وریز وجوهات
بسم الله الرّحمن الرّحيم در جهان معاصر، جهان ترقّي فنون و صنايع، جهان ارتباطات، جهان آگاهي‌هايي از ذرّات و مخلوقات مادّي كوچكتر از ذرّه تا بزرگترين كرات موجود، در فضايي كه وسعت و بعد آن را بشر تا حد ميلياردها سال نوري كشف كرده است، جهاني كه هر بخش...
سه شنبه: 2 / 03 / 1396 ( )

چرا امام‌‌حسن‌(علیه‌السلام)  قيام نكرد؟

شايد براي پاره‎اي از خوانندگان وقتي مطالب فصل‎هاي گذشته را بخوانند اين سؤال پيش بيايد. چرا حضرت امام‌مجتبي‌(علیه‌السلام)  قيام نكرد، و با معاويه از در سازش درآمد باآنكه نه شجاعت و قوّت قلب او كمتر از برادر بود و نه فداكاري و علاقه و اهتمام حسين‌(علیه‌السلام)  به حفظ دين و نجات اسلام از آن حضرت بيشتر بود.

پس چگونه شد كه حضرت امام‌مجتبي‌(علیه‌السلام)  حلم و بردباري پيشه ساخت، و صبر و شكيبايي را شعار خويش نمود، و امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  به نهضت و قيام برخاست و جهاد و شهادت را اختيار كرد.

هرچند در پاسخ اين سؤال دانشمندان محقق و آگاه از اسرار و حوادث تاريخ صدر اسلام كتاب‎ها نوشته[1] و اسرار و مصالح صلح امام‌حسن‌(علیه‌السلام)  را شرح داده‎اند، مع‌ذلك ما هم براي اينكه اين سؤال در اينجا بي‎جواب نماند بعضي از علل و حكمت‌هاي صلح امام‌(علیه‌السلام)  و تفاوت زمان حضرت امام‌مجتبي‌(علیه‌السلام)  را با عصر برادر، برحسب اجتهادات علمي و تاريخي خود مي‎نگاريم و براي توضيحات بيشتر خواننده را به مطالعه آن كتاب‌ها حواله مي‎دهيم:

1. طول مدت جنگ‌هاي داخلي كه تا آن زمان بي‌سابقه بود، و كشته‎هاي بسيار كه طرفين داده بودند، آمادگي مردم را براي ادامه جنگ اگر به‌كلي از بين نبرده بود، كم كرده بود و جز عده قليلي مانند قيس بن سعد كه با ايمان كامل و هوش سرشار و تربيت خاص، آينده اسلام را در حكومت بني‌اميه مي‎ديدند و دورنماي

 

آن وضع موحش را تماشا مي‎كردند، بيشتر افراد به جنگ علاقه نداشتند و طرف‌دار صلح و سازش بودند و از جنگ خسته شده بودند.

اميرمؤمنان‌(علیه‌السلام)  در اواخر دوران زندگي هرچه آنها را ترغيب به جهاد مي‎نمود آن‌گونه كه بايد اظهار اطاعت و فرمان‌پذيري كنند نكردند، و در امتثال اوامر آن حضرت سنگيني و سستي نشان مي‎دادند به‌طوري‌كه آن حضرت از دست آنها آزرده‌خاطر و گله‌مند شده بود.

پس از شهادت اميرمؤمنان‌(علیه‌السلام)  بي‌رغبتي آنها به جهاد بيشتر شد، خانواده‌هايي كه در اين جنگ‌ها كشته داده و عزادار بودند بيشتر با ادامه جهاد روي خوش نشان نمي‎دادند.

عدّة كشته‌شدگان جنگ صفين بنا به نقل مسعودي از طرفين صدوده ‌هزار[2] و شماره كشتگان جنگ نهروان چهار هزار نفر بود[3] و بنا به نقل يعقوبي[4] عدّه مقتولين جنگ جمل كه قبل از صفين و نهروان روي داد سي‌وچند هزار نفر بود.

اين كثرت مقتولين در اين جنگ‌هاي داخلي قيافه جهاد را مهيب و وحشت‌زا ساخته و مردمان كوتاه‌فكر و راحت‌طلب كه هميشه اكثريت را دارند از آن گريزان كرده بود، لذا وقتي حضرت امام‌حسن‌(علیه‌السلام)  تصميم به جهاد گرفت و مردم را به جهاد ترغيب كرد، بيشتر نپذيرفتند بااينكه شخصاً از كوفه بيرون رفت، و مغيرة بن نوفل را در كوفه جانشين خود قرار داد، و نخيله را لشكرگاه كرد و ده روز در آنجا ماند، بيش از چهار هزار نفر براي جهاد در ركاب آن حضرت بيرون نيامدند، امام‌(علیه‌السلام)  ناچار به كوفه بازگشت، و مردم را به جهاد تحريص كرد.[5]

 

2. وقتي تهاون و سستي آنها در امر جهاد معلوم، و دانسته شد كه اكثر او را تنها و غريب گذارده‎اند، براي اتمام‌حجت و قطع عذر خطبه‎اي خواند و در موضوع جهاد و صلح به‌طور آشكار از آنها نظر خواست آنان از اطراف فرياد برداشتند ما حاضر به جهاد نيستيم، ما را هلاك نكن.

ابن‌اثير روايت كرده كه حضرت امام‌مجتبي‌(علیه‌السلام)  بعد از حمد خداوند عزّوجلّ فرمود:

«به خدا سوگند ما را از جهاد با اهل شام باز نداشته، شكي و نه ندامتي، همانا با اهل شام جنگ مي‎كرديم در حال سلامتي از اختلاف و دشمني و در حال صبر و شكيبايي، پس سلامتي به دشمني و صبر به ناشكيبي تبديل شد، در هنگام رفتن به صفين دين شما جلو دنياي شما بود، و امروز صبح كرده‎ايد درحالي‌كه دنياي شما جلو دين شماست. آگاه باشيد كه ما براي شما همچنان هستيم كه بوديم، و شما براي ما آن‌چنان كه بوديد، نيستيد».

در پايان خطبه فرمود:

 «معاويه ما را به امري خوانده است كه در آن عزت و انصاف و عدالت نيست، اگر آماده فداكاري و مرگ هستيد پيشنهاد او را ردّ مي‎كنيم و او را با شمشير براي محاكمه به‌سوي خدا مي‎فرستيم، و اگر اين زندگي دنيا را مي‎خواهيد (و حاضر به جهاد نيستيد) رضاي شما را مي‎گيريم».

فَنَادَاهُ الْقَوْمُ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ البَقِيَّةَ الْبَقِيَّةَ؛

مردم از هر سو فرياد زدند ما را باقي بگذار، ما را از ريشه بيرون نياور!.

فَلَمَّا أَفْرَدُوهُ أَمْضَی الصُّلْحَ؛[6]

پس چون او را تنها گذاردند صلح كرد.

 

3. گروهي هم بودند كه ادامه جنگ را موجب ضعف كلي مسلمين مي‎دانستند و بيم آن داشتند كه اگر جنگ دنبال شود ذخائر جنگي مسلمانان از عِدّه ‌و عُدّه تمام شود و دشمنان خارجي به آنها هجوم آورند و در ممالكي كه تازه ضميمه قلمرو حكومت اسلام شده انقلاب و كودتا عليه حكومت مركزي آغاز گردد، و اين احتمال هم بجا بود، زيرا بي‌شبهه جنگ داخلي سبب ضعف مي‎شود و بعد از جنگ هركدام از دو حريف كه غالب شود، توانايي دفاع از مملكت را ندارد، و معلوم است معاويه كه آن‌همه مظالم را مرتكب شد، و بر خليفه به‌حقّ خروج كرد و اصحاب پيغمبر‌(ص)  را براي خاطر آنكه خلافت را غصب كند به قتل رسانيد، چنان كسي نبود كه براي بقاي اسلام و مصالح عاليه مسلمين دست از تجاوز و حكومت بردارد.

او سال‌ها نقشه‎كشي‎ها كرده و خيانت‌ها و جنايت‌ها مرتكب شده كه بر مردم سلطنت يابد، چگونه حاضر خواهد شد كنار رود و تسليم حقّ شود اگر در او ذرّه‎اي غيرت دين و علاقه به عزّت اسلام بود از روز نخست با علي‌(علیه‌السلام)  مخالفت نمي‎كرد و اين فتنه‎ها را برپا نمي‎نمود.

در اين شرايط كسي كه مصالح مسلمين را حفظ مي‎كند و از مقام زمامداري و خلافت كه حقّ اوست به‌ظاهر صرف‌نظر مي‎كند، حضرت امام‌حسن‌(علیه‌السلام)  است كه ناچار براي حفظ دين به صلح تن در داد، و آن‌همه شدائد و زخم‌زبان‌ها را در راه خدا خريدار شد و مانند پدرش علي‌(علیه‌السلام)  در عصر ابي‌بكر و عمر و عثمان، شمشير در غلاف كرد.

4. مسلمان‌ها بيشتر نيرنگ‌هاي معاويه و بني‎اميه و خسارت‌هايي را كه حكومت آنها به بار مي‎آورد پيش‌بيني نمي‎كردند و هرچند مي‎دانستند بني‎اميه در فكر و عقايد و رهبري مردم، و علاقه به اسلام و عدالت‌گستري، مانند بني‌هاشم نيستند؛ اما گمان نمي‎كردند وضع حكومت با حكومت در عصر ابوبكر و عمر چندان

 

تفاوت يابد، و برفرض تفاوتي پيدا كند، و معاويه در حفظ ظاهر مثل آنها نباشد، تفاوت آن‌قدرها نمي‎شود كه براي آن اين‌همه كشتار لازم باشد، و جنگ بزرگ داخلي كه عالم اسلام را تجزيه كرده، تعقيب شود.

ديگر اين مردم فكر نمي‎كردند كه بني‌اميه در صدد فرصت هستند كه اساس اسلام را منهدم و دوران جاهليت را تجديد و تمام حقوق افراد را پامال و همه را استثمار نمايند.

فكر نمي‎كردند كه اين عصر با عصر ابي‎بكر و عمر تفاوت بسيار دارد، و اصلاً مزاج جامعه عوض شده و خروج خلافت از مسير حقيقي به‌تدريج كار خود را كرده و اگر در آغاز كار ظواهر شرع رعايت مي‎شد براي آن بود كه مردم به عهد پيغمبر‌(ص)  و روش حكومت الهي آن حضرت حديث‌العهد و آشنا بودند، و بزرگان صحابه ـ كه با آن وضع خو گرفته و به لغو همه رسوم و تشريفات بيهوده مقيّد و به تبعيت از مقررات اسلامي مأنوس بودند ـ هنوز زنده بودند و زمينه تغيير وضع و تشكيل حكومت‌هاي مستبدانه و اِعمال قدرت‌هاي شخصي و... موجود نبود.

اما در اين عصر، مزاج اجتماع تغيير كرده و مردم به ظلم و تجاوز حكّام، مخصوصاً در زمان عثمان آشنا شده و سودپرستان و جاه‌طلبان به دستگاه خلافت نزديك و متصدّي مقامات گرديده بودند و شرط اعطاي مناصب را، لياقت و صلاحيت و حفظ مصالح و اجراي برنامه‎هاي اسلامي نمي‎دانستند و در قبول مناصب نيز منظور بسياري، انجام تكليف شرعي و خدمت به اسلام نبود.

اين مطالب كم‌وبيش بر بيشتر مردم پوشيده بود و تصور مي‎كردند كه وضع خلافت چندان با وضع اول تفاوت پيدا نخواهد كرد اين بود كه ادامه اين جنگ و كشتار را لازم نمي‎دانستند و بلكه خطرناك مي‎شمردند.

 

5. اوضاع و احوال نشان مي‎داد كه جنگ را معاويه مي‎برد و سپاه امام‌(علیه‌السلام)  به‌صورت ظاهر مغلوب مي‎شوند، در اين صورت صدماتي كه بر شيعه و به‌طوركلي بر افراد جامعه وارد مي‎شد بيشتر مي‎گرديد و بانگ اعتراض مردم به حضرت امام‌(علیه‌السلام)  كه چرا صلح را با آن شرايط نپذيرفت، بلند مي‎شد مخصوصاً كه طرف‌داران جنگ كمتر و طرف‌داران صلح بيشتر بودند و به‌عبارت‌ديگر مي‎گفتند: اين شما بوديد كه معاويه را جسور و گستاخ كرديد كه بدون اعتنا به كسي و بي‌قيدوشرط، مقاصد شوم خود را انجام دهد و اگر صلح با آن شرايط انجام شده بود، معاويه برحسب عرف و عادت ناچار بود پاي قولي كه داده و عهدي كه كرده بايستد و شرايط صلح را رعايت كند.

درحالي‌كه در عصر امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  ديگر احتمال آنكه بني‎اميه آن‌هم فاسدي، مثل يزيد به قول و عهد خود وفا كند، از ميان رفته بود و همه آنها را به عهدشكني و غدر و خيانت و قتل بي‌گناهان و كشتن رجال به‌طور محرمانه و آشكار شناخته بودند و قيام عليه آنها را لازم مي‎دانستند.

پس همان‌طور كه قيام حسين‌(علیه‌السلام)  براي اسلام نافع و نجات‌بخش گرديد؛ روش امام‌حسن‌(علیه‌السلام)  نيز باعث بقاي دين و حفظ مصالح مسلمين شد و اگر آن حضرت يك‌تنه با ياوران كم در آن شرايط و احوال قيام مي‎كرد، خونش بي‌ثمر به هدر مي‎رفت. و دست بني‎اميه در محو اسلام بازتر مي‎شد و اثري بر آن قيام مرتّب نمي‎گشت.

6. رهبران ديني و رجال الهي مانند علي، حسن و حسين(علیهم‌السلام) در جنگ و صلح و دوستي و دشمني به راه حقيقت مي‎روند و سياست‎هاي باطل و فريب مردم و دروغ و خيانت و مكر را نردبان نيل به مقاصد خود قرار نمي‎دهند.

اما رهبران سياسي و مادي براي رسيدن به مقاصد خود و جلب همكاري ديگران به هر وسيله، و حيله و دروغ و خيانت متوسل مي‎شوند. پول و رشوه و

 

جاه و مقام در اختيار پول‌پرستان و جاه‌طلبان مي‎گذارند و شرف و شخصيت و دين آنها را مي‎خرند.

رهبران ديني مردم را از راه دعوت به حقيقت و فضيلت و ايمان، به‌سوي حقّ جلب مي‎كنند، ولي رهبران سياسي در موقع لزوم حقيقت را پايمال و در خزانه و بيت‌المال را باز مي‎كنند و براي اغراض خود آراي مردم را خريداري كرده و مناصب و مقامات را به هركس بيشتر در كار باطل با آنها يار شود مي‎بخشند. در قاموس آنها صلاحيت و عدالت و رفاه ضعفا و اصلاح و پرهيز از ظلم و شرارت وجود ندارد.

وقتي ما به تاريخ اسلام رجوع كنيم و وضع روحي جامعه را در زمان خلافت حضرت مجتبي‌(علیه‌السلام)  و تغلّب معاويه مطالعه كنيم، مي‎بينيم حضرت امام‌مجتبي‌(علیه‌السلام)  ياوراني كه بتوان با آنها فتنه معاويه را خاموش كرد، نداشت و بيشتر اطرافيان و سپاهيانش مورد اعتماد نبودند و رهبري‎هاي مردمان نالايق و تربيت‌هاي غلط، جامعه را گرفتار انحطاط شديد اخلاقي ساخته بود.

كساني كه مدّعي جانشيني پيغمبر‌(ص)  شدند، راه پيغمبر‌(ص)  را در تربيت نفوس و تكميل مردم و بي‌اعتنايي به امور مادي، پيش نگرفتند و از همان آغاز كارشان، وارد يك سلسله اعمال زشت و هتك نفوس و اَعراض ديگران شدند.

اشخاصي را از دستگاه‌هاي اسلام كنار نمودند و افرادي را كه طرف‌دار منافع آنها بودند بر سر كار مي‎آوردند و مقام و رتبه مي‎دادند. اسلام را از سادگي خارج نمودند، و به‌تدريج كاري كردند كه مسلمان‌هايي كه در زمان پيغمبر‌(ص)  داراي همّت عالي و گذشت از دنيا بودند، و به اميد ثواب و تقرب به خدا و اعلاي كلمه اسلام، جهاد و جان‌نثاري مي‎كردند، در اين عصر بيشتر متوجّه به دنيا، تجملات، خوش‌گذراني، راحت‌طلبي، سودجويي و جمع مال و ثروت شده بودند.

 

معاويه هم از اين فرصت حداكثر استفاده را نمود و دانست كه شرايط و وضع زمان براي تشكيل حكومتي كه هدف اوست، مهيّاست، زيرا مالك شدن شرف و دين و ايمان مردم با پول و ايالت و ولايت دادن ممكن است، از اين راه پيش آمد و بر مركب مراد سوار شد، و مانند عمروعاص و مغيره را مزدور خود ساخت، و از همين راه دست به كار توطئه عليه حضرت امام‌مجتبي‌(علیه‌السلام)  و ايجاد هرج‌ومرج و اختلاف داخلي در بين اصحاب آن حضرت شد.

آنها را تطميع كرد و وعده و نويد داد، براي بعضي از آنها رشوه فرستاد؛ و يكي از معروف‌ترين فرماندهان لشكر امام‌(علیه‌السلام)  را با دادن رشوه زيادي از آن حضرت جدا ساخت.

عمرو بن حريث، اشعث بن قيس و حجار بن ابجر و شبث بن ربعي را تطميع كرد و وعده داد اگر امام‌(علیه‌السلام)  را بكشند به هريك، صدهزار درهم و دختري از دخترانش را بدهد و به فرماندهي يكي از لشكرهاي شام منصوب سازد.[7]

بعضي ديگر از اصحاب امام‌(علیه‌السلام)  را به گرفتن رشوه متهم ساخت، نيرنگ‌هاي ديگر براي تخديش اذهان مردم كوتاه‌فكر و ساده‌لوح به كار برد. به اين جهت سپاه امام‌حسن‌(علیه‌السلام)  كه اكثر از مردمي بودند كه بيست‌وپنج سال از تربيت صحيح اسلامي بركنار مانده بودند، نتوانستند در برابر آنچه بر آنها عرضه شد مقاومت كنند و بسياري از سرانشان خود را به معاويه فروختند، و معلوم است كه اعتماد بر سپاهي كه حاضر باشد با گرفتن پول از دشمن با او همدست شود جايز نيست، و جلب آنها با پول بيت‌المال، و تطميع به مقام و منصب و جاه، برخلاف روش آل علي بود؛ زيرا موجب ترويج ظلم و بازگذاشتن دست ستمكاران و خيانت‌پيشگان مي‎شد.

 

با اين وضع و با اين محيط، اگر امام‌حسن‌(علیه‌السلام)  صلح نمي‎كرد علاوه بر آنكه باقيمانده سپاهش به وضع موهني شكست مي‎خوردند، ممكن بود خود آن حضرت هم به‌وسيلة بعضي لشكريان منافق، مانند اشعث كه از زمان حضرت اميرمؤمنان‌(علیه‌السلام)  با معاويه محرمانه همكاري مي‎كرد كشته و يا دستگير و تسليم معاويه گردد و پس از يك سلسله توهينات خدعه‌آميز كه مخصوص به معاويه بود آزاد شود و معاويه آن را نشانه حلم و بردباري قرار داده و منّتي از خود بر خاندان پيغمبر و بني‌هاشم بشمارد و مهابت و جلالت و محبوبيتي را كه آن حضرت در نفوس داشت، از بين ببرد و سرانجام هم، با همان وضع فجيع، محرمانه آن حضرت را به قتل برساند.

مسلماً لطمه‎اي كه از اين وضع به اهل حقّ وارد مي‎شد، قابل‌جبران نبود و ديگر، زمينه‎اي براي قيام و اقدام حسين‌(علیه‌السلام)  فراهم نمي‎شد.

7. اگر حضرت امام‌حسن‌(علیه‌السلام)  بعد از مرگ معاويه زنده بود، همان روش امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  را انجام مي‎داد و به‌طور يقين با زمامداري يزيد به‌شدّت مخالفت مي‎كرد، بلكه اگر در حيات آن حضرت معاويه ولايتعهدي يزيد را رسماً عنوان مي‎نمود با مخالفت آن حضرت مواجه مي‎شد و سخت به زحمت مي‎افتاد؛ لذا وقتي در حيات حضرت مجتبي‌(علیه‌السلام)  به مدينه آمد و از عبادله در موضوع بيعت گرفتن براي يزيد نظر خواست دانست كه با وجود امام‌(علیه‌السلام) ، ولايتعهدي يزيد انجام‌پذير نيست. از آن پس سخني از آن نگفت تا امام‌(علیه‌السلام)  را شهيد ساخت. سپس به‌طورعلني ولايتعهدي يزيد را عنوان كرد و برايش به‌زور از مردم بيعت گرفت.

8. ابن‌شهرآشوب روايت كرده كه اهل قبله اجماع دارند بر اينكه پيغمبر‌(ص)  فرمود:

«اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَيْنُ إِمَامَانِ قَامَا أَوْ قَعَدَا»؛[8]

 

«حسن و حسين دو امام و پيشوا هستند چه قيام کنند و يا نشسته باشند (سکوت کنند)».

اين حديث و احاديثي ديگر دلالت دارند بر اينكه حسن و حسين‌(علیهما‌السلام) به‌هرحال منصب امامت را دارا هستند؛ خواه قيام كنند و خواه خانه‌نشين باشند.

هر روشي كه اين دو برادر و ساير ائمه(علیهم‌السلام) پيش گرفتند برحسب امر خدا و تكاليف خاصي بوده است كه به‌حسب اقتضاي مصالح بر عهده آنها بوده و اين بزرگواران در سكوت و تكلّم، صلح و جهاد، و احوال ديگر مأمور به امر خداوند متعال بوده‎اند و هركدام در عصر خود حامي دين خدا و امان مردم و كشتي نجات بوده و هستند.

امام‌حسن‌(علیه‌السلام)  مانند دوران جدّش پيغمبر‌(ص)  در مكّه معظّمه، و پدرش علي‌(علیه‌السلام)  در زمان حكومت ابي‌بكر و عمر و عثمان رفتار كرد؛ و حسين‌(علیه‌السلام)  بعد از مرگ معاويه مانند جدّش رسول اعظم‌(ص)  در هنگامي كه در مدينه بود و مانند پدرش اميرمؤمنان ‌علي‌(علیه‌السلام)  در مدت پنج‌سال كه با ناكثين و قاسطين و مارقين جهاد كرد، رفتار نمود.

در روايت است كه جابر به حضرت امام‌حسين‌(علیه‌السلام)  پيشنهاد داد كه مانند برادرش صلح نمايد، حسين‌(علیه‌السلام)  فرمود: «اي جابر! برادرم به امر خدا و پيغمبر‌(ص)  صلح كرد، و من هم به امر خدا و پيغمبر‌(ص)  رفتار مي‎كنم».[9]

 

 

[1]. ازجمله علامه شيخ راضي آل يس، کتابي به نام صلح‌الحسن نگاشته است.

[2]. مسعودی، مروج‌الذهب، ج2، ص393 – 394.

[3]. مسعودی، مروج الذهب، ج2، ص406.

[4]. يعقوبي، تاریخ، ج2، ص183.

[5]. مغنیه، الشيعة و الحاكمون، ص62.

[6]. ابن‌اثیر جزری، اسدالغابه، ج2، ص13 ـ 14.

[7]. مغنیه، الشيعة و الحاكمون، ص62.

[8]. ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابي‌طالب، ج3، ص394.

[9]. ابن‌حمزه طوسی، الثّاقب فی‌المناقب، ص322؛ بحرانی، مدینة‌ معاجز الائمة الاثنی‌عشر، ج3، ص74، 382؛ مغنیه، المجالس‌الحسينيه، ص22.

نويسنده: 
کليد واژه: