وریز وجوهات
امروز چهارشنبه ۲۳ ذی القعده ۱۴۳۸ (٢٥ مرداد ٩٦) روز مخصوص زيارتي حضرت اباالحسن علي بن موسی الرضا عليه آلاف التحية و الثناء، ساعت يازده در محل بعثه حضرت آيت الله العظمی صافي گلپايگاني دامت یرکاته، مجلس ذكر توسل و بيان معارف برگزار شد. در این محفل...
دوشنبه: 30 / 05 / 1396 ( )

1ـ علم امام‌حسين‌(علیه‌السلام)

تاريخ زندگاني پيغمبر اعظم و ائمه طاهرين(علیهم‌السلام) بر آن دلالت دارد که علم و دانش اين بزرگواران موهبت الهي بوده است. پيغمبر‌(ص)  رنج دبستان نديد و تعليم از معلم و استادي نگرفت و به‌واسطة علم الهي مصدر اين‌همه علوم عاليه و معارف حقيقيّه و شرايع محكمه گرديد.

 

نگار  من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
 

 

به غمزه مسئله‌آموز صد مدرّس شد
 

 

مكتبي باز كرد كه نزديك چهارده قرن است، فلاسفه و علماي عالي‌مقام در آن مكتب افتخار شاگردي دارند و از خرمن معارف و علوم آن خوشه‌چيني مي‎نمايند و از درياي دانش‌هاي آن جرعه‎نوشي مي‎كنند.

همين‌گونه، علوم امام‌علي‌(علیه‌السلام)  و ساير ائمه(علیهم‌السلام) نيز به افاضة ربّاني و بخشش الهي و تعليم خاص شخص پيغمبر اعظم‌(ص)  بود وگرنه كدام مدرسه در آن دنياي پر از جهل و ناداني مي‎توانست چنين فارغ‌التحصيلاني را به دنيا تحويل دهد كه در علوم و فنون متعدده متشعّبه، استاد و از زمان صباوت و كودكي مرجع مردم و علما در مسائل علمي باشند و تا امروز كلماتشان براي رجال علم و فلسفه حلال مشكلات گردد.

احاديث معتبره دلالت دارد بر اينكه پيغمبر(ص)، علي و فرزندانش(علیهم‌السلام) را به دانش‌هايي مخصوص گردانيد و كتابي كه به خط علي‌(علیه‌السلام)  و املاي پيغمبر‌(ص)  بود، همواره در اين خاندان مورد استناد و مراجعه بوده است و درحقیقت، تبليغات و تعليمات امامان(علیهم‌السلام) و سيره و روش آنها تكميل و اتمام هدف پيغمبر‌(ص)  در تربيت جامعه و هدايت بشر بوده است.

از مثل حديث ثقلين متواتر و مشهور كه پيغمبر‌(ص)  جميع امّت را ارجاع به اين بزرگواران داده است، صلاحيت تامّه علمي ايشان ظاهر و آشكار مي‎گردد.

علاوه بر اينها روايات بسيار ديگر از طرق اهل‌سنّت دلالت دارند بر آنكه علي‌(علیه‌السلام)  در بين تربيت‌شدگان مكتب نبوت بيشتر از همه صحابه، از تابش انوار نبوّت مستفيض بود و بعد از پيغمبر‌(ص)  مرجع عموم در مسائل مشكله علمي بود و علوم شرعيه همه منتهي به آن سرور مي‎شود.

علي‌(علیه‌السلام)  اعلم صحابه بود؛ علم تمام صحابه پيش علم او چيزي شمرده نمي‎شد و همه به علم او محتاج بودند. او علاوه بر آنكه آمادگي خاص و استعداد

 

خدادادي داشت كه كسي از صحابه در اين فضيلت با او برابر نبود، و به اين جهت در فهم و درك احكام و معارف و علوم غامضه و مسائل مشكله و حقايق وحي و كليات قواعد ديني ممتاز و يگانه بود؛ به‌واسطة اختصاص فراوان و طول معاشرتي كه با پيغمبر‌(ص)  داشت و اينكه پيغمبر‌(ص)  اهتمام خاص در افاضه علوم به او داشت؛ همواره از رسول خدا‌(ص)  اخذ علم مي‎كرد و خداوند به او شرح صدري بخشيده بود كه از يك راهنمايي پيغمبر‌(ص)  هزار باب علم به روي او باز مي‎شد.

او در خدمت پيغمبر‌(ص)  و شاگردي او، بي‎مانند و نسخه‎اي مطابق اصل گرديد.

توحيد اسلام، عدالت اسلام، شكل حكومت و نظام اسلام همه از وجود علي‌(علیه‌السلام)  و از كردار و گفتارش نمايان شد.

بعد از علي‌(علیه‌السلام)  اين منصب الهي و رهبري علمي و ديني با فرزندانش حضرت امام‌حسن مجتبي و حضرت امام‌حسين سيدالشهدا‌(علیهما‌السلام) بود. آنها ملجأ و پناه مردم در مسائل اسلامي و علوم تفسير و احكام شرعي بودند، سخنشان قاطع و مقبول و روششان سرمشق و ميزان بود.

در حالات سيدالشهدا‌(علیه‌السلام)  هرچه انسان دقيق‌تر شود بيشتر به اين رمز مي‎رسد كه يك بصيرت خارق‌العاده و بينش غيبي در امر دين راهنماي آن حضرت بوده است.

علم و دانش آن حضرت از احتجاجات او با دشمنان اهل‌بيت(علیهم السلام) به‌خصوص معاويه و مروان، و نامه‎هايي كه به معاويه مرقوم فرموده و خطبه‎هايي كه به مناسباتي انشا نموده و از دعاي عرفه، و دعاهاي ديگر كه از آن حضرت در كتاب‌هاي شيعه و اهل‌سنّت نقل شده ظاهر و آشكار است.

چنانچه مي‎دانيم ابوذر يكي از كبار صحابه و فضلا و از سابقين است كه بنا به نقل ابن‌اثير در اسدالغابه پنجمين كسي است كه اسلام آورد و فضايل و مناقبش بسيار است.[1]

 

هنگامي كه به‌خاطر اعتراض به اعمال ناهنجار حكومت، و دعوت مردم به روش پيغمبر(ص)، عثمان او را به ربذه تبعيد كرد، علي و حسن و حسين(علیهم‌السلام) به‌اتّفاق عقيل و عمّار براي مشايعت و وداع او آمدند، حسين‌(علیه‌السلام)  در وقت وداع به او فرمود:

«يَا عَمَّاهُ! إِنَّ اللهَ قَادِرٌ عَلَی أَنْ يُغَيِّرَ مَا قَدْ تَرَی، وَاللهُ كُلُّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ، وَقَدْ مَنَعَكَ الْقَوْمُ دُنْيَاهُمْ، وَمَنَعْتَهُمْ دِينَكَ، فَماَ أَغْنَاكَ عَمَّا مَنَعُوكَ، وَأَحْوَجَهُمْ إِلَی مَا مَنَعْتَهُمْ فَاسْأَلِ اللهَ الصَّبْرَ وَالنَّصْرَ، وَاسْتَعِذْ بِهِ مِنَ الْجَشَعِ وَالْجَزَعِ فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الدِّينِ وَالْكَرَمِ، وَإِنَّ الْجَشَعَ لَا يُقَدِّمُ رِزْقاً، وَالْجَزَعَ لَا يُؤَخِّرُ أَجَلاً»؛[2]

«اي عمو! خداوند قدرت دارد وضعي را كه مشاهده مي‎كني تغيير دهد و خداوند هر روز در شأني است و اين قوم تو را از دنياشان محروم ساختند، تو هم دينت را از آنها حفظ كردي، تو از آنچه كه آنها تو را از آن محرومت ساختند چقدر بي‎نيازي! ولي آنان به دين تو چقدر محتاجند! پس از خدا صبر و پيروزي بطلب و از حرص و بي‎قراری به او پناه ببر، پس به‌درستي‌كه صبر از اركان دين و بزرگواري است و به‌راستي حرص نه روزي را جلو مي‌اندازد و نه اجلي را تأخیر می‌اندازد»!.

اين كلمات حكمت‌آميز و رسا، مرتجلاً و بالبداهه در وقتي كه سن مباركش از سي تجاوز نكرده، خطاب به يك پيرمرد عالي‌مقام و باسابقه و جليل‌القدري كه پيغمبر‌(ص)  او را ستوده، درعين‌حالي كه به گفته عقاد، شعار زندگي حسين و برنامه كار و زندگي خودش بود؛ قدس مقام و روحانيت فوق‌العاده و علم و دانش و روح غني و بي‎نياز و كمال معرفت و بصيرت حسين‌(علیه‌السلام)  را اعلام مي‎دارد.

 

ابن‌عساكر[3] روايت كرده كه نافع بن ازرق رهبر فرقه ازارقه خوارج به حسين‌(علیه‌السلام)  عرض كرد: خدايي را كه مي‎پرستي براي من توصيف كن!

حسين‌(علیه‌السلام)  فرمود:

«يَا نَافِعُ! مَنْ وَضَعَ دِينَهُ عَلَی الْقِيَاسِ لَمْ يَزَلِ الدَّهْرَ فِي الْإِلْتِبَاسِ، مَائِلاً نَاكِباً عَنِ الْمِنْهَاجِ ظَاعِناً بِالْإِعْوِجَاجِ، ضَالًّا عَنِ السَّبِيلِ، قَائِلاً غَيْرَ الْجَمِيلِ يَا ابْنَ الْأَزْرَقِ أَصِفُ إِلَهِي بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ،... لَا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ، وَلَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ، قَرِيبٌ غَيْرُ مُلْتَصِقٍ، وَبَعِيدٌ غَيْرُ مُسْتَقْصٍ، يُوَحَّدُ وَلَا يُبَعَّضُ، مَعْرُوفٌ بِالْآيَاتِ، مَوْصُوفٌ بِالْعَلَاماتِ، لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْكَبِيرُ الْمُتَعَالُ».

«اي نافع هركس دين خود را بر پاية قياس بگذارد همواره در عمرش در اشتباه خواهد بود و به بيراهه رفته و به رو خواهد افتاد و به اعوجاج و كژي كوچ كرده و گمراه گردد و سخنان نازيبا گويد. اي پسر ازرق! من خدايم را وصف مي‎كنم به آنچه او خود را وصف فرموده است. او به حواس ادراك نشود و به مردم قياس نگردد. نزديك است ولي به چيزي چسبيده نيست، دور است اما دوري نجسته (يعني قرب و نزديكي او به ملامسه و به مكان، و مانند قرب ممكنات به يكديگر نيست و دوري او دوري به مكان، و مثل دوري كسي كه دوري جسته باشد نيست، بلكه مقصود از قرب و نزديكي او، احاطة علم و دانايي او به همه است، و مقصود از دوري او از اشيا، تنّزه او بالذات از صفات ممكنات است، اين بعد بالذّات حاصل، و به‌ استقصا نيست، پس در عين آنكه به اشيا نزديك است قرب مكاني و زماني با آنها بالذّات ندارد؛ زيرا منزّه از مكان و زمان است و در عين آنكه از همه‌ چيز دور است دوري او مثل

 

دوري ممكنات از يكديگر كه معرض قرب و بعد هر دو هستند نيست بلكه اين دوري بالذّات است و توهّم قرب در آن نمي‎شود) او يگانه است و تبعيض و تجزيه و تركيب در او راه ندارند، و به نشان‌ها شناخته شده و به علاما ت وصف شده است غير از خداوند بزرگ و بلندمرتبه، خدايي نيست».

ابن‌ازرق گريست و گفت:

مَا أَحْسَنَ كَلَامَكَ؛

چقدر نيكوست كلام تو!.

حسين‌(علیه‌السلام)  فرمود:

«به من رسيده كه تو بر پدر و برادرم و بر من گواهي به كفر مي‎دهي».

ابن‌ازرق گفت:

أَمَا وَاللهِ يَا حُسَيْنُ لَئِنْ كَانَ ذَلِكَ لَقَدْ كُنْتُمْ مَنَارَ الْإِسْلَامِ وَنُجُومَ الْأَحْكَامِ.[4]

سوگند به خدا ای‌ حسين! اگر اين ناسزا از من صادر شده، به‌يقين كه شما چراغ اسلام و ستارگان احكام خداييد (يعني مردم بايد از انوار علوم و معارف شما روشني بجويند و در تاريكي‌ها به ستاره‎هاي وجود شما هدايت گردند).

سپس حسين‌(علیه‌السلام)  به آيه شريفه:

﴿وَأَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَامَيْنِ يَتِيمَيْنِ﴾[5]

استشهاد فرمود، و حجّت را بر او تمام كرد.

معاويه وقتي مي‎خواست حلقه علم و تدريس حسين‌(علیه‌السلام)  و مجمع مردم را در گرد شمع وجود آن حضرت در مسجد پيغمبر‌(ص)  معرفي كند به مردي از قريش مي‎گويد:

 

إِذَا دَخَلْتَ مَسْجِدَ رَسُولِ اللهِ فَرَأَيْتَ حَلْقَةً فِيهَا قَوْمٌ كَأَنَّ عَلَی رُؤُوسِهِمُ الطَّيْرُ فَتِلْكَ حَلْقَةُ أَبِي ‌عَبْدِ اللهِ مُؤْتَزِراً إِلَی أَنْصَافِ سَاقَيْهِ.[6]

علايلي مي‎گويد: حقیقت زنده در محل قدسي مثل حسين‌(علیه‌السلام)  اين‌گونه بر مؤمنين ظهور مي‎كند كه اشعه سيمايشان در دل نگاه‌كننده خشيت و بيمي با اطمينان و سكون و وقار پديد مي‎آورد. مثل آنكه كسي كه به آن سيما و منظر نگاه مي‎كند تماشاي ابديت مي‎نمايد يا در آفاق لانهايت سير مي‎كند يا مثل آن است كه لانهايت در خانه و مجلس آنها جمع شده است.

سپس مي‎گويد: افق فكر معاويه از درك اين سرّ الهي و غيبي دور بود، بعد مي‎گويد: مقصود معاويه از اين كلام اين است كه: دنيا با همه اسباب عظمت‌هايش در درگاه حسين جمع شده و تمام افتخارات براي حسين فراهم آمده مثل آنكه تمام دنيا در يك مكان جمع شده باشد.

معاويه خود را مي‎بيند با آنچه او را احاطه كرده از زخارف و زيورها و حكومت و پادشاهي دنيا، و حسين را مي‎بيند با آنچه او را احاطه كرده از حقیقت عظمي، پس نسبتي مثل عدم و وجود مي‎بيند؛ نگاه مي‎كند طرف عظمت حسين را مطلع انوار و مشرق خورشيد هدايت مي‎بيند و ناحيه خودش را تاريكي‌هاي روي هم انباشته‌شده مشاهده مي‎كند.

محضر حسين حلقه‎اي بود كه صفوف مردم تا آنجا كه چشم مي‎ديد نشسته بودند و در نهايت آرامش بدن و سكوت و خاموشي كه حاكي از خضوع بي‌مانندشان نسبت به عظمت حسيني بود، چشم خود را به حسين دوخته و گوششان را به او سپرده بودند. گويي مي‎خواستند از اسارت شهوات و پرستش

 

هواهاي نفساني ساعتي را به پناه معنويت آن حضرت بروند، و مانند مرغاني كه در هواي گرم و سوزان، زمين نمناكي بيابند و بر آن بيفتند تا خود را خنك كنند، و از زحمت گرما خلاص نمايند، مي‎خواستند با خلوص نيت در آن محضر عالي كلمه ايماني بگويند. همچنان‌كه اصحاب پيغمبر‌(ص)  مي‎گفتند:

هَيَّا بِنَا لِنُؤْمِنَ بِرَبِّنَا سَاعَةً؛[7]

بياييد يك ساعت به پروردگارمان ايمان آوريم.

البتّه مؤمن در همه حالات مؤمن است، اما آن‌گونه كه در محضر رسول‌(ص)  و حلقه افاده و افاضه فرزند گرامي‌اش حسين‌(علیه‌السلام) ، حلاوت ايمان چشيده مي‎شود و بر معرفت و علم افزوده مي‎گردد و آن‌طور كه در آن محضر عالي، شعور وجداني نسبت به عوالم غيب تازه و زنده مي‎شود، در هيچ حال و در هيچ محفل و مجلسی حاصل نمي‎شود.

ابن‌كثير مي‎گويد:

إِنَّ الْحُسَيْنَ خَرَجَ وَابْنُ الزُّبَيْرِ مِنَ الْمَدينَةِ إِلَی مَكَّةَ، وَأَقَامَا بِهَا عَكَفَ النَّاسُ عَلَی الْحُسَيْنِ يَفِدُونَ إِلَيْهِ، وَيَقْدِمُونَ عَلَيْهِ وَيَجْلِسُونَ حَوَالِيهِ، وَيَسْتَمِعُونَ كَلَامَهُ، وَيَنْتَفِعُونَ بِمَا يُسْمَعُ مِنْهُ، وَيَضْبِطُونَ مَا يَرْوُونَ عَنْهُ.[8]

حسين و ابن‌زبير از مدينه به‌سوي مكه بيرون شدند و در مكه اقامت گزيدند، مردم متوجّه به حسين و ملازم خدمت او شدند. مردم به‌سوي او مي‎آمدند و بر آن حضرت وارد مي‎شدند و در اطراف او مي‎نشستند و سخنش را مي‎شنيدند و از آنچه از او مي‎شنيدند، بهره‌مند مي‎شدند و ضبط مي‎كردند و مي‎نوشتند تا از او روايت كنند.

 

علايلي مي‎گويد:

تعبيري كه در اين خبر است (عكف) دلالت بر آن مي‎كند كه مردم چنان شيفته معنويت و عظمت روح حسين بودند و چنان حسين محبوبيت داشته كه از همه‎كس‎ و ‎همه‎جا ‎منصرف‎ و‎ منقطع‎ مي‎شدند‎ و‎ به‎سوي‎ حسين‎ مي‎رفتند،‎ كسي ‎جز حسين نبود كه همة مردم به او علاقه‌مند بوده و ارادت داشته باشند، گويي مردم در وجودش حقیقت ديگر از عالم ابداع الهي تماشا مي‎كردند، پس وقتي حسين سخن بگويد مثل آن است كه زبان عالم غيب باز شده، و آنها را از رموز و اسرار پنهان و حقايق نهان آگاه سازد؛ و وقتي خاموش مي‎شد، سكوتش به‌طور ديگر آنها را از حقايق ديگر باخبر مي‎ساخت؛ زيرا پاره‎اي از حقايق را جز با خاموشي عميق نمي‎توان اظهار كرد؛ مثل نقطه و فاصله‌اي كه در ميان سطرها و كلمات و جمله‎ها مي‎گذارند كه همان نقطه خالي از نوشته، مانند نوشته‎هاي كتاب معنايي مي‎دهد كه جز با آن نقطه با هيچ نوشته‎اي آن معنا را نمي‎توان بيان كرد.

اين خبر ابن‌كثير يك صورت كامل از مقام حسين را در زماني كه مردم در فشار بيداد و طغيان حكومت ستمكار بودند، نشان مي‎دهد، باآنكه مردم در فشار حكومت بودند و جاسوسان و كارآگاهان همه‌جا در دنبال و تعقيب آنها بودند كه با حسين رابطه و تماس نداشته باشند؛ ولي چگونه قدرت سرنيزه و زور نظامي مي‎تواند مردم را از خودشان و دلشان و ضميرشان جدا كند؟ قدرت هرچه باشد نمي‎تواند بر شعور بشر مسلط شود و سرنيزه هرچه كاري و نافذ باشد به باطن انسان و معنويت او نفوذ نمي‎كند.

سپس مي‎گويد:

مطلب ديگري كه از اين حديث به دست مي‎آيد اين است كه: حسين كثيرالحديث و الرّوايه بوده كه در آن زمان بااينكه اصحاب پيغمبر كم نبودند و نقل حديث مي‎كردند، مردم همه آنها را ترك كرده و به مجلس حسين مي‎آمدند. پس از اين، علايلي احاديثي را كه از آن حضرت روايت شده نقل مي‎كند.[9]

 

و هم او مي‎گويد:

اخباري كه از حسين‌(علیه‌السلام)  در اين باب نقل شده (كه حاكي از علم و ذوق سرشار، قوّت فطانت، استعداد و قريحه و استحكام منطق است) بيشتر از اين است كه احصا شده است. آن حضرت به نوعي در مسائل علميه (با جودت ذهن و حدّت خاطر) اظهارنظر مي‎كرد و فتوا مي‎داد كه موجب تحيّر مردم مي‎شد، تا حدّي كه عبدالله بن عمر در حقّ او گفت:

إِنَّهُ يَغُرُّ الْعِلْمَ غَرّاً.[10]

همچنان كه مرغ جوجه خود را با منقار خود غذا مي‎دهد، حسين‌(علیه‌السلام)  نيز در بيت نبوت و ولايت از سرانگشت علوم رسول خدا غذا خورده، و از پستان معارف اسلام شير مكيده و رشد و نمو يافته است.

 

[1]. ابن‌اثیر جزری، اسدالغابه، ج1، ص301.

[2]. ابن‌ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج8، ص253 ـ 254؛ مجلسی، بحارالانوار، ج22، ص412 ـ 413؛ امینی، الغدیر، ج8، ص301 ـ 302؛ عقّاد، ابوالشّهداء، ص136.

.[3] ابن‌عساکر، تاريخ مدینة دمشق، ج14، ص183 ـ 184.

[4]. علایلی، سموالمعني في سموالذات، ص148.

[5]. كهف، 82.

[6]. علایلی، سموالمعني في سموالذات، ص98، به نقل از: ابن‌عساكر، تاريخ مدینة دمشق، ج14، ص179. «وقتي به مسجد رسول خدا وارد شوي جمعي را مي‌بيني که حلقه زده‌اند گويا بر بالاي سر آنها پرندگان هستند (يعني واله و مبهوت‌اند) آن گروه شاگردان ابوعبدالله هستند که آن حضرت ازارش (لنگ) تا نصف ساق‌های پایش می‌باشد».

[7]. علايلی، سموالمعني في سموالذات، ص100.

[8]. ابن‌کثیر، البدایة و النهایه، ج8، ص162؛ علایلی، سموالمعني في سموالذات، ص99 ـ 100. (با تفاوت در نقل).

[9]. علايلی، سموالمعني في سموالذات، ص100 ـ 102.

[10]. علایلی، سموالمعني في سموالذات، ص148. نظير اين كلمه را يزيد در شأن حضرت امام زين‌العابدين‌(علیه‌السلام) گفت، وقتي به او پيشنهاد كردند كه درخواست آن حضرت را بپذيرد، و اجازه دهد به منبر برود، يزيد اجازه نداد و گفت: اگر به منبر برود ما را رسوا مي‎سازد. به او گفتند: از اين نوجوان در چنين حال چه بر خواهد آمد؟ گفت: شما از كار اين خاندان بي‎خبريد: هَذَا مِنْ أَهْلِ بَيْتٍ قَدْ زُقُّوا الْعِلْمَ زَقَّاً. مجلسی، بحار‌الانوار، ج45، ص137 ـ 138؛ محدث قمی، نفس‌المهموم، ص465.

نويسنده: 
کليد واژه: