع به معاويه و مصيباتي كه از ناحيه اين ناپاك به اسلام رسيد آنچه گفتيم و هرچه بگوييم كم گفته‎ايم، خوانندگان را به كتاب النصائح‌الكافيه، و كتاب‌هاي تاريخ ارجاع مي‎دهيم.

محمد غزالي نويسنده معاصر مصري مي‎گويد:

 

علما و ائمه مسلمين اجماع و اتّفاق دارند كه برنامه‎هاي حكومت اسلامي در عهد معاويه از مجراي رشد خود بيرون رفت، سپس امر دين و مصالح جامعه در هرج‌ومرج افتاد و در زمامداران مسلمين كساني پيدا شدند كه از پادشاهان كفار در مستي و كوري پيشي گرفتند.[25]

سيد قطب مفسر و متفكر مصري مي‎گويد:

حكومت امويين، خلافت اسلامي نبود بلكه سلطنت استبدادي بود و منطبق با وحي اسلام نبود، بلكه ناشي از برنامه جاهليت بود كه اشراق و تابش روح اسلامي را خاموش كرد.

براي اينكه بدانيم حكومت بني‎اميه بر چه اساسي استوار شد، كافي است كه همان صورت بيعت يزيد را ببينيم.

معاويه گروه‎هايي از مردم را احضار كرد تا راجع به گرفتن بيعت براي يزيد نظر بدهند. مردي كه او را يزيد بن مقفع مي‎گفتند برخاست و گفت: اميرالمؤمنين اين است و اشاره به معاويه كرد.

سپس گفت: و اگر معاويه مرد، اميرالمؤمنين اين است و اشاره به يزيد كرد. پس از آن گفت: هركس اين را نپذيرد پس اين است (و اشاره به شمشير كرد).

معاويه گفت: بنشين تو سيد خطبايي.

پس از آن، داستان بيعت‌گرفتن معاويه را براي يزيد در مكه ذكر مي‎كند كه چگونه با زور شمشير و قدرت سرنيزه و خدعه و نيرنگ از مردم بيعت گرفت.[26]

سپس (بعد از آنكه شرحي از نابكاري‎هاي يزيد را مانند ميگساري، زنا و ترك نماز، نقل كرده) مي‎گويد: اعمال يزيد مانند: قتل حسين و حصار خانه كعبه و رمي آن به سنگ و تخريب خانه و سوزاندن آن و واقعه حرّه، همه شهادت

 

مي‎دهد كه هرچه درباره او گفته شده مبالغه و گزاف نيست، تعيين يزيد براي خلافت يك ضربت كاري به قلب اسلام و به نظام اسلام و هدف‌ها و مقاصد اسلام بود.[27]

در زمان حكومت معاويه روزبه‌روز روش زمامداري از روش اسلامي دورتر مي‎شد و تحولي عجيب در شكل حكومت ظاهر شد كه معاويه آن را با ولايتعهدي يزيد تكميل كرد، و همان‌طور كه سيد قطب گفت ضربت كاري به قلب اسلام و نظام اسلامی وارد شد، و بر حسين‌(علیه‌السلام)  واجب بود كه آن را جبران نمايد و مرهمي به جراحاتي كه بر پيكر اسلام رسيده بگذارد و به عموم مردم بفهماند كه اين شكل حكومت شرعي نيست، و با حكومت اسلام ارتباط و شباهت ندارد.

بر حسين‌(علیه‌السلام)  لازم بود اعلام كند، پيشوايي مسلمانان با داشتن صفاتي مثل صفات يزيد، امكان نخواهد داشت، و يزيد و امثال او غاصب خلافت و زمامداري هستند و حساب حكومتشان از حساب حكومتي كه هدف اسلام است، جداست.

حسين‌(علیه‌السلام)  با قيام خود نظر دين را راجع به حكومت يزيد اعلام كرد، و مسلمان‌ها را از يك سلسله اشتباهات كه موجب دوري از حقيقت اسلام و احكام آن مي‎شود نجات داد و حساب اين‌گونه زمامداران را از حساب دين جدا كرد.

اگر حسين‌(علیه‌السلام)  قيام نمي‎كرد و سكوت يا بيعت مي‎كرد بيشتر مردم در اشتباه مي‎افتادند و برنامه اسلام در مورد زمامداري از بين مي‎رفت، و حكومت اموي مظهر نظام اسلام مي‎شد.

نيكلسون مستشرق معروف مي‎گويد: اموي‎ها ازنظر دين سركش و مستبد بودند؛ زيرا قوانين اسلام و شرايع آن را هتك كردند و شعائر بزرگ اسلام را خوار

 

شمرده زير پا گذاردند و برايشان حلال نبود مؤمناني را كه بر ضد آنها شمشير كشيدند بكشند، چون خودشان غاصب حكومت بودند و ازنظر تاريخ، قيام بر ضدّ بني‌اميه قيام دين بر ضد پادشاهي يا قيام حكومت ديني بر ضد امپراطوري بود، بنابراين از روي انصاف، تاريخ حكم مي‎كند به اينكه خون حسين به گردن بني‌اميه است، علاوه بر آنكه شايسته است بدانيم جدايي دين از حكومت در نظر مسلمانان وجود ندارد.[28]

محمد غزالي مصري بعضي از مفاسد نظام حكومتي را در عهد بني‌اميه به اين شرح بيان مي‎دارد:

1. خلافت از مسير خود خارج شد و به‌صورت حكومت فردي و پادشاهي درآمد.

2. اين احساس كه جامعه و امّت، مصدر قدرت و سلطه حاكم است، و امرا و زمامداران نايب مردم و خادم جامعه هستند، ضعيف شد و حكام، صاحب سيادت مطلقه و رياست بي‌قيدوشرط شدند و مردم و جامعه را اتباع خود قرار دادند، حاكم، فرمان‌فرماي مطلق و مردم، تابع اشاره او بودند.

3. مردماني مرده‌ضمير و جواناني كم‌عقل و سفيه و بي‌بهره از معارف اسلام و در معصيت و گناه گستاخ، مقام خلافت را اشغال كردند.

4. مصارف خوش‌گذراني‎هاي خلفا و كسان و بستگان و ستايش‌گويانشان از بيت‌المال برداشت مي‎شد و در حوائج فقرا و مصالح امّت صرف نمي‎گرديد.

5. عصبيت جاهليت و مفاخرت‌هاي قبيله‎اي و فاميلي و نژادي و عنصري كه اسلام به‌شدّت با آن مبارزه دارد، تجديد شد و برادري و وحدت اسلامي به تفرقه و تشتّت مبدل گرديد و عرب به قبائل متعدد منقسم و ميان عرب و ايرانيان و ساير مللي كه قبلاً اسلام اختيار كرده بودند كينه و جدايي واقع شد و حكومت مستبد بني‎اميه اين اختلافات را به مصلحت خود مي‎دانست و به آتش اين

 

منازعات دامن مي‎زد و ميان اين جمعيت‌هاي متمايز تفرقه مي‎انداخت و آنها را به جنگ وكينه‌ورزي تحريك مي‎نمود[29] و از اين قبيله بر ضد آن قبيله انتصار مي‎جست. اين معاني برخلاف اصول اسلام، ويران‌كنندة اجتماع مسلمين بود، اجتماعي كه تمام وجوه تمايز را پشت‌سر گذاشته و به يك قدر جامع (اسلام و ايمان به خدا و حكومت اسلامي) دل بسته بود.

6. اخلاق حسنه، تقوا و فضيلت از ارزش و اعتبار افتاد؛ زيرا رياست و پيشوايي مردم به دست افرادي بي‌شرف، پست و بي‌حيا افتاد و معلوم است كه وقتي زمامداران از شرف و حيا بي‎بهره باشند و به عفت و پارسايي اهميت ندهند، اين صفات از بين مي‎رود.

وقتي صحابه باتقوا و باسابقه را بر منابر لعن كنند و شاعر مسيحي، يزيد را مدح نمايد و انصار را هجو كند، البتّه فضيلت و تقوا از اعتبار مي‎افتد.

7. حقوق و آزادي‌هاي افراد، پايمال شده و كساني كه وارد سازمان‌هاي دولتي بني‌اميه بودند از هيچ‌گونه تجاوز به حقوق مردم باك نداشتند، مي‎كشتند و به زندان‌ها مي‎انداختند، تنها عدد كساني كه حجاج در غير جنگ‌ها كشت به صدوبيست ‌هزار نفر رسيد.

در پايان مي‎گويد: واقع اين است كه حركت و تكاني كه اسلام از ناحيه فتنه‎هاي بني‌اميه ديد به‌طوري شديد بود كه به هر دعوت ديگر اين‌گونه صدمه رسيده بود آن را از ميان مي‎برد و اركان آن را ويران مي‎ساخت.[30]

 

اين بود مختصري از زيان‌هاي آفت خطرناكي كه به نام يزيد و حكومت اموي به جان حكومت اسلامي افتاد و شكل حكومت را كه عالي‌ترين نمايش عدالت اسلامي بود به آن صورت وحشت‎زا و منفور درآورد.

اگر قيام حسين‌(علیه‌السلام)  در آن موقع به فرياد اسلام نرسيده بود و انفصال آن حكومت را از زمامداري اسلامي آشكار نساخته بود، بزرگ‌ترين ننگ و عار دامن اسلام را لكه‌دار مي‎ساخت و عدالت و نظام ممتاز حكومتي دين خدا پايمال و نابود مي‎گشت.

فَصَلَوَاتُ اللهِ وَسَلَامُهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ. أَشْهَدُ أَنَّكَ أَحْيَيْتَ نِظَامَ الدِّينِ وَأَظْهَرْتَ قَوَاعِدَ الْحُكْمِ.[31]

 

[1]. ابن‌سینا، الشفاء (الالهيات)، ج2، ص452، مقاله 10، فصل5

[2]. بااينكه برحسب اخباري كه از طرق اهل‌سنّت رسيده اطاعت زمامداران ستم‎پيشه و كساني كه ملتزم به احكام اسلام نيستند، جايز نيست، و رواياتي كه راجع به اطاعت از امرا، به‌طور مطلق رسيده هم منصرف به زمامداراني است كه حافظ شرع و مصالح عامّه و هدف‌هاي اسلامي باشند. مع‌ذلك آنچه عملاً مشاهده شده روش بيشتر اهل‌سنت بر اين بوده كه از هركس حكومت يافت اطاعت نموده و از زمامداراني، مانند وليد و حجاج و يزيد و جبابره بني‌عباس و فسّاق و ستمكاران تبعيت داشته، و آنها را خليفه و اميرالمؤمنين خوانده و واجب‌الاطاعه مي‎شمردند، ولي امروز متفكرين بزرگ آنها اين روش را رد كرده و به‌شدّت اين‌گونه اطاعت از فسقه و فجره را به باد انتقاد گرفته و از روي خطاي پيشينيان خود پرده برداشته‎اند.

[3]. يكي از نمونه‎هاي استعباد (به بندگي گرفتن) بني‌عباس اين بود كه در راه كاخ مخصوص و دربار خلافت، سنگي مانند حجرالأسود نصب كرده و بر آن پارچه اطلسي انداخته بودند، و رسم بر اين بود كه هركس از بزرگان و پادشاهان و دیگران عازم ملاقات خليفه بود، اين سنگ را مي‎بوسيد. وقتي يكي از علما به نام مجدالدين اسماعيل فالي براي اداي رسالتي از جانب اتابيك فارس به بغداد آمد از بوسيدن آن سنگ خودداري كرد، چون او را ملزم كردند، ناچار قرآن مجيد را بر آن سنگ گذارد و قرآن را بوسيد (ر.ک: میرخواند، روضة‌الصفا).

[4]. يوسف، 40.

[5]. مائده، 45.

[6]. مائده، 47.

[7]. احزاب، 36. «هیچ مرد و زن باایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری داشته باشد و هرکس نافرمانی خدا و رسول را کند به گمراهی آشکاری گرفتار شده است».

[8]. آل‌عمران، 64. «(ای اهل کتاب) بیایید به‌سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است؛ که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما بعضی دیگر را ـ غیر از خدای یگانه ـ به خدایی نپذیرید».

2. قديد: گوشت خشك‌كرده و نمك‌سود، گوشت خشك‌كرده گاو يا گوسفند يا ماهي به هر طريقي كه خشك كنند و نگاه دارند. عمید، فرهنگ فارسی، ص935.

[10]. طبرسی، مکارم‌الاخلاق، ص16؛ مجلسی، بحارالانوار، ج16، ص229.

[11]. طبری، ذخائر‌العقبی، ص108؛ قندوزی، ينابيع‌الموده، ج2، ص196.

[12]. نهج‌البلاغه، خطبه33 (ج1، ص80)؛ ابن‌ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج2، ص185؛ ابن‌میثم بحرانی، شرح مائة کلمه، ص228؛ مجلسی، بحارالانوار، ج32، ص76.

[13]. مع‌ذلك اين دو نفر نيز علاوه بر مسئله غصب خلافت و گرفتن فدك، تخلفات ديگر نيز داشتند كه در موارد خود مذكور است به‌طوري‌كه وقتي عمر مرد، هشتاد هزار درهم به بيت‌المال مقروض بود. رجوع شود به: ابن‌ابی‌الحدید، شرح ‌نهج‌البلاغه، ج12، ص210 ـ 227؛ امینی، الغدیر.

[14]. آقاي سيد قطب! اين تصادف نبود، اين نتيجه شوراي شش نفري خليفه بود كه با چنين كار بي‎سابقه‎اي مسلمانان را از اظهار رأي و انتخاب خليفه ممنوع كرده و دست علي‌(علیه‌السلام) را از حقّش كوتاه كرد و اگر اين شورا نبود به‌طور يقين در اين موقع، مسلمانان علي‌(علیه‌السلام) را انتخاب مي‎كردند.

[15]. سید قطب، العدالة‌الاجتماعیه، ص182.

[16]. سید قطب، العدالةالاجتماعيه، ص186.

[17]. سید قطب، العدالة‌الاجتماعیه، ص187.

[18]. سید قطب، العدالة‌الاجتماعیه، ص190.

[19]. سيد قطب، العدالة‌الاجتماعيه، ص209.

[20]. سید قطب، العدالة‌الاجتماعیه، ص157.

[21]. ابن‌ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج10، ص250.

[22]. در اين جريان دست‎هاي كساني مانند معاويه، عايشه و طلحه كه قتل عثمان را به صلاح سياست خود مي‎دانستند نيز در كار بود كه اين كتاب محل شرح آن نيست.

[23]. معاويه از وقتي در شام امارت يافت برخلاف سيره پيغمبر‌(ص)  و روش عمومي فرماندهان مسلمين، رسم اكاسره و قياصره را كه منتهي به استعباد مردم و بشرپرستي و سلب حقوق جامعه مي‎شود زنده ساخت. او هنگام اياب و ذهاب با سواره‌نظام بيرون مي‎آمد. وقتي عمر به شام آمد (چنانچه ابن‌سعد نقل كرده) معاويه را با جبّه خز و لباس قيمتي و سواره‌نظام ديد و هرچند بر او اعتراض كرد، و درّه بر سر او زد ولي عذر ناموجه او را پذيرفت و او را به حال خود گذاشت (ابن‌عقیل علوی، النصائح‌الكافيه، ص208) و در اسدالغابه (ابن‌اثیر جزری، ج4، ص386) نقل كرده كه عمر مي‎گفت: هذا كسري العرب؛ اين كسراي عرب است. نیز ر.ک: ابن‌عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج59، ص114 ـ 115؛ ذهبي، سير اعلام‌النبلاء، ج3، ص134؛ ابن‌کثير، البداية‌ و النهايه، ج8، ص134.

[24]. اگر علي‌(علیه‌السلام) شهيد نشده بود اسلام را در مسير حقيقي خود قرار مي‎داد و بني‌اميه را از دخالت در شئون مسلمانان بركنار مي‎داشت ولي شقاوت ابن‌ملجم مرادي خط سير تاريخ را عوض كرد.

[25]. غزالی، الاسلام و الاستبداد السياسي، ص43.

[26]. سید قطب، العدالة الاجتماعيه، ص180 ـ 181.

[27]. سید قطب، العدالة الاجتماعيه، ص181.

[28]. علایلی، سموالمعني في سموالذات، ص73.

[29]. معاويه سياست خطرناك و خائنانه تفرقه بين مسلمين را يكي از اصول سياست خود قرار داد و مسلمانان را به تفرقه و كينه و اختلاف تحريك مي‎كرد، حتي نمي‎توانست ميان دو نفر از رجال مسلمانان صلح و صفا ببيند و به هر قسم بود آنها را از هم جدا مي‎ساخت، ميان مهاجر و انصار، ميان عرب و عجم، ميان يمانيه و مصريه، ميان قبايل، ميان افراد؛ حتي در بين بني‎اميه (جز خاندان ابي‎سفيان) دشمني و عداوت مي‎انداخت و به قول عقّاد به‌حساب صحيح تاريخي بايد معاويه را «مفرق‌الجماعات» ناميده و سال استقلال او را به زمامداري، كه به غلط «عام‌الجماعه» گفته‎اند، سال تفرقه و جدایي شمرد. به كتاب معاوية بن ابی‎سفيان فی الميزان رجوع شود.

[30]. غزالی، الاسلام و الاستبداد السياسي، ص‌187 ـ 188.

[31]. پس درود و سلام‌ خدا بر تو اي اباعبدالله. گواهي مي‌دهم که تو نظام دين را زنده کردي و پايه‌هاي حکم خدا را محکم ساختي.

نويسنده: