وریز وجوهات
بسم الله الرحمن الرحيم «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اصْبِرُوا وَصَابِرُوا وَرَابِطُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(1) اللهم صل علی محمّد و ال محمّد السلام علی مولانا المهدي صاحب الزّمان و معلن أحکام القرآن و باسط الأمن والأمان...
جمعه: 5 / 03 / 1396 ( )

خضوع اهل باطل در برابر عظمت اهل حقّ

در وجود انسان يك چراغي از عالم غيب روشن و نوري پرتوافكن است كه او را به راستي، و حق‌پرستي، عدالت و امانت، راهنمايي مي‎نمايد.

اين نور به‌واسطة مددهايي كه از عالم غيب به او مي‎رسد و در اثر اعمال صالحه و علم و معرفت و تربيت صحيح، قوّت مي‎گيرد تا آنجا كه از اشعه آن تمام باطن وسيع انسان روشن مي‎شود و هيچ نقطه تاريكي در وجود آدمي باقي نمي‎گذارد.

چنانچه سوء رفتار و كردار زشت و توجّه زياد از اندازه به امور مادي و محسوس و جهل و بي‎اطلاعي از حقايق و معارف و معقولات موجب مي‎شود كه پرده‎هايي ضخيم بينش چشم دل را بگيرد و اشتغال به مناهي و ملاهي و حب دنيا و جاه و مقام و شهوات بشر را سرگرم نموده و از تفكر در عواقب امور و سرنوشتي كه در پيش دارد و آينده‎اي كه در انتظار اوست باز مي‎دارد.

ولي در اين مرحله هم انسان هرچه سقوط كند، و مصداق: ﴿اُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ[1] گردد باز هم گاهي يك راه‎ها و روزنه‎ها و دريچه‎هايي از وجودش به‌سوي عالم غيب و حقیقت باز مي‎گردد كه اگر بخواهد جهشي كند و خود را از سياه‌چال سقوط و محيط تاريك و پر از بحران شهوات و عالم حيواني بيرون اندازد مي‎تواند.

اسم اين را درك مي‎گذاريد، بگذاريد؛ وجدان واقعي انسان مي‎ناميد بناميد؛ غريزه حقیقت‌خواهي و سرشت خداداد، فطرت، هرچه اسمش باشد، و هركس از اين ديد

 

عالي و بينش پاك بشري هر تعبيري مي‎خواهد بنمايد، اين‌قدر هست كه در باطن انسان هرچه هم تاريك شود گاهي يك روشني ضعيف و خفيفي خودنمايي مي‎نمايد كه همان فهم و درك خفيف او را در مقابل خدا مسئول مي‎سازد و حجت را بر او تمام مي‎كند به‌طوري‌كه همه از او انتظار انجام وظيفه و عمل به تكليف و احترام به شرف انسانيت دارند و اگر خلاف وظيفه رفتار كند و به بي‎شرفي تن در دهد او را مستحقّ ملامت و سرزنش و قابل مجازات و تأديب مي‎دانند.

ما مي‎بينيم مخالفان انبيا و مكتب‌هاي حق‌‌پرستي و حريت و عدالت، در هنگامه‎اي كه گرم مبارزه با مردان خدا بودند در يك مواقعي مثل آنكه بي‎اختيار يا ناآگاه باشند زبان به مدح و ثناي آنها مي‎گشودند، و تحت‌تأثير پاك‌دامني، حقیقت، معنويت، قدس، تقوا و طهارت آنها واقع مي‎شدند، گريه مي‎كردند و اندوه مي‎خوردند. اما دوباره همان راه خود را ادامه مي‎دادند مثل كسي كه از خود بي‌خود شود و مدهوشانه به مطالبي بر زيان خودش اقرار و اعتراف كند و ناگهان به خود آيد و باز به همان پله اول برگردد و در قلعه حاشا و انكار بنشيند.

تاريخ اسلام پر است از اقرارها و اعترافات دشمنان سرسخت پيغمبر‌(ص)  و ائمه طاهرين^ به حقیقت آنها.

آري دشمنان كينه‌كش و متعصب و دنياپرست و مغرور اهل‌بيت^، شهادت به فضيلت و حق‌‌پرستي آنها، و بطلان خود مي‎دادند و اقرار مي‎كردند كه حب دنيا يا عناد و لجاج آنها را به مخالفت برانگيخته است.

داستان ابوسفيان و اخنس و ابوجهل را در تاريخ حضرت رسول اعظم‌(ص)  بخوانيد كه چگونه محرمانه و دور از چشم ديگران شب‌ها براي شنيدن آيات قرآن مجيد نزد پيغمبر خدا مي‌رفتند، و روز با آن حضرت مخالفت و ستيزه داشتند.[2]

 

کساني‌که علي‌(علیه‌السلام) ، را خانه‌نشين كردند به فضايل او معترف بودند و او را لايق‌ترين شخصيت عالم اسلام مي‎دانستند. معاويه و عمروعاص، چه در زمان حيات حضرت علي‌(علیه‌السلام) ، و چه بعد از حيات او در مجالس خصوصي و حتي در مجالس عمومي مكرر از فضايل و علم و زهد علي‌(علیه‌السلام)  سخن مي‎گفتند، و گاهي تحت‌تأثير تذكر و ياد عبادات و زهد و عدالت آن حضرت مي‎گريستند. سخنان مروان وقتي در حمل جنازه حضرت امام حسن مجتبي‌(علیه‌السلام)  شركت مي‎كرد معروف و مشهور است.

عبدالملك مروان وقتي در ضرب نقود به آن مشكل عجيب و مهم برخورد ناچار ـ چنانچه بيهقي و دميري نقل كرده‎اند ـ متوسل به‌ ذيل علم حضرت امام‌باقر‌(علیه‌السلام)  گرديد و از آن ولي خدا حلّ آن مشكل را طلبيد.[3]

منصور دوانيقي همان كسي‌كه آن‌همه سادات و فرزندان پيغمبر را به قبيح‎ترين وضعي كشت، و برحسب نقل‎هاي معتبر به امر او حضرت امام‌صادق‌(علیه‌السلام)  را مسموم و شهيد كردند، بنا به نقل يعقوبي از اسماعيل بن علي بن عبدالله بن عباس براي آن حضرت آن‌قدر گريه كرد كه ريشش از اشكش تر شد، و مي‎گفت:

آقاي اهل‌بيت، و بقيه نيكان ايشان از دنيا رفت. سپس گفت: جعفر از آن كسان بود كه خدا در شأن آنها فرمود:

﴿ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا﴾[4]

«و از كساني بود كه خدا آنها را برگزيد، و از پيش‌قدمان در خيرات بود».[5]

 

هارون معترف به مقامات حضرت موسي بن جعفر‌(علیهما‌السلام) بود، و داستاني كه مأمون راجع به احترام او از حضرت امام‌كاظم‌(علیه‌السلام)  نقل كرده مشهور است. راجع به ساير ائمه(علیهم‌السلام) نيز به همين‌گونه خلفا و دشمنان آنها به فضايلشان اعتراف مي‎كردند و در حلّ مشكلات و مسائل معضله علمي به آنها پناه مي‎بردند. البتّه نمي‎توان انكار كرد كه بيشتر اين اعترافات از سوي دشمن، بر اساس سياست و نيرنگ و مصلحت روز و خودنمايي و به‌قصد اغفال مردم بوده ولي اين اعتراف‎ها مقبوليت طرف و حسن شهرت و اتّفاق عموم را بر لياقت و صلاحيت او ثابت مي‎كند كه دشمن هم فرصت و زمينه براي ترديد يا انكار آن نمي‎بيند.

آنچه گفته شد از خضوع دشمن و تواضع او در برابر حقیقت مردان خدا در تاريخ زندگي حضرت سيدالشهدا‌(علیه‌السلام)  نمايان و آشكار است. عباس محمود عقّاد دانشمند معروف مصري مي‎گويد:

در ميان کساني‌که به جنگ حسين رفتند يك نفر كه دعوت حسين را باطل بداند و خود را به كيشي غير از كيش اسلام معرفي كند نبود مگر كساني كه كفر را در باطن خود پنهان مي‎نمودند (كه آنها نيز به ظاهر اظهار اسلام مي‎كردند) مي‎گويد:

سپاهي كه به جنگ حسين رفت، سپاهي بود كه براي كشمکش با دل و وجدان خود جنگ مي‎كرد و براي خاطر والي و فرمانده و ارتشبدش با خداي خودش نبرد مي‎نمود. اگر جنگ آن گروه، جنگ عقيده‎اي با عقيده‎اي ديگر بود مانند جنگ مسلمين و مجوس يا مسلمين و نصاري، اين‌قدر دامنشان به ننگ و عار نفاق، و زشتي اخلاق آلوده نمي‎شد. دشمني اين مردم با عقيده‎اي كه مي‎دانستند حقّ است (و جنگ آنها با مردي كه مي‎دانستند مرد حقّ است) ناستوده‎تر از دشمني و جنگ كساني است كه از راه جهل و ناداني جنگ مي‎نمايند؛

لِأنَّهُمْ يُحَارِبُونَ الْحقّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ.[6]

 

ازاين‌جهت در آن مواقف خطرناك، دشمنان حسين در تاريكي و ظلمتي فرو رفته بودند كه حتي از كمترين درخششي از عالم نور و فداكاري، محروم شده بودند و به حقیقت روز كربلا، دو نيروي متضاد، نيرويي از عالم ظلماني با نيرويي از عالم نور باهم در نبرد شدند.[7]

ابن‌اعثم روايت كرده كه وقتي نامه يزيد به وليد رسيد كه در آن فرمان صريح به قتل حسين‌(علیه‌السلام)  و وعده جايزه و فرماندهي داده بود سخت دلتنگ شد، و گفت:

لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ.

اگر يزيد همه دنيا را با انواع زينت‌ها و نعمت‌هايش به من بدهد، من هرگز در خون فرزند رسول خدا‌(ص)  شريك نخواهم شد هرچه خواهد گو باش.[8]

دينوري مي‎گويد: وقتي مروان پيشنهاد كشتن حسين را به وليد داد گفت:

وَيْحَكَ أَ تُشِيرُ عَلَيَّ بِقَتْلِ الْحُسَيْنِ بْنِ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللهِ - ‎صَلَّی اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَعَلَیْهِمَا ‌السَّلَامُ‎ - وَاللهِ إِنَّ الَّذِي يُحَاسَبُ بِدَمِ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ لَخَفِيفُ الْمِيزَانِ عِنْدَ اللهِ؛[9]

واي بر تو آيا مرا به كشتن حسين پسر فاطمه دختر رسول‌الله‌(ص)  اشاره مي‎كني؟ به خدا سوگند! آن‌كس كه روز قيامت به خون حسين محاسبه شود ترازوي حسناتش نزد خدا سبك است.

از اين جمله آشكار است كه وليد از بي‎شرمي و پليدي روان مروان بسيار تعجّب نموده و انتظار نداشت شخصي كه خود را مسلمان مي‎داند هرچند مثل

 

مروان، منافق و بدسابقه باشد چنين پيشنهادي را بدهد؛ لذا چنانچه سبط ابن‌جوزي مي‎گويد: به او گفت: اي مروان،

وَاللهِ مَا اُحِبُّ أَنَّ لِي مَا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ، وَإِنِّي قَتَلْتُ حُسَيْناً؛

به خدا قسم دوست نمي‎دارم كه آنچه آفتاب بر آن مي‎تابد مال من باشد، و من حسين را كشته باشم.[10]

ابن‌اثير روايت كرده كه گفت:

وَاللهِ مَا اُحِبُّ أَنَّ لِي مَا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ وَغَرُبَتْ عَنْهُ مِنْ مَالِ الدُّنْيَا وَمُلْكِهَا وَإِنِّي قَتَلْتُ حُسَيْناً أَنْ قَالَ لَا اُبائِعُ وَاللهِ إِنِّي لَأَظُنُّ أَنَّ امْرَءً يُحَاسَبُ بِدَمِ الْحُسَيْنِ لَخَفِيفُ الْمِيزَانِ عِنْدَ اللهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.[11]

خوارزمي روايت كرده كه بعد از اينكه مروان، وليد را به كشتن امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  تحريص كرد، و گفت: اگر شتاب در پايان‌دادن به كار حسين نكني مي‎ترسم كه از درجه و اعتباري كه نزد يزيد داري بيفتي. وليد گفت:

مَهْلاً، وَيْحَكَ دَعْنِي مِنْ كَلَامِكَ هَذَا، وَأَحْسِنِ الْقَوْلَ فِي ابْنِ فَاطِمَةَ فَإِنَّهُ بَقِيَّةُ وُلْدِ النَّبِيِّينَ؛[12]

آرام باش، واي بر تو! مرا به حال خود بگذار از اين سخنان نگو. دربارة پسر فاطمه گفتار نيكو داشته باش! زيرا که او باقي‌ماندة فرزندان پيغمبران است.

 

و نيز خوارزمي نقل كرده كه وقتي وليد از توجّه موكب حسيني به‌سوي عراق آگاه شد به ابن‌زياد نوشت:

أمّا بَعْدُ فَإِنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ قَدْ تَوَجَّهَ إِلَی الْعِرَاقِ، وَهُوَ ابْنُ فَاطِمَةَ الْبَتُولِ، وَفَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللهِ فَاحْذَرْ يَا ابْنَ زِيَادٍ أَنْ تَأْتِيَ إِلَيْهِ بِسُوءٍ فَتُهَيِّجَ عَلَی نَفْسِكَ فِي هَذِهِ الدُّنْيَا مَا لَا يَسُدُّهُ شَيْءٌ، وَلَا تَنْسَاهُ الْخَاصَّةُ وَالْعَامَّةُ أَبَداً مَا دَامَت الدُّنْيَا.

اين نامه ـ كه از آن محبوبيت و عظمت مقام حسين در بين مسلمين و شدت سوء انعكاس هتك احترامات او در قلوب عموم آشكار است ـ اين است:

حسين بن علي متوجّه عراق شده است، و او پسر فاطمه بتول، و فاطمه دختر پيغمبر خدا‌(ص)  است، اي فرزند زياد، پس بترس از آنكه نسبت به او بدرفتاري نمايي، و بر خود عيب و عاري برانگيزي كه هيچ‌چيز آن را جبران ننمايد، و خواص، و عوام تا دنيا باقي است هرگز آن را فراموش نسازند.

خوارزمي بعد از نقل اين داستان مي‌گويد:

فَلَمْ يَلْتَفِتْ عَدُوُّ اللهِ إِلَی كِتَابِ الْوَلِيدِ؛

آن دشمن خدا به نامه وليد اعتنايي نكرد.[13]

ابن‌اثير مي‌گويد: وقتي عمر بن سعد از عبيدالله مهلت گرفت تا درباره جنگيدن با حسين‌(علیه‌السلام)  فكر كند، به منزل آمد و با خيرخواهان خودش مشورت كرد. با هركس مشورت مي‎نمود او را از اقدام به اين جرم عظيم باز مي‎داشت.

حمزة بن مغيرة بن شعبه ـ که پدرش مغيره در انحراف از اهل‌بيت(علیهم‌السلام) معروف و از پايه‌گذاران پادشاهي يزيد بود ـ پسرخواهرش نزد او آمد و گفت: به خدا پناه

 

مي‎برم از اينكه به جنگ حسين بروي و خدا را مخالفت كني و قطع رحم نمايي. به خدا سوگند اگر از دنياي خود و آنچه داري و از سلطنت تمام روي زمين اگر براي تو بود بيرون بيايي، بهتر است براي تو از اينكه خدا را ملاقات كني درحالي‌كه خون حسين به گردنت باشد.[14]

ابوزهير عبسي گفت: شنيدم شبث بن ربعي در امارت مصعب مي‌گفت: خدا به اهل اين شهر (كوفه) هرگز خير ندهد و آنها را از رشد و استقامت محروم سازد. آيا عجب نمي‌كنيد كه ما با علي بن ابي‎طالب و بعد از او با پسرش براي ياري آل ابي‌سفيان پنج سال نبرد كرديم پس از آن در كنار آل معاويه و پسر سميه زانيه، با پسر علي كه بهترين اهل زمين بود جنگ كرديم. ضَلالٌ يَا لَكَ مِنْ ضَلَالٍ.[15]

ابن‌سعد در طبقات گفته مرجانه مادر عبيدالله‌ بن زياد به او گفت:

يَا خَبِيثُ قَتَلْتَ ابْنَ بِنْتِ رَسُولِ اللهِ وَاللهِ لَا تَرَی الْجَنَّةَ أَبَداً؛[16]

اي خبيث! پسر دختر رسول خدا را كشتي! به خدا هرگز بهشت را نخواهي ديد.

حميد بن مسلم گفت: عمر بن سعد با من دوست بود بعد از بازگشتن از جنگ حسين‌(علیه‌السلام)  به نزد او رفتم و از حالش پرسيدم، گفت: از حال من نپرس كه هيچ‌كس از منزلش بيرون نرفت و برنگشت كه بازگشت او بدتر از من باشد، قطع خويشاوندي كردم و گناه بزرگي را مرتكب شدم.[17]

و نيز عمر بن سعد وقتي از نزد ابن‌زياد برخاست و به منزلش مي‎رفت ميان راه مي‎گفت: هيچ‌كس بازگشت از سفر نكرد به اين‌گونه كه من بازگشتم، اطاعت كردم فاسق ظالم پسر زياد فاجر را، و خداي عادل را معصيت كردم، و خويشاوندي شريفه را بريدم.

 

عمر سعد تا زنده بود مردم از او كناره‌‌گيري مي‎كردند هروقت به گروهي از مردم مي‎گذشت، از او روي مي‎گرداندند و هروقت داخل مسجد مي‎شد مردم بيرون مي‎آمدند، و هركس او را مي‎ديد به او دشنام مي‎داد ناچار خانه‎نشين شد تا كشته گشت.[18]

ابن‌اثير و طبري روايت كرده‎اند: وقتي آن جماعت كه سر حسين را از كوفه به شام آورده بودند بر يزيد وارد شدند و آن سر مبارك را پيش روي آن ملعون گذاردند و سرگذشت كربلا را برايش گفتند، هند دختر عبدالله بن عامر بن كريز، زن يزيد با جامه‎اش سرش را پوشيد (و بدون عبا) بيرون آمد گفت:

آيا سر حسين پسر فاطمه دختر رسول خداست؟

يزيد گفت: آري در مصيبت او با صداي بلند گريه كن، و براي پسر دختر رسول خدا و خالص قريش لباس عزا بپوش! ابن‌زياد شتاب كرد او را كشت، خدا او را بكشد.[19]

 

حتي ابن‌زياد ملعون نيز چنان تحت‌تأثير اعتراضات قاطبه مسلمين واقع و در امواج تنفر و انزجار عمومي غرق و نكوهيده نام شد كه در انديشه تبرئه خود، و محو نامه‎هايي كه راجع به قتل حسين‌(علیه‌السلام)  نوشته بود برآمد.

هشام بن عوانه گفت: ابن‌زياد بعد از شهادت حسين‌(علیه‌السلام)  به عمر بن سعد گفت: آن نامه‎اي كه راجع به كشتن حسين به تو نوشتم كجاست؟ گفت: من براي انجام فرمان تو رفتم و نامه گم شد.

گفت: بايد آن را بياوري: گفت: گم شد. گفت: به خدا قسم البتّه بايد آن را بياوري! گفت: به خدا سوگند آن دست‌آويز اعتذار من در نزد زنان سالخورده قريش است.

به خدا سوگند من راجع به حسين نصيحتي به تو كردم كه اگر آن را با پدرم سعد وقاص كرده بودم حقّ نصيحت را ادا نموده بودم.

عثمان بن زياد برادر عبيدالله گفت:

راست مي‎گويد به خدا سوگند دوست مي‎داشتم كه از پسران زياد مردي نماند مگر آنكه در بيني او حلقه غلامي تا روز قيامت باشد و حسين كشته نشده باشد.

هشام گفت والله عبيدالله اين سخن را رد نكرد.[20]

ابومخنف روايت كرده كه مردم به سنان بن انس گفتند: حسين بن علي پسر فاطمه دختر رسول‌الله‌(ص)  و بزرگ‌ترين عرب را كه مي‎خواست به حكومت بني‌اميه پايان دهد كشتي، برو به نزد فرماندهان خودت و پاداش بگير، اگر تمام اموال خزينه‎هاي خودشان را به تو بدهند كم است! سنان سواره رو به‌سوي خيمه عمر سعد آمد. او گستاخ و شاعر و مرد احمقي بود آمد بر در خيمه عمر بن سعد ايستاد و گفت:

أَوْفِرْ رِكَابِي فِضَةً وَذَهَباً
قَتَلْتُ خَيْرَ النَّاسِ اُمّاً وَأَباً

 

 

إِنِّي قَتَلْتُ الْمَلِكَ الْمُحَجَّبَا
وَخَيْرُهُمْ إِذْ يَنْسِبُونَ نَسَباً
 

 

 

ركاب اسب مرا با طلا و نقره پر كن! زيرا من سلطان صاحب عظمت و جلال را كشتم، كسي را کشتم كه بهترين مردم بود از جهت پدر و مادر، و در مقام افتخار به نسب، نسبش از بهترين تبارها بود!.

عمر سعد گفت: شهادت مي‎دهم كه ديوانه‎اي هستي كه هرگز افاقه نيافتي. سپس گفت: او را نزد من بياوريد، وقتي او را وارد خيمه نمودند با خنجر كوچك يا چوب‌دستي خود به او زد، و گفت: اي ديوانه، آيا اين‌گونه سخن مي‎گويي؟ به خدا اگر ابن‌زياد اين سخنان را از تو بشنود گردنت را مي‎زند.[21]

با اين تنبيهي كه عمر سعد از سنان كرد، خولي وقتي سر مبارك را نزد ابن‌زياد برد همين اشعار را قرائت كرد.[22]

عمرو بن حريث كه از خواص زياد، و پسرش عبيدالله بود، و گاهي ازطرف آنها نيابت فرمانداري كوفه به او واگذار مي‎شد، بنا به نقل سبط ابن‌جوزي در خبر جانكاه تقوير، قطعه‎هاي كوچكي از گوشت و اعضاي آن سر مبارك را از ابن‌زياد گرفت و در رداي خزي كه به دوشش بود جمع‌آوري كرد و غسل داد و

 

عطر و طيب بر آنها زد و كفن كرد، و در خانه خودش دفن نمود و آن خانه معروف به دارالخز گرديد.[23]

نبايد تعجّب كرد از اينكه عمرو بن حريث از گوشت سر امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  احترام و تجليل نمود و آن را در خانه خود مدفون ساخت بااينكه در شمار حزب بني‌اميّه بود و برطبق فرمان زياد و عبيدالله كار مي‎كرد؛ زيرا اين‌گونه اشخاص كه دين را تا آنجا كه با منافع مادّي آنها مزاحمت نكند محترم مي‎شمارند و در هنگام مزاحمت و معارضه دين را به دنيا مي‎فروشند، اينها در عصر ما هم بسيارند.

عمرو بن حريث از گوشت سر امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  تقديس مي‎نمود و شايد آن را موجب بركت خانه خود مي‎شمرد، اما قاتل آن حضرت را ياري مي‎كرد و در زمان ما هم مردمي هستند كه نسبت به سيدالشهدا‌(علیه‌السلام)  اظهار ارادت مي‎كنند اما با هدف او مبارزه مي‎نمايند، براي اسيري زينب و ساير بانوان اهل‌بيت(علیهم‌السلام) گريه مي‎كنند اما نسبت به حجاب و عفّت زنانشان بي‎تفاوتند، قرآن را بازوبند كودكان خود قرار مي‎دهند و هروقت مي‎خواهند سفر كنند قرآن بر سر مي‎گيرند ولي با احكام قرآن و تعاليم اسلام مخالفت مي‎كنند.

حقیقت اين است كه اينها هم اگر در آن زمان بودند با يزيد همكاري كرده و از كشيدن شمشير به روي حسين‌(علیه‌السلام)  خودداري نمي‎كردند.

«افّ بر اين مسلمانان و افّ بر اين مسلماني!»

 

 

[1]. اعراف، 179.

[2]. ابن‌اسحاق، سیره، ج4، ص169؛ ابن‌هشام، السیرة‌النبویه، ج1، ص207 ـ 208؛ ابن‌کثیر، البدایة و النهایه، ج3، ص82؛ همو، السیرة‌النبویه، ج1، ص505 ـ 506؛ سیوطی، الدر‌المنثور، ج4، ص187.

[3]. بیهقی، المحاسن و المساوي، ج‌2، ص‌159 ـ 160؛ دمیری، حياةالحيوان، ج1، ص97.

[4]. فاطر، 32.

[5]. يعقوبي، تاريخ، ج2، ص383.

[6]. زيرا آنها با حقّ مي‌جنگند درحالي‌که مي‌دانند که حقّ است.

[7]. عقّاد، ابوالشّهداء، ص‌230.

[8]. ابن‌اعثم کوفی، الفتوح، ج5، ص18.

[9]. ابن‌داوود دینوری، الاخبارالطوال، ص218.

[10]. سبط ابن‌جوزی، تذكرة‌الخواص، ص214.

[11]. ابن‌اثیر جزری، الكامل في‌ التاريخ، ج4، ص15 ـ 16.

[12]. خوارزمي، مقتل‌الحسین×، ج1، ص‌181، فصل9.

[13]. خوارزمي، مقتل‌الحسین(علیه‌السلام)، ج1، ص221، فصل11.

[14]. طبری، تاريخ، ج4، ص309 ـ 310؛ ابن‌اثیر جزری، الكامل في التاريخ، ج4، ص52 ـ 53.

.[15] طبري، تاريخ، ج4، ص332؛ ابن‌اثير جزري، الکامل في التاريخ، ج4، ص68 ـ 69.

[16]. ابن‌سعد، الطبقات‌الکبری، ج10، ص500؛ سبط ابن‌جوزی، تذكرة‌الخواص، ص233.

[17]. ابن‌داوود دینوری، الاخبارالطوال، ص260.

[18]. سبط ابن‌جوزی، تذكرةالخواص، ص233.

[19]. طبري، تاریخ، ج4، ص355 ـ 356؛ ابن‌اثیر جزری، الكامل في التاريخ، ج4، ص84 ـ 85. اين اظهارات يزيد و عمر بن سعد، و شبث به‌هيچ‌وجه نشانه پشيماني آنها از قتل حسين‌(علیه‌السلام) نيست بلكه نشانه فشار افكار و توجّه سيل اعتراض و تنفر مردم از آنهاست. آنها مي‎خواستند با اين‌گونه سخنان مردم را آرام كنند، و از خشم و نفرتشان بكاهند. يزيد مي‎ديد حتي در اندرون خانه‎اش انعكاس شهادت حسين‌(علیه‌السلام) اثر كرده، و همه با او دشمن و از او بيزار شده‎اند و در معرض خطر قتل و انقلاب ناگهاني واقع شده است، چگونه يزيد پشيمان شده بود بااينكه ابن‌زياد بعد از قتل حسين‌(علیه‌السلام) مورد كمال علاقه و اعتماد او بود نه او را عزل كرده و نه محاكمه و مؤاخذه نمود و نه توبيخ‌نامه‎اي به او نوشت و همان‌طور كه عقيلة هاشميين (حضرت زينب(علیها‌السلام)) در آن خطبه تاريخي فرمود: از اينكه سر حسين‌(علیه‌السلام) را برايش آوردند انتقام خون خويشاوندان مشرك و كافر خود را از پيغمبر‌(ص)  گرفته، شاد و خشنود بود. عمر سعد علاوه بر آنكه مورد دشنام و اعتراض مردم شده بود چون به حكومت ري، نرسيد اظهار پشيماني كرد زيرا به آنچه از قتل حسين‌(علیه‌السلام) آرزو داشت نرسيد و در جامعه، بدنام و منفور عامّه گرديد و غير از رسوایي خود و خاندانش بهره‎اي نبرد، ولي اگر به استانداري ري رسيده بود و مي‎توانست با زور سرنيزه با احساسات عمومي بجنگد و مانند ستمكاران ديگر مردم را خفه كند، هرگز اظهار پشيماني نمي‎كرد و اگر مأموريت‌هاي ديگر هم به او مي‎دادند با كمال ميل انجام مي‎داد و براي خاطر مقام، همه رجال روحاني و ملّي را قتل‌عام مي‎كرد؛ و الا هر ظالم و ستمگر و سياستمداري براي اغفال جامعه اين اظهارات را مي‎نمايد.

[20]. طبری، تاريخ‌، ج4، ص357.

[21]. طبری، تاريخ، ج4، ص347؛ ر.ک: ابن‌اثیر جزری، اسدالغابه، ج2، ص21.

[22]. ابن‌اثیر جزری، اسدالغابه، ج2، ص21. ابن‌حجر هیتمی در الصواعق‌المحرقه (ص197 ـ 198) مي‎گويد: قاتل آن حضرت نزد ابن‌زياد اين اشعار را خواند:

إِمْلأْ رِكَابِي فِضَّةً وَذَهَباً
وَمَنْ يُصَلِّي الْقِبْلَتَيْنِ فِي الصَّبا

 

 

فَقَدْ قَتَلْتُ الْمَلِكَ الْمُحَجَّبَا
وَخَيْرَهُمْ إِذْ يَذْكُرُونَ النَّسَبَا
 

 

قَتَلْت خَيْرَ النَّاسِ اُمّاً وَأَبَاً

ابن‌زياد خشمناك شد. گفت: تو كه اين را مي‎دانستي چرا او را كشتي؟ به خدا قسم از من جايزه نخواهي ديد و گردنش را زد.

[23]. سبط ابن‌جوزي، تذكرة‌الخواص، ص233.

نويسنده: